۱)این برف که بارید و باعث تعطیلی مدارس شد. منم که ظهر رفتم بیرون تو دل خودم مشغول بودم که برای چند تا دونه برف پاییزی مدرسه ها رو هم تعطیل می کنن که در همان حین پایم سر خورد و وسط پیاده رو ولو شدم،*آن موقع بود که فهمیدم زود قضاوت نکنم و تنبلی نکنم و چکمه هایم را بپوشم تا این چنین مایه آبروریزی نشوم و دلم هم سوخت چون سر تا پا لباس هایم را از روی بند برداشته و اتو شده پوشیده بودم. آن موقع گرم بودم و چیزی نفهمیدم اما الان درد زانوانم امانم را بریده.
*(لازم به ذکر است که اینجانب سابقه ای درخشان و طولانی از زمان دبیرستان تا کنون در به زمین خوردن با کله با پا و سر خوردن از پله ها دارم سابقه ای که به کرات تکرار شده و جالب این است که نه ضربه مغزی شده ام(زبانم لال)نه دست و پایم شکسته(زبانم لال) و جالب تر اینکه هنوز زنده ام.![]()
![]()
![]()
۲)آخرین روز نمایشگاهمان بود و سرمان حسابی شلوغ بود .چند عکس یادگاری در شب برفی دانشگاه گرفتیم(چه فیگور هایی !) همین روزهای شیرین است که با یادآوریشان لبخند بر لبانمان جای خوش می کند. از بس که تست و آزمایش عملی روانشناختی از بچه های دانشگاه گرفته بودیم چشمانمان همه جا را تست میدید و به علاوه اینکه فکر کنم(همه ما را در دانشگاه شناختند..به قول این نسل سومی ها:تابلو شدیم) ضمن اینکه اختیار فکمان هم از دستمان خارج شده بود به دلیل توضیحاتی که به تک تک بازدید کنندگان باید می دادیم و جواب سوالات فراوانی که از ما می پرسیدند را باید طوری می دادیم که قانع شوند. کلی هم دوست پیدا کردیم(بچه های زمین شناسی،عمران،شیمی،دامپزشکی،برق و...)و یک گروه صمیمی را تشکیل داده بودیم ولی حیف کاش که تمام نمی شد...حیف.![]()
۳)نتوانستم به همایش زنان که خانم دکتر فردوسی قرار بود بیاید بروم...باز هم باید بگویم ...حیف.![]()
۴)وقتی سوار اتوبوس شد شناختمش،لاغر شده بود،پنج سال پیش در کانون زبان با هم همکلاس بودیم و دوستان صمیمی هم در کلاس.آمد و درست کنار من نشست سوالی از من پرسید جوابش را دادم ولی فکر کنم مرا نشناخت چون کلاهم را تا پیشانی پایین کشده بودم و شال گردم را هم محکم بسته بودم(در حال لرزیدن از سرما بودم) نمی دانم چرا حوصله ام نکشیدآشنایی بدهم با اینکه خیلی هم دوستش دارم ولی خستگی توانی برایم نگذاشته بود که حتی حالش را بپرسم ...ناراحت شدم از دست خودم،کم لطفی کردم در موردش.![]()
۵)دیدن فریبا و فریناز که در اولین سالگرد درگذشت ناگهانیه مادر عزیزشان سنگ سرد و در هوایی که پر از غم و اندوه بود ،همراهی دانه های سپید رنگ برف و مردمی که از سرما می لرزیدند و هر لحظه در فکر فرار از سرما بودند تا جایی گرمتر را بیابند دلم را به درد آورد.فریناز را در آغوشم گرفتم و محکم بغلش کردم و در حالیکه اشک هایش را که به دلیل محرومیت از مهر مادری بود پاک کردم و(گفتم:قربونت برم ، هیچکس نمی دونه تو این دل نازنین و کوچیک تو چی می گذره؟...خدایا یتیم شدن از مهر ناب مادری بد دردیه ... بد،نصیب هیچ کسی نکن.
