تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری
ده دی ماه تولد کسی است که سر دسته شان در جنگ " حاج قاسم لودر دزد "بوده است .
حاج قاسم لودر دزد را اگر نمی شناسید با رجوع به این پست به طور خیلی خیلی مختصر می توانید بشناسید . یکی از قهرمانان این سرزمین است . قهرمانی که خیلی ها با چشم عتاب آلود می نگرندشان . درد هایشان را نمی بینند . البته درد مرد دیده نمی شود ! امساک * و پاک بازی این مردان قهرمان شده ابزار برای یکی سری آدم های فرصت طلب . یک عده که هنوز نامی برایشان یافت نشده است یاخته اند به آبروی آیینه وار این قهرمانان .... به هر روشی که دوست دارند . میگزم لب !
چند روزی ست که نام حاج قاسم لودر دزد را شنیده ام . عجیب به دلم نشسته است . کسی که شاید بتوان در افسانه ها نمونه اش را پیدا کرد ! قلاشی ست برای خودش . از همان ها که از اول شروع کردند تا رسیدند به هفتم .


   " گفت ما را هفت وادی در ره است / چون گذشتی هفت وادی، درگه است"

هی رویا می بافم .
نقش افسانه میزنم بر رویاهای بافته شده ،
که حاج قاسم لودر دزد نشان عشق داشته بر عالم قلب .
چگونه می توان به تصویرش کشید ؟
چگونه می توان از گنج گفت از گلزار از گشودگی ؟
 میبینم عاجزم ... مثل خیلی چیزها .
مثل وقتی که شکوفه های صهبا ریختند و نشانده شدند بر پیرهن چیندارُ گلدار آن روزها ... و من آن موقع عاجر شدم از اینکه نمی شود اینهمه شکوفه را یک جا جمع کرد ! نمی شود جان خرید برایشان ... با همان حس طراوت و زندگی .
عجز ؟! عجز از قلندران گفتن ... زیاد است . از سر تا به ته ناپیدا ...
عجز از نوشتن و سخن راندن هم که جای خود دارد .
چه خوب که آدم وقتی به گفته ی بعضی ها به " جمود فکری " می رسد . نوشته هایش را با اسم کسی به پایان برساند که " از یاد نبرد . تا در ذهن حک شود . تا به یاد او بیفتد " .
 
چه خوش گفت خواجه ی شیراز :

       " از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش / کاندرین دیر کهن کار سبکباران خوشست "



* امساک : اینجا به معنای عرفانی ترک و ایثارهاست .


پی نوشت تبریکی 1 : از بزرگی گفتم تا رسیدم به تولد رئیسی بزرگ . رئیسا تولدتان مبارک .

پی نوشت تبریکی 2 : بیست دی ماه هم تولد توست . عاشق ترین گل دنیا ، شقایق عزیزم : ای الماس خاااان ... اصلا آقا الماس ! ای تو که آبروی آقایی را بردی و من فقط این قسمتش یادم ماند . ای تویی که قرار است جانشین من شوی در بروز خلاقیت . آری تو را می گویم . تولدت مبارک .

خب خلاااااصه ؛

به پایان آمد این دفتر . در صورتی که مظلومیت شدید نسرین و حکایت حاج قاسم لودر دزد همچنان باقی ست ...

Share/Bookmark

چند روز پیش دم اذان بود که تلویزیون داشت آنجا را نشان میداد ... با خودم گفتم : « دلم میخواست میدیدم اینجا رو » نشسته بودم به زور این ترجمه ی مزخرف کتابی را انجام می دادم . اعصابم خرد بود از دست نویسنده اش به خاطر قلم پیچو تاب دارش و متنی که رنج می برد از حضور جملات طولانی با فعل کم . اعصابم بیشتر از دست استادی خرد بود که نخواسته بود متنی بدهد که به درد من و آن چند نفر دیگر که همزمان مشغول ترجمه ی دیگر فصول این کتاب بودند ، بخورد ! در عرض دو روز نه حس کتاب خوانی بود نه حس مخش نویسی ... همه چیز تعطیل شده بود . دو روزم به هدر رفت و به راستی هیچ کاری نکردم . گاهی با خودم و تمام حس هایم هم دشمن می شوم . این یک مرض قابل درمان اما سخت درمان است در وجود من . خب غر غر بس است . بگذریم ...

                                                                 *****

یک زنگ که آیا با ما می آیی ؟ پرسیدم : « کجا به سلامتی ؟! اونم الان » فرمودند : « دلمون گرفته داریم میریم صالح » من هم از خدا خواسته تا خودم را از شر ترجمه های اعصاب خرد کن و عصر دلگیر آدینه رها کنم ٬ قبول کردم .

رفتیم نشستیم درون اتول بستنی دادند به دستم آن هم قد پای فیل که بخور ... پرسیدم : « صالح کجاست ؟ » عرض کردند : « گوشاتم عیب پیدا کرده ها ! امامزاده صالح نه صالح » یک ای ولی گفتم و در عجب ماندم از این اتفاق ! که چند روز پیش چه گذشت در دلم و حالا چه شد !

