فکر کردن به بعضی چیزها هم باعث خوشحالی می شه و هم ناراحتی و هم افسوس و حسرت. چقدر دلم تنگ شده برای اون خونه قدیمی مادربزرگ اینا... چشمانم رو می بندم و می رم به اون دوران به وقتی که ۶،۷ سال بیشتر نداشتم از در بزرگ و قدیمی وارد دهلیز بزرگ می شوم که یک طرف دهلیز دری است که پله می خورد به سمت بالا و پذیرایی قسمت جنوبی خانه و سمت دیگر دهلیز دری است که از سمت دهلیز قفل است ولی درب اصلی که از سمت حیاط باز می شود به جای اینکه مبله شده باشد تبدیل به انباری شده ، از تک پله دهلیز پایین می روم و به حیاط پا می گذارم که درست رو به رویم یعنی رو به روی در ورودی دهلیز پیچ عمین الدوله سنگینی اش را روی چراغ با حباب هایی که به رنگ آبی آسمانی و صورتی کم رنگ هستند انداخته ، بوی گلهای پیچ عمین الدوله در شب های بهار و تابستان آدم را مست می کند. یاس هایی که مادربزرگ کاشته با رنگ های سفید و یاسمنی در سمت چپ در دهلیز و درست جلوی در زیرزمین و آب انبار روی پیچ عمین الدوله افتاده اند و منظره ای بهشتی را آفریده اند. از کنار پیچک هایی که از حیاط خانه همسایه پایشان را فراتر از گلیمشان دراز کرده اند و وارد خانه دوست داشتنیه من شده اند و سر تا سردیوارسمت چپی حیاط را پوشانیده اند می گذرم. حوضی که طول و عرض یک استخر را دارد با کف کم عمق و گوشه هایی هلالی شکل با فواره هایی همیشه روشن و ماهی های نارنجی و مشکی رنگ را بیشتر دوست دارم ، چون وقتی پاهایم را درون حوض پر آب می گذارم پاهایم لیزمی خورند. کنار حوض محبوب من و در باغچه دوم درخت توت همیشه سربلند و خوش قامت با تنه ای خیلی بزرگ ، با توت هایی رسیده و شیرین مثل عسل منتظر من است. کنار حوض می دوم .مادربزرگم صدایم می کند(نسرین ندو... بیا پایین.. می افتی... یا ابوالفضل) و مدام از ائمه کمک می طلبد که نکند من بیفتم درون حوض و با لحنی مهربانانه دعوایم می کند و می گوید(آنجا جای بازی نیست) من اما روی سکوهای حوض می دوم تا با شاخه پر از توت درخت توت معروف محل که همه به برکت و پر باری اش اعتقاد دارند برسم و از شاخه هایش توت بچینم و خودم را به تنه قطورش بچسبانم و از آن بالا بروم ، کمی از شلوارجین سرهمی که پدرم چند سال پیش از کره جنوبی برایم آورده بود و تازه اندازه ام شده را پوشیده ام به درخت گیر می کند و یه کوچولو پاره می شود، مادرم می گوید (نتونستی یه روز شلوار نو رو تو تنت سالم نگه داری؟) آقاجونم صدایم می کند با لحن خیلی مهربان و مردانه اش می گوید(آتیش نمونده که نسوزونی) از تنه درخت توت پایین می آیم و می گویم: (آقاجون کی توت ها رو می زنین و می ریزین زمین تا من جمعشون کنم؟ کی به همسایه ها توت می دیم؟ کی؟ کی؟) می گوید:( هر وقت وقتش شد) بعد برادرم را صدا می زنم و شیلنگ آب را بر می داریم و زیر درخت توت را با آب خیس می کنیم تا کرم های خاکی را از لانه هایشان بیرون بکشیم و هر کسی بیشتر کرم جمع کند برنده است... این بازی را خودم اختراع کرده ام. سراغ درخت گوجه قرمز و ترش مزه می روم و می گویم(آقا جون پس این درخته کی گوجه می ده آخه؟) آقاجونم می گوید(نازنینم خاکشو عوض کردیم بالاخره گوچه قرمز هم می خوری)
از شیطنت وقتی خسته می شوم که شب شده است . همه برای شام خانه مادربزرگ مهمان هستند. دایی بزرگم می آید ، قامت چهارشانه و بلند دایی عزیزم هنوز هم با من است می پرم بغلش و بوس بوس و دایی هم شکلات های تخته ای که عکس دلار رویش است را کف دست من و بقیه بچه ها می گذارد.بعد پدرم می آید، این بار با مهران مسابقه می گذاریم تا دم در بدویم و هرکسی که زودتر در را باز کرد حق انتخاب اول برای چیزی را دارد که دست پدرم است ، پدرم با دستی پر از هدیه آمده با لیوان هایی که برای مدرسه مان خریده لیوان هایی که دیواره هایش پر از آب است و ماهی هایی که درون لیوان بالا و پایین می پرند، یکی برای من ، یکی برای برادرم ، یکی برای نازلی و یکی برای مهران. ماهی های لیوان من سبز و زرد رنگ هستند و ماهی های بقیه آبی و زرد رنگند. بعد دایی وسطی می آید با نامزدش، قاقالی لی هایی که او خریده رنگی تر از بقیه است برای هرکداممان چندنوع آدامس، پاستیل، اسمارتیز هایی که درون قوطی های استوانه ای شکل هستند، پفک و شکلات مترو... مشغول خوردن قاقالی لی هایمان می شویم...
