خیلی از ما می پرسند" که چگونه به بیمارستان اعصاب و روان می روید افسرده نمی شوید؟" چرا خیلی پیش اومده که این حالت به ما دست بده...اینکه بری و ببینی یک عده به دلیل افسردگی و یا وسواس در یک بخش با سایکوز ها بستری شده اند دلت را به درد می آورد و اینکه ببینی تو هیچ کاری جز حرف زدن با این افراد و دادن آرامش به آنها ازدستت بر نمی آید غمگین تر می شوی. هر موقع که با تو حرف می زنند از تو می خواهند که برایشان کاری انجام دهی، داروهایشان را قطع کنی، با دکترشان صحبت کنی و بگویی که برای آنها هوای آزاد لازم است نه جایی که پر است از دود سیگار، نه جایی که پرستارها بیماری افسرده را بدلیل اینکه دلش می خواهد فریاد بکشد و خودش را تخلیه کند با خشونتی هرچه تمام تر با تزریق یک آمپول آرام بخش به ایزوله می اندازند...با یک زندانی قاتل هم این گونه رفتار نمی کنند که با یک انسان افسرده همچنین رفتاری را دارند....آنها انسانند. هر کدام عزیز خانواده ای هستند، برای خود کار دارند،خیلی هایشان تحصیلکرده هستند، برای دفاع از این مملکت برای همین ملت جنگیده اند و قبل از اینکه بستری شوند همه مردم دوستشان داشتند و آنها را به عنوان یک انسان سالم می شناختند....آن وقت مانند یک جنایتکار که جرمش داشتن ناراحتی اعصاب بوده با آنها برخورد می شود. به خیلی هایشان بدلیل اینکه افسرده اند و در بیمارستان روان بستری هستند برچسب دیوانگی می خورد. ما نه ازبیماران می ترسیم و نه از بودن با آنان احساس ناراحتی می کنیم چون همگی آنها دنیای از مهربانی هستند که دلشان می خواهد حرف بزنند . ناراحتی ما از رفتار مسئولانی است که دم از چه و چه می زنند که چه؟ من در تمام این مدت رفتار و یا اقدامی را ندیدم که نشان از انسانیت بوده باشد!
دلم می خواهد از آنها بگویم...
سه شنبه بعد از کلاس مورنینگ راهی بخش شدیم . تعریف داوود را از ریحان شنیده بودم که با همه عیاق است. ریحان راست می گفت تا قدم به اتاق روان شناس گذاشتیم به اتاق آمد و کنار ما نشست و سریع شروع به احوالپرسی کرد...خانم الف روان شناس بخش مشغول مشاوره با علی بود.جوانی که از شش سال پیش تاکنون تنها بدلیل اینکه جواب رد را از زبان کسی که دوستش داشت نشنیده بود فقط از زبانی پسرعموی همان دختر این موضوع را فهمیده بود دچار افسردگی شدید شده بود....باور کردنش سخت بود ولی او رتبه ۹ کنکور بود که حتی بیماری اش اعتماد بنفس را هم از او گرفته بود و به جای اینکه در سن ۲۴ سالگی مدرک لیسانس در دستش باشد ،به فکر ادامه تحصیل باشد و مشغول کاری که دوست دارد در بیمارستانی بستری شده بود که حتی نمی توانست ساعتی هوای آزاد را تنفس کند و با دیدن تابلویی که پاییز را به تصویر کشیده بود کمی حس کرد که آزاد است!!!!!!(اینجا بودکه به ناشکر بودن خودم پی بردم...هر چیزی می تواند باعث شود که بدانم قدر نعمت هایم را نمی دانم..هوای آزادی که هر روز تنفس می کنم چقدر برای کسی که درون قفسی به نام بیمارستان انداخنه شده می تواند لذت بخش باشد)گفتم که برایش گل می آورم تا تمام بغضی که درون گلویش لانه کرده و اجازه گریه کردن را به او نمی دهد برای آن گل بگوید و او هم قبول کرد چون این گونه می خواست تمام حرف های ناگفته اش را به عشقش بگوید و برای همیشه فراموشش کند. خودش هم می دانست که چقدر از زندگی عقب افتاده ولی باید باور می کرد.
