چند روز پیش دم اذان بود که تلویزیون داشت آنجا را نشان میداد ... با خودم گفتم : « دلم میخواست میدیدم اینجا رو » نشسته بودم به زور این ترجمه ی مزخرف کتابی را انجام می دادم . اعصابم خرد بود از دست نویسنده اش به خاطر قلم پیچو تاب دارش و متنی که رنج می برد از حضور جملات طولانی با فعل کم . اعصابم بیشتر از دست استادی خرد بود که نخواسته بود متنی بدهد که به درد من و آن چند نفر دیگر که همزمان مشغول ترجمه ی دیگر فصول این کتاب بودند ، بخورد ! در عرض دو روز نه حس کتاب خوانی بود نه حس مخش نویسی ... همه چیز تعطیل شده بود . دو روزم به هدر رفت و به راستی هیچ کاری نکردم . گاهی با خودم و تمام حس هایم هم دشمن می شوم . این یک مرض قابل درمان اما سخت درمان است در وجود من . خب غر غر بس است . بگذریم ...
*****
یک زنگ که آیا با ما می آیی ؟ پرسیدم : « کجا به سلامتی ؟! اونم الان » فرمودند : « دلمون گرفته داریم میریم صالح » من هم از خدا خواسته تا خودم را از شر ترجمه های اعصاب خرد کن و عصر دلگیر آدینه رها کنم ٬ قبول کردم .
رفتیم نشستیم درون اتول بستنی دادند به دستم آن هم قد پای فیل که بخور ... پرسیدم : « صالح کجاست ؟ » عرض کردند : « گوشاتم عیب پیدا کرده ها ! امامزاده صالح نه صالح » یک ای ولی گفتم و در عجب ماندم از این اتفاق ! که چند روز پیش چه گذشت در دلم و حالا چه شد !
داشتم با بستنی ام کلنجار می رفتم که زن گفت : « نسرین اینترنت رو بهم یاد بده . میخوام برم تو این سایتای دوست یابیو فیسو میس دوست پسر تازه پیدا کنم برا خودم . بسشه دیگه . هیجده ساله با این دوستم » پرسیدم : « چه قانع ! فقط یکی ؟ » بعد هر دو قاه قاه خندیدیم تا بستنی هایمان مرحوم شدند .
گشت زنی درون کوچه پس کوچه های گذشته های دور ... در یکی از منطقه های دوست داشتنی و قدیمی .
مرد داشت خانه ها را نشان دخترش می داد . خانه ای که اثری از حیاطش نمانده بود و برجی جایش را گرفته بود . میگفت : « ببین بابایی ! اونجا خونه ی خواهر فلان فوتبالیسته . اینجا خونه ی فلان والیبالیسته . اونجا خونه ی کیه ! اینجا خونه ی کیه ! همه با هم رفیق بودیم . » دخترک ذوق کرده بود همچنان . زن در حالی که از سر ذوق گریه می کرد رو به دخترش می گفت : « منو بابات بچه بودیم می اومدیم این پارکه ... پارکو میبستیم به آب » بعد رو به مرد با یک لحن عاشقانه پرسید : « یادته ؟ هنوز عاشق هم نشده بودیم »
سکوتی برپا شد تا خواننده بخواند " دارم میام پیشت ... جاده چه همواااره ... هوا چقدر بوی عطر تو رو داااره"
زن در حرم گفت : « من از همین جا به دست آوردم ... خیلی چیزا رو » گفتم : « منظورت از همه چیز همین دوست پسرته که هیجده ساله باهاته ؟ » زن گفت : « آره دیوونه »
باران می بارید . شب بود . خواننده می خواند " زیر بارون نفساتو دوست دارم ... با تو زندگی چه رویایی میشه " گلهای نرگس از پنجره ی ماشین هدایت شدند به درون ماشین . مرد گلها را تقدیم زن کرد .
زن دستانش را گذاشته بود روی دست همسرش .
و من در لذتی غرق شدم ... از اینکه عاشقانه های آرام این سرزمین وقتی در پس ارزش های والا هستند ، نابند و زلال ... تا آورنده ی حس های دوست داشتنی باشند .
امشب هم گذشت . یک شب عاشقانه با یک خانواده ی خوشبخت .
کامنت برتر پست قبل ( دکتر نبضگیر) :
" الهی !
هر شادی که بی توست ، اندوه آن است .
هر منزل که نه در راه توست ، زندان است .
شب یلدایتان مبارک "