ولی زمستون تو باید بری دیگه هر قدر هم خودکشی کنی موندنی نیستی.
دیگه امسال تصمیم گرفتیم که سال نو رو با لباس مشکی و رنگ غم و اندوه شروع نکنیم و لباسی به غیر از این رنگ بپوشیم.
دعای سر سفره هفت سین یادتون نره ...
من که می خوام آرزوهامو روی یه برگ کاغذ بنویسم تا یادم نره.
راستی امسال قراره نسبت به پارسال چه قدر تلاش بکنین؟ چه قدر تو خودتون تغییرات اساسی بدین؟ تو رفتارتون ، اخلاقتون ، شیوه زندگی تون...(حالا اول خودم بشینم ببینم چه کارایی باید بکنم بعد بیام شما رو سین جیم کنم
)
این اس ام اس رو الان دوستم برام فرستاد که به نظر خیلی قشنگه:دو روزه دیگه بهار می آد و همه چیز رو تازه می کنه، سال ، ماه ، روزها ، هوا ، ولی فقط یک چیز کهنه می شه که به همه اون تازگی ها می ارزه (رفاقتمون)( بله رفاقت با شما دوستای گل وبلاگی خیلی خوبه ، پاینده و موفق باشید).
نوروز ۸۶ مبارک

اینم اولین دقایق بارش برف (جلوی اتاقم)

اینم قیل از باریدن برف که باران می بارید




ساخت این آدم برفی کلی ماجرا داشت واسه خودش دیشب که برف شدیدی می بارید ساعت ۱۲:۳۰ شب دیدم سر وصدا می آد ، رفتم جلو پنجره و دیدم که سه نفر از پسرهای همسایه ها جمع شدن و دارن آدم برفی درست می کنن و ناخودآگاه منو بردن به اون دورانی که خود اینا با کلی از بچه های دیگه محل یه کلبه اسکیمویی ساخته بودیم که سه ماه طول کشید تا آب بشه ، اتفاقا مهندس اون کلبه هم هم یکی از همین پسرا بود که دیشب هم یاد اون دوران افتاده بود و با یه پولیور و بدون دستکش با دو تا از دوستاش داشتن این آدم برفی رو می ساختن)یادش بخیر اون روزا با دوستای قدیمی....ای جوونی)منم از خدا خواسته که به به همه تعطیلن و اونایی که تو شهرای دیگه درس می خونن برگشتن و همه اینجا هستن کلی ذوق کردم به خصوص که این برف خیلی غافلگیر کننده بود اونم تو آخرین روز از زمستان و وقتی صبح شد از خدا خواسته به ژاله که از بابلسر برگشته بود زنگ زدم و پریدیم پایین برای عکس انداختن از آدم برفی ای که ساختش تا ساعت۲:۳۰ شب طول کشیده بود.......... وای برف بازی ، عکس ، خوردن بادام هندی ، خنده ، تاب سواری.... چه حالی می ده بچگی ، به خصوص وقتی دیدیم که تنها نیستیم و جمعی از همه اون پسرایی که زمانی همبازی ما بودن هم کمی دورتر از ما و مثل ما یاد بچگی هاشون افتاده بودن ولی حیف که شادی خونه نبود.... مهشید خانوم مهندس هم که از تهران اومده بود( وااااای روبوسی و خبرهای داغ و کارت تبریک ولی مهشید اینا هم تا ۱۴ فروردین اینجا نیستن و رفتند مسافرت)ولی خوبی عید اینجاست که همه دوباره همدیگه رو می بینن.......... چه خوبه بودن با دوستای قدیمی.
پی نوشتی مهم و حیاتی: بینندگان عزیز و خوانندگان گرامی توجه فرمایید
IC مانیتور من سوخته به همین خاطر من چندین روز است که کامی ندارم و الان هم دارم در شرایط بسیار وحشتناک و وخیم و دردناک با یک مانیتور ذاغارتCRT 256 COLOR این خبر را به شما می دهم .... برای شفای عاجل مانیتورم دست به دعا بردارید .... آخه این باعث می شه که منم برگردمااااااااااا
.
