۱} مار از پونه بدش می آد جلوی لونه ش سبز میشه ! اونوقت بدا به حال اون ماری که پونه ها رو با داربست در انواع ابعاد و فیگور های " کشته منو " جلوی چشمش و سر راهش کاشته باشند ! خدا میدونه چند میلیون هزینه ی این پونه های پوستری شده ٬ تا رویش بنویسند " می شود ما می توانیم " ! یعنی می شود پزشکی را بی صدا کرد و داغداری را افزایش داد . بله می توان بلا و مصیبت را آنچنان نازل کرد که زلزله ی خانه خراب کن و یا آتش سوزی خانمان برانداز کنارش بسان مورچه باشد !!! طی آخرین اخبار رسیده از فرهنگستان زبان فارسی ٬ به جای واژه ی ملموس "منفور" واژه ی ناملموس "محبوب" را برگزیده اند !!! من هم به عنوان خبرگزاری این فرهنگستان ٬ وظیفه ی خطیر خبررسانی را عهده دارم .
۲} این منم ! عکس خودم و کیکم در یک نگاه ! سفارش چاپ عکس روی کیک تولد در اسرع وقت توسط مادر خانومی ما پذیرفته می شود ! خداییش چشمانش کپی چشمان من است ! و خیلی قد گردو است ! اصل ِ اصل است ! موهایم را هم به تازگی رنگی پنگی کرده ام ٬ نه که با کارخانه های ساخت رنگ دیوار قرارداد دارم برای همون من مدلشان هستم و از موهای من به عنوان دیوار استفاده می شود . چون رنگ برای مدل مفت است دلیل جلوه ی رنگ موهایم هم به همون دلیله !
۳} نمیشه این مایکل اسکافلید بیاد اینجا ؟ ها ؟ فکر و ذکرش نمیذاره که به کار و زندگی برسیم ! عجب بشری است ! البته فکر و ذکر نبوغش ها ! من گفتم دَر شما بشنو دیوار ! منظورم از اون لحاظ بود ! آره همون لحاظه ! درست حدس زدید ! برای همینه که میگویند چهارده سالگی اوج فوران احساساته ها ! به خاطر من می گویند ! ![]()
کامنت برتر دو پست قبل ( نگارینا ) :
"تولدت مبارک.
ایشالا صد سال به این سالا.
بزرگ بشی D: بیای خواستگاریم D:
بازم مبارکه . "
قابل توجه نوشت : بعد به من میگید چرا اینقدر زن میگیری ؟ بفرما این بالایی هم نمونه ش ! نمیگذارند که آدم سر به زیر زندگیشو بکنه که ! منم که عاشق کار خیر و اینا ! یه چیز جالب ! امروز لیلی هم رسما مرا وقتی که داشت با ویروس سرما خوردگی اش می ماچید شوهر خود اعلام کرد ! برگشته است می گوید : « اله جانّان ... که اینقد نمکی ! دل و لبم باز شدا » تازگی ها نمک برای شست و شوی دل و لب هم مفید است و خیلی گشادش می کند ! بعدش هم اینکه ٬ روز پیوند است و من هم هی میخواهم دینم را بگذارم نصف بماند این دخمرکان نمیگذارند که !
دست نوشت : خوب شد شیلنگ آب رو اختراع کردند که من با وجود نداشتن شیلنگ آب در کنارم با همون آفتابه ی شانسی یک پست آب بندی رو تقدیم حضور انورتون کنم ! کمبود امکاناته دیگه ! وسع منم در همین حد است . ببخشید !
وقتی وارد وبلاگت میشوی ٬ شاخه های برگ های درخت روی سرت شروع به رویش می کنند با دیدن هدری که مطمئنی کار نیشخند السلطنه است و تو همچنان در سورپرایز مانده ای و وقتی می دانی باید پارسی را پاس بداری می گویی : « من شگفت زده شده ام » . یک سخن را باید بگویی و آن هم این است که برخلاف تصور همگان ( این شاخه است که روی سر رشد می کند نه شاخ ! واجب بود این قسمت ... و باید به معلومات عمومی تان افزوده میکردم ) بعد میرسی به وقتی های بعد ! باز هم وقتی وارد مدیریت وبلاگت می شوی کلی کامنت تایید نشده را میبینی که در همه شان تبریک ولادتت موج میزند ... در آنها هم که موج نمی زند بعدا موج خواهد زد که اگر نزند تو می دانی و آنها ! بعد در بین کامنت هایی که سیب ترشند و گاز زده شده اند سیب ترش های می بینی که در عین گاز زدگی تو هم دوست داری از آنها گاز بزنی و در شعفی از دیدن فلش ها و کارت تبریک های ساخته شده توسط دوستان هنرمندی که دور و بر تو هستند و این هنرشان را به زییایی و از سر مهربانی های زیاد به مناسبت تولدت برایت ساخته اند . مثل این هنر اثر مژده بانو ... این یکی هم هدیه ی مونا بانو ست . مثل این و این که کار کیست جز هاجر خاتون یا مانی بیسوات ؟! وارد ایمیلت میشی و پیغام های تبریکت را به همراه کارت تبریک های انیمیشی می بینی ... مسنجرت را باز میکنی و آفهای " تولدت مبارک " به دستت می رسد ... فیس بوک و کلوبت هم پر از تبریک است ... به وبلاگ دوست جان هایت که میروی ٬ پست هایی میبینی مثل این ٬ این ٬ این و این ... که هم می خندی به دلیل شیطنتشان و باز هم می خندی از سر شوق ٬ به دلیل لطف و محبت بزرگشان . گوشی موبایلت یک صدا از صبح در خدمت توست و مرتب می لرزد و برایت پیغام های تبریک شیطانکی و مهربانکی می آورد ... ساعت دوازده و سی و پنج دقیقه ی بامداد صدایش بلند می شود و صدایی مخملی با همان معصومیت چشمانش از آن ور خط می گوید : « تولدت مبارک عزیزم » . به هنگام ناهار جعبه ی کوچکی کادو پیچ شده سُر میخورد به کنار دست تو ... و وقتی هدیه ات را باز میکنی چیزی را می بینی که همان چند ساعت قبلش در دلت میگفتی کاش از آسمان برایت همان ادکلنی که میخواستی نازل میشد ! و در عجبی ! تو که به کسی چیزی نگفته بودی و این فقط بین تو و دلت بود ! بلند می گویی : « ای خدا ... یه دونه هم اونو بدی دیگه هیچ چی نمیخوام ! دمت گرم ... الحق که یک روز مانده به روز تولد آدم حال می دهی به آدم »...
شیطنت هایت به اوج می رسد . رو می کنی به تمیز کاری در خانه . سر و صدا راه می اندازی . آهنگ شاد پخش میکنی و قسمت آهنگ های درخواستی با عسل جون را با مجری جدید یعنی " آهنگ های درخواستی با نسرین جون " شروع می کنی ! ساعت شمارت به کار می افتد و مرتب می گویی که : « قراره دوازده ساعت دیگه به دنیا بیاما ٬ قراره سکوت پاییز تبدیل به کلی فریاد بشه » مادرت به خلو چل بازی هایت می خندد . آنقدر خودت را تحویل میگیری که فراموش میکنی تا دو روز پیش دلت می خواست زمان می ایستاد و فراموش می کردی که یک روز گذشت ...
وسط نوشت برای خودمان : دنباله اش را دوزاده ساعت بعد یعنی ساعت سه بعد از ظهر روز بیست و پنجم مینویسیم م م م !!!
میرسیم به دنباله اش ...
