۱) قبل از هر چیز هتک حرمت به آستان ملکوتی حرمین شریفین که دل امام زمانمون رو تو این ایام که ایام فاطمیه هم هست داغدار کرده خدمت ایشون تسلیت می گم.
۲) این دو هفته آخر خرداد ماه شروع شده همان روزهایی که یادآوری اش عذابم می دهد.دقیقا ۱۰۹۳ روز و ۱۲ ساعت و ۳۰ دقیقه از آن روز شوم می گذرد.......اگه این روزا تموم بشه راحت می شم.........هر چی به اون روز نزدیک تر می شم دلشوره ام هم بیشتر می شه.
۳) داداش بهمنم توصیه کرده که همیشه باعث شادی و نشاط دیگران باشم.....منم به دیده منت می پذیرم....حتی در مواقعی که شاد نیستم این کار را خواهم کرد.چشم داداش مهربونم.
۴) یادتونه از نرمین نوشته بودم تو پست قبل.خوب می دونم یادتونه...بعد از دو هفته که من و افسون فرصت کردیم به دیدنش برویم،هدایایی که برایش خریده بودیم همان طور کادو پیچ شده باقی ماند چون به بهزیستی منتقل شده بود همان طور که میخواست....خدایا شکرت.![]()
۵) من می گم احترام بگذارید، فکر می کنید شوخی می کنم! اشی می خواست ماشینش را داخل حیاط بیارستان پارک کند و با کارت من این کار را انجام داد (چون مال خوش رو طبق معمول فراموش کرده بود.)طوری کارت را نشان داد که گویی علامت مخصوص حاکم بزرگ را نشان می دهد. بعد گفت:نسرین میتی کمون شدیا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بفرمائید من می گم شما باور نمی کنید.
۶) باید به اشی بگم کلاس آموزش پارک کردن در وسط خیابان را برای همه بگذارد....تصور کنید(خوب برید تو حسسسسا از من گفتن)وسط یه خیابون خلوت ، ماشین اشی ، من و اشی و افسون ، مامان اشی و خواهرش در انتظار اشی.............(خوب رفتین تو حس؟)اشی ترمز می کند....در وسط خیابان پارک می کند...نسرین هم در یک حرکت اکشن درب خودرو را باز می کند و می پرد پایین باز هم در وسط خیابان(نمی دونم چرا پریدم پایین شاید فکر کردم آنجلینا جولی هستم!
)افسون هم هاج و واج دهانش را باز کرده ......پشت سر ماشین اشی در وسط خیابان یک عدد خودروی سوزوکیه سفید رنگ(وای منم می خوام)باز هم در وسط خیابان مجبور به پارک می شود...مردم با چشمان گرد شده
و در حالی که از خنده ریسه بافته اند به کار نوابغ روزگار می نگرند.......مادر اشی فریاد می زند:واسه چی وسط خیابون پارک کردی؟!!! خواهر اشی می گوید:آبرویمان را بردی. (لازم به ذکر است که من نگاه کردما به صورتشون آب صورتشون هنوز سر جایش بود و جایی نگریخته بود
)نسرین هم مثل کلم تازه یادش افتاده که قضیه چیست!(فکر کنم ما داشتیم فیلم بازی می کردیم منتهی به طور نامحسوس بود خواستیم کسی نفهمه تاجماعت تجمع بیجا در اطراف ما نکنندو مدام نگویند.............خانوم امضا بده![]()
)
۷) اخبار شبکه استانی از مزایده شماره های رند سیم کارت های استان خبر داد و اینکه شخصی در تبریز برای شماره ؟؟؟؟؟؟؟؟۰۹۱۴ مبلغ پنجاه و ینج میلیون و پانصد و پنجاه و پنج هزار تومان ناقابل پرداخت کرده........به این فکر کردم یکی به خاطر صد و پنجاه هزار تومان در زندان است یا پسربچه ای که با دمپایی در زمستان آدامس می فروشد با این ۵۰ میلون چه کارهایی می کردند؟حالا با ۵۰۰ هزار تومانش هم می توانستند استفاده مفید کنند(البته الان که بنزین گرون شده قیمت همه چیز هم دوبل شده پس کاری نمی تونستن بکنن)به راستی آنهایی که این پولها را اینگونه خرج می کنند چقدر بایدچشمانشان را ببندند که به اطرافشان حتی نیم نگاهی هم نیندازند؟(البته گنده تر از اونا چشماشون رو بستن گوشاشون رو هم گرفتن تا نه چیزی ببیند و نه چیزی را بشنوند)
۸) چه بده که آدم وبلاگی رو که دوست داره نتونه بخونه چون تو این مملکت که همه چیز عجیب و غریبه و از این کارها هم کم نیست یه وبلاگ دوست داشتنی مثل وبلاگ( آقای دکتر چشم گوش بسته) فیلتر شده و نسرین و شاید خیلی ها رو از خوندن دست نوشته های خوندنیه آقای دکتر محروم کرده.در ضمن بهار جون شیطونی کامنتینگ شما برای من باز نمی شه.........گفتم اینجا بگم که بدونی عزیزم.
