پنج شنبه 25 آبان ماه تولد اینجانب بود یا به قول دوستم روز شکوفا شدنم.![]()
![]()
صبح پنج شنبه آقای پدر فرمودندی: این جی 5 چیه؟ هر روز می گی؟
منم گفتندی: برای امتحان ارشد لازمش دارم….که آقای پدر فرمودندی: خوب دیگه، چون روزه تولدته باید یه چیزی برات بخریم پس جی 5 می خریم منم شاد و شنگول رفتندی دانشگاه.![]()
داشتم با دوستم در مورد کسی که قرار بود بیاد خونمون حرف می زدندی که لیلا گفت: مشکوک می زنی!!!!!
مهمونتون کیه؟! منم گفتندی : تو نمی شناسی او را. اما لیلا فکرای دیگری کرده بودندی از اون فکرا اونم کی؟![]()
![]()
من!!!!!!!!!!!!!!!!!!خلاصه از لیلا اصرار از من انکار سرانجام من لب به سخن گشودندی و گفتندی:تولدم است…. خوب شد حالا؟
لیلا هم گفتندی:آآآآآآآآآآآآ مبارکه ، صد سال به این سالها.
آمدندی به خانه و احوالات خانه را دگرگون یافتندی که آقای دایی زنگیدندی و گفتندی نسرین خانوم تشریف بیارید پایین. منم رفتدی و دیدندی که آقای دایی یک سبد گل بزرگ و بسیار شیک و زیبا به دستم دادندی و گفتندی : نسرین جان تولدت مبارک. بعد گفتندی این شمع و بادکنک ها !!
رو ببر بالا و خودشان هم با یک کیک آمدندی بالا و مادر خانومی گفتندی: چرا این قدر زحمت کشیدندی ؟ نسرین که دیگر خرد سال نبودندی![]()
من هم سخنان مادر خانومی را تایید کردندی و آقای دایی فرمودندی : ببخشید دیگه من چیزی پیدا نکردندی که لایق نسرین باشد
و منم گفتندی: حالا این قدر زحمت کشیدندی بس نمی باشد؟………
کمی بعد همانی که سر آمدن او به خانه مان روز تولدم پیش لیلا لو رفت آمدنی با یک دسته گل و تابلویی زیبا به خط نستعلیق این اولین هدیه هنری بود که من از کسی می گرفتم مضمون شعر هم اینه:
![]()
انتظار
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
بله اینو مثلا برای من آورده بود مثلا ولی در واقع متعلق به کس دیگری بود همونی که می گفتم درگیر یه عشقولانه ای شده که به صلاحش نیست.
این اولین باریه که دارم در مورد عشق می نویسم اونم نه برای خودم برای کس دیگری که بد جوری درگیر عشق شده. از خدا می خوام فقط این مهر رو از دل هر دو تاشون بیرون کنه چون که ...................بگذریم.
حالا بر گردیم به تولد![]()
چون شب شهادت حضرت امام صادق (ع) بود نانای نانای نکردیم و به لبخند ژوکوند
و چند عکس یادگاری اکتفا کردیم. اما من دست از سر آقای برادر بر نمی داشتم که یالا کادوی تولد من کو؟ رو رو برم.
آقای برادر هم می گفت : مگه همه باید کادو بدن ؟ همین که می گم تولدت مبارک زیاده!!!!!!!!!!!!!!![]()
شب که آقای پدر آمدندی من دیدندی که دست مبارک ایشان هم خالی بودندی و کمی پر رو شدندی و گفتندی آقای پدر پس جی 5 کو؟ و آقای پدر گفتندی: تا حالا صاحب تولد به این پررویی ندیده بودم! پیدا نکردم، وقت نشد و از این حرف ها.
تا اینکه آمدندی تا با آقای پدر هم عکس دسته جمعی بگریم که آقای برادر با یک بسته کادو پیچ شده خیلی ناز تشریف آورندی و گفتندی تولدت مبارک. منم کلی مانند کودکان خرد ذوق کردندی و گفتندی دستت درد نکند آقای برادر اینجا بود که فهمیدم آقای برادر کادوپیچی ایه به این زیبایی را هم خودش انجام داده و خیلی اون لحظه مهربون شدیم نسبت به هم.
آقای پدر گفتندی: با هم خریدیم که آقای برادر گفتندی: کجا با هم خریدیم ؟ من با دوستم که رفته بودمی بیرون و او برای نومزدنگ خواهرش هدیه خرید منم جو گیر شدم و برای خواهرم هدیه خریدمی.اینجا که آقای پدر در حال لو رفتن بودندی دست در جیب مبارکشان کردندی و مبلغی پول به عنوان هدیه به من دادندی وااااااااااااااااااای من هم چه ذوقی کردندی با دیدن پول.