روز تولدت هم از ساعت دوازده شب مرتب پیغام می جوابی ٬ تشکر می کنی ... تا خود صبح که تبریکات ادامه دارد . روز تولدت راهی ماموریت دو ساعته ی اداری می شوی . با دوستت قرار داری . رفیقت در اتوبوس دستانش را رمانتیک وار از هم می گشاید و می گوید به دلیل یک طرفه شدن خطش به شکل آنلاین و چشم در چشم تبریک اس ام اسی اش را از حفظ می خواند . مرتب جواب تلفن می دهی و می خندی از بس که حرفهای شاد می شنوی . رئیست به سه زبان ترکی ٬ فارسی و اجنبی به تو تبریک می گوید . همکارانت هم همین طور . همراهان بیمارانت هم تبریک می گویند . مهم ترین قسمت تبریکات جایی ست که مادر مرتضی می گوید که : « امروز همش منتظر شما بود تا بگه که درساشو خونده و اصلا گریه نکرده . ده دقیقه هم تونسته با کمک من و فیزیوتراپش سر پا بایسته » بعد چشمانش کودکانه اش را به چشمان تو می دوزد و به وقت خداحافظی و مراسم ماچ ٬ با زبان نارسایش که قدرتی برای تلفظ لغات ندارد می گوید : « جوددت جُبارک جانوم بجاج » اوج مبارک شدن تولدت هم وقتی ست که تلفنی به تو می شود که اصلا فکرش را هم نمیکردی ! اینجا شیرین ترین قسمت تولدت است ها ! و سورپرایزتر می شوی ! یک سری خنده ها را می شنوی از پشت خط که می گویی این خنده ها آدم را نوجوان می کند ... کاش همیشه از این خنده ها بشنوی ... برای شفاف سازی پوست خیلی مفید است ! تولدم واقعا مبارک می شود ... ماندگاری تولدت هم به همین شگفتی هاییست که بدون حضور کیک یا کادویی آنچنانی آنچنان برایت ماندنی شد که دلت بخواهد همیشه به دنیا بیایی و همیشه آرزو کنی که :
« خدایا برای تمام متولدین سیصد و پنج روز سالت و آن یک روزهای باقی مانده در سال کبیسه ات چیزی جز عشق و محبت را یاد نده ... و نصیبشان چیزی جز همین عشق و محبت نگردان . آمین . »
و این یکی از همان دو موردی بود که فاکتور گرفته بودمش ... شرمنده ی محبت هایی هستم که به واقعی بودنشان ایمان مطلق دارم .
سر نوشت : به دلیل تجمع کامنتهای تبریک در پست قبل ٬ خواستم اینجا رو ببندم که همه ی تبریکات اونجا جمع بشه ... خدا کنه نظرم برنگرده که جای نفر اول و دهم یا مدال طلا با مس رو ناخودآگاه نبخشم به یکی دیگه !
یک سری چیزها خیلی درد گنده ای است . یک سری آدم ها در آستانه ی بد شانسی اند . یک سری آدم ها هم مثل من ٬ غرق در بد شانسی اند . من هفده روز مانده به کنکورم دچار ضربه ی روحی پس از مرگ عزیزی میشوم ! جای من در کنکور دقیقا جلوی درب دستشویی قرار می گیرد و فرت و فرت محل عبور و مرور بقیه میشود ! بلندگو بالای سر من خراب می شود ! لامپ های آن ته که من آنجا نشسته ام می پرد و من در تاریکی می مانم ! ترم اول ٬ استاد دومین جلسه ی حضورش برای نشان دادن ابهت پولی اش اول از همه حال مرا شیک می گیرد تا درس عبرت شود برای بقیه که نفس هم نکشند ! شش واحد نمره ی کار عملی من برای دیگری حساب می شود و او می شود هفده و من هم سیزده ! گزارش کار مرا از آموزش می دزدند تا الان با یاد آوری اش آرزوی شکستن دست دزدش را بکنم ! نمره ی ۴ واحد پایان نامه ی من به اشتباه ثبت می شود ٬ وقتی متوجه میشوم که کار از کار گذشته و شصت صدم از معدلم کم می شود ! کار مرا با یک تلفن به دیگری می بخشند ! شوفاژ اتاق کار من در محل کارم خراب می شود و یخ است ! سیم تلفن اتاق محل کار من قطع می شود و من بی تیلیف در اتاقم هستم ! شوفاژ اتاق خودم در منزل هم با اجازه ی بزرگترها تحمل آب را ندارد و خانه زندگی ام غرق در آب است ٬ درست بشو هم نیست که نیست ! اینها چه بود ؟ اینها فقط نمونه های ذره بینی ای از شانس بلند و زیبای من بود که قابل گفتن بودند ! اصولا شانس به چیزهای گنده ی دیگری هم می گویند که قابل بازگویی نیست ! از دو موردش فاکتور می گیرم و باقی را می گویم هوتوتو ! یعنی آنها هم که نوبرش نصیب من شده ! یعنی یک بدشانسی دیگر هم این است که شارژ ای دی اس المان وقت یافت تمامید ! برای همین آفتابه ها نایاب شده ها ! قرار است اگر خدا بخواهد ٬ اگر زمان یاری کند ٬ اگر نمیرم یک روزی بروم دریا کنار ... از حالا آفتابه ها را می خرم و جمع میکنم که با دست پر به خدمت دریا برسم و دریا شرمنده ام نشود !
ای خدااااااااااا ! چقدر دلم میخواهد مثل بچه ی آدم کامنتهایم را بجوابم ! یا رب مددی ! شارژی چیزی نداری بفرستی از آن بالا ؟
کامنت برتر پست قبل (مدام خان ) :
" آقایون کلا جز یه دسته هستند !!!
همشون گل هستند 
.......
مثل خانوما هم هی بخش بخش و مختلف و با شکل و شمایل عجیب نیستن !! "
ساق پا نوشت : مواد مخدرم کم بود ! یکی دیگه هم پیدا شده ! از دیشب تا الان یازده قسمت از این سریال فرار از زندان رو دیدم ! ملت بیکارن که برای من مواد اعتیادی می تراشند ها ! امان از رفیق ناباب ! الامان !
این سخنان نوشته شده در اینجا حاصل گفتگوی من با آیینه است ! هر کسی شنید که شنیده ... هر کسی دید که دیده ... نوش جانش ! ولی اگر دیدی و خواندی نگید نسرین ال می گوید بل می گوید ! من دارم با آیینه حرف میزنم چون امروز در جمعی بحثی پیش اومد که نشد با آیینه گفتگو نکنم !
آیینه جان ببین جانم ، امروز در جمعی بودم که شرکت کنندگان در این جمع سه نفره از جمعیت نسوان بودند ! بگو خب ! بعد بحثی پیش اومد که با افتخار از طرز لباس پوشیدن پسرانه شان حرف میزدند . شوهر جان یکیشون متولد دی ماه است و احساساتی ! بعد در جمع به دلیل خرید خانه و دور شدن از خانه ی پدری اشکش در اومده اون وقت خانوم جوانش خندیده که مثل بچه ها گریه نکن و همه چی رو به شوخی تموم کرده ! بعد من گفتم کارش اشتباه بوده ... بعد خانومش مثل لوتی ها دستاشو میذاره تو جیبش و راه میره ، یه خانوم شیطون ولی هنرمند و خانه دار ، اما وقتی شوهرش براش لاو می آید به شوشو میگه : لوس نکن خودتو ! خب تا اینجا که به من مربوط نیست ! اصلا کلا به من مربوط نیست . حرف من اینه که داشتن رفتارهای مردانه در هر مکانی ، شرایطی و زمانی جایز نیست ! آخه من تازگی ها فتوا هم میدهم ! اینکه لباس مردانه بپوشی ، کفش اسپورت به پا کنی ، موهایت رو آلمانی کوتاه کنی ، لحن حرف زدنت رو هم تغییر بدی ولی ، نتونی پنجری یک ماشین رو بگیری یا از حقت دفاع کنی که تا وقتی یه مرد پیشم نباشه نمیتونم حقم رو بگیرم که نمیشه رفتار مردانه ! نه جانم ! هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد در فتوای من بر این اساسه که ، تو جامعه ای که زندگی می کنی ، دور از حضورت آیینه جان ! دور از حضورت ، بلا نسبت تو و شنونده ها ؛ گرگ زیاده ! یعنی آنیموس* درون تو در جامعه باید مردانه باشه ! در عین حال که لباس های دخترانه و زنانه میپوشی ، لحن حرف زدنت نه از اون ور بوم بیفته نه از این ور بوم ! گرفتی ؟ ها ؟ نگرفتی ؟ همش تقصیر این مراجع ئه دیگه ! هی گفتم مدرک آیت بودن منو یه وقتی بدید که لحن حرف زدنم گیرا باشه ! گفتن : الا و بلا تو از ایام طفولیت آیت به دنیا اومدی و نیازی به ثبت مدرکت در تمام حوزه های این دنیا وجود نداره ! خب داشتم میگفتم ؛ از این ور بوم نیفتی یعنی اینکه اونقدر در قالب زنانگی فرو نری که گوشت به تن من نمونه با دیدن این صحنه ها و برای هر کاری نیاز به یک مرد تو زندگیت داشته باشی ! یعنی در جایی که گرگ زیاده با عشوه حرف نزنی که دلهایی قیلی ویلی بره ، یعنی اونقدر هم خشن حرف نزنی که همه یک " واه " بگویند بعد از صحبت کردن با تو !
