تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری

وقتی به نزدیکی خیابان " تربیت " رسیدم ، ناخود آگاه حس کردم قلبم رو به تنگی ست ... دلم برای آن غربت و غم نهفته ای که آن سوتر ، زیر آن طاق های آجری و خشتی ، پشت آن درهای چوبی ِ بسته با کلون های قفل زده ، بود ؛ گرفت . دلم برای کودکی هایم ، روزهایی که راهی بازار می شدم تنگ شد . وقتی وارد سرای دودری یا همان ( ایکی قاپیلیلار ) می شدم صدای " اُشین ، اُشین " ها بلند می شد که مرا می خواندند . گویی کودکی ام متقارن شده بود با پخش سریال " سال های دور از خانه " و شباهت من هم با اشین ، از من بدل ایرانی ئه اشین را ساخته بود . کم نبودند آشنایان بازاری . رفتارهای پسرانه ی من هر آشنایی را مجبور می کرد تا مرا با خود راهی بازار کند . یک روز از مغازه ی یکی گیره ی سر بر میداشتم ، از مغازه ی او خارج می شدم و از آن یکی مغازه برای مادرم روسری بر می داشتم ، مکان بعدی جایی بود که به عنوان رشوه یک شکلات " هابی " نصیبم می گشت تا اجازه دهنم لپ های تپلم را بکشند . از حوض میان دو دالان آب پُر می کردم ... به مغازه دارانی که آب نیاز داشتند آب می رساندم . کل دالان را با جاروی سرایدار آن دالان جارو می زدم و بعد نیمه کاره رهایش می کردم و مشغول پسر کچل کنی مغازه داران می شدم . فقط نمی دانم چرا وقتی آن پسران همسن و سالم پس از بازی می خواستند بگویند که خیلی کار دارند و خود را مشغول کار نشان می دادند . من چغولی شان را نمی کردم ولی ٬ اغلب تنبیه برایشان لازم بود که گاهی اش به من مربوط میشد و از آن یکی گاهیه باقی اش من بی اطلاع بودم  . خلاصه اش اینکه یک پا اشین واقعی بودم . بعد از مغازه ی آقای " ر " یک ادکلن برای پدرم می پسندیدم . از آن دکه ی کوچک قاقالی لی فروشی برای خودم آدامس موزی بر می داشتم ... آزاد بودم . همیشه ی همیشه . آن حیاط پُر درختی را که حوض و درختانش در میان حفاظی سیمی بودند را بیشتر دوست داشتم ... شیطنت هایم آنقدر زیاد بود که وقتی روزی نبودم همه سراغم را می گرفتند ... مجبورم عبور از خیابان بازار را هر روز تحمل کنم و به احترام خاطره های سوخته ام چند دقیقه سکوت کنم ! حالا دلم برای آن خاطره ها و همه ی خاطراتی که سوختند تنگ شده ... من عزادار آن بازار و خاطرات سوخته ام هستم هم اینک !

نمیدانم این اشک های فزرتی چیست که اینطور سقوط می کنند ! جهت زیاد شدن پیاز داغ ماجرای اشک به مانند این مداحانی که یاد حرفهای بیات می افتند ، من هم یاد آن درخت توت سفید قطوری افتادم که رو به روی اتاقم جا داشت . زیبا بود و سایه های سبزش زیر نور آن چراغ سه رنگ درون باغچه زیباترش می کرد . با بی رحمی نابودش کردند ... چقدر آن روز وقتی از مدرسه برگشتم و با دیدن تن بی جانش روی زمین اشک ریختم ... چقدر نفرین کردم آن مسبب نابودی اش را ؛ خدا می داند ... خواستم بگویم دلم برای آن درخت هم تنگ شده ...

اصلا دلم برای همه تنگ شده ...  ( شبیه مقدمه های وصیت نامه ای شد این پستم . نه که من خیلی وصیت نامه نوشته ام از اون لحاظش گفتم ) . فکر کنم باز هم نوستالژی خفه ام کرده و یا دارد خفه می کند ! ( افتادم روی خط نوستالژی ... خدا می داند کی از این خط خارج میشوم ... دعا کنید زنده بمانم که که فعلا با مخ شما جهت تهیه ی آبگوشت و تیلیتش کارها دارم من ) . با تشکر از مخ محترم شما !

 کامنت برتر پست قبل ( مهدی نامور ) :

" می سوزیم به درد بی حساب ... "

نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:33  توسط نسرین   | 

نحسی سیزده است یا روزی که خیلی مبارزه بوده و از این قبیل سخنان جیز ! هر چه که هست ... بزرگترین بازار مسقف جهان ٬ بازار تاریخی تبریز ٬ زیباترین بازار جهان و بازار جهانی این کشور ٬ همچنان در آتش می سوزد .  مردان گریه می کنند . زنان بیهوش می شوند  . درون خیلی از خانه ها غوغاست . نصف بیشتر ثروت مردم این شهر می سوزد . زندگی ها می سوزد . آدم می سوزد . تاریخ می سوزد . زیبایی می سوزد . هنر می سوزد . فرهنگ می سوزد . دل من هم برای همه ی این ها یک جا دارد می سوزد ...

گوشه ای از بازار تبریز

کامنت برتر پست قبل که آری واقعا جان عمه اش نمیداند سوربن کجاست ! ( مانی البت اون بیسواته ) :

" يه مربي داشتيم تو نهضت كه آموزشيار بود . از كار آموخته هاي كار آموزي كرده تو آموزش و پرورش كه خيلي معروف بود و البته هست . آقا يه روز ديدیم دير كرد نيومد اينقده ذوق كرديم اينقده ذوق كرديم كه نگو و نپرس چون اگه بگي معلوم ميشه چرا اينهمه بيسوات مونديم و اگه بپرسي كه خوب معلومه جوابي نميديم كه بعدا عليه خودمون ازش استفاده يا بهتر بگيم سوء استفاده ميشه پس نميگيم نمي جوابيم . آره اون روز وقتي نيومد بچه ها دور هم جمع شديم و از انواع بازيهايي كه بلد بوديم و قد سواتمون بود انجام داديم كه البته فكري ترين و با كلاس ترينش همين گل يا پوچ معروف بود . چي ؟ خوب ما كه نمی تونيم عين شما دانشجوهاي استادان سوربن رفته وقتمون رو با تز و مز و سمي نهار و اين حرفا پر كنيم ما هم قد خودمون . راستي اين سوربن كدوم استانه ؟ اصلا اينوره يا اونوره ؟ اينو يواش نوشتيم يواشكي دم گوشمون جواب بده تا آبروي ما و خودت بيشتر نره . وقتي هم كه بعد كلي تاخير مربي اومد جلوش رو گرفتيم كه اي مربي جان ديگه وقتي نمونده بذارين امروز رو بي خيال شيم و بريم . كه پس گردني به ما زد كه جون به جون شده معلومه ديگه چرا بيسوات موندي بعدش هم به يه جمله از فيلم قيصر اشاره كرد كه چون به زبون فارسي قديم بود حاليمون نشد اما فقط فهميديم كه بايد پاشنه كفشمون رو ور بكشيم و در ريم و از دستهاي سنگينش دوري كنيم . اما دلمون نيومد راست وايستاديم و گفتيم اقلندش يه جمله حكيمانه اي از اين فيلم هاي دوبله نشده و نشون داده نشده تو تي وي وطني بهمون بگين تا ما يه جاهايي بكار ببريم . چپ چپ نگاهمون كرد و چند تا بد و بيراه نثارمون كرد البته نگفت اين فحشا و بد و بيراه رو تو كدوم يكي از از اين سريالهاي خارجكي گفتن تا منبعش رو ذكر كنيم . آره خلاصه فقط متوجه شديم كه اون روز چقده بجز قسمت هاي آخرش خوش گذشت .
كامنت برتر پست قبل (.........) لطفا داخل پرانتز رو رنگي بخونين
" اي وال اي وال سوربن رو اي وال "
نوشته شده در اتاق 13 امين آباد نصفه هاي شب وقتي كه ماه كامل بود .
 