فرامرز کبایی داشت. اهل بناب بود و مدام از ما می خواست که حتما به کبابسرای او برویم و مهمانش باشیم.برایمان کلاس آشپزی گذاشته بود. ابتدا نوبت آموزش طرز تهیه کباب کوبیده بود و اینکه چه کاری می کنند که کباب از روی سیخ نمی ریزد(خوب یک فرمول خاصی دارد که به ما گفته!)بعد نوبت آموزش جوجو کباب بود...اینکه چه کاری انجام می دهند که جوجو ها خوش طعم می شود(این هم یک فرمول خاص دارد)کباب برگ را به افسوس اموزش داد چون من آن موقع داشتم با علی حرف می زدم و به نمک ریختن های داوود می خندیدیم که قرار بود بعد از ۵۴ روز یکشنبه به آغوش خانواده اش بازگردد.فرامرز از سهیل خواهش کرد که برایمان موز بیاورد و آن موز را به زور به خورد ما دادند(هنگامی که من یک تکه کوچولو از موز را برداشتم و گفتم که میل ندارم فرامرز خندید و گفت:بپا مریض نشی که می شکنی ها" و همه زدند زیر خنده)وقتی از فرامرز پرسیدم برای چه اینقدر سیگار می کشی؟ گفت:اگه جایی نتونی خودت رو آروم کنی به سیگار پناه می یاری به همین دلیل سیگار اینجا برای ما حکم جواهر را دارد.
آقا شهرام برای اینکه سوغات جنگ را با خود داشت بستری شده بود..او موجی بود....اینجاست که می گویم: جوان های مردم بیخود حیف شدند هر کدام در یک گوشه از این مملکت بی صدا زجر می کشند!!!آنهایی که می گویند ما تمام امکانات را برای این افراد فراهم کرده ایم کجا هستند؟
و اما،سید فاضل ،جوانی که وضع ظاهری اش بدلیل ساعتی که بدست داشت و همین طور وضع اصلاح سر و صورت مشخص تر از بقیه بود. سید فاضل برای افسون شعر گفته بود و وقتی به شعرش نگاه کردم دیدم تمام قواعد ادبیات را تمام و کمال رعایت کرده و حتی در شعرش به رنگ کفش های افسون هم اشاره کرده(افسون خسیس شعرش را به من نداد تا در اینجا بنویسم) اطلاعات عمومی اش هم که عالی بود چون به افسون گفته بود نام تو مرا به یاد فیلم افسونگر فلان کارگردان خارجی انداخت. بعد به افسون گفته بود که آنقدر چشم هایش را بر زمین ندوزد چون چشمش پاک است........(چشم مرا دور دیدند) یعنی من آنجا بودم ولی داشتم برای آقایی که دلیل علمی برای بیماریش می خواست دلیل می آوردم. به افسون گفته بود اون دوستت(یعنی من) چقدر ادعایش می شود(چقدر حرف به افسون گفته بوده!)گفته بوده که اگر گیتارش اینجا بود به افتخار افسون برایش گیتار می نواخته و اینکه نواختن پیانو را بلد است ولی پیانو ندارد.پشت کاغذی که شعر گفته بود شماره تلفن خانه، اتاق خوابش و موبایلش را هم نوشته بود(چشمم روشن!!!!!)![]()
![]()
اینها همه نمونه های از کسانی بودند که برایمان هیچ ترسی ندارند و من تابحال حتی موردی را هم ندیده ام که باعث ترسمان بشود.باز هم می گویم اگر ما ناراحت می شویم تنها بدلیل رفتار مسئوولان بی مسئولیت است و بس.
حق یارتان![]()
![]()
![]()
این فیلمنامه سه مرحلهای به کارگردانی هورمون های بدن به تصویر کشیده می شود. هورمون اصلی عشق، دوپامین (Dopamaine) نام دارد. دو هورمون دوپامین و نوراپی نفرین(Norepineprine) هورمون هایی هستند که در مواجهه با ناشناخته ها در بدن تشریح می شوند. در مراحل اولیه عشق های اسیدی و رمانتیک میزان این دو هورمون تا حدی بالا می رود که نیاز به خورد و خوراک را از دست می دهیم. فرانسوی ها این مرحله را "ضربه آذرخش"و انگلیسی ها "بیماری عشق"می نامند.