)آن موقع من هم جایی را برای فرار یافتم جایی که در ظاهر سرد بود و سخت ولی برای من گرم بود. خودم را بر سر مزار مادربزرگ تازه درگذشته ام رساندم و دور از چشم همه برف های روی سنگ سیاه را پاک کردم و محکم سنگ سرد و بی روح را بغل کردم . گرمایی که از بغل کردن همیشگی مادر بزرگ مهربونم نصیبم می شد این بار کمی دیرتر اما نصیبم شد (گفتم:مامانی خیلی دلم برایت تنگ شده،برای قربون صدقه هایی که برایم می رفتی،برای دستپخت معرکه ات..الان اگر تو بودی من قربان صدقه ات می رفتم و بوسه بارانت می کردم.) بعد دویدم و خودم را بر سر مزار پاک دایی مهربانم رساندم و برف های روی سنگ سیاه او را هم کنار زدم و تجسم کردم ،دستان پر مهر و صورت خنداننش را و گفتم :خوب مادر و پسر مارو گذاشتین تو خماری...مواظب همدیگه باشین...شما هم حیف شدین.![]()
گریه دیگر امانم را بریده بود ،دلم گرفته بود ،کسی اشکهایم را در آن هوای غم انگیز ندید،کسی نمی توانست مرا ببیند که چه طور ضجه می زدم ولی این فرصتی بود که من به دست آورده بودم و تا می توانستم به دور از چشم همه گریستم...چون می دانم کسی نمی توانست تصور کند مگر نسرین هم ضجه زدن و با صدای بلند گریستن را بلد است؟چرا مگر من دل ندارم؟
حق یارتان![]()
![]()
![]()
تصمیم گرفتم بیشتر خودم باشم، بیشتر احساس راحتی کنم، از معذب بودن بیزارم،از اینکه کسی باشم که نیستم...
به همین خاطر ازوقتی که راحت می نویسم خودم هستم خود خودم...و اینجا هم خانه من است خانه ای که خیلی دوستش دارم.![]()
این چند روز...
۱) کلاس morning داشتیم و من و دوستم زودتر ار بقیه رفته بودیم تا همه آمدند،انترن مسئول رفت تا بیمار را بیاورد که دیدیم همان پسر جوانی بود که بیرون نشسته بود و اصلا سرش را بالا نمی گرفت.در اولین برخورد صندلی را برداشت و طوری نشست که پشتش رو به خانم ها بود و نیمرخش را آقایان می دیدند اواسط مصاحبه فهمیدیم به چه علت این کار را کرد،من خودم شخصا خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم به خاطر فهمیده بودن بیمار،ولی بهت زده بودم
بیمار جوان که نامش عرفان بود به بیماری خیلی دردناکی مبتلا شده بود. او به علت (وسواس فکری شدید مذهبی)به توهمی دچار شده بود که خودش و همه چند باری استغفر الله گفتند...دختران را به مقدسات وحتی از آن بالاتر که نمی شود گفت تشبیه می کرد یعنی می گفت( اینا رو من نمی خوام فکر کنم به زور یکی از پشت سرم وارد مغزم می کنه)و به همین علت تصمیم به جدایی از نامزدش گرفته بود و چون نمی خواست او و خانواده اش باخبر شوند گفته بود مشکل دیگری دارم.از زندگی ناامید شده بود افسردگی متوسط هم دیده می شد ولی آنقدر مشکل داشت که نمی شود گفت ولی خودش همکاری خوبی در درمان داشت چون تصمیم جدی به درمان گرفته بود و این خود نقطه عطفی در درمان اینگونه بیماران است(خدایا کسی را به هیچ بیماری روانی مبتلا نکن