۹) از بیست و هفتم این ماه سرم خیلی خیلی شلوغه کلی کار رو سرم ریخته(پروژه تموم نشدنی رو می گم) امتحاناتون هم که تمومی نداره....می دونم تو نبودم آمار خودکشی و سکته و غشی ها افزایش پیدا خواهد کرد
ولی سعی کنید زیاد خودکشی نکنیدا(خواهش نمی کنیمممم)
می گم که بدونید زیادی اش نمی چسبه(منحرفتان می کنیمممم).....حالا که بعضی ها تشریف برده اند خودسازی ما هم می رویم و شما را در عزای نبودنمان تنها می گذاریممم
.
ولی قبل از رفتنمان تولد می گیریممممم:
۱۰) چون در بحبوحه امتحانات پایان ترم تشریف داریم تاریخ و روز تولد پیر وبلاگ نویس را زود تر از موعد موقرر اعلام می داریم................ماشالله هزار ماشالله چشم نخورین انشالله........پدر بزرگ که اولین دوست وبلاگیه من می باشند با داشتن چندین نوه و نتیجه و با اینکه کلی هم عیالوار هستندبا این سن و سال دل جوونی دارند و وبلاگ می نویسند ، گویی می خواهند ما را از تجارب خود بهره مند سازند...........ای ول حاجی
شما هم ۳۰ خرداد ماه را که تولد این حاجی تازه به مشهد رفته است را تبریک بگویید.........من نمی دونم که ایشون چند ساله می شن ولی حدس می زنم بالای هفتاد رو داشته باشند
بهتره تشریف ببرید و از خودشون سن مبارکشون رو بپرسید...ثواب داره یه صله ارحامی می کنید و دل یه پیره مرد رو هم شاد می کنید و بعد ما را هم در این ثواب شریک می کنید.![]()
پیره مرد پدربزرگ حاج مشهدی مهدی روز شکوفاییتان مبارک....همون تولدت مبارک خوبه.![]()
فردا روز جهانیه
گل
است...منم این روز را خدمت همه
گلهای
عزیز تبریک می گویم. حلا هر کی گله دستشو ببره بالا.
)) وقتی یادم می آید که ۹ واحد تخصصی رو باید در عرض چهار روز امتحان بدم کاملا ریلکس می شوم انگار نه انگار که حتی لای یک ورق کتاب از سه کتابی که جمعا ۸۰۰ صفحه می شود را باز نکرده ام.
)) وقتی می بینم هنوز هیچ کاری برای پروژه این ترم نکرده ام و باید روز امتحان هم تحویلش بدهم و گزارش کارمان حتما بالای ۳۰۰ صفحه می شود...........این بار حالم بد می شود.
)) نرمین دختری که بعد از بهبودی به دلیل پذیرفته نشدن توسط خانواده اش هنوز در بیمارستان اعصاب بستری است ...چون مادر و خواهر ۱۰ ساله اش هر دو مشکل روانی دارند و او اینک سالم است اما آنها قبول نمی کنند که بیمارند و اجازه بازگشت او را به خانه نمی دهند و حتی مادرش اجازه نمی دهد او به بهزیستی منتقل گردد.................و اینکه من و افسون گفتیم که تمام تلاشمان را برای انتقالش به بهزیستی خواهیم کرد............و هنوز حتی قدم از قدم برنداشته ایم ، چون اجازه ای را نتوانسته ایم برای این کار بگیریم..................از دست خودم بد جوری حرصم می گیرد......این رو تو کدوم قانون نوشته اند که اگر بیماری که مشکل روان داشت و بهبودی یافت باید همان جا بماند؟ آنجا که انسان سالم هم روانی میشود!