دکتر فیشر محقق انسان شناس دانشگاه راتگرز این مرحله را دقیقا همچون اعتیاد می داند و می گوید: از نظر بیولوژیکی تاثیر دختر همسایه روی بدن دقیقا مثل کوکائین و سایر مواد مخدر است. عشق اسیدی یک جور ویاراست. توازن شیمیایی بدن به هم می ریزد و تنها چیزی که ان را تا حدی باز می گرداند دیدار معشوق است و در اینجاست که امید و اشتیاق و از خود بیخودی و یا خشم و سرخوردگی را تجربه می کنیم.
در نهایت هیجان دوپامین فروکش می کند و هورمون های وصلت یعنی واسوپرسین و اکسی توسین وارد عمل می شوند. اینها هورمون هایی هستند که ما را به وصال دراز مدت وا می دارند و باعث ماندن زن و مرد در کنار هم برای بزرگ کردن فرزند هستند. گرما و ملایمت این دو هورمون قابل مقایسه با هیجان و پرواز هورمون های اولیه نیست. خصوصا اکسی توسین که دوپامین و نوراپی نفرین را سرکوب می کند. به همین طور بازیابی هیجان اولیه دنبال تجارب و ماجراهای جدید باشند تا دوباره تحریک شوند و دوپامین در بدنشان ترشح شوند. تحقیقات نشان داده است، زوج هایی که با هم در زندگی به دنبال ماجراها و تجربیات هیجان انگیز می روند رضایت و عشق بیشتری دارند تا زوج هایی که دچار روزمرگی می شوند.
![]()
![]()
![]()
![]()
پی نوشت: چون تازگی ها خیلی از شما به جمع عشاق پیوسته اید و تب عشق و عاشقی تان زده بالا، گفتم یه ذره تخصصی بنویسم. شاید از این به بعد کمی تخصصی هم بنویسم. الان هرکسی یک مطلب روان شناسی و عشقولانه رو جست و جو کنه می یاد اینجا و کلاس وبلاگم می ره بالا اون وقت به خاطر کلاس زیادی می شه دانشگاه.![]()
![]()
![]()
منم تحویلتون نمی گیرم.
فرشته ای که لباس عروس پوشیده ، با دیدن برادرانش که بزرگ شده اند، با دیدن خواهرش که شاباش به دستش می داد، با دیدن پدرش که از جان و دل برای عروسی اش سنگ تمام می گذاشت و اشک در چشمانش جمع شده بود چه احساسی پیدا می کرد؟
پریسا جانم وقتی تو را در لباس عروسی دیدم و دیدمت که چه زیبا شده بودی و در کنار محمدت چه با وقار قدم برمی داشتی از عمیق ترین نقطه قلبم برایت آرزوی خوشبختی کردم.می دانم که محمد هم می داند که چه فرشته ای نصیبش شده.می دانم که می دانی من و همه دوستانت بینهایت دوستت داریم، اما این را نمی دانی که من به داشتن دوستی مثل تو افتخار می کنم و اینکه با چشمان بسته خوشبختیه تو و محمد را تضمین می کنم....چون دعاهای مادرت پشت و پناهت است.
عزیزم ، خوشگلم، فرشته ی من...مادر تو به وجودت افتخار می کند که فرشته ای چون تو را روی زمین به یادگار گذاشته...می دانم که چشمانت به دنبال مادرت بود...او آنجا بود....حتما حسش کردی....می دانم.
................پی نوشت هایی از حاشیه های عروسی....................
