تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری

چند روزه به این مغزم فشار می یارم که در مورد چی بنویسم اما این مغز می گه هنگ کردم و کمکت نمی کنم که نمی کنم ، آخه توی این چند روز هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود جز این که روز بیست و ششم همین ماه هوا آنقدر سرد شده بود که لباس زمستانی پوشیده بودیم چون در حال یخیدن بودیم و این به دلیل بارش برف به اطراف شهر بود و من آن روز شونصد بار از خدا خواستم که آفتابشو بهم نشون بده اما نه تنها نشون نداد بلکه بارانش رو هم نازل کرد ، اما همون روز من در مورد چند تا مسئله عمیق فکر کردم که بهتر دیدم فعلا به یکی شون اشاره کنم ، آخه همون روز توی کتاب (اهریمن و دوشیزه پریم نوشته ی پائولوکوئیلو) خوندم که (کوتاهی و بلندی زندگیه انسان ها بستگی به شیوه ی زندگی داره که اونو تجربه می کنن) خیلی در این مورد فکر کردم تا منظور این جمله رو خوب درک کنم بالاخره با به یاد آوردن زندگی و مرگ یک عزیز خیلی عزیز و دوست داشتنی همه چیز برایم مشخص شد…

الان با بلند شدن صدای اذان مغرب و به باد آوردن عزیزی که دیگردر بین ما نیست دلم گرفت و بغض راه گلویم را تنگ کرده به همین دلیل ادامه ی این مطلب را در پست بعدی مینویسم و این که چگونه مرگ او برایم همه چیز را مشخص ساخت…پس باز هم می گویم

ادامه دارد…

نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 0:24  توسط نسرین   | 

ما تعجب کردیم چون دیدیم که جشنی که می گفتن برای بیمارا ترتیب داده شده بود نه دکترا و دانشجو یان! ما دیدیم که یکی دو نفری از بچه ها با مریض ها تو وسط سالن دارن خوشحالی می کنن و بالا و پایین می پرن .چرا دروغ بگم اولش یه جوری شدیم اما بعد من هم قاطیه اونا شدم و دوستانم رو هم ، که در یخ زذه بودن و در حال انجماد بودن دعوت کردم که قاطیه ما بشن. ای کاش بیشتر پیششون می موندیم. چقدر احساس خوشحالی می کردن از اینکه ما هم خودمون رو مثل اونا کرده بودیم و یا به عبارتی ازشون فرار نمی کردیم. ازمون می خواستن که بیشتر بهشون سر بزنیم حق هم داشتن(تو یه قفس به اسم بیمارستان زندانی هستن)(ما هم چقدر خوب به حر فشون گوش کردیم!!!!)یکی از اونا ساعت دوستم رو که براش از خارج(اسم مملکتش یادم نیست) هدیه آورده بودن از دستش در آورد و دوست من هم با کمال میل ساعتشو به او هدیه کرد.چقدر دعامون کردن ...

اون روز وقتی که به خونه برگشتم آنچنان احساس خوشحالی می کردم، داشتم رو ابرا راه میرفتم، احساس سبکی می کردم که نگو و نپرس از اینکه دل چند تا از بنده های خدا رو شاد کرده بودیم احساس شعف می کردم و فکر می کردم که چقدر نزد خدا عزیز شدم اما چند ساعت بعد...

چند ساعت بعد وقتی که تو بر نامه ی کوله پشتی خانم آرین رو دیدم و اون طور عاشقانه حرف زدنش رو در مورد خدا دیدم پی بردم که یکی از عزیز ترین و بهترین بندگان خدا رو می بینم چقدر به حال او غبطه خوردم و حسودی ام شد از اینکه من مثل او نیستم(لازم به ذکر است که اینجانب در طول زندگیه بیست ساله ام دومین باری بود که به کسی حسادت می کردم)

مانند خانم آرین بودن سخت است اگر کسی می خواهد مثل او باشد باید از تمام تعلقات مادی دل بکند. او از آمریکایی که خیلی ها آرزویش را دارند دل کنده از امکانات و رفاه دل کنده تا شده بنده ی عزیز خدا با ۵۰۰۰ فرشته ی مارکدار، شاید هم به حد نهایی چیز هایی که می خواسته رسیده و دیده که تعلقات دنیوی سر انجام در یک نقطه به پایان می رسند.