بعد ترش هم این میشه که پنج دسته جمعیت نسوان یافت میشوند :
دسته ی اول : هم لباس های مربوط به جنس خودشان را می پوشند و هم ابر رفتار مربوط به سن خودشان را نشان می دهند ... در جایی که باید از حق دفاع کنند سکوت می کنند ! برای آشپزی و کارهای خانه دست به داماد مامانم اینا و کارگر می شوند . مدام در آرایشگاه ها و سالن های ورزشی مشغول مانکن شدن هستند و در جایی که باید توانایی های خودشان را نشان بدهند این توانایی ها را سرکوب می کنند و میگویند : " این کارها مردونه س " ! عزیز من ، کار مردونه یعنی یک چیزی مثل کار در معدن ! یک سوسک کشتن بنا به نظر این عده کار بسیار ترسناکی است که فقط از عهده ی باباشون ، داداششون و آقاشون بر می آید !
دسته ی دوم : لباس های مربوط به جنس مخالف را می پوشند و رفتار مربوط به جنس مخالف را نشان می دهند . لحن صحبت کردنشان خشن است ! از اینکه سر خرید عروسی شان مثل شویشان کت و شلوار خریده اند خوشحالند ! از گفتن جمله ی " دوستت دارم " به همسرشان اجتناب می ورزند . از داشتن موی کوتاه خیلی خرسندند که عیب نیست ها ... ولی چون معتقدند رفتارشان مردانه است به خود می بالند . از سوسک کشتن ابایی ندارند . عده ی کمی از آنها ازدواج می کنند . پس از ازدواج هر چه آنها بگویند باید اتفاق بیفتد ... و اغلبشان هم ازدواج نمی کنند و دسته ی اول را هم مورد انتقاد قرار می دهند .
دسته ی سوم : لباس های مردانه می پوشند ولی نمی توانند سوسک بکشند ! یا پنجری یک ماشین را بگیرند ! پس از مدتی هم به این نتیجه می رسند که باید لباس های مربوط به جنس خود را بپوشند و می شوند کپی برابر اصل دسته ی اول .
دسته ی چهارم : بیرون از خانه گاهی لباس های اسپورت می پوشند ، گاهی بنا به موقعیت لباس های مربوط به جنس خود را می پوشند . لحن حرف زدنشان بنا به موقعیت است . در جمع مردانه جدی اما قاطعانه ، با ملایمت به جا و شاد سخن می گویند . در جمع دوستان لباس هایشان مربوط به مجلس تشریفاتی ، زنانه است و مربوط به محفلی دوستانه اسپورت است ، شیطان بودن خود را در این جمع ها به جا رعایت می کنند . برای همسرشان احترام قائلند ... وقتی مردی رمانتیک نصیبشان می شود به محبتش پاسخ می دهند و نمی گویند : " لوس نشو " . احساسات زنانه شان را هم در جمعی که شایسته است خرج می کنند ... به زن بودنشان افتخار می کنند چون به جا رفتار می کنند . آنیموس این دسته رشد یافته است و حد تعادل را در هر زمینه مراعات کرده اند .
دسته ی پنجم : هنوز کشف نشده باقی مانده اند !
جمعیت ذکور هم دو دسته اند : یا متاهلند یا مجرد ! چون همگی یک ویژگی برجسته دارند که در حضور یک زن شکوفا می شود . با عرض ارادت خدمت جمعیت ذکور اینجا و آنجا و همه جا ! همگی ذکوران کودکان درونی فعال دارند آنهم چند قلو قلو ؛ شیطان ، پرخاشگر ، لوس ، مهربان ، لجباز ، هیجانی ٬ گاهی منزوی ٬ مردم آزار ٬ باهوش ، با احساس ( یعنی آنیما*ی فعال دارند ) و بقیه اش هم که ... ضمن اینکه همه شان هم کشف شده اند و باقی مانده ندارند !
آیینه جان خلاصه ی بررسی هایم این شد که ؛ مرد بودن نه به بلند کردن صدا بر روی زن است و زن بودن نه به ظرافت صداست ! باید مرد باشی وقتی که همسرت نیاز به درک تو داره و خودت رو به جای اون بذاری تا بدونی که بزرگ کردن بچه و کارهای خانه به همراه کار بیرون از خانه کار شاقی ست ... و تو قدرشناس باشی حتی اگر ، فرصت کمک نداری گاهی دستاشو بگیری و بهش بگی که زندگی بدون محبت های اون سرده ! غرور مردانه برای هیچ کسی نباید بشکنه ، جز وقتی که داری با همسرت حرف میزنی ... آیینه جان !
این بود سخنان من با تو آیینه جونان ! بر من خرده نگیر که با اجازه ی همگی ، من به حق و حقوق انسانی و اقتصادی برابر زن و مرد اعتقاد محکمی دارم ٬ ولی ٬ فمینیست نیستم ! چون نه چشم به کار در معدن و یا کار روی اسکله دارم که این در حد جسم یک زن نیست ! و نه زن را مختص خانه و خانه داری میدانم که شدیدا با این موضوع مخالفم !
دست نوشت : جدای مبحث مربوط به اساطیر و دنباله اش ! اون چیزی که ما در کتب اکابر خود خوانده ایم می گوید آنیموس ٬ مرد درون روان زن است و آنیما ٬ زن درون روان مرد است !
انگشت نوشت : من بروم با این بررسی هایم مقاله های بین المللی بنویسم ! از بس که پیچش داده ام به سخن آیینه قاط زد طفلکی !
پا نوشت : کامنت برتر پست قبل ٬ طبق معمول معلومه دیگه ... بله دیگه ... اگر گفتید نامش را ؟!!
وقتی به نزدیکی خیابان " تربیت " رسیدم ، ناخود آگاه حس کردم قلبم رو به تنگی ست ... دلم برای آن غربت و غم نهفته ای که آن سوتر ، زیر آن طاق های آجری و خشتی ، پشت آن درهای چوبی ِ بسته با کلون های قفل زده ، بود ؛ گرفت . دلم برای کودکی هایم ، روزهایی که راهی بازار می شدم تنگ شد . وقتی وارد سرای دودری یا همان ( ایکی قاپیلیلار ) می شدم صدای " اُشین ، اُشین " ها بلند می شد که مرا می خواندند . گویی کودکی ام متقارن شده بود با پخش سریال " سال های دور از خانه " و شباهت من هم با اشین ، از من بدل ایرانی ئه اشین را ساخته بود . کم نبودند آشنایان بازاری . رفتارهای پسرانه ی من هر آشنایی را مجبور می کرد تا مرا با خود راهی بازار کند . یک روز از مغازه ی یکی گیره ی سر بر میداشتم ، از مغازه ی او خارج می شدم و از آن یکی مغازه برای مادرم روسری بر می داشتم ، مکان بعدی جایی بود که به عنوان رشوه یک شکلات " هابی " نصیبم می گشت تا اجازه دهنم لپ های تپلم را بکشند . از حوض میان دو دالان آب پُر می کردم ... به مغازه دارانی که آب نیاز داشتند آب می رساندم . کل دالان را با جاروی سرایدار آن دالان جارو می زدم و بعد نیمه کاره رهایش می کردم و مشغول پسر کچل کنی مغازه داران می شدم . فقط نمی دانم چرا وقتی آن پسران همسن و سالم پس از بازی می خواستند بگویند که خیلی کار دارند و خود را مشغول کار نشان می دادند . من چغولی شان را نمی کردم ولی ٬ اغلب تنبیه برایشان لازم بود که گاهی اش به من مربوط میشد و از آن یکی گاهیه باقی اش من بی اطلاع بودم . خلاصه اش اینکه یک پا اشین واقعی بودم . بعد از مغازه ی آقای " ر " یک ادکلن برای پدرم می پسندیدم . از آن دکه ی کوچک قاقالی لی فروشی برای خودم آدامس موزی بر می داشتم ... آزاد بودم . همیشه ی همیشه . آن حیاط پُر درختی را که حوض و درختانش در میان حفاظی سیمی بودند را بیشتر دوست داشتم ... شیطنت هایم آنقدر زیاد بود که وقتی روزی نبودم همه سراغم را می گرفتند ... مجبورم عبور از خیابان بازار را هر روز تحمل کنم و به احترام خاطره های سوخته ام چند دقیقه سکوت کنم ! حالا دلم برای آن خاطره ها و همه ی خاطراتی که سوختند تنگ شده ... من عزادار آن بازار و خاطرات سوخته ام هستم هم اینک !