مادر خانومی هم که همیشه ما رو وقت و بی وقت با خریدن هدیه شرمنده می کنندی این بار پیش پیش هدیه شون رو داده بودندی.![]()
عمویم هم از تهران زنگیدندی و تبریک گفتندی .
و اما از دوستان هم شادی خانوم زنگیدندی و تبریک گفتندی و نسیم خانوم هم زنگیدندی و گفتندی: نسرین مامان چند روزه رفته تهران از اون جا زنگ زده که نسیم تولد نسرین یادت نره بهش تبریک بگی؟ منم گفتم: نه مامان یادمه... نسرین حالا یه شعر برات بخونم بعد حف بزنیم (انشا الله که صد ساله شی نه صد و بیست ساله شی)
بقیه اش هم یادم نیست چی بود ... بعد گفت نسرین چند روزه دیگه می ام می بینمت هااااااا الان ولی نمی تونم . منم گفتم: نه بابا زحمت نکش همین که یادته خیلیه...
مریم هم دیروز هدیه اش رو داد و چند نفر دیگه هم که تبریکشون رو گفتن.
حالا من به این فکر می کنم که با گذشت زمان دارم پخته تر می شم و اینکه مسئولیت هایم سنگین تر می شه ولی بازم می گم ای کاش هیچ وقت از دنیای کودکی دور نشویم چون، همه صداقت ها و یکرنگی ها و مهربانی ها و شادی ها در این دوران نهفته که تو هیچ دورانی پیدا نمی شه ، شادی های این دوران کاذب نیست آدم زشتی ها رو نمی بینه و خدا هم خیلی هواشو داره.![]()
الان نمی دونم تو چه حالی هستم چون دو روزه بد جوری اعصابم خرده دیگه تا اون حد بی حوصله ام که دوستام تو کلاس بهم می گفتن چیه مثل کلم نشستی؟
چی بگم آخه به هیچ کسی نمی تونم بگم چی شده موضوع هم مربوطه به عشقولانه ی یکی دیگه و من هم که می دونم این عشق به صلاحش نیست تمام تلاشم رو می می کنم که چشم و گوششو باز کنم. برام دعا کنین چون این دوست داشتن اصلا به صلاحش نیست دعا کنین که منصرفش کنم هر چند که می دونم این کار سختیه.
ای کاش یه ذره منطقی فکر کنه و احساس رو کنار بذاره با اینکه می دونه منم صلاحشو می خوام.![]()
دیروز بازم کله سحر یعنی ساعت۶:۳۰ صبح از خونه زدم بیرون چون تو بیمارستان اعصاب و روان کلاس morning داشتم(البته همه این کلاس رو ندارن فقط بچه هایی که عضو انجمن علمی روان شناسی هستن می توانند در این کلاس که مختص دانشجویان روانپزشکی است و با حضور اساتید و پزشکان برجسته روانپزشکی برگزار می شود شرکت کنند) در این کلاس ابتدا تعداد بستری شدگان در روز گذشته را اعلام می کنند و سپس یکی از همان بیماران را برای مصاحبه می آورند و از او سوال می کنند و او هم جواب می دهد و هم اینکه خودش هر طور راحت است صحبت می کند.
بیمار خانمی ۳۸ ساله ،متاهل،دارای یک فرزند پسر خیلی شلوغ(بیش فعال).![]()
او شب گذشته اش توسط یکی از انترن های کشیک بستری شده بود،این خانم که ما اواخر صحبش فهمیدیم معلم راهنمایی است ولی دو سال است که مسئول کتابخانه شده و دیگر تدریس نمی کند. خود بیمار تمایلی نداشت که علت بستری شدنش را بگوید ولی اضطراب شدید در رفتار و گفته هایش کاملا مشهود بود(منم مرتب به دوستم می گفتم آخه اضطراب شدید رو هم تو بیمارستان روانی بستری می کنن؟![]()