حق یارتان![]()
![]()
![]()
دختری در اتوبوس کنار صندلی من ایستاده که به نظر ۱۵-۱۶ ساله می آید ، آنچنان آرایش کرده بود که چشمانش ورقلمبیده بود بیرون.نازنین با دیدن او لبخند معناداری به من زد و بعد از رفتن نازنین او جای نازنین نشست و درست رو به روی من. آنچنان با فیس و افاده نشست که انگار شاهزاده ای روی اسب پسر حاکم نشسته ، خواستم بگویم (بابا از خواب و خیال بیدار شو...این صندلیه اتوبوسه) موهای سرش را هم به مدل عهد بوقی یعنی (همان مدل سوسکی) ریخته بود و سرش را از غرور بد جور سیخ نگه داشته بود.(فکر کنم می ترسید که سرش بشکند) در زیبایی خودش فرو رفته بود رفتارش را نپسندیدم . کنار او دوستش نشسته بود با چادری که نیم متر از سرش عقب رفته بود و موهای اوهم نیم متر بیرون بود و مرتب با دستش به آنها حالت می دادکه خراب نشود. بعد شروع کردند به حرف زدن....چادریه مرتب از نمره و نمره خوری و معلم هایش بد می گفت و اون شاهزاده خانوم هم همون طور با گردن سیخ کرده از پنجره اتوبوس به بیرون نگاه می کرد. چادریه مرتب دستانش را بالا و پایین می کرد ، و شاهزاده انگار که اعصابش خرد شده باشد و حوصله گوش کردن نداشته باشد گاهی اوقات لبخند ژوکوندی می زد تا رژ لبش فرو نریزد(نمی دونم چه طوری از دلش اومد اون چند تا لبخند ژوکوند رو هم بزنه... نترسید خراب بشه ییهو؟) دلم می خواست بلند می شدم و هر دوتایشان را خفه می کردم! چرا؟ چون یکی گوش نمی کرد و شاید در عالم هپروت با کس دیگری سیر و سیاحت می کرد و اون یکی هم همین جوری بکوب داشت واسه خودش حرف می زد(آخه بشر واسه چی اینقدر انرژی مصرف می کنی؟)
از نیم رخ چشمان خیلی جذاب و زیبایی داشت ، با خودم گفتم( چه دختر نازی! )مهربانی در رفتار و گفتارش موج می زد ، از همه مهمتر متانتی بود که در خودش بود. به دوستش که معلوم بود غریب است مرتب می گفت(عزیزم،اسم این خیابون ابوریحان ، اینجا کتابخانه ملی است ، اینجا فلان جاست، اینجا بهمان جاست.........بریم خونه ما غذای تبریزی بخور) دستانش پر بود از سوغاتی یعنی شیرینی های تبریز.معلوم بود که دوستش را برده بود خرید و سوغاتی دوستش هم در دستان او بود. تا اینکه جایی در اتوبوس خالی شد و هر دویشان نشستند...
ماتم برد ، یعنی بهت زده شدم!!!!!!!چون که سمت چپ صورت همان دختر مهربان از پیشانی تا بالای لب سوخته بود....ناخودآگاه به یاد این افتادم که هیچ پسری به صورت این دختر نگاه نخواهد کرد، هر چند که، سیرت زیبایی داشته باشد.... و دلم هری ریخت پایین که وای خدای من این دختر سالم بوده و هیچ عیب و ایرادی نداشته اما شاید یک سهل انگاری خوشبختی که شاید می توانست در آینده نصیبش شود را از او گرفته، مادرش ؟ عروس شدن او را نخواهد دید... وای خدایا سوختگی خیلی بده اون هم روی صورت خیلی دردناکه (الان خدا میگوید: ببین آتیش جهنم چیه؟)....خدایا شکرت به خاطر این نعمت هایی که دادی و من یادم می رود که شاکر باشم.
سیرت زیبای این دختر بسی زیباتر از صورت زیبای شاهزاده بود....
.............................................................