چي شد ؟
چند نفر به يه نفر ؟
يكي در رو نشونمون بده
بپا خودتو
باي . "

نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:51  توسط نسرین   | 

استادی داشتیم که دکتر روان شناسی اجتماعی بود . دکتری که سالها در سوربن فرانسه تحصیل کرده بود . خیلی معروف بود و هست البته ! امروز یاد او افتادم . نه برای اینکه روزی که نوبت ارائه ی سمینار من بود ، او پشت درهای بسته ی دانشکده مشغول صحبت با دکتر " گ " بود و من مشغول خوردن حرص در انواع حالات بودم که استاد دیر کرده سمینارم را نجویده قورت بدهم ، نه ! نه برای اینکه وقتی از پله ها پایین آمد و من جلویش سبز شدمو با حالتی معترض اما محترمانه ی دانشجوی لوسی گفتم : « استاد کجایید ؟ من الان سمینار به این زیادی رو چه جوری در عرض نیم ساعت ارائه بدم ؟ » که برگشت و گفت : « همین جا بایست . یه چیزی بهت بگم ! خیلی دوست دارم ! خوشم می یاد که از حقت دفاع میکنی . مثل دخترم دوست دارم و جزو دانشجوهایی هستی که از یادم نمیری . چشم تقصیر منه . ببخشید که دیر کردم » نه برای این جسارت مردانه ی متواضعانه اش هم به یادش نیفتاده ام ! برای این هم به یادش نیفتادم که وقتی با سوناتای نقره ای اش از جلوی در بیمارستان میگذشت برایمان دست تکان داد ! برای این به یادش افتادم که روزی سر کلاس حرفی زد از آن حرفهای شیرین مَثَل وار پدربزرگی ، که هیچ وقت یادم نمی رود و مدیون این حرفش هستم . آن روز گفت : « وقتی مشکلی پدید اومد حتما راه حلش قبل از اون مشکل پدید اومده که مشکل ، شده مشکل » این سخنی است که باید با آب طلا روی مس نوشت و کوبید به دیوار . تا همیشه بدانی وقتی جایی حس می کنی داری درجا میزنی و خسته شده ای از تمام مشکلات عالم ... حتما نوری هست که تو را به روزنه ای برای رهایی از مشکلت راهنمایی کند . در سریال " فرار از زندان " جمله ی نقش اول فیلم خیلی زیباست که : « همیشه به کاری که می کنی ایمان داشته باش » را تکرار می کند و موفقیتش را تضمین می کند . آری ... همیشه ایمان داشته باش ... حتی اگر بدانی ممکن است به زمین بیفتی . حال این را نوشتم که بگویم ، می خواستم بنویسم از چیزی که نمی دانستم چه بود و چه هست ، اما گفتم بنویسم شاید فهمیدم در چه موردی میخواستم آپ کنم که نشد ! بعد دیدم چه مشکلی بوده که همین طور ناخودآگاه خودش شده راه حل و من نوشتم و یادم آمد که راه ها زیادند ... چشم باید گرداند . لمس باید کرد تا یافت روزنه ای برای رهایی ... مثل همین نه هزار و هشتصد تومانی که من برای گرفتن دفترچه ای مفت مفت به دور ریختم که با قبولی ٬ این پول دور ریخته شده نوشم می گردد و می شود راه حلی برای باز پس گرفتن پول به دور ریخته ام . ( مثال خیلی مهم بود . چون مربوط بود به جیبم ! التفات فرمودید که چه مثال های ظریفی میزنم که حتی به عقل نخود هم نمی رسد ؟ )

کامنت برتر پست قبل ( مهندس امید جیر جیریان ) :

 " من به خودم تبريک ميگم كه با سياست مهار چند جانبه يك گودزيلا تونستم از اون و غارش ( وبلاگ !! ) يك بانوي برتر بسازم و اين ميسر نميشد مگر با كوشش هاي سخت و جانفرساي اينجانب . ضمن اينكه دوباره به خودم تبريک ميگم اعلام مي كنم كه برنامه بعدي گرفتن شام و شيريني از گودي يه كه بعيده اين يكي رو بتونم به چشم ببينم !!! "

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:44  توسط نسرین   | 

دعوت نامه ای رسید به دستم با این عنوان که " نویسنده ی وبلاگ سیاه + سپید + خاکستری ، وبلاگ شما در فهرست طلایی نظر سنجی بانوان برتر وبلاگ نویس قرار گرفته و خوشحال میشویم از دیدارتان " (لازم به ذکر است که ، حالت پی دی اف وارش را نوشتم شد این ) با خواندن متن دعوت نامه نیشم تا بناگوش گسترش یافت که یعنی چه " فهرست طلایی ؟! " نیشم ناگهان بسته شد که خوب حال چه کنم ؟ بروم یا نروم ؟ با چه کسی بروم ؟ چگونه مرخصی بستانم ؟ بسم اللهی بگفتم و به " صدف بانو " خبر دادم که کجای کاری که عروس سابقت قرار است عازم پایتخت شود ! گفت که می خواهد همراه من باشد . همراه اولم ، ایرانسل که پیشکش ! ذوق کردم . " نیشخند السلطنه " که می شود شوی دختر نداشته ی ما و داماد کوچکتر ما گفت : « من هم می آم » تا حالا شد دو نفر ! مترجم خانومی که " ستاره " باشد ، شده ستاره ای که به تازگی کوچه ای را تنگ کرده و آن کوچه آنقدر تنگ شده که ستاره بانو به همراه آقای داماد آنجا مانده اند و راه فراری ندارند . ما هم اینجا پز هوای به به و چه چهی مان را نثارشان می کنیم و کوچه هایی که فراخ است ، راه عبور برای ما باز است را بهشان می دهیم . این از این یکی ! بعد نوبت به مادر مجازی نیشخند السلطنه " تنها خانوم " رسید . با کلی ناز و عشوه قبول کرد که معلوم نیست حالا ، بگذار ببینم چه می شود ! گفتیم شاید آمد ! بعد نوبت رسید به کسی که خبر کردنش کلی زمان لازم دارد ... هزار جا پیغام کاشتیم ، ایمیل آب دادیم ، کامنت شخم زدیم تا بلکه حواسش پرت شد و سری به دنیای مجازی زد ! تا آخرین لحظه هم نا امید نشدیم و چشم انتظارش بودیم . یک ساعت مانده به سفر پیامکی از دیار خودم به دستم رسید که : « چرا به من نگفتی میری تهران ؟ کی میری ؟ با چی میری ؟ منم میخوام » و او کسی نبود جز " اسماء خاتون " که از طرفداران متعصب آنی دالتون است . خیلی دیر بود و نشد که با ما باشد . این ضد حال اول ! ای منهدم شود این ویروس سرماخوردگی را ! سرما خوردگی شوی فسقل سابق ما باعث شد که صدف بانو پیغام دهند که : :« لعنت به این شانس من ! نمیتونم که بیام » این ضد حال دوم ! با آقای پدر راهی شدم . چرا می گویند : « خانوم ها زیاد حرف میزنند ؟ » والا بلا ، بعضی از آقایون فکشون طلا که چه عرض کنم ؛ از الماسه ! پشت سرم نشسته بودند . جوانی حدودا سی و پنج ساله ! با آقایی که از روی حرفهایش حساب کردم دیدم بین سی و هفت الی چهل سال دارد . اول که بلوتوث روی خط بورس بود . نمی گفت کل اتوبوس در خواب است ؟! حتما نمی گفت دیگر ! اگر می گفت فرت و فرت آن صدای عدم ارسال بلوتوث را ساعت یک و نیم شب دم به دقیقه بیخ گوش من خفه میکرد ! همه در خواب ناز بودند . به اصرار پدر را راضی کردم تذکری نثارش کند ! خوشبختانه موثر واقع شد و بلوتوث بازی تعطیل شد . مرد گنده خجالت نمی کشد ! بعد نوبت رسید به ترانه های مهستی ! واقعا ساعت دو صبح مستفیض می شدم آن پشت . کم مانده بود مخترع موبایل را لعنت کنم که خوشبختانه قسمت آهنگ های درخواستی به پایان رسید . اما این پایان ماجرا نبود ! هنوز قسمت فک های الماسی مانده بود . قسمت آشنایی دادن و فامیل شدنو اینها ! تا آنجایی که به معلومات عمومی ام از سخنان این دو نفر افزوده گشت قیمت پراید مدل هشتاد و دو در تهران پنج میلیونو دویست هزار تومان است در حالیکه همین مدل در تبریز پنج میلیونو پانصد هزار تومان است ! و کلی معلومات عمومی دیگر که نمی توانیم مفت در اختیارتان بگذاریم ! شوخی است مگر ؟ از خوابمان زده اند معلومات را به زور توسط گوش هامان به خورد مغزمان داده اند ! با ان شاالله ، ماشالله که الان خاموش می شوند بالاخره پس از سه ساعت فک زنی خاموش شدند . بین راه ساعت سه نصف شب مردم وبلاگ نویس دنبال هم دنبا هم اس ام اس نه ببخشید پیامک می فرستادند ... چون موبی ما همیشه ساکت است فقط عکس نامه را میدیدم و برای اینکه بی خواب شده بودم  با زنگ های ممتد خواب را از چشمان بقیه ربودم تا رستگار گردم .