نمیدانم این اشک های فزرتی چیست که اینطور سقوط می کنند ! جهت زیاد شدن پیاز داغ ماجرای اشک به مانند این مداحانی که یاد حرفهای بیات می افتند ، من هم یاد آن درخت توت سفید قطوری افتادم که رو به روی اتاقم جا داشت . زیبا بود و سایه های سبزش زیر نور آن چراغ سه رنگ درون باغچه زیباترش می کرد . با بی رحمی نابودش کردند ... چقدر آن روز وقتی از مدرسه برگشتم و با دیدن تن بی جانش روی زمین اشک ریختم ... چقدر نفرین کردم آن مسبب نابودی اش را ؛ خدا می داند ... خواستم بگویم دلم برای آن درخت هم تنگ شده ...
اصلا دلم برای همه تنگ شده ... ( شبیه مقدمه های وصیت نامه ای شد این پستم . نه که من خیلی وصیت نامه نوشته ام از اون لحاظش گفتم ) . فکر کنم باز هم نوستالژی خفه ام کرده و یا دارد خفه می کند ! ( افتادم روی خط نوستالژی ... خدا می داند کی از این خط خارج میشوم ... دعا کنید زنده بمانم که که فعلا با مخ شما جهت تهیه ی آبگوشت و تیلیتش کارها دارم من ) . با تشکر از مخ محترم شما !
کامنت برتر پست قبل ( مهدی نامور ) :
" می سوزیم به درد بی حساب ... "
نحسی سیزده است یا روزی که خیلی مبارزه بوده و از این قبیل سخنان جیز ! هر چه که هست ... بزرگترین بازار مسقف جهان ٬ بازار تاریخی تبریز ٬ زیباترین بازار جهان و بازار جهانی این کشور ٬ همچنان در آتش می سوزد . مردان گریه می کنند . زنان بیهوش می شوند . درون خیلی از خانه ها غوغاست . نصف بیشتر ثروت مردم این شهر می سوزد . زندگی ها می سوزد . آدم می سوزد . تاریخ می سوزد . زیبایی می سوزد . هنر می سوزد . فرهنگ می سوزد . دل من هم برای همه ی این ها یک جا دارد می سوزد ...

کامنت برتر پست قبل که آری واقعا جان عمه اش نمیداند سوربن کجاست ! ( مانی البت اون بیسواته ) :
" يه مربي داشتيم تو نهضت كه آموزشيار بود . از كار آموخته هاي كار آموزي كرده تو آموزش و پرورش كه خيلي معروف بود و البته هست . آقا يه روز ديدیم دير كرد نيومد اينقده ذوق كرديم اينقده ذوق كرديم كه نگو و نپرس چون اگه بگي معلوم ميشه چرا اينهمه بيسوات مونديم و اگه بپرسي كه خوب معلومه جوابي نميديم كه بعدا عليه خودمون ازش استفاده يا بهتر بگيم سوء استفاده ميشه پس نميگيم نمي جوابيم . آره اون روز وقتي نيومد بچه ها دور هم جمع شديم و از انواع بازيهايي كه بلد بوديم و قد سواتمون بود انجام داديم كه البته فكري ترين و با كلاس ترينش همين گل يا پوچ معروف بود . چي ؟ خوب ما كه نمی تونيم عين شما دانشجوهاي استادان سوربن رفته وقتمون رو با تز و مز و سمي نهار و اين حرفا پر كنيم ما هم قد خودمون . راستي اين سوربن كدوم استانه ؟ اصلا اينوره يا اونوره ؟ اينو يواش نوشتيم يواشكي دم گوشمون جواب بده تا آبروي ما و خودت بيشتر نره . وقتي هم كه بعد كلي تاخير مربي اومد جلوش رو گرفتيم كه اي مربي جان ديگه وقتي نمونده بذارين امروز رو بي خيال شيم و بريم . كه پس گردني به ما زد كه جون به جون شده معلومه ديگه چرا بيسوات موندي بعدش هم به يه جمله از فيلم قيصر اشاره كرد كه چون به زبون فارسي قديم بود حاليمون نشد اما فقط فهميديم كه بايد پاشنه كفشمون رو ور بكشيم و در ريم و از دستهاي سنگينش دوري كنيم . اما دلمون نيومد راست وايستاديم و گفتيم اقلندش يه جمله حكيمانه اي از اين فيلم هاي دوبله نشده و نشون داده نشده تو تي وي وطني بهمون بگين تا ما يه جاهايي بكار ببريم . چپ چپ نگاهمون كرد و چند تا بد و بيراه نثارمون كرد البته نگفت اين فحشا و بد و بيراه رو تو كدوم يكي از از اين سريالهاي خارجكي گفتن تا منبعش رو ذكر كنيم . آره خلاصه فقط متوجه شديم كه اون روز چقده بجز قسمت هاي آخرش خوش گذشت .
كامنت برتر پست قبل (.........) لطفا داخل پرانتز رو رنگي بخونين
" اي وال اي وال سوربن رو اي وال "
نوشته شده در اتاق 13 امين آباد نصفه هاي شب وقتي كه ماه كامل بود .
چي شد ؟
چند نفر به يه نفر ؟
يكي در رو نشونمون بده
بپا خودتو
باي . "
استادی داشتیم که دکتر روان شناسی اجتماعی بود . دکتری که سالها در سوربن فرانسه تحصیل کرده بود . خیلی معروف بود و هست البته ! امروز یاد او افتادم . نه برای اینکه روزی که نوبت ارائه ی سمینار من بود ، او پشت درهای بسته ی دانشکده مشغول صحبت با دکتر " گ " بود و من مشغول خوردن حرص در انواع حالات بودم که استاد دیر کرده سمینارم را نجویده قورت بدهم ، نه ! نه برای اینکه وقتی از پله ها پایین آمد و من جلویش سبز شدمو با حالتی معترض اما محترمانه ی دانشجوی لوسی گفتم : « استاد کجایید ؟ من الان سمینار به این زیادی رو چه جوری در عرض نیم ساعت ارائه بدم ؟ » که برگشت و گفت : « همین جا بایست . یه چیزی بهت بگم ! خیلی دوست دارم ! خوشم می یاد که از حقت دفاع میکنی . مثل دخترم دوست دارم و جزو دانشجوهایی هستی که از یادم نمیری . چشم تقصیر منه . ببخشید که دیر کردم » نه برای این جسارت مردانه ی متواضعانه اش هم به یادش نیفتاده ام ! برای این هم به یادش نیفتادم که وقتی با سوناتای نقره ای اش از جلوی در بیمارستان میگذشت برایمان دست تکان داد ! برای این به یادش افتادم که روزی سر کلاس حرفی زد از آن حرفهای شیرین مَثَل وار پدربزرگی ، که هیچ وقت یادم نمی رود و مدیون این حرفش هستم . آن روز گفت : « وقتی مشکلی پدید اومد حتما راه حلش قبل از اون مشکل پدید اومده که مشکل ، شده مشکل » این سخنی است که باید با آب طلا روی مس نوشت و کوبید به دیوار . تا همیشه بدانی وقتی جایی حس می کنی داری درجا میزنی و خسته شده ای از تمام مشکلات عالم ... حتما نوری هست که