پی نوشت۱: دوست جونی جونی من نسیم به وبلاگ نویسی روی آورده ،از من هم به عنوان مشوق تو وبلاگش نام برده![]()
![]()
... از همین جا هم وبلاگ نو رو بهش تبریک می گم و هم ۲۵ اسفند روز تولدشو....نسیم ۲۵ اسفند مبارک.![]()
![]()
پی نوشت ۲: روز تولد اون یکی دوست جونی جونی ام رو هم که ۲۷ اسفنده از همین جا تبریک می گم... الهام روز شکوفایی ات مبارک.![]()
![]()
پی نوشت ۳: ممنون از آقا رضا که یادآوری کرد ۲۶ اسفند هم روز تولد آن شرلی عزیزمه. تولدت مبارک
(روز شمار تولد راه انداختم اینجا)
پی نوشت ۵:روز تولد نازنین هم که ۲۰ اسفند بود بهش تبریک گفتم ولی دوباره می گم نازنینم تولدت مبارک![]()
*یک نکته مهم اینجا جلب توجه می کنه و اون هم تولد بیشمار اسفند ماهی هاست.......و نفوذ بیشمار جمعیت به خاطر تولد این اسفند ماهی هاست
، مخصوصا اون دو نفر بالایی که بد جور جای منو تو این دنیا تنگ کردن.![]()
پی نوشت ۶: همگی خسته نباشین از خونه تکونی ، من اتاقمو بد جور تکوندم
خسته نباشم.
پی نوشت ۷: از تمام کسانی که با من به خاطر تی شرت نازنینم اظهار همدردی کرده بودن و شاخه گل و پارچه نوشته و تابلو تسلیت فرستاده بودن به شدت هر چه تمام تر سپاسگذارم، ولی، باید خدمت مبارکتون عرض کنم که حال تی شرت من خیلی خوبه و در صحت و سلامت کامل به سر می بره و رنگش هم خیلی قشنگتر از قبل شده و باید بگم یه شغل جدید پیدا کردم(رنگرزی)....... و رنگرزی تمام انواع البسه با تعیین وقت قبلی قبول می شود.![]()
حق یارتان![]()
![]()
![]()
امروز اولین جلسه ای بود که من و تنبل جماعتی مثل من راهی کلاس معارف ۲ می شدن ، حالا رفتیم یک ربع هم دیر رسیدم و چهار طبقه رو هلک و تولک کوبیدم و رفتم طبقه آخر که مثلا به کلاس برسم ،رسیدم و دیدم چند تا دیگه از بچه ها مثل من حیرون و ویلون اون بالا پلاسن که کلاس اینجا نیست ......... یکی نیس بگه خوب آموزش رو ازتون گرفتن؟ می رفتین می پرسیدین دیگه ...منتظر من بودین؟
خلاصه رفتیم و کلاس رو پیدا کردیم و از پنجره کلاس رو دید زدیم دیدیم بله همه کلاس نشستن ، طبق معمول من هم با همون عملیات ژانگولری درزدم و با یک قیافه معصومانه گفتم: استاد ببخشید اجازه هست؟....استاد هم سر تا پا مرا برانداز کرد و منم که فکر کردم الان می خواد بگه این چه وقت اومدنه؟...گفتم:استاد دنبال کلاس می گشتیم.
......نگو پس استاد هم خودش آخر مزاحه....گفت:خوب پیدا کردی؟(کلاس منفجر می شود..........البته از بمب نه ها! از خنده
)منم نیشم باز شد
و گفتم: بله و بقیه هم پشت سر من رفتند و نشستند... تا نشستم ریحان که سر موقع رسیده بود کلاس گفت: بشین که تا فردا صبح قراره بخندی....من نگرفتم چی می گه ولی، وقتی حرف ها و حرکات استاد رو دیدم همه چی رو فهمیدم.![]()
حالا داشته باشین حرف های استاد رو که در عین طنز نهفته در سخنانش خیلی عالمانه بود و بر دل می نشست،مخصوصا اینکه تمام مثال هایش را با شعر می گفت اون هم با شعر های مولانا و شیخ محمود شبستری نه از این شعرهای دره پیتی.
سوالاتی که استاد پرسید و خودش جوابش را گفت........
حسودی یعنی چه؟یعنی اینکه از بیشتر چاق شدن دیگران ما لاغر بشویم.
کدام کارها در اسلام سخت است؟...........
جواب دانشجویان:نماز شب.......جواب استاد:نماز شب تکلیف نیست.
