اون چیزایی که می بینم ، فکر می کنم و دوست دارم که بنویسم، تا بینهایت......
قبل هر چیزی بگم که بدونید ! امروز اول مرداد ماهه! فال می بینم اونم این طوری حرفه ای! نه خداییش می دونستی که امروز اول مرداد ماهه ؟!...حالا اینا یعنی چی ؟ یعنی اینکه عروسی دو تا از رفقای هم کلاسی و صد البته یکی از سه تفنگدار یعنی "نارسی جون " است...منو لیلی قول دادیم که مجلس نارسی رو بتتترکونیم اونم با دینامیت و این چیزا ! خیلی سعی کردم خشن ننویسم تا وقتی نارسی قبل از روز عروسیش اینجا رو میخونه تو دلش آشوب به پا نشه و دست و دلش نلرزه...ولی قول دادم دیگه ،خوب نیس آدم بدقولی کنه ! ![]()
بازم اول مرداده به خاطر اینکه یک هفته به یادبود از تو و دوستت نمایشگاهی از خط که آثار خودتون هم توش حضور داره گذاشته اند...پریروز بود که دعوت نامه ها به دستمون رسید...بازم جات خالیه...خیلی خیلی هم خالیه !![]()
برای سومین بار اول مرداد ماهه چون تحریم خودم رو پایان دادم!!! ولی تحریمی که یک هفته زودتر تمومش کرده بودم تحریم نمیشه که !![]()
اونقدر از این روزای شلوغی که برای خودم ساختم لذت می برم که حد نداره. برنامه ریز شدم حسااااااااابی! دریغ از یک روز وقت خالی...خدا رو شکر که بعد از سه ماه استراحت و بخور و بخواب روزهای بهاری الان همه ی روزام پره...حالا تو این شلوغی هم سمیه دوستم که معماری میخونه یه کار برام تراشید! اصلا از این کاری که تراشیده ناراحت نیستم که هیچ...خیلی هم خوشحالم...چون یکی دیگه از اون نشانه های خوبیه که دنبالش بودم...بعد شونصد سال که زبان و ترجمه رو گذاشته بودم کنار دوباره مجبور میشم شروع کنم! ولی بهترین سرگرمی ای که می تونستم برای این برادر تازه تافل گرفته ام که مدام مخم رو میخوره از بس میره و می یاد تو اتاقم و فکر میکنه اینجا آمریکاست رو یه جوری گرفتم! چه جوری؟! اینجوری ، اینجوری!...ای بابا! چه جوری میخواستین جلوی اون اینگیلیش حرف زدن دائمی اش رو بگیرم؟! این فکرا فقط به مغز خودم خطور میکنه و بس! هیچی دیگه...یکی از دانشجوهای ارشد کلی مقالات تحقیقی به زبان اصلی رو واسه سمیه آورده که ترجمه کنه و پولش رو بگیره...سمیه هم چون دو تا پروژه داره و مثل من وقتش پره...دست به دومن من فعال تر از خودش شد و گفت "بیا چند تا مقاله رو هم ترجمه کن" منم که حسسساس و پول دوست! قبول کردم...وقتی به سمیه گفتم "اگه بازم از اینا داری بده داداشم بترجمه..." چشماش ییییک برقی زد این هوا! ذوق کرد بچه!... همین الان که دارم اینو می نویسم به این نتیجه رسیدم که نقشه ای که برای برادرم کشیدم بی فایده بوده!...آخه...الان فرت و فرت یه جور دیگه راه میره رو اعصابم!...هی میره و می یاد و میگه" نسرییییین! تو هنوز ترجمه ات رو شروع نکردی؟! ....به! بگو بلد نیستم دیگه" ای خدا!!!!!!! من چی کار کنم از دست این داداش اینگیلیش من شده ام؟!...کشت منو !![]()
شب های تابستانی تبریز بس جوانمردانه خنک است و شهر پر است از مسافر ! به به...عجب هوایی...به به...جاتون خالی پنجره بازه و یییییک باد خنکی میخوره تو صورتم که حد نداره...قربون این هوا برم که خودش یه پا کولر بادی و پنکه اس!...اینو نگفتم که دل اونایی که الان تو فر و کوره تشریف دارن رو بسوزونما! نه....همین جوری گفتم که بدونین ما هوامون خیلی خنک و قشنگه !![]()
بعدا اضافه شده : با اجازه از فرزانه خانومی .. .قصه تولد شکیبایی از زبان خودش رو اینجا بخونید .
دوست دارم بشنوم . بشنوم و بشنوی ...
دوست دارم بخوانم . بخوانم و بخوانی ...
دوست دارم ببینم . ببینم و ببینی ...
دوست دارم بنویسم . بنویسم و بنویسی ...
نمی خواهم یادم برود که اگر من ، من هستم ... اگر تو ، تو هستی ... به خاطر مردانگی مردان آسمان است.