تو را به روزنه ای برای رهایی از مشکلت راهنمایی کند . در سریال " فرار از زندان " جمله ی نقش اول فیلم خیلی زیباست که : « همیشه به کاری که می کنی ایمان داشته باش » را تکرار می کند و موفقیتش را تضمین می کند . آری ... همیشه ایمان داشته باش ... حتی اگر بدانی ممکن است به زمین بیفتی . حال این را نوشتم که بگویم ، می خواستم بنویسم از چیزی که نمی دانستم چه بود و چه هست ، اما گفتم بنویسم شاید فهمیدم در چه موردی میخواستم آپ کنم که نشد ! بعد دیدم چه مشکلی بوده که همین طور ناخودآگاه خودش شده راه حل و من نوشتم و یادم آمد که راه ها زیادند ... چشم باید گرداند . لمس باید کرد تا یافت روزنه ای برای رهایی ... مثل همین نه هزار و هشتصد تومانی که من برای گرفتن دفترچه ای مفت مفت به دور ریختم که با قبولی ٬ این پول دور ریخته شده نوشم می گردد و می شود راه حلی برای باز پس گرفتن پول به دور ریخته ام . ( مثال خیلی مهم بود . چون مربوط بود به جیبم ! التفات فرمودید که چه مثال های ظریفی میزنم که حتی به عقل نخود هم نمی رسد ؟ )
کامنت برتر پست قبل ( مهندس امید جیر جیریان ) :
" من به خودم تبريک ميگم كه با سياست مهار چند جانبه يك گودزيلا تونستم از اون و غارش ( وبلاگ !! ) يك بانوي برتر بسازم و اين ميسر نميشد مگر با كوشش هاي سخت و جانفرساي اينجانب . ضمن اينكه دوباره به خودم تبريک ميگم اعلام مي كنم كه برنامه بعدي گرفتن شام و شيريني از گودي يه كه بعيده اين يكي رو بتونم به چشم ببينم !!! "
دعوت نامه ای رسید به دستم با این عنوان که " نویسنده ی وبلاگ سیاه + سپید + خاکستری ، وبلاگ شما در فهرست طلایی نظر سنجی بانوان برتر وبلاگ نویس قرار گرفته و خوشحال میشویم از دیدارتان " (لازم به ذکر است که ، حالت پی دی اف وارش را نوشتم شد این ) با خواندن متن دعوت نامه نیشم تا بناگوش گسترش یافت که یعنی چه " فهرست طلایی ؟! " نیشم ناگهان بسته شد که خوب حال چه کنم ؟ بروم یا نروم ؟ با چه کسی بروم ؟ چگونه مرخصی بستانم ؟ بسم اللهی بگفتم و به " صدف بانو " خبر دادم که کجای کاری که عروس سابقت قرار است عازم پایتخت شود ! گفت که می خواهد همراه من باشد . همراه اولم ، ایرانسل که پیشکش ! ذوق کردم . " نیشخند السلطنه " که می شود شوی دختر نداشته ی ما و داماد کوچکتر ما گفت : « من هم می آم » تا حالا شد دو نفر ! مترجم خانومی که " ستاره " باشد ، شده ستاره ای که به تازگی کوچه ای را تنگ کرده و آن کوچه آنقدر تنگ شده که ستاره بانو به همراه آقای داماد آنجا مانده اند و راه فراری ندارند . ما هم اینجا پز هوای به به و چه چهی مان را نثارشان می کنیم و کوچه هایی که فراخ است ، راه عبور برای ما باز است را بهشان می دهیم . این از این یکی ! بعد نوبت به مادر مجازی نیشخند السلطنه " تنها خانوم " رسید . با کلی ناز و عشوه قبول کرد که معلوم نیست حالا ، بگذار ببینم چه می شود ! گفتیم شاید آمد ! بعد نوبت رسید به کسی که خبر کردنش کلی زمان لازم دارد ... هزار جا پیغام کاشتیم ، ایمیل آب دادیم ، کامنت شخم زدیم تا بلکه حواسش پرت شد و سری به دنیای مجازی زد ! تا آخرین لحظه هم نا امید نشدیم و چشم انتظارش بودیم . یک ساعت مانده به سفر پیامکی از دیار خودم به دستم رسید که : « چرا به من نگفتی میری تهران ؟ کی میری ؟ با چی میری ؟ منم میخوام » و او کسی نبود جز " اسماء خاتون " که از طرفداران متعصب آنی دالتون است . خیلی دیر بود و نشد که با ما باشد . این ضد حال اول ! ای منهدم شود این ویروس سرماخوردگی را ! سرما خوردگی شوی فسقل سابق ما باعث شد که صدف بانو پیغام دهند که : :« لعنت به این شانس من ! نمیتونم که بیام » این ضد حال دوم ! با آقای پدر راهی شدم . چرا می گویند : « خانوم ها زیاد حرف میزنند ؟ » والا بلا ، بعضی از آقایون فکشون طلا که چه عرض کنم ؛ از الماسه ! پشت سرم نشسته بودند . جوانی حدودا سی و پنج ساله ! با آقایی که از روی حرفهایش حساب کردم دیدم بین سی و هفت الی چهل سال دارد . اول که بلوتوث روی خط بورس بود . نمی گفت کل اتوبوس در خواب است ؟! حتما نمی گفت دیگر ! اگر می گفت فرت و فرت آن صدای عدم ارسال بلوتوث را ساعت یک و نیم شب دم به دقیقه بیخ گوش من خفه میکرد ! همه در خواب ناز بودند . به اصرار پدر را راضی کردم تذکری نثارش کند ! خوشبختانه موثر واقع شد و بلوتوث بازی تعطیل شد . مرد گنده خجالت نمی کشد ! بعد نوبت رسید به ترانه های مهستی ! واقعا ساعت دو صبح مستفیض می شدم آن پشت . کم مانده بود مخترع موبایل را لعنت کنم که خوشبختانه قسمت آهنگ های درخواستی به پایان رسید . اما این پایان ماجرا نبود ! هنوز قسمت فک های الماسی مانده بود . قسمت آشنایی دادن و فامیل شدنو اینها ! تا آنجایی که به معلومات عمومی ام از سخنان این دو نفر افزوده گشت قیمت پراید مدل هشتاد و دو در تهران پنج میلیونو دویست هزار تومان است در حالیکه همین مدل در تبریز پنج میلیونو پانصد هزار تومان است ! و کلی معلومات عمومی دیگر که نمی توانیم مفت در اختیارتان بگذاریم ! شوخی است مگر ؟ از خوابمان زده اند معلومات را به زور توسط گوش هامان به خورد مغزمان داده اند ! با ان شاالله ، ماشالله که الان خاموش می شوند بالاخره پس از سه ساعت فک زنی خاموش شدند . بین راه ساعت سه نصف شب مردم وبلاگ نویس دنبال هم دنبا هم اس ام اس نه ببخشید پیامک می فرستادند ... چون موبی ما همیشه ساکت است فقط عکس نامه را میدیدم و برای اینکه بی خواب شده بودم با زنگ های ممتد خواب را از چشمان بقیه ربودم تا رستگار گردم .