شام را در اتاق بزرگ پذیرایی سمت شمالی خانه می خوریم. من هم دلم می خواهد روی سکو های پهن پنجره بنشینم و شامم را آنجا بخورم که مادرم نمی گذارد. با لیوان سبز رنگ و قدیمی جهاز مادربزرگ دوغ می خورم به به چقدر خوشمزه است ، دور لبانم سفید می شود... همه به من نگاه می کنند و می خندند و مادربزرگم قربان صدقه ام می رود ، خوردن زیاد هله هوله مانع از این می شود که برنج اعلای ایرانی دستپخت مادربزرگم را بخورم. نمی فهمم چه کسی سفره را جمع می کند ، چه کسی ظرف ها را می شوید! با بچه ها می رویم تا در حیاط قایم باشک بازی کنیم ، چون شب است قشنگ می توانیم همدیگر را بترسانیم ، مهران چشم می گذارد و من پشت تخت قایم می شوم که بزرگترها برای صرف چای به حیاط می آیند. مادربزرگ حیاط را آب پاشی می کند ، چراغ ها را روشن می کند ، با آب پاشی حیاط بوی خاک و آب در هم می آمیزد. بوی گل های پیچ عمین الدوله هم می آید دیگر نمی توانیم بازی کنیم چون چراغ ها روشن شده است و دست ما هم رو شده . یکی از گل های مروارید مادربزرگ را به دو از چشم او می چینم و در کیف مادرم قایم می کنم ، چون ، قشنگ ترین گل هایی هستند که در چهار باغچه پر از گل و با صفا توسط دستان مادربزرگم کاشته شده اند. با دانه هایی شبیه مرواریدکه سپیدی شان زیر نورماه دو چندان است. ما را هم برای خوردن میوه و چای دعوت می کنند ، روی تخت مفروش ولو می شویم برای اینکه صدای جرجر تخت را بیشتر کنیم بالا و پایین می پریم که دوباره صدای بزرگتر ها بلند می شود.
موقع خداحافظی همه با بگو و بخند سوار ماشین هایشان می شوند و می روند. اما، ما کمی دیرتر می رویم. بوس مادربزرگ و آقاجون را تحویل می دهم و می پرم درون ماشین کیف مادرم را می گیرم و گل مروارید را در می آورم...مرواریدهایش له شده ، خودش هم پژمرده شده ، چشمانم را باز می کنم ....
گل پژمرده دیگردستم نیست ، صاحبش هم پژمرده شده و دیگر نیست... خیلی چیزهای دیگر هم پژمرده شده و دیگر نیستند: مادربزرگ ، دایی ، خونه قدیمی ، درخت توت ، بوی نم حیاط ، خاطرات شیرین کودکی............ دیگر خیلی چیزها مصنوعی شده.