می خواهم بنویسم برای مردانی که بی ادعا می زیند ، درد می کشند و صبورانه تحمل می کنند . اما ، خم به ابرو نمی آورند ! برای مردانی که می جنگند با زندگی ، اما جنگیدنشان به خاطر خودشان نیست ! به خاطر من است و به خاطر تو ! برای مردانی که جنگیده اند و از خود گذشته اند ! برای مردانی که دربند بوده اند اما ، دلشان آزاد بوده ... آزادتر از یک پرنده در آسمان !
می خواهم بنویسم ... بنویسم برای مردانی از جنس آینه ، از جنس آب ، از جنس بلور ... شفافترینش را نمی یابم تا توصیفشان کنم ! نیازی به توصیف ندارند این مردان ! خودشان مرد هستند و مردانگی لایقشان ! مرد را نیازی به توصیف نیست ...
تقدیم با عشق به تمامی مردان و پدرانی که بوده اند ، هستند و خواهند بود . ![]()
آنقدر شكسته شده بود كه هر كسي غير از من هم بود و او را اين طور مي ديد با من هم عقيده مي شد. آنچنان عاشقانه بر سر قبر همسرش گريه مي كرد كه باور نكردم خودش باشد. دكتر سيد احمد الف، همان استادي كه فقط بلد بود تمام دانشجويانش را به باد تحقير و تمسخر بگيرد، همان استادي كه درست در دومين هفته از ورود به دانشگاه آنچنان برخورد زشت و توهين آميزي با من كرد كه تمام هم كلاسان اذعان كردند كه اگر جاي من بودند به جاي كظم غيض كردن و نشان دادن ظاهري آرام كلاس را ترك مي گفتند...ولي من تحملش كردم، درونم طوفاني برپا بود كه هيچ كسي نمي توانست تصور كند. تحملش كردم چون مطمئن بودم كه حرفم درست است و آخر كلاس با احترام دوچندان ثابت كردم كه او در معلوماتش اشتباه كرده ولي دلم مي خواست همان لحظه مي افتاد و جلوي چشمانم جان مي داد و يا اينكه خودم خفه اش مي كردم!(مرگ مثله شده را شایسته اش میدانستم در آن لحظه!) تنها من نبودم كه مورد يك چنين محبتي از سوي او قرار مي گرفتم! بودند كساني كه قبل و بعد از من اين چنين از محبت او مستفيض مي شدند. ولي هر چه بود او آموخت كه حق ندراد با من چنين رفتاري داشته باشد.
نامش استاد جامعه شناسي بود و دكترايش را از سوربن فرانسه گرفته بود(شما بخوانيد سوربن ولي ما مي گفتيم ناكجاآباد) تمام كشورهاي دنيا را زير پا گذاشته بود و به جرات مي توانم بگويم يك تنديس غرور به تمام معنا بود كه البته هنوز هم هست. كسي كه از قدرتمند بودن لذت مي برد. كسي كه در تمام شهرها و حتي استان ها دولتمرداني بودند كه از اون حساب مي بردند و يكي از معروف ترينشان همان كسي است كه خيلي پولدار است و راست حسینی صد متر زمین* ناقابل دارد.(ان شالله كه گرفتيد منظورم چه كسي است). يك بار در كلاس گفت: كانديداي رياست جمهوري نمي شوم چون..... و من ياد اين جمله كيهان ملكي در نمي دانم كدام سريال افتادم كه گفت: براي قدرتمند بودن بايد در سايه بود. به راستي كه بايد اين جمله را با آب طلا نوشت. با آن انگشتر و ساعت طلا و با كت و شلوار هاي ایتالیایی اش و با زباني تيز و برنده و البته با دستمال گردن ابريشمي اش و موهايي سپيد و قدي بلند ابهت خاصي داشت. در حكومت سابق هم فرماندار بود. استاندار چند استان هم شده بود و براي خودش محافظ يا همان بادي گارد را داشت. اما اين درس هايي بود كه ما در طول يك ترم و از درسي كه بايد برايمان شيرين مي شد آموختيم:
درس اول: پسرم جهانگير، جراح و متخصص ارتوپدي در آمريكاست. يك روز ناگهاني تصميم گرفتم به آمريكا بروم. شب كه در را زدم؛ جهانگير با چشمان گرد شده پرسيد: بابا! براي چه كاري اين وقت شب آمده اي؟! سراسيمه به طرف يخچالش رفتم تا ببينم مشروب مي خورد يا نه؟! جهانگير نگاهم كرد وگفت: بابا! مطمئن باش من مشروب نمي خورم!!!....در زلزله بم هم داوطلبانه به ايران آمد و جراحي هاي سختي را انجام داد....(ما از شنيدن اين جمله آخر استاد خوشحال مي شديم ولي تكرار مداوم اين جمله در هر جلسه ارزش آن ايثار را هم از بين مي برد).