جواب دانشجویان:غیبت نکردن.........جواب استاد:استعداد انسان در سختی ها شکوفا می شود(مثال استاد:وقتی که ساعت ۲ می شه می گین محاله من یه دقیقه دیگه از گرسنگی دوام بیارم وگرنه می میرم....مثلا خدای نکرده آنچنان بی پول می شین که تا ۴۸ ساعت هیچی نمی خورین اینجا می بینین که نه می تونین تحمل کنین..................استاد یه مثال دیگه زد که خیلی باحال بود.........................فکر کنین اگه بهتون بگن از ۲ تا پله می تونی بپری؟ می گی نه!!!!!!!محاله حالا فکر کنین تو طبقه بالا یه ببر نشسته!!!!!!(اینجا به ریحان گفتم: الان می ریم بالا .... اونم گفت: چه ببرهای رنگینی هم بالا در رفت و آمدند!!!!!!!این جمله ایهام داره
) خوب بعد که یارو ببررو می بینین چون نمی تونین باهاش در بیفتین از پنجره طبقه دوم خودتونو پرت می کنین پایین می بینین بله دست و پا هاتون رفتن سرویس ولی شما زنده این و تونستین از پله که سهله از پنجره بپرین پایین)
بعد استاد گفت خوب چه پیشنهاد هایی برای پویاتر شدن کلاس دارین؟بعدش هم دوباره شروع کرد به مثال آوردن اونم از چه شعر های زیبایی واقعا ما رو برده بود تو یه عالم دیگه ..... بعد گفت: فردوسی گفته اگر دانشجو پژمرده شود به درد نمی خورد،در کجا گفته؟ من چه بدونم!(دوباره کلاس منفجر می شود)
ای کاش مغرم و دستانم توان یاری داشت و می تونستم تمام شعرهایی را که از حفظ می خواند حفظ کنم و بنویسم.
می رهانی هر دمی ما را رو باز سوی دامی می رویم ای سرفراز
این شعر رو که من فقط همین بیت رو نوشتم استاد در مثال این موضوع آورد که چرا بعضی ها مرتب آیه یاس می خونن و هیچ تلاشی هم نمی کنند بعد گفت: مومن آن است که شادی اش در چهرهاش باشد(نمی دونم این حرف کدوم بزرگیه)بعد در ادامه گفت آقا عبوس نشسته که چی بشه به این نیت که قربتن الی الله مشکلم حل بشه.
یکی از مزاح های استاد:
گفت: اسامی رو نیاوردم روی یه کاغذ اسم خودتون بنویسد و بدید ،خواستیم بنویسم که گفت:اسامی را با دست چپ ننویسید....![]()
ما:پس اونایی که چپ دستن چی کار کنند؟![]()
استاد:اونا هم با دست چپ بنویسند.![]()
یک نفر پارازیت می فرستد: بدن دست راستی ها شون بنویسند.![]()
دو تا از نصایح استاد:
۱)تو جیب آدم هم باید چک پول ، هم پول ۲۰۰۰ تومانی ، هم ۱۰۰۰ تومانی ، هم ۵۰۰ تومانی ، هم ۲۰۰تومانی ، هم ۱۰۰ تومانی ، هم ۵۰ تومانی ، هم ۲۵ تومانی ، هم ۱۰ تومانی ، هم ۵ تومانی باشد(یکی نیس به خود من بگه دیگه تو استعداد اقتصادی ات رو به رخ نکشی نمی شه؟یعنی دیگه ملت نمی دونن که ما چه پول هایی داری؟ هان؟!
) خوب استاد اینا رو واسه این گفت که آدم باید از همه چی سر رشته داشته باشه با قاطعیت نگه من تو فلان چیز سررشته دارم و تخصصمه و از این حرفا.
۲)اگه می خواهید شاداب باشین :
--صبح بعد از نماز(نماز خوناش) بقیه بعد از بیدار شدن از خواب ناز۳ الی ۴ دقیقه موسیقی دلنواز و شاد که با روحیه تون سازگاره و شما هم دوست دارین گوش بدین ولی اول صبحی خونه رو نترکونین.![]()
--یک قطعه یا عبارت خوب یا یه نصف آیه یا اصلا یه بیت شعر حفظ کنین(بگو دیگه خود استاد چطوری این همه شعرو از حفظه)
--صبحانه هم از یاد نره.