رسیدیم به مقصد . اوووه ! خفه شدم از اینهمه فاصله تا مقصدمان . قرار را  در ایستگاه  ‌‌BRT دروازه دولت گذاشته بودیم . ساعت سه ! خجسته حال منتظر دیدار باقی نه ها ، منظورم باقی است ! بله منتظر باقی افراد بودم که ستاره بانو خبر داد نمیرسد که بیاید ! این ضد حال سوم ! رسیدیم سر قرار . نیشولو را که دیدیم ... پیاده رفتیم و رفتیم و خواستیم باز هم پیاده برویم که نشد چون گفتیم همه چیز منظم است و ما باید سر موقع به محل برگزاری جشن برسیم . سوار تاکسی شدیم . تا اینکه رسیدم به محل خاکبرداری پارک !!! بعد پیژامه ها را آن بالا دیدیم خیلی احساس راحتی بهمان دست داد . خیلی صحنه ی پست مدرنی بود !!! به نیشولو گفتم : « وای اون سبزها زیگزاگ اینان . فقط شکم آقای زیپ کدام ور است ؟ کجا جا گذاشته ؟ » رفتم جلو و سلام عرض کردم که :« زیگزاگ تویی ؟ » او هم گفت : « بله » من هم گفتم : « خیلی خوشحال شدم دیدمت . حالا منو شناسایی کن ! » آنقدر مظلومانه نگاهم کرد و راهنمایی خواست که تقلب رساندم و گفتم : « سیاه » نام وبلاگ جان را گفت و بعد سلامو احوالپرسی کردیم با آقاشون و در گوش زیگراگ فرمودم : « آقای زیپ کجا شکم داره اینجوری جار زدی که شکم داره طفلی ؟ » گفت : « الان رفته دیگه » خدایا از این به ددر رفتن شکم ها نصیب همه بگردان ! خیلی ها حاجت دارند در این مورد ! آمین ! بعد دختری را که کنارش ایستاده بود را با نام" پریناز " معرفی کرد ... " چشم هایی که از دیوار رد میشوند و مبصرش هم پریناز خانوم است که می گوید ؛ ساکت "  من هم نیشولوی وبلاگستان و سلطان " ویند دنسر " را معرفی کردم که به هنگام گفتن نام وبلاگ سعید خلاقیت به خرج دادم و اشتباه گفتم که زیگی درستش را گفت ! واقعا ننگ بر من ! این خلاقیت اول ! ویولت عزیز را که سر تا پا بنفش پوشیده بود را هم دیدم . ناز بود و نازتر شده بود . خجالت مانع شد تا همان اول صمیمی شوم . جلو رفتم و دست دادم . چقدر این خانومی ماه است خدا می داند . به هنگام احوالپرسی نامم را گفت که شاخ در آوردم ! بعد گفت که از زیگی پرسیده . با نیشولو منتظر ایستاده بودیم و این نیشخند خان شکار لحظه ها را داشت ثبت می کرد و خط و نشان می کشیدیم برای آنهایی که قالمان گذاشتند و خودشان خوب می دانند که چه کسانی هستند !!! منتظر بودم که شاید گیلاسی را ببینم که نیلو گفت : « احتمال زیاد نمی آد » راستی ، نیلوفر را هم دیدم . همراه محبوبه جانش بود . سخنی از شهی و ساسا هم به میان آوردیم . حین روبوسی بود که نیلو یادش آمد سرما خورده ، آن جور که نیلو پست گذاشته بود و از تبش نالیده بود من گفتم این طفلک الان نای بلند شدن ندارد ! بعد آنجا چشممان به جمالش منور شد ! نیلو خدایی نقشه نبود که دانشگاه را دور بزنی ؟ راستش را بگو  دخمر !

خانوم پولاد زاده عذرخواهی کردند از تاخیر پیش آمده ولی ما ناراحت نبودیم از این تاخیر ، چون منتظر بودیم بلکه چشممان به جمال غایبین روشن شود که نشد ! درون سالن فسقلی که نشستیم گفتیم حتما خیلی خبرها است ! ولی خبری نبود . آنی دالتون پشت سر ما آخر ردیف بالایی نشسته بود که گفتم پس از اتمام مراسم میروم جهت ابراز ارادت و رساندن سلام " اسماء خاتون " که نمیدانم چه شد دیگر ندیدمش !

خیلی دوست داشتم پس از صدایی که دوشنبه شب ها از برنامه ی " یک سبد ترانه " میشنوم چهره اش را هم ببینم ؛ سعید پور محمودی ! چشممان به جمالش منور شد . بهترین قسمت مراسمی که بی برنامه بود حضور " بهاره رهنما و شیطنت هایش با هم بود "  وسط مراسم دینگ دینگ اس ام اس بود که یا به دست نیشولو میرسید یا من با این عناوین " ... خوش میگذرونید دیگه ! کوفتت بشه "و " به آنی سلام رسوندی ؟ " اصلا تابلو نبود که این اس ام اس از آن کیست ! " کی اول شد ؟ " و " ... اومد ؟ " و " از طرف من آبمیوه رو بکش بال ، دست بزن ، جیغ بکش که اعصابم خرده ها ! " یک عدد نو پدر هم که نامش را فاش نمیکنیم برای اولین بار به اذعان نیشخند السلطنه اس ام اسی ادبی به مناسبت هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت برای نیشولو فرستاده بود ! حسن آقا اصلا نگفتم که اون نو پدر اس ام اس ادبی ؛ شمایی ! خیالت راحت ! چقدر خوشم آمد از قسمت شعر خوانی بهاره رهنما ! دیگر حافظ جان هم شرمنده ام کرد وقتی که دیوانش توسط بهاره رهنما گشوده شد و این آمد  :

" آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد                 صبر و آرام تواند به من مسکین داد "

حافظ گفت که چه خبر است ! نمی گویند هیچ چیز را نمیشود از دید ذره بین حافظ ِ من مخفی کرد ؟! یعنی نسرین همش آرام است.

قشنگ ترین و کمدی ترین قسمت این برنامه حضور فرشته های کوچولو اعم از مذکر و مونث روی سن بود ! من آنقدر الهی الهی کرده بودم که ترسیدم زبانم جز " الهی " چیز دیگری را به یاد نیاورد ! دو تا از کوچولوهایی که در این شو شرکت داشتند آنقدر خوردنی بودند که دلم می خواست گاز گازشان کنم ! حیف که آنجا باید عین خانوم های متشخص رفتار می کردم !!! وبلاگ های برتر سال گذشته از لیست حذف شده بودند تا وبلاگ های دیگر شناخته شوند . حق دادم به نویسندگان این وبلاگ ها که شاید ناراحت شده باشند . به هر حال نام وبلاگ جان ما پارسال هم درون لیست صد نفری بود ولی به دلیل دعوت نامه مان از قلم افتاده وبد ( قابل توجه کسانی که فکر کردند این وبلاگ ناشناس است عرض کردیم ) از فهرست برنزی شروع شد ... رسیدند به فهرست نقره ای و بعد فهرست طلایی ! که نام وبلاگ جان من را بدون + خواند سعید پور محمودی خان ! به خدا به پیر به پیغمبر این وبلاگ + دارد آن وسط ! لوح را که ستاندم و پایین آمدم . ویولت عزیز با لبخند مهربانش به من تبریک گفت . بعد بقیه جایزه ی خود را ستاندند . موبایل زنگ زد که گوشی را برداشتم . پدر جان را گفت : « برگردم و پشت سرم را ببینم » دیدم میان جمعیت نشسته و آرام با لبخند مهربانش برایم دست تکان می دهد ، چشمکی را تقدیمم کرد و آرام گفت : « دختر بابایی دیگه » من به قربان همچین بابایی .