درس دوم: پسرم كيومرث دكتراي نفت دارد. بچه هاي كيومرث را خيلي دوست دارم. سينا كمربند مشكي كاراته را در هفت سالگي گرفته و در خانه هم با پدرش انگليسي صحبت مي كند. نوا، نوه ديگرم حرف زدني ما حال به حال مي شويم از بس كه شيرين است! عمو جهانگيرش هر وقت كه او را از طريق وب كم مي بيند آن ور دنيا غش مي كند!.... (ماشاالله هزار ماشالله به پدربزرگش رفته....لازم به ذكر است كه در اين جمله يك فعل معكوس خيلي قلمبه مشهود است).
درس سوم: عروس بايد با خانواده همسرش صميمي باشد. وقتي كه پدر شوهرش را مي بيند دستانش را باز كند و خودش را در بغل پدرشوهرش بياندازد و بگويد: سلام پاپا جان!!!
درس چهارم:بهترين مكان براي زندگي سوويس( سوئيس را سوويس تلفظ مي كرد) است. لپ بچه هايشان قرمز رنگ است و پوست سفيدي دارند.....( در اين قسمت كلي به معلومات عمومي مان در بحث مردم شناسي و جغرافيا افزوده مي شد).
درس پنجم: شغل معلمي در دنيا بهترين و ارزشمندترين شغل است به غير از ايران. زمان شاه، استادي فرانسوي كه مسئوول آموزش دادن زبان فرانسه به چند نفر از اشخاص برگزيده شده بود بعد از شنيدن شغل همسرم(فري جان) با احترام به پايش برخاست و به شيوه فرانسوي به او تعظيم كرد... در صورتي كه در آن جمع دكتر و مهندس و فيلسوف و سياستمدار هم حضور داشتند.....(متاسفانه ما شیوه تعظیم کردن فرانسوی را بلد نبودیم!)
درس ششم: دو تا بچه كافي نيست!!!!!!!!!!!! آدم بايد بيشتر از چهار فرزند داشته باشد تا وقتي يكي مرد يا آن يكي نامهربان شد حداقل بقيه در كنارت باشند...(من در اين قسمت هيچ گونه نظري را ارئه نمي دهم).
درس هفتم: يك بار(؟) را عمل كردم. در بيمارستاني بستري شدم كه اسمش خصوصي بود. هر يك ساعت يك بار يك نفر مي آمد و كف بيمارستان را تي مي كشيد و مي رفت. به فري جان گفتم: اين پول مي خواهد. يك مقدار پول به او بده تا اينقدر مزاحم من نشود.
درس هشتم: 27 سالم بود كه بر صندلي رياست فرمانداري نشستم. در يك اتاق 60 متري من بودم و يك ميز بزرگ رياست. آقاي فلاني آمد و گفت: دكتر! اين شيشه ها خيلي تميزند. گفتم: اين شيشه ها مي شكند و اين باعث شد كه من اولين كتابم را بنويسم.
درس نهم: چه معني دارد دانشجو دستش را دراز كند تا با استاد دست بدهد و بگويد: استاد حالتان خوب است؟ به دانشجو چه مربوط است كه حال من چطور است؟!
درس دهم: همان باري كه مريض شده بودم و داشتم مي رفتم مرخصي، از در كلاس كه خارج شدم حاج آقا فلانی را ديدم و بچه هايي كه جمع شده بودند و براي من و دوري از من گريه مي كردند. حاج آقا گفت: بچه ها! من يك دعا مي خوانم و شما آمين بگوييد تا دكتر شفا يابد....(اون گريه ها از شوق بوده).
.......................
اين مطالب نمونه اي از درس هايي بود كه براي يك درس سه واحدي آموختيم. و جالب اين است كه همه اين مطالب هر جلسه جهت به يادسپاري بيشتر برايمان توسط استاد محترم كه اگر دكتر خطابش نمي كرديم واي به حالمان بود؛ تكرار مي شد. جالبتر اينجاست كه همه ما بعد از چهار سال اين مطالب درسي را از حفظ هستيم. و با یادآوری این دروس حالمان و میمیک صورتمان یک جورهایی می شود.البته گاهي اوقات هم مطالبي خارج از درس مي خوانديم و به اميل دركيم و پارسونزه و ژان ژاك روسو يك سري مي زديم تا ببينم حالشان چطور است و آيا در سلامتي كامل به سر مي برند يا نه! فقط نمي دانم چرا در امتحاني كه پنج سوال داشت و از اين مطالب خارج از درس داده بود نيمي بيشتر از هم كلاسان محترم نمرات ناپلئوني را دريافت نمودند و كمي تا قسمتي هم نمره اي دريافت ننمودند و من بودم و آقاي نماينده و يكي هم كلاسي ديگر كه نمرات بالاي 15 را دريافت نموديم. البته چون مكتب دركيم خارج از مبحث درسي مان و خارج از مطالبي چون كلاس كاراته سينا و بلبل زباني نوا بود مسلما تقصيري نداشتيم!