رسیدیم به مقصد . اوووه ! خفه شدم از اینهمه فاصله تا مقصدمان . قرار را در ایستگاه BRT دروازه دولت گذاشته بودیم . ساعت سه ! خجسته حال منتظر دیدار باقی نه ها ، منظورم باقی است ! بله منتظر باقی افراد بودم که ستاره بانو خبر داد نمیرسد که بیاید ! این ضد حال سوم ! رسیدیم سر قرار . نیشولو را که دیدیم ... پیاده رفتیم و رفتیم و خواستیم باز هم پیاده برویم که نشد چون گفتیم همه چیز منظم است و ما باید سر موقع به محل برگزاری جشن برسیم . سوار تاکسی شدیم . تا اینکه رسیدم به محل خاکبرداری پارک !!! بعد پیژامه ها را آن بالا دیدیم خیلی احساس راحتی بهمان دست داد . خیلی صحنه ی پست مدرنی بود !!! به نیشولو گفتم : « وای اون سبزها زیگزاگ اینان . فقط شکم آقای زیپ کدام ور است ؟ کجا جا گذاشته ؟ » رفتم جلو و سلام عرض کردم که :« زیگزاگ تویی ؟ » او هم گفت : « بله » من هم گفتم : « خیلی خوشحال شدم دیدمت . حالا منو شناسایی کن ! » آنقدر مظلومانه نگاهم کرد و راهنمایی خواست که تقلب رساندم و گفتم : « سیاه » نام وبلاگ جان را گفت و بعد سلامو احوالپرسی کردیم با آقاشون و در گوش زیگراگ فرمودم : « آقای زیپ کجا شکم داره اینجوری جار زدی که شکم داره طفلی ؟ » گفت : « الان رفته دیگه » خدایا از این به ددر رفتن شکم ها نصیب همه بگردان ! خیلی ها حاجت دارند در این مورد ! آمین ! بعد دختری را که کنارش ایستاده بود را با نام" پریناز " معرفی کرد ... " چشم هایی که از دیوار رد میشوند و مبصرش هم پریناز خانوم است که می گوید ؛ ساکت " من هم نیشولوی وبلاگستان و سلطان " ویند دنسر " را معرفی کردم که به هنگام گفتن نام وبلاگ سعید خلاقیت به خرج دادم و اشتباه گفتم که زیگی درستش را گفت ! واقعا ننگ بر من ! این خلاقیت اول ! ویولت عزیز را که سر تا پا بنفش پوشیده بود را هم دیدم . ناز بود و نازتر شده بود . خجالت مانع شد تا همان اول صمیمی شوم . جلو رفتم و دست دادم . چقدر این خانومی ماه است خدا می داند . به هنگام احوالپرسی نامم را گفت که شاخ در آوردم ! بعد گفت که از زیگی پرسیده . با نیشولو منتظر ایستاده بودیم و این نیشخند خان شکار لحظه ها را داشت ثبت می کرد و خط و نشان می کشیدیم برای آنهایی که قالمان گذاشتند و خودشان خوب می دانند که چه کسانی هستند !!! منتظر بودم که شاید گیلاسی را ببینم که نیلو گفت : « احتمال زیاد نمی آد » راستی ، نیلوفر را هم دیدم . همراه محبوبه جانش بود . سخنی از شهی و ساسا هم به میان آوردیم . حین روبوسی بود که نیلو یادش آمد سرما خورده ، آن جور که نیلو پست گذاشته بود و از تبش نالیده بود من گفتم این طفلک الان نای بلند شدن ندارد ! بعد آنجا چشممان به جمالش منور شد ! نیلو خدایی نقشه نبود که دانشگاه را دور بزنی ؟ راستش را بگو دخمر !
خانوم پولاد زاده عذرخواهی کردند از تاخیر پیش آمده ولی ما ناراحت نبودیم از این تاخیر ، چون منتظر بودیم بلکه چشممان به جمال غایبین روشن شود که نشد ! درون سالن فسقلی که نشستیم گفتیم حتما خیلی خبرها است ! ولی خبری نبود . آنی دالتون پشت سر ما آخر ردیف بالایی نشسته بود که گفتم پس از اتمام مراسم میروم جهت ابراز ارادت و رساندن سلام " اسماء خاتون " که نمیدانم چه شد دیگر ندیدمش !
خیلی دوست داشتم پس از صدایی که دوشنبه شب ها از برنامه ی " یک سبد ترانه " میشنوم چهره اش را هم ببینم ؛ سعید پور محمودی ! چشممان به جمالش منور شد . بهترین قسمت مراسمی که بی برنامه بود حضور " بهاره رهنما و شیطنت هایش با هم بود " وسط مراسم دینگ دینگ اس ام اس بود که یا به دست نیشولو میرسید یا من با این عناوین " ... خوش میگذرونید دیگه ! کوفتت بشه "و " به آنی سلام رسوندی ؟ " اصلا تابلو نبود که این اس ام اس از آن کیست ! " کی اول شد ؟ " و " ... اومد ؟ " و " از طرف من آبمیوه رو بکش بال ، دست بزن ، جیغ بکش که اعصابم خرده ها ! " یک عدد نو پدر هم که نامش را فاش نمیکنیم برای اولین بار به اذعان نیشخند السلطنه اس ام اسی ادبی به مناسبت هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت برای نیشولو فرستاده بود ! حسن آقا اصلا نگفتم که اون نو پدر اس ام اس ادبی ؛ شمایی ! خیالت راحت ! چقدر خوشم آمد از قسمت شعر خوانی بهاره رهنما ! دیگر حافظ جان هم شرمنده ام کرد وقتی که دیوانش توسط بهاره رهنما گشوده شد و این آمد :
" آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد "
حافظ گفت که چه خبر است ! نمی گویند هیچ چیز را نمیشود از دید ذره بین حافظ ِ من مخفی کرد ؟! یعنی نسرین همش آرام است.
قشنگ ترین و کمدی ترین قسمت این برنامه حضور فرشته های کوچولو اعم از مذکر و مونث روی سن بود ! من آنقدر الهی الهی کرده بودم که ترسیدم زبانم جز " الهی " چیز دیگری را به یاد نیاورد ! دو تا از کوچولوهایی که در این شو شرکت داشتند آنقدر خوردنی بودند که دلم می خواست گاز گازشان کنم ! حیف که آنجا باید عین خانوم های متشخص رفتار می کردم !!! وبلاگ های برتر سال گذشته از لیست حذف شده بودند تا وبلاگ های دیگر شناخته شوند . حق دادم به نویسندگان این وبلاگ ها که شاید ناراحت شده باشند . به هر حال نام وبلاگ جان ما پارسال هم درون لیست صد نفری بود ولی به دلیل دعوت نامه مان از قلم افتاده وبد ( قابل توجه کسانی که فکر کردند این وبلاگ ناشناس است عرض کردیم ) از فهرست برنزی شروع شد ... رسیدند به فهرست نقره ای و بعد فهرست طلایی ! که نام وبلاگ جان من را بدون + خواند سعید پور محمودی خان ! به خدا به پیر به پیغمبر این وبلاگ + دارد آن وسط ! لوح را که ستاندم و پایین آمدم . ویولت عزیز با لبخند مهربانش به من تبریک گفت . بعد بقیه جایزه ی خود را ستاندند . موبایل زنگ زد که گوشی را برداشتم . پدر جان را گفت : « برگردم و پشت سرم را ببینم » دیدم میان جمعیت نشسته و آرام با لبخند مهربانش برایم دست تکان می دهد ، چشمکی را تقدیمم کرد و آرام گفت : « دختر بابایی دیگه » من به قربان همچین بابایی .

نیشولو هم سکه را میخواست . من گفتم نه ! بعد به زور خواستم سکه را به او بدهم که قبول نکرد ! تبریکش را که گفت ٬ مراسم فرت تمام شد ! موسیقی پر پر شده و دود شده بود ! فکر میکردم برنامه خیلی مفصل تر از اینها باشد که نبود . اما هر چه بود هزار بار از خانوم پولاد زاده و گروه پرشین بلاگ متشکرم که باعث شدند دوستان مجازی برای مدتی کنار هم جمع شوند . واقعا من شرمنده ام که بلاگفایی ام ! این میرزا رضای شیرزای فیل می کند ملت را ... جشن پیشکشمان ! مشغول گفت و گو بودم که یک خانوم متشخص آمد جلو و گفت : « شما نسرینی ؟ » من هم که نسرینم دیگه ! گفت : « من خانوم مارپلم " بله ! خانوم مارپل پس از اتمام سریالش یک جانشین برای خود در ایران برایمان به یادگار نهاده ! طفلکی مارپل از من ترسیده بود که با یک صندلی فاصله از من نشست روی آن یکی صندلی ! حین گفت و گو با مارپل خانوم ایرانی بودم که یک خانوم نارنجی پوش آمد جلو که در عرض ایکی ثانیه گفتم : « نگااااار » فیلم هندی همان یک لحظه بود ! چون نگار نشانی داده بود که هویجی می پوشد ! آنقدر عزیزم عزیزمش مهربان بود که خواستم بگویم نگار خاتونی من سیزده تا زن دارم !! عکسی به یادگار گرفتیم .
بعد رفتیم نزد ویولت . ویولت عزیزم گفت که جزو داوران بوده و قرار بود خودش نام مرا بخواند که نشد . گفت که در مرحله ی نهایی وبلاگ مرا اول از همه انتخاب کرده و پست هایم را خوانده !! خبری خوشحال کننده تر از این میتوانست آنجا خوشحالم کند ؟ نه مسلما ! از آن آقا قد بلنده ی حاضر در کنسرت رضا یزدانی هم چیزی نگفتم اصلا ! گفتم " رضا یزدانی " یادم آمد که جناب شبگیر خیلی به او علاقه مندند ! یک نفر از من پرسید : « ببخشید این وبلاگ سیاه ، سپید ، خاکستری رو مگه یه آقا نمینویسه ؟ » والا بلا این اسم رو من اول برای وبلاگ جان انتخاب کردم . بعد دست زیاد شد ! دیگر وقت نشد با باقی آشنا شویم . زود راهی شدیم . از نیشولو خان هم به خاطر معرفتش ، که قدم رنجه کرد رو تخم چشمان ما و همراهمون بود تشکر میکنم . اگه رتبه ای از آن وبلاگ جان شد نصفش هم به خاطر لباسی ست که عمو نیشولو برایش دوخته . از همه ی کسانی هم که خواسته یا ناخواسته به وبلاگ جان رای دادند ، یا خواسته و باز هم ناخواسته از حضور وبلاگ جان در صدر ناراحت شدند و باز هم خواسته یا ناخواسته از حضورش در صدر خوشحال شدند تشکر می کنم .