آن روحی که در حال پایین آمدن از روی سن است منم !

نیشولو هم سکه را میخواست . من گفتم نه ! بعد به زور خواستم سکه را به او بدهم که قبول نکرد ! تبریکش را که گفت ٬ مراسم فرت تمام شد ! موسیقی پر پر شده و دود شده بود ! فکر میکردم برنامه خیلی مفصل تر از اینها باشد که نبود . اما هر چه بود هزار بار از خانوم پولاد زاده و گروه پرشین بلاگ متشکرم که باعث شدند دوستان مجازی برای مدتی کنار هم جمع شوند . واقعا من شرمنده ام که بلاگفایی ام ! این میرزا رضای شیرزای فیل می کند ملت را ... جشن پیشکشمان ! مشغول گفت و گو بودم که یک خانوم متشخص آمد جلو و گفت : « شما نسرینی ؟ » من هم که نسرینم دیگه ! گفت : « من خانوم مارپلم " بله ! خانوم مارپل پس از اتمام سریالش یک جانشین برای خود در ایران برایمان به یادگار نهاده ! طفلکی مارپل از من ترسیده بود که با یک صندلی فاصله از من نشست روی آن یکی صندلی ! حین گفت و گو با مارپل خانوم ایرانی بودم که یک خانوم نارنجی پوش آمد جلو که در عرض ایکی ثانیه گفتم : « نگااااار » فیلم هندی همان یک لحظه بود ! چون نگار نشانی داده بود که هویجی می پوشد ! آنقدر عزیزم عزیزمش مهربان بود که خواستم بگویم نگار خاتونی من سیزده تا زن دارم !! عکسی به یادگار گرفتیم .

بعد رفتیم نزد ویولت . ویولت عزیزم گفت که جزو داوران بوده و قرار بود خودش نام مرا بخواند که نشد . گفت که در مرحله ی نهایی وبلاگ مرا اول از همه انتخاب کرده و پست هایم را خوانده !! خبری خوشحال کننده تر از این میتوانست آنجا خوشحالم کند ؟ نه مسلما ! از آن آقا قد بلنده ی حاضر در کنسرت رضا یزدانی هم چیزی نگفتم اصلا ! گفتم " رضا یزدانی " یادم آمد که جناب شبگیر خیلی به او علاقه مندند ! یک نفر از من پرسید : « ببخشید این وبلاگ سیاه ، سپید ، خاکستری رو مگه یه آقا نمینویسه ؟ » والا بلا این اسم رو من اول برای وبلاگ جان انتخاب کردم . بعد دست زیاد شد ! دیگر وقت نشد با باقی آشنا شویم . زود راهی شدیم . از نیشولو خان هم به خاطر معرفتش ، که قدم رنجه کرد رو تخم چشمان ما و همراهمون بود تشکر میکنم . اگه رتبه ای از آن وبلاگ جان شد نصفش هم به خاطر لباسی ست که عمو نیشولو برایش دوخته . از همه ی کسانی هم که خواسته یا ناخواسته به وبلاگ جان رای دادند ، یا خواسته و باز هم ناخواسته از حضور وبلاگ جان در صدر ناراحت شدند و باز هم خواسته یا ناخواسته از حضورش در صدر خوشحال شدند تشکر می کنم .

اوف ! کش انگشتان دستم در رفت از بس نوشتند !

پست هایی که  توسط دوستانم نوشته شده و خوشحالم کرده اند . سبد سبد ممنونم ازشان : ( از  صدف بانو) و (از ستاره بانو ) و (از ثمین بانو)

پست های گزارشی شکار لحظه ای در وبلاگ : ( نیشخند السلطنه ) و گزارش تشریحی در وبلاگ : ( نگارینا )

عکس های مراسم هم اینجاست .

توجه نوشت : لینک کسانی که نامشان نوشته شده و لینکی ازشان در پست نیست را بگذارید به حساب زیاد بودن اسامی و میت بودن من ! آخیش تمام شد .

کامنت برتر پست قبل ( یاسمین بانو  )  :

" سلام دختر طلایی ! کفش طلایی ! پا طلایی ! قلم طلایی ! مبارکه خانم ! حسابم خالیه نتونستم پیام تبریک رو اس ام اسی روانه کنم ! بابا کلی خوشحال شدم خبرش خیلی زود به خانه ما مخابره شد و مفتخر شدیم ! "

 

نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:6  توسط نسرین   | 

من آمدم . من زنده ام . هنوز هم مجبور به تحمل من هستید . صبح ساعت ۴ رسیدم . امروز هم بی خبر از دنیای مجازی راهی محل کار شدم . الان هم میتی بیش نیستم . شرمنده که کامنتها بی جوابه ! شما که انتظار ندارید یک میت براتون آپ کنه ؟! شب مینویسم از مراسمی که گذشت . فعلا میت برود کمی استراحت کند بعد می آید ... راستی ، خیلی ممنونم از کسانی چه با کامنت و چه با اس ام اس تبریک گفتند و یا پست گذاشتند . طی مراسم پست گذاری شبانه تشکر و قدردانی ویژه به عمل خواهد آمد از تک تکشان . اینجاست که میگویند : به وبلاگ نگویید خواب دارم ٬ به خواب بگویید که وبلاگ دارم ! گفتن عکس جمله هم در مواقع ضروری جانب احتیاط را میطلبد که ما الان در همان سوییم !

داخل پرانتز ( ملت آپ تو دیت آپ جشنی خود را کرده اند ٬ کشکشان را هم سابیده اند ! آن وقت من تازه رسیده ام ولایت و تاااااازه می خواهم شب آپ تو دیت شوم بعد پز بدهم که من هم بلدم آپ تو دیتی باشم که آپ تو پریروز است اما من به درون کوچه ی علی چپ خانه خریده ام ٬ این خاصیت خانه های کوچه ی علی چپ است که گوش را سنگین میکند . حال هر طور شده به شما می گویم که آپ تو دیتم ٬  مثل موتور پیکانی که خود را درون آردی چپانده و آپ تو دیت ترش شده " رو آ "حال گوش کنید ٬ من آپ تو دیتم . چه با زور چه با جنگ چه با لبخند ژوکوند ! با این حساب و کتاب من الان ایرانم و آنهایی که آپ تو دیتند ٬ آمریکا و ژاپن هستند ) .

کامنت برتر پست قبل ( هاجر خاتون ) :

" گفتن نزدیک جشن وبلاگ نویسان زلزله اومده هااااا ... هی گفتیم چرا ؟ حواسمون نبود تو رفتی "

نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:52  توسط نسرین   | 

می روم ...

خواهم رفت .

می آیم ...

خواهم آمد .

به کجا ؟

بععععععععدا میگویم !

و آما کامنت برتر نداشتیم ! نداشتیم دیگر ! همه ی کامنتها مربوط بود به تعجب در مورد آجیل عروسی و فک های باز ! بله ! آجیل شور اگر در عروسی نباشد یعنی آن مجلس ٬ مجلس عزاست ! اسم رقص آذربایجانی هم رقص آذربایجانی است که چهل و سه نوع است ! نام رقص تند پایی که مردان از خود به در می کنند " لزگی " است . اسم این رقص " ترکی " نیست . رقص ترکی مختص ترکیه است و کسی در ایران این رقص را نمی رقصد . دقت کنید در تلفظش . روی اعصاب غیرت من پیاده روی از کی مجاز شده که به رقص آذری میگویید ترکی ؟ ها ؟ به آن واژه ای که شما می گویید " سوتی " می گویند " خلاقیت " . نسرین هم دختر آرامی و مظلومی است . خب پس از مرور درس ها بروید به کار و زندگی خود برسید ٬ دست به کبریت نزنید ٬ هوا هم سرد است خودتان را بپوشانید و بچه های خوبی باشید تا من برگردم . اگر بار گرانیم که نیستیم بر خواهیم گشت ان شاالله !

نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:42  توسط نسرین   | 

روزهایی که رها بودن را تجربه میکنی می تواند بهترین روز تو باشد . حتی با کفش هفت سانتی ! حتی وقتی برای اولین بار از این جور فیس ها می آیی ! (چون قد من  خیلی کوتاه است واقعا به اینجور کفش ها نیاز مبرم دارم ! ) نازلی دوست دوران کودکی ، همبازی دوران کودکی ، همسایه ی قدیمی و فعلی ، مهندس نخبه ی مملکت فعلی ! دختری با موهای نارنجی ... عروس شده بود . دیگر من و المیرایی گفته اند ؛ من و پگاهی گفته اند ! من و  زیبا زن کاوه ؛ پسری که دوست دوران کودکی مان بوده ! دستش را گرفته ایم راه و رسم مردم آزاری را به او آموختیم ولی چون خیلی مثبت بود چیزی یاد نگرفت که نگرفت و برای همین اسم مرا به زیبا اینگونه گفته " نسیم " ! من بروم بمیرم که همبازی دوران بچگی ام نامم را اینچنین دقیق به یاد دارد ! داشتم میگفتم . باید سنگ تمام میگذاشتیم در عروسی دختری با موهای نارنجی .

با اهن و اوهن کفش های راحت سه سانتی خود را پرت کردیم به گوشه ای و رفتیم برای آباد سازی مراسم عروسی در ماه مبارک آبان ! سیب ترش سبز پر رنگ را که دیدم هوش از سرم رفت . یک عدد سیب را برای زیبا درون بشقابش نهادم ... و یک عدد برای خودم و مارکش را کندم و نوش کردم . ظرف آجیل را برداشتم گذاشتم رو در روی چشمان خودم و زیبا تا بادام هندی ها ، پسته ها و بادام ها دور از چشم من وزن کم نکنند ! آنجا ابراز دلخوری ای که از پگی داشتم را تقدیمش کردم ! بعد محو در چهره ی زیبای المیرا شدم و هی به خدا گفتم الحق که نقاشی و از این سخنان ! برای زیبا نارنگی پوست کندم تا فرزندی که در راه دارد شبیه من بشود و بچه ی آرامی شود که افتخار همه است با آرامشش ! حال ندا را به دلیل بی توجهی به سلام چند باره ام که در مراسم های مختلف و بیرون ازش دیده بودم و غرور بیش از اندازه اش ، گرفتم ! یعنی هیچ کدام محلی به او واگذار ننمودیم ... چهار سال از من و پنج شش سالی از بقیه کوچکتر است ، اینهمه غرور را برای چه و از کجا آورده برای چهار تفنگدار آورده ما هنوز نمیدانیم ! کفش هایی که با آن همه گشت و گذار خریده بودم هنوز آزارم نداده بودند . برای زیبا کلاس آموزش تربیت فرزند تیزهوش را گذاشتم . خانمی آمد و از ما دعوت به عمل آورد تا برقصیم چون عروسی با موهای نارنجی مانند من بی آبجی ، بی دختر عمه ، بی دختر دایی ، بی دختر خاله و بی دختر عمو است ! تنها دختر عموی دورگه ای ایرانی آمریکایی اش هم ساکن آمریکاست ! ما هم که همیشه دوست داریم در کار خیر پیشقدم باشیم مشرف شدیم برای انجام یک سری حرکات آن وسط . وسط خالی ، ما هم مشتاق ، میدان هم گوی و هم تالار ! تازه داشتم با آن کفشها گرم میشدم که عروسی با موهای نارنجی و داماد آمدند . چشمان از حدقه درآمده ام گفت : « این نازلی ست ؟ » همه با سر حرف مرا تایید کردند !  و من هم گفتم : « کار فریماست ؟ » این بار به جای همه المیرا حرفم را تایید کرد ! ( منظور از فریماه آرایشگرش است که خیلی معروف است ) گفتند دست بزنید به افتخار عروس و داماد تا برایتان حرکات موزون وطنی در کنند ! عروسی با موهای نارنجی کفش هایش را پرت کرد یک گوشه ! دامادی با موهای اندک کتش را داد به دست خواهر شوهر عروسش و آمدند همان وسطی که فرش قرمز را به افتخار رقصشان جمع کرده بودند . آمدن آنها به وسط همانا ، رقص آذری مخصوص عروس و داماد همانا ، اتمام رقص همانا ، دوباره دوباره گفتن نسرین و زیبا  با صدای اوووو هووو هووو همانا و همراهی ملت منقش به البسه ی مجلسی و موهای فشنی همانا ! آن وسط یک نفر مثل زیر نویس هی رد میشد . به پگی و مادرش گفتم : « این خانوم که هی عین زیر نویس رد میشود نمیگذارد من استفاده ی لازم را از این رقص عروس و داماد ببرم » آنها خندیدند و گفتند : « نمیری نسرین » من هم گفتم : « وا ! پس چی کار کنم ؟ » پگی هی بیخ گوش من روضه میخواند ! داماد چرا نمیرود ؟  داماد کی می رود ؟ داماد برو دیگر ! داماد رفت . عروسی با موهای نارنجی آن وسط جولان داد ! ما نگاه کردیم . ما مثبت بودیم . ما نرفیتم وسط . وقتی همه نشستند ما رفتیم وسط . به وسط رفتن ما همانا و پخش یکباره ی آهنگ کردی پس از آهنگ آذری همانا ، قاطی شدن ما به آن عده ی قلیل از اقوام دور داماد که گویا کرد بودند همانا ، و کردی رقصیدن ما با آن کفشها به شکل فجیع همانا ! ( اینطور مواقع است که میگوید شیطان طوری آدم را گول میزند که آدم خودش خبر ندارد ها ! همین قضیه ی ما شد . نفهمیدم کی اغفالم کرد که برویم وسط ) . زیبا مشغول صحبت با پگی بود که شیرینی لوزی زعفرانی مرا که درون بشقاب خودم بود حین صحبت کشید بالا ! من هم بی شیرینی لوزی ماندم . خدا را شاکرم که شیرینی رلت ، قرابیه و باقلوا ترکی ام از دست سارقین مصون ماند ! زولبیایم را هم نخوردم ! در آن میان هر از گاهی از سر دلسوزی ظرف آجیل خودم را جلوی پگی میگرفتم که توام بخور دیگه ! او هم گفت : « ممنون ! اینجا هست » آنجا بود ها ! ولی آن ورتر بود که دست پگی از آن ظرف دور بود و دست المیرا به آن نزدیک بود ! مراسم رو به اتمام بود که داماد آمد برای رقص تانگو ! چراغها خاموش ، یعنی لحاف تشک ها را پهن کنید دیگه ! انریکو با صدایش آمد وسط ، دیگر وقتی آمدند وسط ، نسرین برای اولین بار بی جنبه شد و آنچنان گفت : « وااااای خیلی قشنگ میرقصند » ملت حاضر دور آن میز منفجر شدند ! واقعا من شرمنده ! خلاصه عروسی با موهای نارنجی را راهی خانه ی بخت کردیم و حضور من جشن او را خیلی منور کرد . واقعا اگر من نبودم چه میشد ؟ ها ؟

این بود انشای ما در مورد عروسی دختری با موهای نارنجی .