يك نكته مهم را هم ذكر كنم كه گفتنش واجب است. ما در تمام طول مدت در آن كلاس دچار تنگي نفس مي شديم چون از كشيدن نفس برايمان قدغن بود!
* استعاره از کل سرزمین ایران است.
در مملکت گل و بلبل و با وجود آن زیبارویی که خیلی باهوش و کاردان است ! و با تشکر از اینکه به فکر شادی دل مردم است و خدا دلش را شاد گرداند که هر روز جوک هایی قشنگ مشنگ چون شهر فرنگ برای ما می سازد و سر سفره یک بشقاب هم برای امام غایب کنار میگذارد ! آدمی می ماند که مگر میشود از چنین هوش و نبوغی که توانسته تورم را در عرض سه سال به 24درصد برساند دست کشید ؟! و یا اینکه میشود او را ندزدید ؟! البته زودتر از ما این هوس به سر خارجکی ها میزند ، عجب زبل هایی پیدا می شوند ها ! و با وجود اینکه زانتیا یک میلیون تومان ارزان شد و بزرگترین مشکل اقتصادیمان حل شد ! خدا را شاکریم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست و ما روی اجاق گاز و علاءالدین و چراغ جادویش نشسته ایم و در زمستان گاز نداریم و مصرفمان بالاست چون کشور بعد از سی سال برف و سرمایی را بخود دیده بود دیدنی ! یادمان می افتد که در بهار باید در مصرف برق صرفه جویی می کردیم و کردیم چون صرفه جویی کم مصرف کردن نیست بلکه ، درست مصرف کردن است . که همانا مصداقش خاموشی و قطعی برق می باشد یعنی مصرف نکردن ! و باز هم با وجود اینکه در تابستان باید در مصرف برق و آب به طور همزمان صرف جویی کنیم این سوال برای من پیش می آید که آن برفها را چه شد ؟! گویی پیشی اومد و برد !!! در آن زمان که برق ها به خود اجازه گستاخی داده و رفته بودند ددر و پارتی در آن ور مرز ، من بخت برگشته خواستم پای مبارکم را بگذارم روی اولین پله راه پله که یهو یک پیشی زشت و سیاه گنده در تاریکی پرید در بغلم و من نمی دانم چه طور شد که نه از ترس جیغی کشیدم و نه غش کردم ! فقط احساس کردم از اهالی اسکاندیناوی می باشم و بسی سفید پوست گشته ام ولی گفتم" نه "من در واقع از اهالی جزایر ماداگاسکار و اتیوپی و آن ورها هستم و یاد آن پیرزن هموطنی می افتم که حتی پول اتوبوس شرکت واحد را هم نداشت و همسایه ها خرجش را می کشیدند چون پسرش در بیمارستان و در بخش بیماران مزمن روان برای همیشه بستری بود و او هم دلش برنج میخواست کیلویی پنج هزار تومان با زعفران ده هزار تومانی و کلی مخلفات همراهش که صد البته هلوی تابستان هم کنار آن مخلفات باشد ! از همان هایی که در تلویزویون نشان می دهند ! و چه بخت برگشته می شویم وقتی که کشورهای برادر واجب تر از داخل است ! و من نتیجه گرفتم که همچنان دختر شجاعی می باشم که فوبی از گربه یا همان پیشی را پیدا نکردم....
اینجاست که می گویند "همه را برق گرفتنی ما را پیشی زشت و خنگ می گیرد "
پی نوشت تشکری : آدم ذوق زده میشه وقتی از پشت آیفون یکی میگه "پست". خب برای اینکه یکی از خانوم دکترهای بامرام وبلاگ و دوست جون من از یه شهر با صفا برای من یه جعبه بزرگ از سوغاتی های شهر باصفاشون رو فرستاده بود که من با دیدن سوغاتی ها و معرفت فرستنده ی سوغاتی ها بسی ذوق مرگ شدم...خیلی ممنونم شیر سارای مهربون.![]()
کلاس سوم راهنمایی وقتی یکی از دبیرامون اومد کلاس رو کرد به من و پرسید" تو که از چشمات آتیش می باره ، اسمت چیه؟"برگشتم پشت سرمو نگاه کردم تا ببینم اون دختری که دبیرمون اسمشو میخواد بدونه کیه ، که دیدم خانوم معلم خودش برگشت و گفت "چرا با تعجب پشت سرتو نگاه میکنی منظورم خودتی!" بعد همه ی کلاس زدند زیر خنده و منم همراه اونا خندیدم! خانوم معلم راست می گفت! از چشمانم آتش و شرارتی می بارید که او هم در همان بدو ورود با اینکه ساکت نشسته بودم اینو فهمید! ولی وقتی چند سال بعدترش که همین چند ماه پیش بود تو آینه خودمو نگاه کردم اثری از اون آتش ندیدم! اون دو تا تار موی سپید که هر از چند گاهی خود را لای سیاهی ها نشان می دادند این نکته رو یادم انداخت که ، از خودم بپرسم "چرا اون آتش خاموش شده؟!" بعد وقتی دقیق شدم دیدم که مدتهاست اونقدر به زندگی از دید جدی نگاه می کنم که یادم میره کودک درونی هم هست ، باید زنده نگهش دارم ، نباید یادم بره که روی خوش زندگی با همین کودک درون می تونه خودشو نشون بده!