داشتم با بستنی ام کلنجار می رفتم که زن گفت : « نسرین اینترنت رو بهم یاد بده . میخوام برم تو این سایتای دوست یابیو فیسو میس دوست پسر تازه پیدا کنم برا خودم . بسشه دیگه . هیجده ساله با این دوستم » پرسیدم : « چه قانع ! فقط یکی ؟ » بعد هر دو قاه قاه خندیدیم تا بستنی هایمان مرحوم شدند .

گشت زنی درون کوچه پس کوچه های گذشته های دور ... در یکی از منطقه های دوست داشتنی و قدیمی .

مرد داشت خانه ها را نشان دخترش می داد . خانه ای که اثری از حیاطش نمانده بود و برجی جایش را گرفته بود . میگفت : « ببین بابایی ! اونجا خونه ی خواهر فلان فوتبالیسته . اینجا خونه ی فلان والیبالیسته . اونجا خونه ی کیه ! اینجا خونه ی کیه ! همه با هم رفیق بودیم . » دخترک ذوق کرده بود همچنان . زن در حالی که از سر ذوق گریه می کرد رو به دخترش می گفت : « منو بابات بچه بودیم می اومدیم این پارکه ... پارکو میبستیم به آب » بعد رو به مرد با یک لحن عاشقانه پرسید : « یادته ؟ هنوز عاشق هم نشده بودیم »

سکوتی برپا شد تا خواننده بخواند " دارم میام پیشت ... جاده چه همواااره ... هوا چقدر بوی عطر تو رو داااره"

زن در حرم گفت : « من از همین جا به دست آوردم ... خیلی چیزا رو » گفتم : « منظورت از همه چیز  همین دوست پسرته که هیجده ساله باهاته ؟ » زن گفت : « آره دیوونه »

باران می بارید . شب بود . خواننده می خواند " زیر بارون نفساتو دوست دارم ... با تو زندگی چه رویایی میشه " گلهای نرگس از پنجره ی ماشین هدایت شدند به درون ماشین . مرد گلها را تقدیم زن کرد .

زن دستانش را گذاشته بود روی دست همسرش .

و من در لذتی غرق شدم ... از اینکه عاشقانه های آرام این سرزمین وقتی در پس ارزش های والا هستند ، نابند و زلال ... تا آورنده ی حس های دوست داشتنی باشند .

امشب هم گذشت . یک شب عاشقانه با یک خانواده ی خوشبخت .

 

کامنت برتر پست قبل ( دکتر نبضگیر) :

" الهی !

هر شادی که بی توست ، اندوه آن است .

هر منزل که نه در راه توست ، زندان است .

شب یلدایتان مبارک "

Share/Bookmark
برف شیرین شیرین می بارد . آنقدر شیرین که بنا بر پیشگویی های آقاجون جون جونمون جاده های زمین که مسدود است و روی باند هم نمک میزیزن هوا مسدود نمی شود وگرنه ما جا خواهیم ماند از نهضت . تا دوستانمان به ما نگویند : « به به ! دختر برفی ! خوش گذشت ولایت ؟ » آخر بقچه مان را زدیم به بغل و آمده ایم ولایت ... ددی تا ما را دید گفت : « سر دسته ی اشرار اومد بازم » ننه هم می فرمایند که : « نشد ما تو رو بفرستیم باز بعد دو روز سر و کله ات پیدا نشه ! » چه کنیم دلمان برای رخ ماه ننه می تنگولد . حتی برای این سه چار تا خیابان دره پیت هم دلتنگ می شویم . ولی دلمان می خواست این سه چار تا نینی پینگولی را ببینیم که بزرگ شدند و ندیدیم که ننه هاشان فرمودند هوا سرده ما از این سر شهر به اون سر شهر راه نمی رویم . اصلا دلیل اصلی اش این بود که می خواستیم تاسوعا و عاشورا را در ولایت خودمان به سر کنیم .
از این ور هم همین حالا ! دلمان برف بازی با گوله های برف و بعد هم آدم برفی سازی می خواهد . آنقدر این برف خوشگیل موشگیل است . فکر نکنید دارم دلتان را می سوزانم ها ! نه ! من خودم جگر سوخته ام . آن هم به خاطر این یک ذره تب که نمی دانیم در فصل پاییز از کجا پیدایش شده و دست از سرمان بر نمی دارد ! تازه لکه ننگی هم شده بر تاریخ چند سال عمر ما دراین سالهای اخیر ! از کجا پیدایش شده نمی دانیم ولی به قول ننه : « آدام که اتی لوت آتلده اشی یه بو هاوادا اله بو الار عاقیبتی » دوستانی که آذری نمی دانند زحمت خواندنش را نکشند که خود آذری ام هم نتوانستم بخوانم !
خداییش ! ( این خداییش رو از دوستم یادم گرفتم تازگیا . الان مثلا تعجب کرده با دهان هاجو واجی می پرسه خداییش ؟! ) داشتم می گفتم . روزهای آبان ما می دیدیم این دوستانمان با دستکش ... کلاه و شال و باقیه تجهیزات زمستانی در رفت و آمدند ! هی می گفتیم : «این چه وضعشه ؟ » اونا هم می گفتند : « آخرش یخ میزنی با این لباسات . ما تو رو میبینیم سردمون میشه » ما هم می گفتیم : « سرما ندیدید سوسولا . وقتی شیشه های خونه ها یخ بزنه میشه گفت هوا سرده . این هوا برا من خیلی هم معتدله » بله ! آمدیم بگوییم ما خیلی رستم دستانیم که با همان ریخت منطقه ی استوایی وارد ولایت که شدیم در جا یخ زدیم . الان هم فردا از قطب عازم منطقه ی استوایی هستیم .