 کامنت برتر پست قبل ( خانوم مارپل ) :

" دفعه دیگه تو آسانسور کاغذ بزن که مهندس امروز عطرت چیه ؟
ایول دختر باید با کلاس باشه همون بوی عطر بالای 100تومن رو بشنو . "

نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 21:5  توسط نسرین   | 

در این ساعتی که به ساعت صفر عاشقی معروف است ٬ حلول ماه پر از خیر و برکت آبان را خدمت تمام آبانیان ٬ علاقه مندان به آب و آبادانی به متولدین عزیز این ماه مثل مهندس اول مملکت جناب شبگیر کبیر / نگار خاتون مخملی دکتر آینده / خانوم دکتر آهوی محتضرنژاد / ثمین بانو زلزله ی هزار ریشتر / دکی پیوند غایب / مانی ابسولوت بوقی و کسانی که آقاشون هم مثل خودشان متولد ماه آبان خواهد بود و ورزشکار خواهد بود و خیلی هم نفس خواهد بود و است و عمویش کوفت نگیرد را تبریک عرض می نماییم . ( آیکون یک لپ گل گلی ) ( لازم به ذکر و شفاف سازی است که این شکلک نشان از گل انداختن لپ های عروسی دارد که به دلیل وجود رقبای قَدَر با زبان بی زبانی و مظلومیت خیلی زیاد به همه شان می گوید "  زرشششک " )

 تازگی ها وقتی وارد آسانسور می شوم بوی خوش ادکلنی آنچنان مستم میکند که هی بو میکشم ... هی بو میکشم و باز هی بو میکشم و کمی بعد دوباره بو میکشم ... تا اینکه تلوتلو میخورم و سر تکان می دهم و میشوم عارفی مست و غزلخوان !!! آنقدر که دلم نمی خواهد از آسانسور خارج شوم تا مبادا این بوی عطر مردانه ی بیست از دستم برود !!! اگر نام عطر را می دانستم ٬ می خریدم برای پدر و خرج میکردم برای خودم !!!

بیرون از آسانسور :

من : به به ! به به ! باز هم به به ! وااااای ! به به ! به به ! امروز یه جدیدشو زده ها ! لامصب چی زده خدا می دونه ! قدیما میگفتند " صا ایران هر روز بهتر از دیروز " ولی الان باید گفت " مهندس هر روز بهتر از دیروز " بوش عین بوی گوشت میمونه برای گربه ٬ خرس ٬ شیر ٬ پشه ٬ مگس و الخ !

اون : اینقدر بو نکش ! که با این تعابیرت گند بزنی به اون ادکلنای باکلاس ! قیافه ت هم شبیه عشاقی میشه که میگن " بوی معشوق می آیه " که اینم بهت نمی یاد !

من : آبان ایشالا می آیه دیگه ! ( آیکن قلبی که ورقلمبیده تر از قلب شکلکی است و در اینجا جا نمیشود وگرنه درون چشم شما را کور می کرد )

درون منزل :

من : بوی سوختگی می یادا ! مامان چی داره میسوزه !

مادر خانوم : وقتی غذا رو گاز داره و تو آشپزخونه داری یخچال رو پاک سازی میکنی ٬ اون غذا هم اونجا با خودکشی جزغاله میشه بوشو نمیفهمی ! دودش بلند شد میگی " اوا غذا سوخت " وقتی که مثل الان بوی خوش دستپخت من کل محل رو پر کرده میگی بوی سوختگی می یاد ؟! من این دردا رو کجای دلم بذارم از دست این کارای تو ؟

من : جدا ؟ خب حس شامه ی من برای ادکلنای بالای ۱۰۰ هزار تومن کار میکنه ! کلاس کار شامه مون بالاست دیگه برای بوهای معمولی وقت تفکر نداریم !

کامنت برتر پست قبل ( خانوم کوچولو ) :

" من از سازمان حفاظت از عتیقه اومدم ... هر کی رو شمشیر چنگیز یادگاری نوشته و گل و بوته کشیده خودش رو زودتر معرفی کنه تا از عواقبش در امان بمونه !!!
قبل از سر گذاشتن روی زمین یه نگاهی هم به اطراف بندازین ... ثواب داره !!! "

 

نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:4  توسط نسرین   | 

کوه رو باید با اهلش بری . ضد حال ترین قسمت کوهنوردی جاییست که کسی همراهت باشه که اومدنش از روی اجبار بوده و هیچ حسی نسبت به اون همه زیبایی نداره . مدام موج منفی پخش میکنه ... وقتی میگی : « فریاد بکش تا رها باشی » برگرده بّر و بّر نگاهت کنه و چیزی بگه که ترجیح بدی خودت به تنهایی تا اون بالا بری و یا اون از تو جلو بزنه و یا تو از اون ! همیشه یه پای اساسی برای کوه کم داشته ام ... یا تنبل بوده اند بعضی پاها ... یا موج منفی و یا کشکو ماست ! ولی خب از جانب خیلی ها اونقدر فریاد زدم که یه آقایی وقتی منو دید فکر کرد از دار المجانین فرار کرده ام ... آخه به وقت برگشت به دلیل خلوت بودن جاده ، وسط جاده نشسته بودم که سرم رو با اجازه ی همه بذارم رو زمین ، البته اونجوری نه ها ! یه جور دیگه ... یعنی میخواستم گوش بدم ببینم فاصله ی ماشینی که داره به محل استقرار من نزدیک میشه رو از روی صدای ماشین ، تا کجا میتونم تشخیص بدم ... اون وسط کم مونده بود سرم رو اونجوری که مد نظر خیلی هاست بذارم رو زمین و عین پنیر پیتزا وسط جاده با آسفالت یکی بشم و کش بیام که سعادت نداشتید و زنده موندم ! برای همین گفتم شاید آقاهه فکر کنه من از دار المجانین گریخته ام ! البته ما اونجا اتاق داشتیم زمان دانشجویی . ولی ، الان اجاره داده شده به یه عده عاقل مجبور به طبابت در اونجا !

گفتیم یه تنوعی به این دخمره بدیم تا روحیه ش اول صبحی تعویض بشه که یهو سر از کشف شمشیر چنگیر در کلینیک آوردیم ... آخرش این سازمان حفاظت از عتیقه ها می یاد منو میبره با این اکتشافاتی که در عرض جیک ثانیه نابودشون میکنم . البته این دست فاتح ، دست اون یکی فاتح بوده که فقط نقش عکس گرفتن رو با شمشیر آقا چنگیز داشته ... خدا بده شانس ! ما کشف کردیم ، افتخار بزرگش که نشان فتح است ، نصیب او شد . 

شمشیر اصل آق چنگیز

 به تو مدیونم همیشه ... مگه میشه بی تو باشم ؟ اگه پایانی نباشی واسه بغضو حستگی هام ... چه جوری برگردم از این ن ن جاده های بی سرانجام ... تو خدای عاشقایی ... به تو مدیونم همیشه ... وقتی اسمتو می یارم ... لحظه لحظه تازه میشه ... به تو میرسم دوبااااره ... زیر رگبار ستاره ه ه ... وقتی بارون نگاهت رو حریر شب می باره ه ه  ... به تو میرسم دوباره ه ه  ( منظور از  " تو " هیشکی نیست به جان خودمو عمه ها ، عمه زاده ها ، خاله ها و خاله زاده های نداشته و عموزاده ها و دایی زاده های داشته ام ! فرزاد فرزین داشت درون کامی جان چهچه میزد ... گفتم منم باهاش چهچه بزنم ... بفهمه صدا مخملی یعنی چی ؟! یعنی یکی مثل من ! )

سر و کله ی عادل خان وسط پست نوشتن من پیدا شد ... برخیزم بروم که تا من نرم این نود ، رو نمیتونه خوب بشونه سر جاش ! دیگه اینام لنگ یه نگاه منند !

کامنت برتر پست قبل ( سعید آقای زیر تیغ نشسته) :

 " سلام نسرین خانم
ببین شما یه لحظه تصور کن مثلا اگه یکی تو مایه های مثلا دکتر حسابی یا انیشتین تو 500 سال پیش زندگی می کردن با همه معلومات و توانایی های که ازشون خبر داریم به نظرت مردم اون دوران اونها رو متهم به چیزای از قبیل اینکه تو گفتی نمی کردن ؟
خوب خواهر من شما مال این زمان و این مکان نیستی بخاطر همینه که کسی درکت نمی کنه فکر می کنن داری سوتی می دی . "

 والا آقا سعید حرف حق جوراب و جواب نداره خب !