خیلی ساده بگم:

او دکتر شده ، در آمریکا با رفاه کامل زندگی کرده ،ازدواج موفقی کرده و فرزندان سالم ... نه گرسنگی کشیده نه بی پولی و در کل خو شبخت بوده.

مگر اینها نهایت آرزوی یک انسان نیست؟خونه ی خوب ، ماشین خوب ، همسر و فرزندخوب ، شغل خوب و درامد و تحصیلات بالا.

او هم به همه ی اینا رسیده و دیده که یه چیزی تو ی زندگی اش کمه همونی که تو زندگیه خیلی از ما کمه نمی گم اصلا نیست ولی کمرنگه و نمی گم همه چون هستن کسانی که هیچ چیز ندارن ولی همین یکی رو دارن و خوشبخت ترینند. من تازه امشب یاد این موضوع افتادم که بالاخره من یه روزی به این ارزوهام می رسم یا نمی رسم ولی اگه رسیدم و دیدم که همه چیز شکستنی ست آیا افسوس روز هایی را که در پی رسیدن به آرزوهایم هدر دادم و خدایم را با خلوص نیت درک نکردم نخواهم خورد؟

یه بیت شعر هستش که کلاس سوم راهنمایی معلم دینی مون تو کلاس خوند و منم گوشه ی کتابم نوشتم:

در کودکی پستی،در جوانی مستی،در پیری سستی          پس کی خدایت را پرستی ای بشر؟

نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 0:20  توسط نسرین   | 

این سومین باریه که دارم پست جدید رو تایپ می کنم امیدوارم این بار ثبت بشه چون دیگه راستی راستی افسردگی می گیرم.

می خواستم از برنامه ی مورد علاقه ام که چند روزیه تموم شده یعی کوله پشتی بنویسم ولی اول از یه جای دیگه شروع می کنم.

روز میلاد حضرت فاطمه ی زهرا(س)روز زن و روز مادر ما یعنی(دانشجو های رشته ی روان شناسی دانشگاه)به جشنی در بیمارستان رازی(محل نگهداری بیماران اعصاب و روان تبریز )که به مناسبت همین روز ترتیب داده شده بود رفتیم(البته کارت های دعوت توسط من بین عده ای از بچه ها توزیع شده بود من خودم هم خبر نداشتم که چه جور جشنیه فقط می دونستیم که جشنه. حالا شما فکرشو کنین همه مون بهترین تیپ ممکن رو زدیم (بهترین تیپه بچه مثبت چی می شه آخه!!!)و رفتیم بیمارستان چند تا از پسرای همکلاسی و ترم بالایی ها رو دیدیم که گفتن:شما برین طبقه ی آخر بخش زنان زنگ رو بزنین در و براتون باز کنن حالا ما هم هلک و تولک رفتیم بالا ولی... ولی وقتی که داخل شدیم از اون چیزی که می دیدیم تعجب کردیم!!! ما چی دیدم؟!

ادامه ی ماجرا درقسمت بعدی الان وقت ندارم.

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 21:37  توسط نسرین   | 

چقدر زحمت کشیدم تا پست جدید رو نوشتم خودم هم مرتب و بون غلط املایی درست ۱ساعت و نیم طول کشید چشام کور شد تا نوشتمش ولی آخرش ثبت نشد که نشد و هر چی رشته بودم پنبه شد، حالا دوباره باید از اول تایپش کنم .

افسردگیه زود گذر گرفتممن الان این شکلی شدم

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 2:39  توسط نسرین   | 

وبلاگ های خیلی ها رو دیدم و به این نتیجه رسیدم که وبلاگ من خیلی ساده و بی آلایشه درست مثل(خودم) بذار یه ذره بیشتر برا خودم دسته گل بفرستم و خودمو تحویل بگیرم. اگه شما هم مثل من معتقدی که وبلاگ من خیلی ساده اس و این طوری جالب نیست یه نظر بدین.
نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 13:6  توسط نسرین   | 