خوشتیپ بود دیگه.)بیمار بعد حرف هایی زد و گفت که به شوهرش خیلی شک داشته و سابقه یک بار طلاق از همسرش و ازدواج مجدد با او به خاطر فرزندشان را با هم داشته اند او می گفت که خیلی نگران خانواده اش می شود چون خیلی چاق شده فکر می کند همه مردم زیاد به او نگاه می کنند اینجا هم فهمیدیم بیمار پارانوئیا(دچار سو ظن و بدبینی)هم هست. ولی بیمار حرف ها را با زیرکی آنقدر پیچاند که ما علت بستری شدنش را متوجه نشدیم. مثلا: فقط این را گفت که به بطری شیشه ای به مادر شوهرش حمله ور شده اما او را نزده چون قصد زدنش را نداشته و چونکه طاقتش تمام شده خواسته او را بترساند(اینجا رو باید بهش حق داد...من حق می دم ولی شما این کارو نکنید هااااااااااااااا آفرین بچه های خوب
) و گفت که وجود آدم ها را نمی تواند باور کند چون فکر می کند اینا همه دروغی بیش نیستند ولی خودش می دانست که نظرش صحت ندارد اینجا هم(شبه توهم)را تشخیص دادیم.بیمار یک بار به روانپزشک مراجعه کرده و برای اولین بار با دیدن چشمان پزشک شروع به لرزیدن شدیدی کرده چون این را می گفت که چشمان پزشک خیلی بزرگ بودند و این یک مسئله غیر طبیعی است،ما هم که دکتر را می شناسیم و می دانیم که چشمانش بزرگند ولی ترسناک نیستند(چشمان به اون شهلایی داره ماشا الله
)اینجا هم عدم همکاری با روانپزشک را تشخیص دادیم چون دیگر دارو نخورده و مراجعه بعدی به پزشک را نداشته.بیمار حضور در کنار بیماران دیگر را نمی توانست قبول کند،او در جاهایی که باید به سوالات جواب می داد خیلی سطحی می گذشت اینجا هم گریز از پاسخ به جهت پنهان کردن بیماری وجود داشت،با قاطیت به سوالات جواب نمی داد و اظهار داشت از حضور در آنجا و بین بیماران روانی رنج می برد و همین خود نشان دهنده پنهان سازی بیماری بود. بیمار اظهار داشت که:حوصله کار کردن را ندارد، به پسرش به دلیل شیطنت هایش مرتب پرخاشگری می کند(قابل توجه آقا پسرای محترم که اینقدر مادرای مهربون تونو اذیت نکنین ...شلوغ بچه ها) از همسرش و زندگی زناشویی اش رضایت ندارد،افکار بیهوده آزارش می دهند،و قتی که دچار اضطراب می شود: تپش قلب شدید ـ خشکی دهان ـ بی حالی ـ سرگیجه ـ احساس مرگ برای چند لحظه و ترس از مرگ (۵دقیقه) ـ خارش در گوش ـ بی حسی در یک طرف صورت(این هم هیستیری است) ـ فراموشی بعضی از حرف ها و وقایع(HDAD)(دمانس آلزهایمر)را داشته.
تشخیص بیماری از نظر استاد نه رزیدنت:
افسردگی در محور یک از نوع ماژور در کل در محور یک اختلال ارتباطی بیـنابین زن و شوهر و دیگر احتمال اسکیزوفرنی خفیف هم وجود دارد(لازم به ذکر است که اسکیزوفرنی ناشی از وسواس فکری شدید و اضطراب شدید شروع می شود).
اینارو گفتم که بدونید تا اضطراب زیادی به خودتون راه ندهید (هانس سلیه :زندگی بدون استرس وجودندارد)افکار انسان به دست خودش است و بقیه حالت های تهاجمی به ذهن است و دست خودش نیست.پس شما تا می توانید از فرصت هایی که برای فکر کردن دارید از همان ۵۰٪ که به دست خودتان است به نحو بهینه استفاده کنید.
امیدوارم این قسمت براتون مفید بوده باشه.![]()
حق یارتان ![]()
![]()
![]()
دو هفته پیش که خونه عموم مهمون بودیم پسر عمویم گفت:می خوای فیلم چند می گیری گریه کنی ؟ رو بذارو ببینی؟ منم گفتم بذار ببینم.
وقتی که تو فیلم شهرام حقیقت دوست رو دیدم که با لهجه (به فرض خودش ترکی)داشت فارسی صحبت می کرد ازش بدم آمد خیلی خیلی هم بدم آمد ،چون نه تنها بلد نبود که ادای آذری ها را در بیاره بلکه نقشش هم افتضاح بود ،ناراحت شدم از اینکه دیدم نه تنها او بلکه یه کارگر ساختمان هم داشت ادای آذری ها رو در می آورد.