پی نوشت دسته گل به آب دادن: یک دسته گلی به آب دادم چه آب دادنی..........دیشب موقعی که می خواستم سس کچاپ رو فشار بدم نصفش پرید رو لباسم و تی شرت خوشگل دوست داشتنی ام روقرمز کرد برداشتم شستمش ولی یه کمی معلوم بود ، همون یه قسمت روگذاشتم تو مایع سفید کننده همه اش ۲ دقیقه گذاشتما.......لامصب ، برداشتم لب و لوچه ام آویزون شد یه دفعه ای، آخه نصف تی شرت شده بود شیری نصفشم توسی مجبوری کلشو گذاشتم تو سفید کننده دیدم وای رنگ قشنگش که بهم هم می اومد چه رنگی از آب در اومد......گفتم: بی خیال تنوع هم تو زندگی لازمه.......آخه اینا به کنار صبح که تو کلاس معارف هی خنده ام می گرفت برای اینکه تابلو نشم دستم رو می ذاشتم جلوی دهنم خفه می شدم آخه دستام هنوز هم بوی مایع سفیدکننده رو می ده.![]()
![]()
پی نوشت تولد مبارکی: فردا ۱۰ اسفند روز تولده یه دوست عزیزه.........از همین جا تولدشو تبریک می گم:
دوست عزیزم تولدت مبارک ![]()
![]()
![]()
حق یارتان![]()
![]()
![]()
محمد حسین پسر خوبی است که من با او دوست شده ام .
چه پسر خوبی است ، چه دنیای پاکی دارد ، چه قدر هم مرا دوست دارد ، من هم او را دوست دارم.اولین باری که او را دیدم چندین پسر هم سن و سال خودش و شاید هم بزرگتر از خودش داشتند کتکش می زدند من هم با چشمان بهت زده نظاره گر دعوایشان بودم و متعجب از اینکه آنجا چه خبر است! تا اینکه دیدم خودش بلند شد و یک تنه همه شان را زد و فرار کرد....
خیلی برایم جالب بود بدانم که موضوع دعوایشان چیست و اینکه چند نفر به یک نفر؟ دوستم گفت: ولش کن ، ولی من می خواستم بدانم او با آن چشمان معصومش چرا مورد ضرب و شتم دوستانش قرار گرفته بود.می خواستم بدانم ولی حواسم جای دیگری رفت ، نمی دانم کجا رفت....اما محمد حسین را ندیدم تا اینکه خودش آمد و با آن چشمان معصوم و کشیده اش و موهای چتری اش دستان مهربانش را دور گردن محمد همانی که اول از همه او را کتک زده بود انداخت و صورت محمد را بوسید و رفت... جلو رفتم و اسمش را پرسیدم، دیدم در تکلم مشکل دارد نامش را که می گفت متوجه نشدم که چه گفت، دوباره خواستم که برایم تکرار کند گفت: محمد حسین ، گفتم: با هم دوست باشیم گفت: بله(داشتین حرکتو؟)
این شرح اولین لحظه آشنایی من و محمد حسین پسر سیزده ساله کلاس چهارم مدرسه ابتدایی استثنایی روزانه (؟) بود،پسری که مبتلا به سندرم داون یا منگولیسم (زیاد از گفتن این کلمه خوشم نمی آید) است. پسری که می توانست مثل همه سالم باشد ولی به دلیل وجود یک کروموزوم کوچک اما اضافی به این شکل افتاده.
چه دنیای پاکی دارن این بچه ها ، البته دنیای همه بچه ها پاک و دوست داشتنیه ولی دنیای این بچه ها پر از مهربونیه ، من نیمه قلبم را در آن مدرسه جا گذاشتم، یادم باشد برای اینکه نیمه قلبم را از یاد نبرم مرتب نزد آنها بروم.
چه قدر خانواده های این بچه ها زحمت می کشند ... مادران، چه مادرانی که شب تا صبح به خاطر بخت بد کوکان معصومشان گریسته اند...
راستی یکی از اون بچه ها به اسم مهران یه نامه به من داد(دلتون بسوزه..هلکی)اگه بتونم اون نامه و عکسی که دوستش از او کشیده رو براتون می ذازم تا ببیند.
یادم رفت بگم واسه چی رفته بودیم اونجا ، برای درس عملی روان شناسی کودکان استثنایی رفته بودیم یک هفته رفتیم و اومدیم هر کدوممون روی یکی از بچه ها که انتخاب کرده بودیم کار می کردیم،به همین خاطر هم چند وقتی نبودم هیچ نفهمیدم فرجه بین دو ترمم رو چه جوری گذروندم(ولی هرچی بود به بطالت نگذشت) هنوز هم گزارش کارمو تموم نکردم ،جالبه نه؟ ترم جدید شروع شده ولی هنوز این درس که مربوط به ترم قبله تموم نشده......... برم بشینم مشقامو بنویسم که پنج شنبه باید تحویلش بدم.
دوباره می گم برید دنبال نیمه گمشده قلبتون![]()
حق یارتان![]()
![]()
![]()

ادامه مطلب