همیشه برادرم بهم میگه" تو چرا واسه چیزای جزئی بیخودی ذوق میکنی؟ چمن ها سبز میشن تو ذوق میکنی ، باد میخوره تو صورتت تو ذوق میکنی ، غذای مورد علاقه ات رو می بینی ذوق میکنی ، یه نی نی تو تلویزیون می بینی غش میکنی و دل ضعفه میگیری...." راست میگه برادرم! ولی دیگه اینو نمیدونه که همین خوشی های کوچولو رو ساختن واسه دل ، میشه زندگی! کافیه به دور و برمون نگاه کنیم...هستند کسانی که اگه به بهشت هم ببرنشون بازم میگن" بهمون خوش نگذشت"
این خود آدمه که باید از ناچیزترین ها واسه دل خودش دلخوشی درست کنه! همه که توانشو ندارند برند سفر خارج یا همین سفر داخلی تو کشور! بازم همه توان اینو ندارند که تفریحات باکلاس رو انجام بدهند! همه اینو دوست دارن که کنار ساحل دریا قدم بزنند و از زیبایی های دریا و شنیدن صدای موج های دریا لذت ببرند. هستند کسانی که ، دوست دارند که حتی اگه برای مدت کوتاهی هم که شده بخندند و فراموش کنند که کوله باری از غم ها و مشکلات خروار خروار روی هم تلنبار شده اند که انتظارشون رو میکشند.
مردم از کسانی که مدام غمگین هستند و می نالند فراری اند! همیشه سعی میکنم تو نوشته هام در حد توانم از زبان جدی استفاده نکنم. یعنی جدی نوشتن مساوی میشه با تلخی ها! همون تلخی هایی که هر روز شاهدش هستیم و نوشتن دوباره شون باز هم مساوی میشه با یادآوری مجددشون! یعنی وقتی آدم می تونه کسی رو شاد ببینه و از دیدن شادی اش لذت ببره دیگه چه لزومی داره از غم بنویسه و هر روز اینو یاد آوری کنه که چقدر اعصابش خرده ! زندگی پر از فراز و نشیبه ، هم برای من و هم برای تو! هر روز همین زندگی در حال گردش و چرخیدنه ، واسه خودش میچرخه...یه جاهایی این چرخ بدجوری گیر میکنه ، که مدتها طول میکشه تا از اون گلی که توش گیر کرده در بیاد. حالا برای اونایی که زودتر از این مشکل رهایی پیدا می کنند خیلی بر وفق مراد میچرخه که خوش به حالشون! اما یه عده هستند که این چرخ می یاد و ناجور تو گل گیر میکنه. اونایی که ناامید نمیشوند مدام روحیه شون رو حفظ می کنند تا مبادا فکر کنند که زندگی به پایان رسیده ، کسانی که امیدشون رو از دست میدهند همون هایی هستند که دائما از غم می نالند و هر کسی که سر راهشون سبز بشه رو به طور اتوماتیک افسرده می کنند!
دوست ندارم جزو کسانی باشم که مردم با دیدن من خودشون رو قایم کنند و یا با دیدن من یادشون بیافته که اون ها هم همراه من باید گریه کنند!
شغل و رشته ام سنگ صبور بودن رو در مواقع غم و شادی برام خواستاره. یعنی اینکه باید یادم بمونه که غم و شادی جزء لاینفک زندگی هستند و همراه هر آدمی هستند ولی نباید یادم بره که غرق شدن در خوشی ها به طور کامل و ناخوشی ها به طور ممتد منو از زندگی دور نگه میداره!