.یه کلمه حرفه می شنوید و از کنارش رد می شوید ولی ما که مدام با اینگونه بیماران سر و کار داریم می دانیم که چه زجری می کشند فردی که روزی سالم بوده و به دلایل گوناگون در بیمارستان اعصاب و روان بستری شده و برچسب دیوانگی به پیشانی اش خورده، ناراحت کننده اس و عذاب آور است).![]()
![]()
۲)کلاس ما کلا ندید بدیده ی ماجراهای عشقولانه هستند حالا اگه کسی هم پیدا بشه که تو این کلاس مثبت عاشق بشه اون وقته که همه پی گیر موضوع عشقولانه ی ایشان می شوند...حالا فکر کنید یکی بعد از چند سال همکلاس بودن می خواد ابراز عشق تو این کلاس ندید بدیدانجام بده اونم از نوع خواستگاری تصور کنید:
نوع گفت و گو:خواستگاری و ابراز عشقی که در این چند سال قلنبه شده.![]()
مکان گفت و گو:درست دم در کلاس![]()
نظاره گران گفت و گو: کلی دانشجوی کنجکاو(شما بخوانید فضول).![]()
![]()
![]()
حالا تو اون شرایط ما رو داشته باشین و البته بچه های کلاسای دیگه(البته ما به اونا گفتیم که با چشمان درویش کرده نظاره گر باشند...یعنی مرتب نگن: وای چه دختر نازی چه پسر آقایی)ما رو داشته باشین که مشغول کنترل نامحسوس بودیم آن هم چه کنترلی...تابلو تر از تابلو. عین همین فیلم های پلیسی ایرانی که پلیس ها یکی سر کوچه میشه رفتگر یکی می شه گدا و یکی ماشین تعمیر می کنه..ما هم به همین صورت البته از نوع دانشجویی اش.آخر سر هم نفهمیدیم چی شد.![]()
۳)استاد محترم قرار بود درس بپرسند ما هم الحمدالله همیشه آماده ایم(یعنی هیچ کس خوب نخونده بود)به همین خاطر استاد محترم یک نمره ترگل ورگل منفی برای همه در لیست کلاسی رد کردند حتی برای اونایی که از ترس منفی غیبت کرده بودند.حالا بعد از گرفتن نمره منفی من شارژ شدم و دستم رو برای جواب دادن سوالاتی که بعد از نمره منفی پرسیده می شد بالا می بردم.استاد هم انصافا خوب حرص من که خیلی دیر جوش می یارم رو در آورد و کناری و پشتی و جلویی و اون طرفی ها و این طرفی ها رو دید فقط منو ندیدمی گفت کی بلده؟منم خودم جواب می دادم و به من نگاه می کرد و می گفت خوب کی جواب درست رو بلده؟! مثلا یکی بلد می شد به او می گفت آفرین درسته در صورتی که همون جواب رو منم می دادم من هم آخرش جوش آوردم و با خنده گفتم:استاد ... همه جواب ها رو من هم جواب دادم ولی شما از بقیه پرسیدید و گفتید کی بلده؟استاد هم لبخند ژوکوندی زدند ........![]()
۴)صبح چهارشنبه که از خانه زدم بیرون از دیدن پوستر های رنگا رنگ انتخاباتی شاخ درآوردم درختای بیچاره به جای استراحت کردن در فصل سرد پاییز دوباره شکوفه کرده بودند این بار از نوع شکوفه های کاغذی درشکل و قیافه آدم های گوناگون،یکی خودکار به دست نشسته ،یکی به افق های دور چشم دوخته (من که نمی دونم تو آتلیه عکاسی چقدر افق وجود داشته)یکی ایستاده،یکی نشسته ...ولی چیزی که هست خوش قیافه ها پول قیافه اشون رو می خورن و رای می آورند چون الان کمتر کسی با عقل سر انتخاب می کند الان بیشتر عقل ها در چشم ها نشسته.شاید کسانی هم که معروف اند رای بیاورند ولی اونی که واقعا دلسوزه و کاری ،رای نیاره چون خوش تیپ و خوش قیافه نیست یا پولدار نیست یا موی سپید نکرده یا اینکه پسر یا دختر فلانی نیست،چون خودش است نقاب بر چهره ندارد.![]()