وقتی که می شینم و می خوام دوستانم رو یه جا جمع کنم هیچ وقت این امکان فراهم نمی شه،چون بعد از کنکور هر کسی از یه شهری قبول شد و رفت بعضی ها سر گرم کار شدن بعضی ها اسباب کشی کردن و از محله باصفامون رفتن یکی هم که ازدواج کرد و چند نفری هنوز موندن ولی اونقدر سرشون گرم درس و زندگیه که یاد همدیگه نمی افتیم. داشتم به این فکر می کردم که چه روزایی باهم داشتیم چقدر شاداب و پر انرژی بودیم، بچه که بودیم مدام سرگرم بازی بودیم اون هم چه بازی هایی(خاله بازی،دزدوپلیس،گرگم به هوا،لی لی، بالابلندی...)چه زود گذشت اون روزا روزایی که حالا حاضرم تمام باقی مونده ی عمرم رو بدم و فقط یه روز به اون روزا برگردم روزایی که حالا آرزوی دیدن یک دقیقشو دارم.مقایسه ی بچه های حالا با بچه های زمان ما کار آسونیه ؛بچه های حالا چه می دونن خاله بازی یا گرگم به هوا چیه با این بچه ها باید از اسکیت و کامپیوتر و آخرین نوع گیم حرف بزنی یه ذره که قد می کشن فوری از عشق و عاشقی حرف میزنن(چی گفتم؟!)نهی شون نمی کنم ولی قدر بچگی شونو نمی دونن حالا نه اینکه ما می دونستیم ؟ نه من خودمو می گم من آرزو می کردم زود بزرگ بشم و بشم دکتر روان شناس (حالا مثلا تو بزرگی چی ریخته بودن نمی دونستم) از وقتی که بزرگتر شدم وظایفم هم بیشتر شده همین نتیجه اش میشه مه من و همسالان من هیچ کداممان مثل سابق نیستیم همدیگر را دوست داریم ولی نه مثل وقتی که در مدرسه با هم بودیم و برای حال همدیگه با هم خوشحال یا غمگین می شدیم چون وظیفهای نداشتیم. چقدر دلم می خواست مثل سابق با یه بلوز و شلوار و روسری می پریدم پشت دوچرخه و با دوستانم مسابقه می دادم ولی حالا که بزرگتر شده ام باید شب ها آن هم دیر وقت دوچرخه سواری کنم تا کسی منو نبینه چون عرف جامعه ی ما اینو قبول نمی کنه که یه دختر مدام توکوچه و خیابون با دوچرخه بره و بیاد این شاید آرزوی من نیست آرزوی خیلی از دختراست که می خوان دوچرخه سواری کنن اما نمی تونن،بگذریم داشتم از اینکه بزرگت که شدم می گفتم و اینکه تنهاتر شدم؛ تنهایی نه به این معنی که هیچ کسی رو نداشته باشم نه خانوادم و دوستانم نعمات خداوند به من هستن .تنهایی من دور بودن از جمع های صمیمی و نه کاذب بچگی و همکلاسی هایم است. نمی دانستم وقتی که بزرگتر بشم و خودم و اطرافم را بیشتر بشناسم و زندگی رو عمیق تر درک کنم زشتی ها بیشتر از زیبایی ها خواهد بود نمی دانستم که وقتی بزرگتر می شوم و روی دیگر آدم ها را مثل روی دیگر سکه ببینم چقدر غمگین خواهم شد چون دیگر من کودکی نیستم که به یک آبنبات همه بدیها را فراموش کند و فکر اینکه اگر خدای ناکرده من هم روزی مثل آدم های دو رو یا کینه توز و بی عاطفه بشوم چقدر پریشانم خواهد کرد؛اما، من همه اینها را دیدم و درک کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که بزرگ شدن آن چیزی نبود که من در بچگی آرزویش را داشتم.
شما چی؟

نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 1:11  توسط نسرین   | 

نمی دونم چه طوری شروع کنم بدون مقدمه یا با مقدمه یا اینکه بگم هدفم از باز کردن این وبلاگ چی بوده. بهتر اینه که اول آشنایی مون با یه خوش و بش و سلام و علیک شروع بشه:
سلام :
حال شما خوبه؟ ------شکر خدا منم خوبم
و این داستان ادامه دارد...
نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 4:19  توسط نسرین   |