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:11  توسط نسرین   | 

من نمیدانم چرا صفت نداشته را به من نسبت می دهند ؟ صفتی که من با آن غریبه هستم . راست میگویم والا ! درک نمیکنم معنایش را ! چه کنم آخر ؟

به منشی می گویم شماره ی آقای فلان را برایم بگیرد ... بعد بوق بوق ! به آقای آن ور خط که پدر یکی از طفلان بیمار کلینیک است برنامه های توانبخشی و درمانی اش را به همراه روزهایش می گویم و بعد هم خیلی با قاطعیت و جدیت و بدون ملاطفت و تاکید مکرر می گویم : « حتما یادتون نباشه که سه شنبه بیاریدش ! حتما یادتون نباشه ها ! » منشی جان آن جا روی میزش ولوو می شود !

رئیس بیرون از مرکز است . تماس میگیرد تا گزارش آخر آن روز را از من بگیرد ! پس از دادن گزارشات و گرفتن گزارشات توسط دوگوله ی رئیس ، آخر مکالمه رئیس برای حسن ختام می گوید : « خسته نباشد » من هم خیلی خوشحال و خجسته حال می گویم : « خیلی ممنون خوبم . حال شما ؟ » بعد رئیس آن ور خط چند لحظه سکوت می کند که صدایش شبیه عروسک هایی است که باطریشان رو به اتمام است و وقتی دگمه شان را فشار می دهی غش غشاشان قطع و وصل می شود و فرت می خوابند ! فردایش هم تا به رئیس سلام می کنیم با دیدن ما باطری نویش را به رخمان می کشد و  صدای غش غشش بلند می شود  .

یکی از طفلان گوگول و شیک پوش کلینیک را که پسریست دو ساله را به هنگام گذر و ورود به اتاقم روی تخت می بینم و می دوم تا ماچی تحویلش بدهم و خوشی و اندک ب ِشی ! رنگ لباسهایش و جورابهایش با کفشهایش همیشه ست است ! در حین خوشو بش با او مرتب لبانم را غنچه می کنم ، ماچی تحویل گونه های برفی اش می هم و می گویم : « الهییی آبی پوشیدی امروز ؟ الهیییی چه بهت می یاد این آبی ! الهییی میخورمتا ! مگه کنار دریاست که اینجا برای خودت با این لباس زیر ورزشیو آبی ات پخش شدی ؟ » بعد میبینم چشمان مادر طفل و تکنسین آن اتاق ورقلمبیده و قد یک کاسه ی آش شده !  خودم هم احساس کردم که یک چیزی این وسط خیلی نامتناسب است و جَلدی گرفتم قضیه را !شاید او پسر نبوده و دختر بوده ؟ شاید هم واقعا کنار دریا بوده و کلینیک نبوده آنجا ؟! نه خیر ... هر چه که بوده کور رنگی از چشمان من بوده ! رنگ لباسهایش سر تا پا قرمز بوده ! من هی می گویم تقصیر من نبود تقصیر چشمانم بود ! چشمانم برای خودم نبود برای خدا بود ! کسی گوشش بدهکار نبود ! آدم چقدر باید تحمل داشته باشد که به وقت اشتباه چشمانش خنده ی چشمان ورقلمبیده ی ملت را تحمل کند ؟ تا چشمان من باشد که پسر مردم را به جرم پسر بودنش و اینکه اجناس مذکر کور رنگی دارند را به چشم پزشک ارجاع ندهد ! ولی من هنوز هم می گویم تقصیر چشمان من است که بادامی هستند و گرد نیستند تا رنگ را خیلی ورقلمبیده نمایش بدهند ! بعدش هم اصلا چشمانم دلش خواست ! به کسی چه ؟

 

پی نوشت بتترکانی : منهدم بشود آن کس که به ما بگوید : « ای دی اس ال داری خوش به حالت » ما الان ذغال هم نداریم !

پی نوشت روز بزرگداشت حافظ جان عشق و نفسو اینا از زبان خودش :

 باز گویم نه درین واقعه حافظ تنهاست                               غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر    

  (الهی که من فدایت بشوم حافظ جان چرا تنها نیستی عزیزم ؟ خوبه خوت هم فهمیدی که من اینجا کلم نیستم کلا ! قابل توجه همه که جناب حضرت خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی مال ما بیده ما هم شاخه نباتش بیده ایم ولی اسممان را به نسرین تغییر داده ایم که ریا نشود ! )

پی نوشت اطلاع رسانی از نوع پرشین بلاگی کودک درونی و بانویی : بعد نگویید نگفتی ما بلاگفایی و الو بل بودیم ندانستیم و حقمان تضییع شدا ! بفرمایید اینجا  ! اسم انتخابات را نیاوردیم که دور از جون انفکستوس نفرمایید !

 

کامنت برتر پست قبل از طرف کسی که منتظر بودیم بنویسد ( سعید نیشخند السلطنه ) :

" تمام وجودم الان دعاست براي يه فرشته .
خدايا تو رو به حق فرشته هاي زمينيت ، افلاكياي خاكيت ، كبوتراي پربسته ات ، دلاي شكسته ات ، به حرمت اين سلامي كه ميدم به آينه جمال و جلالت و خاندانش يه بار ديگه به ماها نشون بده كه لاحول و لا قوة الا اياك ، خدايا من كه اونقدر شرمندتم كه ديگه روم نميشه ازت چيزي بخوام ، ولي به قول استادمون كه ديشب با شنيدن نوشته هاش از زبون يكي ديگه بغض قلبم شكسته بود ، ما ديوونه ها طلب داريم ازت ، همش ميخوايم بخوايم ازت ، توكلت عليك ، همه چي با خودت .
من برم كه اوستا كريم داره صدام ميكنه ، ميگه زنگ دوم شروع شده ، الله اكبر . "

 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:47  توسط نسرین   | 

یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود بود و یکی میخواست از زیر این گنبد کبود عبور کنه ٬ بره به سمت آسمون . یکی که کوچیک بود . یکی دیگه هلش داد و گفت : برو ! مسیر سخت بود برای عبور . گذر می کرد از جنگل هایی که پر بود از روح زندگی ... تا رسید به یه کوه پر از آتش ؛ به کوهی که فوران کرده بود ... از روی سنگ های گداخته عبور می کرد . پاهاش می سوخت . با سن کمش چقدر صبورانه تحمل میکرد این داغی رو .  تمام وجودش از داغی ِ این گداختگی شعله ور بود اما خم به ابرو نمی آورد و با لبخند میگفت که میتونه . تقلا کرد تا رسید به دریا . پاهاشو گذاشت روی آب آبی دریای آروم . آب دریا بوسه میزد به پاهاش . دریا خیلی سعی میکرد تا رشته های گداخته به روی جسم و روحش رو با آب زلالش تسکین بده ... ولی دریا هم کم آورد . درد داغی وجود دریا رو فرا گرفت ... دریا دید در آستانه ی ذوب شدنه ، عصبانی شد و گفت : که من با این همه آب و خنکی پیش اون گداخته های آتشفانی که وجود تو رو سوزونده کم آوردم ... کم آوردم پیش دل بزرگ تو ! هر چی می خواست مرهمی برای این زخم ها پیدا کنه نشد که نشد !  سوار موج هایش کرد و برد به اون بالا ها ... اما کوه پُر زور آتشفشان کار خودش رو کرده بود و سوزونده بود وجود اون رو ! تا اینکه باد به کمکش اومد . باد به شکل نسیم اومد ... آروم و آهسته اومد . نسیمی لیلی وار ... اما شد شیفته ای مجنون وار . اون ایستاده بود و باد برایش میرقصید ... میرقصید و میخوند . باد هم کم آورد ... سر گذاشت به آن سو تر ! خورشید از اون بالا با با دست و دلبازی دستاشو از هر سمتی باز کرده بود . با عشوه ی خاص خودش داد زد که : آهای من میدونم چی کار کنم ! خورشید براش روشنایی رو زیاد کرد . قدرت خودش رو به رخ کشید ... اما تا خواست به چشمای اون نگاه کنه در برابر نور چشماش کم آورد . مایوس رفت کنار . ماه آروم آروم و با ناز اومد . ماه داشت لبخند میزد . فکر میکرد که چاره ی کار دست اونه ... اما نمی شناخت اونو ! دستش رو گرفت تا مهمون سطح سرد و سخت خودش کنه ، تا خنک کنه کل وجودش رو . تا دست ماه به دست اون خورد سطح سرد و سختش دو تکه شد . تکه ای اون ور ، تکه ای این ور . ماه هم ناتوان شد و برای اینکه زیبایی شب چهارده بودنش رو برای همیشه از دست نده ؛ رفت کنار . تو این میون زمین هیچ چیزی نمیگفت ... سکوت اختیار کرده بود . در عالم خودش غرق بود . زمینی ها هم به تبعیت از زمینی بودنشون به رسم خاص خودشون چیزی نمی گفتند و غرق بودند ! ناگهان از اون بالا یه ندا اومد . " آهای خلایق ! اگه بیاد اینجا حقتونه که بگم خلایق هر چه لایق ! پس ، قدر بدونید " زمینی ها پریشون شدند . تصمیم گرفتند قدر بدونند ... وقتی می خندند ؛ خنده های صورت رو نبینند ... گاهی سری به تو در تو های سیرت بزنند . گاهی گوش شنوا باشند برای شنیدن . مرهمی باشند برای زخم . دور کنند ته مانده های گداخته های آتش رو . گاهی دست بزنند به این گداخته تا کمی از انگشتشون بسوزه ... تا درک کنند آتش چه میکنه بر دلو جان ! اگر دریا نیستند ؛ قطره باشند ...