دلم گرفت از اینکه می دیدم در تمام فیلم های ایرانی نقش های حاشیه ای مثل آبدارچی،رفته گر،دزد،کارگر،نگهبان رو به آذری ها نسبت می دن به غیر از دزد تمام این نقش ها شرافتمندانه اس ولی آخه تا کی همه مردم ما باید فکر کنن که آذری ها ای طوری هستند؟
این همه توهین از نظر شما توی دین اسلام جایی داره؟ اسم خودمون رو گذاشتیم مسلمان بعد می نشینیم و برای مردم شهرای دیگه جوک می سازیم: یه ترکه،یه لره،یه اصفهانیه،یه رشتیه،یه قزوینیه،یه آبادانیه. به نظر شما اونایی که این جوک ها رو می سازن چه جور آدمایی هستن؟ فکر نمی کنید که ساختن این جور جوک ها باعث یه جور پیشداوری نسبت به مردم اون شهر و دیار می شه؟
چرا وقتی یه نفر به غیر از این شهر هایی که گفتم به اون شهر با یه پیشداوری قبلی میره و به حماقت خودش باید بخنده؟ واقعا من یه جور دیگه فکر می کردم و یه چیز دیگه می بینم. قضیه همون قضیه دوست توریست من که اهل کره بود می شه، خانواده جوهی به او اجازه آمدن به ایران را نمی دادن چون فکر می کردن مردم ایران تروریستند و توی همه شهر های ایران خون و خونریزی جریان دارد و وقتی که او به قول خودش ریسک بزرگی کرد و به ایران آمد و اینجا را دید نظرش کلی تغییر کرد.(اینجا باید بگیم:شنیدن کی بود مانند دیدن؟)
چرا یک جوان آذری با نبوغ فروان و تیز هوش در جشنواره خوارزمی تحقیر شود؟
جوابشو من می گم
چون یک آذری و به قول آنها(ترک خر) است ولی برای همین جوان از همون آمریکایی که خیلی ها قبولش ندارن دعوت نامه رسمی بیاید و بعد این جوان بگوید من دیگر ایران را نمی شناسم، جایی که مرا به خاطر لهجه زبان مادری ام تحقیر کردند ارزش این را ندارد که من برایش دل بسوزانم، صد در صد این جوان میتوانست یکی از نابغه های ایران بتشد از همان هایی که تمام دنیا غبطه داشتن چنین جوان هایی را دارند (آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم) او می توانست به ایرانی بودنش افتخار کند، اما حالا او به آمریکا رفته و آنجا با احترام زیاد با او برخورد می شود و کسی او را به خاطر لهجه زبان مادری اش مسخره نمی کند و فردا که آمریکا به خاطر ایده های او دست به شگفتی زد و اختراعی جدید را ثبت کرد هیچ کس نخواهد دانست که مخترعش یک ایرانی بود و همه او یک آمریکایی خواهند دانست،چون مردم کشورش او را مسخره کردند(به خاطر لهجه اش) و کسی او را به خاطر نبوغش تشویق نکرد!!!!!(اینجا یک لبخند تلخ حتما لازم است.)
اون روز توی دانشگاه توی جمع دوستان نشسته بودیم که یکی از بچه ها گفت:یه جوک بگم؟ ما هم قبول کردیم و گفت:یه روز یه ترکه...
که همه حرفش رو قطع کردند و گفتند خجالت بکش تو جمع ما نشستی داری بهمون توهین می کنی؟
او هم گفت: خوب باشه،یه روز یه فارسه...
که یکی از بچه ها پرید وسط حرفش و گفت من فارسمااااااااا.
او هم گفت: باشه بابا یه روز یه نده خدایی...بله یه نفر یه بنده خدا... مثلا چی می شه جوک های ما اگر این طوری شروع بشه؟ حتما باید مردم کشورمون رو با القاب زشت خطاب کنیم؟ این رسم مسلمونی نیست به خدا رسمش نیست.آبروی اسلام رو هم بردیم با این کارامون مگر نه این که ما مسلمانیم و مسلمانان هم با هم برادرند پس چرا این همه تفرقه بین مردم ما ایجاد شده؟
همه جای دنیا همه جور انسانی پیدا می شه(همه رقم از هر سایز و هر قومیت) به هر حال انسان جایز الخطاست.باور کنید ما خودمون داریم با دست خودمون بین مردم خودمون فاصله ایجاد می کنیم. به نظر شما این کار دشمنان ما نیست؟ که تفرقه بین ما ایجاد کنن؟ پس اتحاد مسلمانان کجاست؟ ما همه ایرانی هستیم،مسلمانیم،در یک محدوده مرزی مشخص با نام ایران زندگی می کنیم، ولی...ولی با هم نیستیم ،هم وطنان خودمون رو مضحکه خنده می کنیم. بعدش می گوییم غیبت گناه کبیره اس غیبت که دیگه پشت و رو نداره اینم یه نوع غیبته.
من مردم هند رو خیلی دوست دارم، چون کشور ۷۲ ملته ولی همه شون با هم و به راحتی و بدون اینکه همدیگه رو مسخره کنن زندگی می کنن.
یکی از دوستان اقلیت من می گفت:ما هیچ وقت به این جوک ها گوش نمی کنیم چون مسخره کردن همنوع نکوهش شده.
تو دین ما اسلام هم نکوهش شده ولی کو گوش شنوا؟
به کدوم حرف اسلام گوش کردیم که به این یکی گوش کنیم؟ فقط بلدیم حرف بزنیم و حرف و حرف هیچ عملی در کار نیست.
من هنوز هم گلایه مندم چون از دیدن این صحنه ها دلم به درد می آید.
کمی تفکر لازم است...![]()