)) وقتی یادم می آید که این تابستان با تابستان سال هایی که داشته ام فرق دارد........دلم می خواد بگم: وایستا دنیا....هنوز خیلی کار دارم .......کمی فرصت بده.
)) حالابه این فکر می کنم که اگر یک روز از عمرم باقی مونده بود چه می کردم؟..........هنوز نمی دانم.
)) وقتی خرداد می آید دلم فقط می گیره.......الان سه ساله..........خرداد یعنی دلتنگی و دوری..........خدایا چه جوری قراره اون روز رو سپری کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
)) هنوز هم منتظرم......................
)) شب بود.سرعتم هم زیاد بود.پیشی وایستاده بود وسط خیابون و نمی خواست تکون بخوره....قصد خودکشی داشت انگار،اگر به موقع ترمز نکرده بودم گریه را کشته بودم و می شدم قاتل........حالا کی می خواست دیه بده....احتمالادیگه هیچ وقت رانندگی نمیکردم.......حالا همون پیشی رو روز جلوی در خونمون دیدم با چشمانش داشت باهام حرف می زد ، یا می خواست ازم تشکر کنه یا اینکه عصبانی بود از دستم ولی، به احتمال زیاد یا شکست عشقی خورده بود یا ورشکسته شده بود یا تنها بود و یا......خوب شد دیگر روانشناسیه حیوان هم به کارمان اضافه شد!!!!!!!!اینم یه شغل دیگه.............بیکارما هی واسه خودم شغل دست و پا می کنم.
)) چه حالی داد....دیشب زیر بارون ، کنار درخت کاج ، بدون هیچ آراستگی ظاهری شبیه درخت کریسمسه........من ، ژاله ، شادی(جای نسیم خالی) درست یک ساعت تمام همان طور زیر باران ایستاده بودیم و یاد دوران شیرین دبیرستان ، دبیران ،شیطنت هایمان ، کارهایمان و خودمان..................من و ژاله هم که شیطنتمان گل کرده بود و جو گیر شده بودیم.
)) یه شغل جدید به شغل هایم اضافه شد..........شایعه پراکنی.................ولی من تکذیب می کنم............شما جدی نگیرید............تقصیر من اینه که چون گفتم: نیمه دوم امتحان میان ترم امروز است همه بچه به هم خبر داده بودند که چون نسرین گفته امتحان داریم.........نقل قول از مشی"الهی ببینم این نسرین بمیییره تا ما از دستش راحت بشیم" البته مشی شوخی می کنه شما جدی نگیرید من ۱۰۰۳ تا آرزو دارم شما که می دونید.
)) اگر دیر به دیر می آیم به این دلیل نیست که درس می خوانم......از این فکرا نکنید....عمرا(این موضع به جز شما در مورد من یکی صدق نمی کند)........من شب امتحانی ام...............به این دلیل است که دوران ترک اعتیاد را سپری می کنم.
)) دکتر جان منو به این بازی دعوت کره اند که اگه یه ابر داشتید چه می کردید؟......اول از همه محکم بغلش می کردم بعد........می بردمش به اونجایی که خشکسالی اومده تا هم خودم داشته باشمش و هم دیگران از بخشندگی و مهربانیه ابر استفاده کنند.
حالا اگر شما یک ابر داشتید چه می کردید؟
گفتم: نسرین نیستم اگه برنامه ی کوه رو جور نکنم.
... : تو بشو leader ما می آییم.
ـــ : می ریم ولی این پسرا رو نمی بریم.