اوف ! کش انگشتان دستم در رفت از بس نوشتند !
پست هایی که توسط دوستانم نوشته شده و خوشحالم کرده اند . سبد سبد ممنونم ازشان : ( از صدف بانو) و (از ستاره بانو ) و (از ثمین بانو)
پست های گزارشی شکار لحظه ای در وبلاگ : ( نیشخند السلطنه ) و گزارش تشریحی در وبلاگ : ( نگارینا )
عکس های مراسم هم اینجاست .
توجه نوشت : لینک کسانی که نامشان نوشته شده و لینکی ازشان در پست نیست را بگذارید به حساب زیاد بودن اسامی و میت بودن من ! آخیش تمام شد .
کامنت برتر پست قبل ( یاسمین بانو ) :
" سلام دختر طلایی ! کفش طلایی ! پا طلایی ! قلم طلایی ! مبارکه خانم ! حسابم خالیه نتونستم پیام تبریک رو اس ام اسی روانه کنم ! بابا کلی خوشحال شدم خبرش خیلی زود به خانه ما مخابره شد و مفتخر شدیم ! "
من آمدم . من زنده ام . هنوز هم مجبور به تحمل من هستید . صبح ساعت ۴ رسیدم . امروز هم بی خبر از دنیای مجازی راهی محل کار شدم . الان هم میتی بیش نیستم . شرمنده که کامنتها بی جوابه ! شما که انتظار ندارید یک میت براتون آپ کنه ؟! شب مینویسم از مراسمی که گذشت . فعلا میت برود کمی استراحت کند بعد می آید ... راستی ، خیلی ممنونم از کسانی چه با کامنت و چه با اس ام اس تبریک گفتند و یا پست گذاشتند . طی مراسم پست گذاری شبانه تشکر و قدردانی ویژه به عمل خواهد آمد از تک تکشان . اینجاست که میگویند : به وبلاگ نگویید خواب دارم ٬ به خواب بگویید که وبلاگ دارم ! گفتن عکس جمله هم در مواقع ضروری جانب احتیاط را میطلبد که ما الان در همان سوییم !
داخل پرانتز ( ملت آپ تو دیت آپ جشنی خود را کرده اند ٬ کشکشان را هم سابیده اند ! آن وقت من تازه رسیده ام ولایت و تاااااازه می خواهم شب آپ تو دیت شوم بعد پز بدهم که من هم بلدم آپ تو دیتی باشم که آپ تو پریروز است اما من به درون کوچه ی علی چپ خانه خریده ام ٬ این خاصیت خانه های کوچه ی علی چپ است که گوش را سنگین میکند . حال هر طور شده به شما می گویم که آپ تو دیتم ٬ مثل موتور پیکانی که خود را درون آردی چپانده و آپ تو دیت ترش شده " رو آ "حال گوش کنید ٬ من آپ تو دیتم . چه با زور چه با جنگ چه با لبخند ژوکوند ! با این حساب و کتاب من الان ایرانم و آنهایی که آپ تو دیتند ٬ آمریکا و ژاپن هستند ) .
کامنت برتر پست قبل ( هاجر خاتون ) :
" گفتن نزدیک جشن وبلاگ نویسان زلزله اومده هااااا ... هی گفتیم چرا ؟ حواسمون نبود تو رفتی "
می روم ...
خواهم رفت .
می آیم ...
خواهم آمد .
به کجا ؟
بععععععععدا میگویم !
و آما کامنت برتر نداشتیم ! نداشتیم دیگر ! همه ی کامنتها مربوط بود به تعجب در مورد آجیل عروسی و فک های باز ! بله ! آجیل شور اگر در عروسی نباشد یعنی آن مجلس ٬ مجلس عزاست ! اسم رقص آذربایجانی هم رقص آذربایجانی است که چهل و سه نوع است ! نام رقص تند پایی که مردان از خود به در می کنند " لزگی " است . اسم این رقص " ترکی " نیست . رقص ترکی مختص ترکیه است و کسی در ایران این رقص را نمی رقصد . دقت کنید در تلفظش . روی اعصاب غیرت من پیاده روی از کی مجاز شده که به رقص آذری میگویید ترکی ؟ ها ؟ به آن واژه ای که شما می گویید " سوتی " می گویند " خلاقیت " . نسرین هم دختر آرامی و مظلومی است . خب پس از مرور درس ها بروید به کار و زندگی خود برسید ٬ دست به کبریت نزنید ٬ هوا هم سرد است خودتان را بپوشانید و بچه های خوبی باشید تا من برگردم . اگر بار گرانیم که نیستیم بر خواهیم گشت ان شاالله !
روزهایی که رها بودن را تجربه میکنی می تواند بهترین روز تو باشد . حتی با کفش هفت سانتی ! حتی وقتی برای اولین بار از این جور فیس ها می آیی ! (چون قد من خیلی کوتاه است واقعا به اینجور کفش ها نیاز مبرم دارم ! ) نازلی دوست دوران کودکی ، همبازی دوران کودکی ، همسایه ی قدیمی و فعلی ، مهندس نخبه ی مملکت فعلی ! دختری با موهای نارنجی ... عروس شده بود . دیگر من و المیرایی گفته اند ؛ من و پگاهی گفته اند ! من و زیبا زن کاوه ؛ پسری که دوست دوران کودکی مان بوده ! دستش را گرفته ایم راه و رسم مردم آزاری را به او آموختیم ولی چون خیلی مثبت بود چیزی یاد نگرفت که نگرفت و برای همین اسم مرا به زیبا اینگونه گفته " نسیم " ! من بروم بمیرم که همبازی دوران بچگی ام نامم را اینچنین دقیق به یاد دارد ! داشتم میگفتم . باید سنگ تمام میگذاشتیم در عروسی دختری با موهای نارنجی .