۵)پنج شنبه که روز دانشجو بود برای ما هم جشنی ترتیب داده بودندو از چندسیاستمدار و متفکردعوت به عمل آورده بودند ...دکتر محسن آرمین،دکتر کیانوش راد(نماینده مستعفی مجلس ششم)و دکتر لیلاز سردبیر روزنامه های توقیف شده ی شرق،سلام و چند تا روزنامه دیگر.گروه موسیقی هم برایم آشنا بود...استاد موسیقی خودم بود چند سال پیش،مجلس رو خوب گرم کردند با تک نوازی ویلون و بعد کیبورد و بعد از اون هم چند تا ترانه قشنگ که قشنگ ترینش کار آخری بود ترانه ترکی (چوچلرع سو سپ می شم)چقدر لذت بردیم ولی جشن پارسال بیشتر بهمون خوش گذشت رضا رشید پور اومده بود که کلی از همشهری هایش تعریف کرد و اخشابی هم سنگ تمام گذاشت تکنوازی گیتارش هم زیبا بود.![]()
۶)از عرب هایی که همه چیز رو می خوان با پول به دست بیارن متنفرم
چون چندمبلیون ایرانی رو ناراحت کردند
مهدی بی باک عزیز مدال نقره تو برای ما طلاست .
یه چیز دیگه هادی ساعی و جواد خیابانی اصالتا اهل بستان آباد هستند یکی از شهر های آذربایجان شرقی و یوسف کرمی هم اهل میانه است در استان آذربایجان شرقی یه شهر سر سبز با جاده هایی خطر ناک به خاطر کوه هایی سنگی و نوک تیز. حسن ذوالقدر هم که سر مربی تکوانده تیم ملیه اون هم، هم استانیه، ودر آخر من به این فکر کردم که افسوس هم مجبور شدم بخورم اگر تکواندو را ادامه داده بودم شاید الان منم تو دوحه بودم .... افسوس.
و در آخر برای رضازاده و کرمی و مهروز ساعی (یاشییسیز)۰ ![]()
![]()
![]()
حق یارتان![]()
![]()
پست قبلی ام یه اشتباه تایپی داشت خواستم درستش کنم برادرم گفت: من با کامپیوتر کار دارم خودم درستش می کنم.![]()
اما حالا می بینم پستم رو به جای ویرایش حذف کرده![]()
![]()
کلی نظر داده بودن..........................
الان چی کار کنم؟
هر چه قدر که مدرسه می رویم و یا به قولی بچه محصل هستیم دنیا برامون همان دنیای کوچک اما شیرین مدرسه و خونه اس،همان دنیایی که تا پایم را به خانه می گذاشتم فکر درس و شیطنت های اون روز بودم که مثلا امروز عجب آتشی سوزاندم و چه نمره هایی گرفتم یا مثلا دیدی خانوم فلانی نیم نمره ی منو خورد و بیستمو نداد....عجب فکرایی می کردیم! و فردا همان برنامه ای که از نو تکرار می شد،هر چقدر که دنیایمان کوچک بود شیرین بود غصه هایش رو هم به نسبت سنمون ...تا وقتی بزرگ نشده بودم فکر می کردم اجتماع بیرون از خانه همان اجتماع مدرسه اس با همان دوستان و گروه شیرین با خاطرات شیرین ،خاطراتی که هنوزم توی بایگانی ذهنم ماندگارند. اجتماعی که فکر می کردم چقدر پاک و بی آلایشه،مردم چقدر خوبند،همه چیز خوب و مرتب است نه غمی نه غصه ای نه حکایت نگفته ای.