این برای تو بود مادربزرگ مهربونم برای تو که امروز اولین سالگرد نبودنت است ...... چه زود گذشت.![]()
۱)روز سوم عید تصمیم گرفتیم به خانه ای که تک تک اعضای آن خانه را با تمام وجود دوست داریم برویم به نظرم بی ریا ترین کسانی هستند که در تمام عمرم دیده ام یعنی خانه خاله(خاله مادر خانومی ام....آخه من خودم خاله ندارم
) بعد از چند دقیقه صدای آیفون بلند شد و آقای شوهر خاله رفتند که در را باز کنند که دراین موقع مردی را دیدیم که طوری جلوی آیفون ایستاده بود که چهره اش دیده نشود ، پرسید خانه فلانی که آقای شوهر خاله هم گفتند: ما همچین کسی را اینجا نداریم و درآن هنگام آن مرد کمی مکث کرد و بعد سوار پرایدی شد که چند مرد دیگر هم داخلش نشسته بودند و بعد رفتند، کمی بعد دختر های همسایه بالایی که به خاطر کنکوری بودن یکی از دختر ها مادر و پدرشان آنها را با خود به باکو نبرده بودند زنگ در را زدند و به آقای شوهرخاله گفتند مامی ترسیم برویم بالا چون رفتیم و دیدیم یکی از فرش های طبفه ۶ تا نصف لوله شده(لازم به ذکر است که طبقه ۵ و ۶ خانه آنها از این مدل دوبلکس هاست که با پله به هم راه دارند و چون آنها از در طبقه ۵ رفت وآمد می کنند و در آسانسور و در راه پله طبقه ۵ را هنگامی که بیرون رفته بودند قفل می کنند و در آسانسور و در راه پله طبقه ۶ را یادشان رفته و قفل نکرده اند)خلاصه چون تمامی همسایه ها در سفر بودند و فقط خاله اینا در خانه مانده بودند مسئولیت مراقبت از دخترا به عهده خاله اینا بود و آقای شوهر خاله هم رفت بالا که ببیند چه خبر است و وقتی بعد از نیم ساعت برگشتند گفتند:آمدن شما باعث فراری دادن دزدها شده چون با شنیدن صدای آسانسور شک می کنند که صاحب خانه داره می آد بالا و از پله ها فرار می کنند و اینکه حتما آشنا بوده چون می دونسته که ۴ خانه خالیست و این دخترا هم تنهاهستن و اینکه می دونستن که چه موقع ازخانه خارج شده اند و این آقای شوهر خاله ذکر کردند که بدبخت دزدا خیلی خوش اشتها تشریف داشتند ۵۰ رج ابریشمی و نقشه و تبریز بافت رو می خواستن بدزدن و الان هم دایی دخترا اومد(واقعا بدبخت دزدا آرزو به دل موندن........ منم آرزو به دل موندم خوب آخه قیافه دزدا رو ندیدم همونایی بودن که در زده بودن
)خلاصه ما شدیم عدویی که سبب خیر می شه .... حالا از این ور خاله شیطونم چشمکی به من زد و گفت که:ما هم اگه بریم شمال بابک(منظورش آقای پسرخاله بود که با مهمونایی که براش از تهران اومده بود رفته بودن شکار) می مونه و دو تا دختر و یک ساختمان شش طبقه ، ببینم سرایداری شون چه جوری از آب در می آد و بعد منو خاله ریز خندیدیم
........ آخی حیوونکی آقای پسرخاله!!! باید بشینه سرایداری کنه اون وقت نه می تونه بره شکار نه اسکی و نه باشگاه بیلیارد همین که بره سر کار خیلیه(لازم به ذکر است که این فکرا اون موقع از کله من گذشت و همون اتفاق هم افتاد
)
۲)یه کار خیری رو با بچه ها شروع کردیم یه انجمن خیریه است که به ثبتش رسوندیم و حالا در مراحل ابتدایی هستیم و به قول یه نفر: سال اول نرمش می کنیم ، سال دوم ورزش می کنیم و سال پنجم می شیم حرفه ای.......دعا کنین که موفق بشیم.
۳)از آدمای نو کیسه متنفرم چون یه چیزایی دیدم که ..............
۴)هنوز هم مانیتورم درست نشده ............ و من دلم مانیتور خودم رو می خواد.
۵)هنوز اون طور که می باید در رفتارم تغییراتی رو بدم حس نمی کنم ولی تمام سعی ام رو می کنم ، چون برنامه یک ساله سال ۸۶ است و باید روی غلتک بیفتم.