کودک درون رو زنده نگه داشتن کار چندان سختی نیست...هر کسی بگه سخته یعنی باور نداره...از ما گفتن![]()
درسته که من الان دیگه امتحان ندارم ولی امتحانات ترم دوم دانشگاه ها منو به یاد آخرین روز امتحانی در دانشگاه انداخت که تو اتوبوس سی سی جریان تقلب کردن منو به لیلی و زی زی تعریف میکرد . چون سی سی ماجراها رو خفن جالب تعریف میکنه اشک چشمامون در اومد از بس خندیدیم....فقط زی زی و لیلی شاخ درآورده بودن که من چه جوری اون تقلب اعتماد به نفسانه رو کردم!!!(به.....ما خود کلی اپرا وینفیری می باشیم برای خودمان!)![]()
والا جا برای شاخ های متعدد درآوردن هم داشت اون تقلب من ، ماجرا مربوط به یکی از امتحانات تخصصی در ترم 4 میشه:
هیچ وقت سابقه نداشت که من واسه یه امتحان 10 ساعت و اون هم روز روشن وقت بذارم و درس بخونم چون همیشه شب امتحان و اونم ساعت 12 شب به بعد بکوب میخوندم!(آخه موتور مغز ما ساعت 12 شب روشن میشه و ما جزو نوادر روزگار محسوب میشویم که به ما می گویندnight people (ولی چون یکی از استادامون روی نمرات من حساس!!! بود و ترم قبلش هم وقتی تو رشد یک ۱۸شده بودم ، تو شروع ترم جدید همون استاد وقتی اومد کلاس اصلا تحویلم نگرفت انگاری منو نمی دید ، بعد گفت"اون چه ورقه ای بود که نوشته بودی؟!" منم دیدم خیلی ضایع ، ضایع شدم گفتم" استاد این ترم تو هر هشت واحدی که با شما درس داریم 20 می گیرم!" (لازم به ذکر می باشد که این استاد عزیز به هر کسی که بهترین ورقه رو می نوشت ترم بعدش سر کلاس کتاب جایزه میداد ولی چون اون ترم 8 واحد با ایشون درس داشتیم قرار شد هر کسی تو هر سه تا درس 20 بگیره یه جایزه بده که همه سورپرایز بشن! ما هم فهمیدیم که جایزه سکه اس) یعنی اینکه سر و دست شکستن واسه گرفتن سکه رو شروع کنین!![]()
خلاااصه روز امتحان یکی از همون دروس:
طبق روال همیشه سی سی پشت سر من نشسته بود. منم نوشتم و نوشتم تا اینکه دیدم صورت دو تا از سوال ها ناجور برام ناآشنا میزنه!!! هی میگفتم اینا کجای کتاب بودن که من ندیدم آخه؟! با خودم گفتم حتما تو اون 30 صفحه ای بوده که نرسیدم بخونم(طبق معمول...بگو کی میرسی یه دور رو تموم کنی که این بار دومت باشه؟!) یکی یکی همه برو بچ ورقه ها رو دادن و رفتن و من دیدم که ای داد بیداد 5 دقیقه مونده و من 4 نمره رو هنوز کم دارم( یعنی چی داداش؟ یعنی اینکه،سکه هه پررررررر!!!) از اونجایی که این سی سی خانوم بچه درسخون و خرخون و از این حرفاست با چه مشقتی تهدیدش کردم که اگه بلند شه و ورقه شو که برای من حکم طلا رو داشت بده زنده نمی مونه و همونجوری جوون مرگ میشه و باید از این دنیا رفع زحمت کنه!!!
نقشه ی شیطانی به ذهن ما خطور می کند:![]()
خودم رو زدم به موش مردگی و معصومیت...با حالت بی حالی و سرگیجه و کمی گریه جلوی چشم مراقب جلسه که یه مرد ساده بود شروع کردم به بازیگری( ما بسی آنجلینا جولی می باشیم برای خودمان ، فکر کنم اونجا رو با هالیوود اشتباهی گرفته بودم. آخه هی به این براد پیت پدرسوخته گفتم من باید در کشوری اسلامی شکوفا شوم و این طور شد که در ادامه می خوانید!) مراقب که دید من قیافه ی معصومانه ای پیدا کردم پرسید چی شده؟ منم گفتم"دارم 10 میگیرما ولی سر درده نمیذاره که 10 بگیرم و قبول شم ، این امتحان آخرمونه و اگه 10 نگیرم مشروط میشم!" مراقب دلسوز و مهلبون با دستش اشاره کرد که بیا بشین اینجا(یعنی کنار سی سی) خب منم از خدا خواسته، پریدم اونجا تا ادامه فیلم رو به کارگردانی خودم بازی کنم!