تصور کنید تعریف شهری را شنیده اید که فلان جای دیدنی اش حرف ندارد و زیباست شما هم با همان فکر زیبا قدم به آن شهر می گذارید ولی اولین چیزی که توجهتان را به خودش جلب می کند همان خیابان های کثیف شهر است با خودتان می گویید خوب حالا شاید این قسمت شهر اینجوریه جاهای دیگر هم می روید و می بینید نه خیر این خیابان های بعدی از همان خیابان اولی هم کثیف ترند و اینجا همان جای زیبا و دیدنی به نظرتان زیاد هم زیبا تمی آید ولی با دیدن یک جای زیبا و تمیز شگفت زده می شوید،اما به شهرتان که بر می گردید از آن جاهای دیدنی برای دیگران تعریف نمی کنید اولین چیزی که می گویید این است(شهر زشتی بود)حالا اگه یکی خیلی خیلی خوشبین باشه می گه(به خیا بان هایش خوب نرسیده اند)در حالی که شاید شهرداری شهر خوب خوب هم رسیدگی کرده باشد اما این مردمش هستند که شهر را با بی نزاکتی کثیف و زشت کرده اند.
قضیه ما هم همین قضیه اس ،همه بیگناه به دنیا می آیند اما چرا تغییر می کنند تا جایی که مثلا من که پا به اجتماعی بزرتر گذاشتم بگویم ...من نمی دانستم که... دنیایی بزرگتر با آدم هایی بزرگتر، با زشتی هایی بیشتر،همراه حسادت هایی خانمان سوز،حرص و آزهایی فراوان،دروغ هایی بزرگ و آنقدر زشتی و ریا که پس از مدرسه انتظارمان را می کشیدند، انتظارمان را می کشیدند تا به ما خوش آمد بگویند و ما را با کار آمدی هر چه تمام تر پرورش دهند.دنیایی که ندیدنش بهتر از دیدنش است دنیایی پر از زرق و برق پر از تجملات، دنیایی که فکر می کردم نبود.دنیایی بود پر از زشتی ها زشتی هایی که فرصت نمایان شدن به زیبایی ها را نمی داد و با خشونتی هر چه تمام تر زیبایی ها را کنار می زد تا زشتی ها را جانشین کند.
یه قفس پرنده رو در نظر بگیرید که کف قفس به جای اینکه صاف باشه یه باتلاقه مردم رو هم پرنده های قفس در نظر بگیرید۱: عده ای توی باتلاق خفه شدن۲:و عده ای هم خودشون رو به زور با چیزی رو ی باتلاق نگه داشتن تا غرق نشوند ۳:و عده ای بدون اینکه دست و پا بزنند و تلاشی کنند گوشه ای امن را انتخاب کرده اند و بی هدف نه تلاشی برای رهایی و نه اینکه میلی به غرق شدن دارند۴: و عده ای که زرنگتر بوده اند خودشون رو به بالای سقف قفس رسانده اند و خود را محکم به در و دیوار قفس می کوبند تا راهی برای فرار بیابند۵: و عده ای که عاقلتر بوده اند خودشون رو به کنار در قفس رسانده اند تا دستی که همواره آب و غذایشان را فراهم می کند بیاید و سند رهایی شان را امضا کند.
حالا
این قصه زندگیه ما انسان هاست ،انسان هایی که به هر حال به دنیا آمده اند ولی....چند درصدشان جزو دست آخر هستند و اینکه..شما جزو کدام دسته هستید؟
من با یک خیال خوش و حس اعتمادی عمیق پا به جامعه ی بزرگتر گذاشتم جامعه ای که از دیدن و شنیدن خیلی چیز ها تعجب کردم،غمگین شدم، بی اعتماد شدم....
فقط از خدا می خواهم که ......بقیه اش رو خودتان کامل کنید.
حق یارتان![]()
![]()
![]()