با اهن و اوهن کفش های راحت سه سانتی خود را پرت کردیم به گوشه ای و رفتیم برای آباد سازی مراسم عروسی در ماه مبارک آبان ! سیب ترش سبز پر رنگ را که دیدم هوش از سرم رفت . یک عدد سیب را برای زیبا درون بشقابش نهادم ... و یک عدد برای خودم و مارکش را کندم و نوش کردم . ظرف آجیل را برداشتم گذاشتم رو در روی چشمان خودم و زیبا تا بادام هندی ها ، پسته ها و بادام ها دور از چشم من وزن کم نکنند ! آنجا ابراز دلخوری ای که از پگی داشتم را تقدیمش کردم ! بعد محو در چهره ی زیبای المیرا شدم و هی به خدا گفتم الحق که نقاشی و از این سخنان ! برای زیبا نارنگی پوست کندم تا فرزندی که در راه دارد شبیه من بشود و بچه ی آرامی شود که افتخار همه است با آرامشش ! حال ندا را به دلیل بی توجهی به سلام چند باره ام که در مراسم های مختلف و بیرون ازش دیده بودم و غرور بیش از اندازه اش ، گرفتم ! یعنی هیچ کدام محلی به او واگذار ننمودیم ... چهار سال از من و پنج شش سالی از بقیه کوچکتر است ، اینهمه غرور را برای چه و از کجا آورده برای چهار تفنگدار آورده ما هنوز نمیدانیم ! کفش هایی که با آن همه گشت و گذار خریده بودم هنوز آزارم نداده بودند . برای زیبا کلاس آموزش تربیت فرزند تیزهوش را گذاشتم . خانمی آمد و از ما دعوت به عمل آورد تا برقصیم چون عروسی با موهای نارنجی مانند من بی آبجی ، بی دختر عمه ، بی دختر دایی ، بی دختر خاله و بی دختر عمو است ! تنها دختر عموی دورگه ای ایرانی آمریکایی اش هم ساکن آمریکاست ! ما هم که همیشه دوست داریم در کار خیر پیشقدم باشیم مشرف شدیم برای انجام یک سری حرکات آن وسط . وسط خالی ، ما هم مشتاق ، میدان هم گوی و هم تالار ! تازه داشتم با آن کفشها گرم میشدم که عروسی با موهای نارنجی و داماد آمدند . چشمان از حدقه درآمده ام گفت : « این نازلی ست ؟ » همه با سر حرف مرا تایید کردند ! و من هم گفتم : « کار فریماست ؟ » این بار به جای همه المیرا حرفم را تایید کرد ! ( منظور از فریماه آرایشگرش است که خیلی معروف است ) گفتند دست بزنید به افتخار عروس و داماد تا برایتان حرکات موزون وطنی در کنند ! عروسی با موهای نارنجی کفش هایش را پرت کرد یک گوشه ! دامادی با موهای اندک کتش را داد به دست خواهر شوهر عروسش و آمدند همان وسطی که فرش قرمز را به افتخار رقصشان جمع کرده بودند . آمدن آنها به وسط همانا ، رقص آذری مخصوص عروس و داماد همانا ، اتمام رقص همانا ، دوباره دوباره گفتن نسرین و زیبا با صدای اوووو هووو هووو همانا و همراهی ملت منقش به البسه ی مجلسی و موهای فشنی همانا ! آن وسط یک نفر مثل زیر نویس هی رد میشد . به پگی و مادرش گفتم : « این خانوم که هی عین زیر نویس رد میشود نمیگذارد من استفاده ی لازم را از این رقص عروس و داماد ببرم » آنها خندیدند و گفتند : « نمیری نسرین » من هم گفتم : « وا ! پس چی کار کنم ؟ » پگی هی بیخ گوش من روضه میخواند ! داماد چرا نمیرود ؟ داماد کی می رود ؟ داماد برو دیگر ! داماد رفت . عروسی با موهای نارنجی آن وسط جولان داد ! ما نگاه کردیم . ما مثبت بودیم . ما نرفیتم وسط . وقتی همه نشستند ما رفتیم وسط . به وسط رفتن ما همانا و پخش یکباره ی آهنگ کردی پس از آهنگ آذری همانا ، قاطی شدن ما به آن عده ی قلیل از اقوام دور داماد که گویا کرد بودند همانا ، و کردی رقصیدن ما با آن کفشها به شکل فجیع همانا ! ( اینطور مواقع است که میگوید شیطان طوری آدم را گول میزند که آدم خودش خبر ندارد ها ! همین قضیه ی ما شد . نفهمیدم کی اغفالم کرد که برویم وسط ) . زیبا مشغول صحبت با پگی بود که شیرینی لوزی زعفرانی مرا که درون بشقاب خودم بود حین صحبت کشید بالا ! من هم بی شیرینی لوزی ماندم . خدا را شاکرم که شیرینی رلت ، قرابیه و باقلوا ترکی ام از دست سارقین مصون ماند ! زولبیایم را هم نخوردم ! در آن میان هر از گاهی از سر دلسوزی ظرف آجیل خودم را جلوی پگی میگرفتم که توام بخور دیگه ! او هم گفت : « ممنون ! اینجا هست » آنجا بود ها ! ولی آن ورتر بود که دست پگی از آن ظرف دور بود و دست المیرا به آن نزدیک بود ! مراسم رو به اتمام بود که داماد آمد برای رقص تانگو ! چراغها خاموش ، یعنی لحاف تشک ها را پهن کنید دیگه ! انریکو با صدایش آمد وسط ، دیگر وقتی آمدند وسط ، نسرین برای اولین بار بی جنبه شد و آنچنان گفت : « وااااای خیلی قشنگ میرقصند » ملت حاضر دور آن میز منفجر شدند ! واقعا من شرمنده ! خلاصه عروسی با موهای نارنجی را راهی خانه ی بخت کردیم و حضور من جشن او را خیلی منور کرد . واقعا اگر من نبودم چه میشد ؟ ها ؟
این بود انشای ما در مورد عروسی دختری با موهای نارنجی .
کامنت برتر پست قبل ( خانوم مارپل ) :
" دفعه دیگه تو آسانسور کاغذ بزن که مهندس امروز عطرت چیه ؟
ایول دختر باید با کلاس باشه همون بوی عطر بالای 100تومن رو بشنو . "
در این ساعتی که به ساعت صفر عاشقی معروف است ٬ حلول ماه پر از خیر و برکت آبان را خدمت تمام آبانیان ٬ علاقه مندان به آب و آبادانی به متولدین عزیز این ماه مثل مهندس اول مملکت جناب شبگیر کبیر / نگار خاتون مخملی دکتر آینده / خانوم دکتر آهوی محتضرنژاد / ثمین بانو زلزله ی هزار ریشتر / دکی پیوند غایب / مانی ابسولوت بوقی و کسانی که آقاشون هم مثل خودشان متولد ماه آبان خواهد بود و ورزشکار خواهد بود و خیلی هم نفس خواهد بود و است و عمویش کوفت نگیرد را تبریک عرض می نماییم . ( آیکون یک لپ گل گلی ) ( لازم به ذکر و شفاف سازی است که این شکلک نشان از گل انداختن لپ های عروسی دارد که به دلیل وجود رقبای قَدَر با زبان بی زبانی و مظلومیت خیلی زیاد به همه شان می گوید " زرشششک " )
تازگی ها وقتی وارد آسانسور می شوم بوی خوش ادکلنی آنچنان مستم میکند که هی بو میکشم ... هی بو میکشم و باز هی بو میکشم و کمی بعد دوباره بو میکشم ... تا اینکه تلوتلو میخورم و سر تکان می دهم و میشوم عارفی مست و غزلخوان !!! آنقدر که دلم نمی خواهد از آسانسور خارج شوم تا مبادا این بوی عطر مردانه ی بیست از دستم برود !!! اگر نام عطر را می دانستم ٬ می خریدم برای پدر و خرج میکردم برای خودم !!!
بیرون از آسانسور :
من : به به ! به به ! باز هم به به ! وااااای ! به به ! به به ! امروز یه جدیدشو زده ها ! لامصب چی زده خدا می دونه ! قدیما میگفتند " صا ایران هر روز بهتر از دیروز " ولی الان باید گفت " مهندس هر روز بهتر از دیروز " بوش عین بوی گوشت میمونه برای گربه ٬ خرس ٬ شیر ٬ پشه ٬ مگس و الخ !
اون : اینقدر بو نکش ! که با این تعابیرت گند بزنی به اون ادکلنای باکلاس ! قیافه ت هم شبیه عشاقی میشه که میگن " بوی معشوق می آیه " که اینم بهت نمی یاد !
من : آبان ایشالا می آیه دیگه ! ( آیکن قلبی که ورقلمبیده تر از قلب شکلکی است و در اینجا جا نمیشود وگرنه درون چشم شما را کور می کرد )
درون منزل :
من : بوی سوختگی می یادا ! مامان چی داره میسوزه !
مادر خانوم : وقتی غذا رو گاز داره و تو آشپزخونه داری یخچال رو پاک سازی میکنی ٬ اون غذا هم اونجا با خودکشی جزغاله میشه بوشو نمیفهمی ! دودش بلند شد میگی " اوا غذا سوخت " وقتی که مثل الان بوی خوش دستپخت من کل محل رو پر کرده میگی بوی سوختگی می یاد ؟! من این دردا رو کجای دلم بذارم از دست این کارای تو ؟
من : جدا ؟ خب حس شامه ی من برای ادکلنای بالای ۱۰۰ هزار تومن کار میکنه ! کلاس کار شامه مون بالاست دیگه برای بوهای معمولی وقت تفکر نداریم !
کامنت برتر پست قبل ( خانوم کوچولو ) :
" من از سازمان حفاظت از عتیقه اومدم ... هر کی رو شمشیر چنگیز یادگاری نوشته و گل و بوته کشیده خودش رو زودتر معرفی کنه تا از عواقبش در امان بمونه !!!
قبل از سر گذاشتن روی زمین یه نگاهی هم به اطراف بندازین ... ثواب داره !!! "