بالاخره leader شدیم و اولین عملیات ضد پاستوریزگی را انجام دادیم. فکر می کردیم که اولین موجودات دوپایی هستیم که قله ی سخت و نفس گیر کوه عون بن علی
را فتح می کنیم نمی دانم آن همه ملت یهویی از کجا خبردار شده بودند که نسرین و تنی چند از نوابغ روزگار قرار است تا با قدوم مبارکشان قله را فتح نمایند و خودشان را آنجا رسانده بودند(احتمالا دست اجنبی تو کاره) ولی می شد حدس زد که این جماعت به خاطر اینکه می دانستند که نسرین leader است و مطمئن از اینکه هیچ اتفاقی نخواهد افتاد به سوی کوه سرازیر شده بودند به همین خاطر هم پشت سر ما راه افتاده بودند اونایی هم که جلوتر راه افتاده بودند رو پیش مرگ بقیه فرستاده بودم
...حالا اینا رو نمی گم که اونجا دو تا سوتی دادم ناجووووووووووووووور...مثلا اینو نمی گم که به افسون گفتم که " از این رنو یاد بگیرن با این جثه ی نحیف و لاغر مردنی اش تا این بالا اومده!!!" که افسون با چشمان از حدقه در آمده گفت" رنو!!! کو؟؟؟" منم تا خواستم اون رنو رو نشونش بدم چشمان خودم چهار برابر شد!!! آخه اون رنو نبود که ، پاچرو بود
خوب من چه کاره بیدم آفتاب سوزان منو اغفال کرد تا من خوب نبینم ولی یه شباهت خیلی مهم بین رنو وپاجرو بود اگه گفتین چی بود؟ دیدین نمی دونین........خوب هر دو تاشون سفید بودن دیگه.......عجب شباهتی!
حالا رنو کجا بود؟ به قول یه شاعر فقید تو باغچه...چی می چینه آلوچه..........چه ربطی داشت؟![]()
و اینم نمی گم که وقتی فرناز با کمک مادرش داشت از یه صخره پایین می اومد (لازم به ذکر است که فرناز خانوم ما روی هرچی کوهنورده سفید کرده)با لرز اومد پایین که من اونجا گفتم" فرناز کاش بیفتی......وای پیش فک و فامیلاش!
بازم آبروریزی کردم ولی منظور من این بود که کاش راحت تر بیای پایین نه اینکه بیفتی پایین........نمی شه این نسرین بره یه جایی آبروریزی نکنه (مثلا همین الان که دارم اینا رو می نویسم بازم دو تا سوتی دادم اونم چه سوتی هایی به به) حالا بیا این خرابکاری رو ماسمالی کن)
حالا این فرنازه می گه" نسرین بریم میشو داغ
" خجالت نکشه می گه سهند هم بریم.....با این کوهنوردی اش.![]()
با حال ترین جای کوه جایی بود که پپری و فرناز گفتن که: نسرین فقط به خاطر تو اومدیم کوه" و به عبارت دیگر دلم کسی رو نمی خواد فقط به خاطر تو(بذارین یه کم واسه خودم نوشابه باز کنم)........بعد با حال باحالترینش جایی بود که مادر افسون گفتش که: به این افسون تنبل هر وقت می گم بریم کوه نمی آد ولی امروز تنها به عشق تو اومده![]()
![]()
یکی منو بگیره تا غش نکنم مردم به عشق ما به کوه می آیند....یه چیز دیگه هم گفت که آخر جمله بود ولی نمی گم که![]()
در ضمن یه جایی موقع برگشتن پایم لیز خورد و داشتم می افتادم و در حال نفله شدن بودم که خود کنترلی مانع از این امر شد ولی افسون گفت" اگه نفله می شدی به تنبل هایی که نیومده بودن می گفتیم که نسرین جوان ناکام در راه به ثمر رساندن امر خطیر لیدری نفله شد" ولی هنوز نفله نشدم که یه خروار کار دارم با ۱۰۰۳ تا آرزو![]()
دو تا دوچرخه سوار هم دیدیم که یه تخته نه چند تا تخته از مغزشون کم بود چون از صخره با دوچرخه منی پریدن پایین که پپری گفت: من اشهدشون رو خوندم" آی سر به سر این پپری گذاشتیم.........مادر شوهر و پدر شوهرش که بعد از دو سال آمریکا برگشته بودن رو همراه شوهر جانش در خانه تنها گذاشته بود و به خاطر من اومده بود کوه........حالا می خواست موقع برگشتن نون تازه بگیره ببره واسه صبحانه.........آخی واسه شام هم کلی مهمون داشت![]()
نمی دونم چرا از صدا و سیما نیومدن با ما مصاحبه کنن........شوخی نیست که کوه رو فتح کرده بودیم...ما رو دست کم نگیرین..امضا هم اگه خواستین بهتون می دم... ولی تو رو خدا سر و دست نشکنین وایستید تو صف یکی یکی به همتون امضا می دم......در ضمن احترام بگذارید شما با یک کوهنورد حرفه ای طرف هستید
خوب میتی کمون رو می شناسید؟ من با اون نسبتی ندارم![]()
امضا نسرین کمون![]()