سه چهار نفری هنوز تو کلاس باقی مونده بودن. منم در عین پر رویی 145 درجه تمام چرخیدم سمت صندلی سی سی که مثل فرفره داشت ورقه می نوشت و بعدشم 120 درجه سرم رو چرخوندم سمت ورقه اش! قشنگ چشمان مبارک رو دوختم سمت ورقه سی سی تا روئیت کنم نوشته هایش را ، مراقب هم همین جوری داشت نیگاه میکرد و از پر رویی من فرصت طلب هم اصلا تعجب نکرد ، حتما تو این فکر بود که آدم برای حفظ آبرو و جلوگیری از مشروطی به چه کارهایی گه دست نمیزنه که دیدم چشمام اینجوری خسته میشن و اصلا راحت نیستم!!!! به یه حرکت ژانگولری ورقه ی سی سی رو از رو صندلیش قاپیدم و گذاشتم رو میز خودم!!! و هی نوشتم و نوشتم سر کوهی رسیدم ، دو تا خاتونو دیدم (با عرض پوزش ، اشتباه دیالوگی به وقوع پیوست)
این سی سی خانوم هم که هی عین این زن های عرب به صورتش چنگ و چونگ میکشید ، رنگش هم شده بود عین هو گچ دیفال و التماسم میکرد که " نسرین ورقمو بده . خاک بر سرم ، الان می گیرنمون. دیییییوانه شاید داره امتحانت میکنه!!!![]()
من : حرف نزن!!! نمی بینی حالم خرابه؟ دارم می نویسم.
سی سی : فیل حالش خراب میشه ولی تو نه! بده ورقمو! یه مراقب دیگه اومد ، نیگا.
من : بیخود کرده! حرف نزن ببینم ، چی؟ اینا چیه؟ چه خبره؟ این همه هم چیز می نویسن؟....خب اینو درست نوشتم ، اینم درسته ، آهان اینا هم درسته ( آنجلینا جولی در این صحنه از فیلم مشغول چک کردن تمام سوالات می شود)
سی سی : سوال 13 رو ننویس! از خودم بافتم ، بده اون ورقه ی کوفتی رو!
من : اشکال نداره . خودم هم همینو بافتم. بافتنی هامون شبیه همه! بذار ترکیبشون کنم! آهان ، اینم از این.
سی سی : بمییییری!
من : آها کامل ، کامل نوشتم. بیا بابا! ورقه ات مال خودت ، نخواستیم.
سی سی : رو رو برم! خجالت نکشی ها!
من: 20 میگرم. به به...ضایع هم نمیشم.
آقای مراقب: خوب نوشتی دخترم؟!
من : بله. دستتون درد نکنه ، سردردم نمی ذاشت خوب فکر کنم! آخه دیشب هم بیمارستان بستری بودم(پینوکیو می شویم)
آقای مراقب: حالا سردردت خوب شد؟ ولی به کسی نگی که تقلب کردی!
من : خیالتون جمع باشه.
خوب از آنجایی که خرمان از پل گذشته و الان یک پیشکسوت محسوب می شویم این ماجرا را نقل کردیم ولی بدانید و آگاه باشید که من اصلا خلافکار نیستما!
تازشم من ، سی سی ، زی زی و یکی دیگه در هر سه درس 20 گرفتیم ولی بیسته کامل نبودا! یعنی اینکه هم من و هم سی سی در نوروسایکولوژی 75/ 19 گرفتیم و اون یکی درس رو 20 شدیم یعنی تو دوتاش 20 شدیم و تو اون یدونه بیست و پنج صدم کم آوردیم ولی خداییش نمرات خودمون بود.
خلاصه اینکه سکه نصیب زی زی شد.![]()
دیگه همه باید به تاخیر های من در اجابت دعوت دوستان به بازی های وبلاگی عادت کنند. خیلی ممنونم از دندون 84که منو به یه بازی دعوت کرده که خیلی تامل برانگیزه!
عنوان بازی اینه:
اگه 24 ساعت از عمرتون باقی مونده باشه چی کار میکنید؟
خیلی چیزا به ذهنم میرسه که بگم. ولی از کجا معلوم که 24 ساعت باقی مونده باشه؟ حالا اگه یکی لطف کرد و بهم اطمینان داد که 24 ساعت باقی مونده و نه کمتر و نه بیشتر! میگم که چی کار میکنم. ولی افسوس اینکه " کاش همیشه طوری زندگی میکردم که گویی 24 ساعت از زندگی ام باقی مونده " چون همین 24 ساعته که کلی رهایی ، آزادی و بی قیدی از همه چیز رو برام به همراه می یاره!