خلاصه اینکه زمینی ها دارند یاد میگیرند از آسمونی ها که رسم عاشقی چیه ... زمینی ها خوشحالند از اینکه میتونند با افتخار فریاد بزنند که : آهای آهای ... من چه خوشبختم که یه آسمونی دیگه رو پیدا کردم ...

پی نوشتی جدای شخصیت این داستان برای یکی دیگه : مهین گرجی رو میشناسید ؟ منو مهین هر دو در یک روز با چند سال اختلاف به دنیا اومدیم . تبریک تولدی که برام نوشته بود رو هنوز هم یادمه ... مهین خبرنگاری که دوست عزیز دوستم آنشرلی خبرنگاره... مهین رادیو فردا ... چند وقتیه که در کماست ... میدونید که چی میخوام بگم ! آره ٬ همون ... دعا ... عجیب اثر دیدم از دعاهای دسته جمعی . از ختم های صلوات دسته جمعی ! هر کی هست ... دستشو بیاره بالا . به قول خودش " با مهر و نور " .

کامنت برتر پست قبل خیلی طولانی بود ... یکی مشابهش رو اینجا میذاریم به عنوان کامنت برتر . سارقین محترم !  با اینکه افتخار رو نمایی برای وبلاگ جان منه ! ولی لایق وبلاگ جان دلی ئه شماست . راحت بدزدید اون کامنت رو  .

گاهی بعضی حرفها رو به دلیل اینکه تو اون لحظه حضور داشتی با تمام وجود درک میکنی ... کامنت برتر پست قبل ( صدف بانو ) :

 " سلام خانوم
اینقدر خوشحالیت عمیق بود که نصف شب با منم تقسیمش کردی ... چقدر منتظر یه خبر خوش بودم ... چقدر لحظه ها سخت میگذشتن ... موبایلم کنار جانمازم بود تا تو خبر بدی ... یه خبر خوش که دل منم پر بگیره و بازم بزرگی خدا رو حس کنم ... قربون خدای مهربونم برم من ... چقدر نزدیکه ... اونقدر که تا لب وا میکنیم صدامونو میشنوه ... اینقدر نزدیک که دائم دست نوازشش رو سرمونه .... دلم از خودم میگیره که بیشتر وقتها به جای اینکه بپرم بغلش کنم چند قدم عقب میرم ... ولی بازم اون لطف و رحمتش رو دریغ نمیکنه ...
نسرین میدونی که چقدر خوشحالم ... همون قدرم نگران ... بازم میدونی که چرا ... یعن میشه یه بار دیگه بازم اینقدر خوشحال باشیم که من دستم بخوره به اتو و سوختنش رو حس نکنم و تو هم از ذوقت بدون پول بری سرکار ؟؟ میشه ؟؟
پیش خدا که کاری نداره ... "

نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 18:25  توسط نسرین   | 

خدایا شکرت ... میلیون ها بار هم کمه ! نه ٬ به اندازه ی همون قدر شکر که خودت میدونی چقدر لبها تکون خوردند برای بازگشت اون عزیز دل . باز هم شکرت ...

چقدر خوشحالم از دعای خوبانی که در حقت شد ... خوش به حالت که اینقدر خوش سعادتی . خوش به حالت که اینقدر برای خدا عزیزی .خوش به حالت که دعای خوبان برای تو بالا رفت . اگه من دعا کرده بودم که دعام بعد اینکه میرفت میخورد به سقف برگشت میخورد تو ملاجم !

الحق که تو این چند شب دعای فرشته ها رو برای برگشت یک فرشته ی دیگه با تمام وجود لمس کردم و به حال روحانیشون غبطه خوردم ...

این هم دلیل شیرین خوشحالی ام .

 " چنان مستم من امشب

که از چنبر برون جستم من امشب

چنان چیزی که در خاطر نگنجد

چنان هستم من امشب "

وووووووووووووی ! حیف که من گیتی ندارم ! سرندی پیتی هم که کلا گیسوانش خراب شده ! منم فراموشش کرده ام ! الان من با چه شادیت خودم رو نشون بدم آخه ؟

 ( مخاطب خاص داشته بید ) حیف که الان همتون خوابید ! وگرنه مژدگونی میگرفتم ازتون خفن ! هزار تا مژدگونی طلبم اگه بگم بعد این خبر خوش چه خبر دیگه ای رو همین الان گرفتم ! کوچه ی یکی از ستاره های آسمون تنگ شده ! بعععله خودشه ! درست حدس زدید . بزنید اون کف قشنگه رو ! حالا دیدی الکی نگران بودی ؟

یکی بلند شود بیاید مرا جمع کند از پای کامی ! انگار نه انگار فردا کله ی صبح باید برویم سر کار ! مانتومونم اتو نکردیم ... نمیشه برای مژدگونی مانتومو اتو کنید ؟ ها ؟ نه دیر میشه . چون شماها فردا صبح اینو میخونید . نمیشه ! یادم باشه مژدگونیمو گونی گونی بگیرم ازتون ! خدایا شکرت منم با این مژدگونی ها عاقبت بخیر میشم و پولدار میشم  ... بعد ببینم کی میتونه مانع دیدار ما با آقایی بشه که هنوز به دنیا نیومده ! چون من الان خبرای به این خوشگلی رو دادم هر چی من بگم همونه و حرف ٬ حرف منه ... عروس پولدار برای داداش زاده و کلا ما بردیم هم اینک !

نسرین نیوز گاهی خبرهای خوش هم بلد است بدهد !

قربونت خداااااااااااااااااااااااااااا ! چقده امشب حال دادی به این دل بی ذوق ما ! یه ذره ماچ موچ کنیمت ؟ مااااااچ موووووووچ ! به به ! چقدر خوشمزه س ... شاپرکی اومدم که ماچت کنم چون الان این ماچ ها شیرین شدن . وووووووووی . ما امشب ذوق مرگ نشویم زنده می مانیم ان شاء الله !

پی نوشت یک روز بعدی : ما آنقدر سرخوشیم که جهت تغییر دیزاین و تلطیف روحیه ی اتاق ! اتاقمان را ریختیم به هم ! هر چی لباس داشتیم گذاشتیم وسط اتاق و خودمان به لباس هایمان قیمت دادیم و خودمان این حراجی را تنهایی برگزار کردیم ! بعد از روی لباسها عبور کردیم ... بعد هر چی دلمان خواست پرت کردیم این ور آن ور و جنگ جهانی سوم را به تنهایی راه انداختیم! هم اینک هم از میان انبوهی لباس صدای ما را میشنوید !

مامانمان هم آمد و با حالت تهدید این شکلی شد :

و ما هم دقیقا این شکلی نگریستیمش :

بعد مامانمان گفت : « همه ی اینا رو دونه دونه بر میداری با دستت اتو میکنی میذاری سر جاشون » .

ما الان با این البسه در حالت لاو تو لاو نشسته ایم  و از سر خوشی یا مانکیم یا فروشنده یا خل و چلیم کلا !

نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 3:1  توسط نسرین   |