                                                                 *****
جای شما خالی ! در حین نوشتن پست بودیم که یاد سفارش دوستمان افتادبم مبنی بر خرید فلان چیز از ولایت ما ! شال و کلاه کردیم که برویم فلان چیز را برای دوست بخریم که ننه مان هم با ما آمدند . وقتی فضای سبز جلوی خانه مان را دیدم با زیبایی ئه خیره کننده ای مواجه شدم . برف قطع شده بود و نم نمک باران می بارید روی این درختان کچل ! اندک مه ای از بس آسمان صورتی رنگ به زیر آمده بود ... زیر نور چراغ های سبز و قرمز درون باغچه ، فضا آنقدر شاعرانه بود که دلم میخواست طبع شعری داشتم و شعری می سرودم و شاید معری ! مثلا طبع شعر خشن من اگر بخواهد لطیف شود چیزی در این مایه ها می سراید " قوری ز قلم قلم ز قوری / میخورمت برفی هپلی هپولی " بعععله ! عده ای از جوانان وطن مشغول بازی زیر برف های آب شده از باران بودند ... خیابان غلغله بود از ترافیک ، گل و لای و مردمی که صدای خنده هاشان طعم زندگی می داد . دخترانی جوان را دیدم که زیر همین هوای بارانی برفی مشغول خوردن بستنی های چوبی بودند و پشت سرشان دختری باقالای داغ به دست در حال آمدن بود . صف باقالای داغ هم که طولانی تر از صف یارانه ها ! باتلاق جلوی پایمان را بگو . به همت شهرداری محترم تا مچ پا فرو رفتیم درون این باتلاق و همان طور ملج مولوج کنان با ننه ی گرام خزیدیم جهت پیتزا خوری ! دو ساعت خیابان گردی در حوالی خانه آنقدر دلچسب بود که حین برگشت ننه جانمان با این کفش هایشان مشغول سر خوردن بودند و ما بهشان یاد آور گشتیم حتما چکمه بستانند . خانومه ای گفت : « از این ور ... رو آهن بیشتر سر میخوره آدم » منظورش پل های روی جوی بود . ننه برایم تخم مرغ شانسی خرید تا به غریبه و آشنا غر نزنم از وقتی آمده ام هیچ کس برایم " قاقا " نخریده . آخر دیروز آبروی ننه و ددی مان را در جایی بردیم از بس گفتیم : « قاقا برام نخریدن » بعد که داشتیم سر سر خوران به خانه بر میگشتیم و تازه حس می کردیم هوا یخ شده است . ننه فرمودند : « فردا همه جا یخ میزنه تو بیمارستان شهدا* عیده » .
آقا جونمون هم هی راه به راه زنگیدند که با اتوبوس راهی دیار نهضت نشویم چون وضع جاده ها خوب نیست و آقا جونمون این را در همین یکی دو ساعت رفت و برگشت از مسجد تا به خانه کشفیده اند چون روی کلاهشان کلی برف نشسته بوده که کلی زحمت برده برای تکاندنش و آنتن هم به دلیل سنگینی برف بندری می رقصد ! پس نتیجه میگیریم جاده ها امن نیستند و ما نوه ی مظلوم و بی زبانشان حتما باید سوار این طیاره های نعش کش شویم ! بلیط را گرفتیم دستمان ، تا ما جعبه ی جادویی را روشن کردیم اخباره را دیدیم اوفففف ! چه خبر بوده در بلادهای دیگر . یک سانحه ی هوایی در شانگهای چین و یک سقوط طیاره در فیلیپین و یک هواپیمای بدون سرنشین در این ور افتاده دستمان و کلا اوففف بازاری بوده و قیامتی شده بوده و اینها ! هوا هم که یخ بندان ! خلاصه آمدیم برای طلبیدن حلالیت و اینها . وصیت نامه هم بنویسم به نظرتون ؟


* بیمارستان شهدا هم بیمارستان استخونو شکسته بندیو ایناست . میسگره بازارده اتاق عملی والا ! یالان دیی رم سن آلله؟!

آقاجون نوشت : هر نوشته ای که اسم قشنگ شما در آن است برایم پر از عشق است . عاااااااشِّقتم .

Share/Bookmark