پ.ن۱:آخر مجلس ترانه سلطان قلبها به افتخار عروس و داماد پخش شد تا در نورافشانی و لوکیشن های رمانتیک![]()
با هم برقصند که من به بچه های کلاس خواستم بگم که بروند در حس....برگشتم دیدم غیر از من همگی خفن در حس و حال تشریف برده اند![]()
![]()
پ.ن۲:چشم های پدر من و افسون و آقای شوهر سیما به شدت هرچه تمام روشن باد!!!!!!!!!به دلیل جان فشانی های زیاد ما فردای روز عروسی و اشتباه گرفته شدن افسون به عنوان یک خدمتکار استخدامی توسط یکی از مهمانان و همچین لباس همرنگ پوشیده شدن توسط سیما و افسون و خواهرش آنها قرار است برای کار به خانه مردم بروند....من هم سرکارگر هستم
ولی سیما این مسئله را ذکر کرد که ما کارگر های گرانقیمتی هستیم ..........واقعا چشم پدر افسون از همه روشنتر باد چون دخترش را واقعا با کارگر اشتباه گرفته بودند.آقای پدر افسون کلی زحمت کشیده و درس خوانده و شده پزشک نمونه دانشگاه تا افسون خانوم بشه کارگر
آقای شوهر سیما هم به گفته سیما در میدان بار می برد .آقای پدر من هم کلی مرا تشویق نمودند و فرمودند:.ادامه بده ........تو می تونی.![]()
![]()
پ.ن۳:نتونستم ازماشین عروسیه پریسا عکس بگیرم و این عکس ماشین عروسیه آقای پسر دایی است که دو روز قبل از روز عروسیه پریسا بود و من هم سوء استفاده از عکس نمودم
به هیچ کس نگیدا.(اون قسمتی هم که به جای شماره ماشین یه نوشته چسبانده شده به زبان ترکی استانبولی است یعنی"ما داریم ازدواج می کنیم" به مبارکی ما که بخیل نیستیم)![]()
پ.ن۴:از اونجایی که ما خدمتکار بودیم و در آشپزخانه حضور مداوم داشتیم... سیما از یخچال پریسا دو تا بستنی کش رفت.....وای چه کار بدی
بعد ما هم تو اون هیری ویری نفهمیدیم چه جوری اون بستنی ها رو میل کنیم ولی دندان هایمان حسابی یخ کرد.....انگار واجب بود.![]()
![]()
پ.ن۵:من و افسون از اینکه سیما روز عروسی سینا گوگولی رو نیاورده بود تا لپاشو گاز بگیریم و فیض ببریم ناراحت بودیم....درعوض روز بعدش دلی از عزا درآوردیم و سینا گوگول را حسابی ماچ ماچی کردیم...منو که دیگه بیشتر از همه دوست داره
...موقعی که داشتم با دستان مبارکم ظرف می شستم می خواست بیاید بغل من و منم که خدمتکار بودم و نمی شد دیگر.![]()

از ۶ سال پیش تاکنون هم خواهری کرده هم مادری. وقتی مادرش رو از دست داد سنی نداشت.مادرش از خانه خارج شده بود که با اتومبیل خودش تصادف کرد و در دم فوت کرد و پریسا ماند و آیدا خواهر بزرگترش و محمد حسن که ۷ ساله بود و پویا که ۳ سال داشت درست در حساس ترین سنی که کودک به مادرش نیاز دارد... به همین راحتی بی مادر شدند.
حالا پریسا باید چه می کرد؟ داغ بی مادری را تحمل می کرد یا اینکه با دیدن برادران خردسالش عزا و ماتم می گرفت؟ او فهمیده تر از این حرف ها بود که زجر بکشد و از دنیا دل بکند.عاطفی تر از این حرف ها هم بود که برادرانش را به امان خدا بسپارد. نمی توانست بی تفاوت باشد و فقط غم بی مادری را تحمل بکند. پریسای نازپرورده که تا آن روز دست به سیاه و سفید نزده بود یک شبه شد همه کاره.نقش های مادری و همسری هم به نقش های خواهر و دختر بابا بودن هم اضافه شدند...زود زیر بار مسئولیت رفت. پریسا مثل پروانه دور پدرش می چرخید ، دوست و یاور خواهرش شده بود و برادرانش را ذره ای از محبت های خالصانه اش محروم نمی کرد.
پریسا آنقدر صبورانه به وظایفش عمل می کرد که تحسین همگان را بر می انگیخت...طوری که در دل یک نفر جایی به وسعت تمام دنیا برای خودش باز کرده بود.....تا به امروز که.....
پی نوشت: بسی خوشمان می آید که همگیه دوستان کفشان می برد
هان...............تا شما باشید و به من نگید "پستهای طولانی ننویس"
حقتونه بمونید تو کف.
![]()
![]()
![]()