اولین کاری که میکنم با دوچرخه میرم جایی که خیلی بلنده ، طوری که تمام شهر زیر پام باشه ، بعد با تمام قوا و توانی که دارم فریاد میزنم که " خدایا ازت ممنونم که داری منو آزاد میکنی ، داری منو از این دنیایی که اینقدر سنگینم کرده رها میکنی و میبری پیش کسانی که دوسشون دارم و ازشون دورم! "
بعد از همون بالا که بلنده میدوم و می پرم پایین تا به بقیه کارهام برسم . میرم روی چمن ها میشینم ، یه هندونه خنک میخرم میخورم و در حال خوردن به کارهایی که کرده ام و شاید فرصتی برای انجام دادنش نداشته ام فکر می کنم. ایشالا که تو فصل گرما میمیرم چون ، دوست دارم تو فصل گرم بمیرم که ملت برای مراسم تشییع و تدفین و این چیزا به عذاب نیافتن!...می بیند که من حتی به وقت مرگ هم به فکر ملتم! بعد که مراسم هندونه خوری و تفکر به گذشته و حال تموم شد ، بلند میشم و در حال پیاده روی در حالی که دسته های دوچرخه رو گرفتم و با هم میریم برای آخرین بار میرم پیش فرشته های کوچولویی که خیلی دوسشون دارم. فکر میکنم ببینم کی رو رنجوندم یا از کی رنجیده ام تا برم حلالیت بطلبم ولی مطمئنا چند نفر هستند که هیچ وقت نمی بخشمشون.ولی (نوش جونشون ، عمرا اگه ببخشمشون...قافیه بندی رو زمان آفتاب لب بومی حال میکنید دیگه؟! ) پیش اون زن قدرنشناس بی خرد هم میرم و یه کشیده محکم میزنم تو صورتش و میگم " تو آرزویی بودی که همه ی آرزوها رو بر باد دادی! خاک تو سرت که ، نه شعورشو داشتی و نه لیاقتش رو " ولی امیدوارم که تا موقع مرگ من آدم شده باشه تا مجبور به انجام کاری نشم که از لحظه ی دونستن کارهایی که در روزهای زندگی اش انجام داده و باعث عذاب شده را انجام بدم! ولی شاید یه کشیده خیلی خیلی خیلی محکم دلم رو خنک کنه! پیش اون دکتر الف هم میرم و بهش میگم که بخشیدمش ولی من تنها کسی نبودم که تو کلاس با حرف های تحقیرآمیزش رنجیده ام و بهش میگم که غروری که داره باعث شد همه ازش متنفر بشن و بیخودی خودش نگیره که اونم مثل من میمیره!( اگر هم اون دکتر الف رو پیدا نکردم دیگه وقتم رو تلف نمیکنم و تمام موجودی حسابم رو خالی میکنم ( نیس که حالا خیلی پولدارم!!! و می بخشم به همون جایی که یه بار نذار کردم که اگه خیلی پولدار شدم کمکشون کنم. )بعد میرم پیش کسانی که دوسشون دارم و برام عزیزند و دونه دونه می بوسمشون و بغلشون میکنم و میخندونمشون و آخرش میرم همون جایی که خدا خودش میدونه! میرم تا زمان رو متوقف کنم ، میرم تا پیتزا فیلادلفیا بخورم ، تو دالان بهشت رانندگی کنم ، و بعد قدم بزنم و تو اون لحظات به جای حوریان مهربان ، من لجباز یکدنده مایه عذاب باشم!
اون دنیا :
تو اون دنیا هم میرم می ایستم دم در بهشت ، تا اون بیاد و وساطت منو بکنه تا منم تو بهشت راه بدن تا منم اونجا کنارش باشم!
....فقط امیدوارم همیشه طوری زندگی کنم که هر بار برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم پشیمون نباشم.....امیدوارم وقتی مردم اگه سپید هم نبودم حداقل خاکستری باشم!
هر کسی دوست داره تو این بازی شرکت کنه ، چون وقت بازی گذشته اسم وبلاگی رو نمی برم.
پی نوشت : خوانندگان محترم خودتون رو خسته نکنید برای دونستن سه سطر آخر کارهای این دنیا در 24 ساعت مانده به مرگ! خودم هم نفهمیدم چی گفتم! از اثرات ساعات آخر عمر است ، شما به بزرگی خودتون ببخشید.بد جوری رفتم تو حس! اما شاید به دلیل ضیق وقت فرصت انجام تمام این کارها رو نداشته باشم و با به صورت pdf انجامشون بدم.
اما ، کاش میشد که می دانستم تا ، برای رهایی تلاش میکردم.

برای بزرگترین جلوه ی خدا بر روی زمین!
برای کسی که لبخندش خلاصه ی خوبی هاست!
برای کسی که نامش مادر است و بهشت زیر پایش!

....روزت مبارک مادرم.....
پی نوشت ۱: خیلی ها دلشان میخواست می توانستند این روز عزیز را به عزیزانی که این روز مختص آنهاست تبریک بگویند ولی نمی توانند! یادمان باشد قدر شناس باشیم!
پی نوشت۲: از همه ی دوست داشتنی هایی که امروز رو چه با اس ام اس و چه کامنت تبریک گفتند ممنونم....خیلی خیلی هم ممنونم....فقط اونایی که اس ام اس زدند باید منو ببخشند که نمی تونم جوابشون رو بدم چون به دلیل نهایت مصرف و اعتیاد به تلفن همره ما دوران ترک و تحریم را سپری می کنیم. ![]()