بوی ترنج اومده ، بوی خدا اومده، ماه خدا، ماه مهمانی خدا، عجب ماه ماهی اومده.
واقعا دیدن اینکه نشریه دانشجویی ما یعنی (ترنج) بین ۹۲ نشریه در استان رتبه دوم را کسب کرد خوشحالی ژرفی را نصیب من و بچه های گروه کرد.
من هم به عنوان سردبیر نقش کوچکی در این موفقیت داشتم. اولین پله طی شد و ما قدم به دومین پله گذاشتیم تا هوینجووری از نوردبون ترقی بالا بریم یعنی به مرحله کشوری رسیدیم..........دیری دیری دیم
( اینم ریتم آخر پله بود)اگر از جوایز مزخرفی که نصیبمان شد با بزرگواری خودمان بگذریم، اردوی زیارتی و آموزشی مشهد مقدس که برای اعضای فعال هر نشریه ترتیب داده شده بود بیشتر از همه لذت بخش بود. من ، سیما ، پریا و ندا. متاسفانه نسیم جینگیلی به دلیل اینکه ترم تابستانی برداشته بود و مشغول مطالعه فراوان جهت کشف رموز طبیعت و مدیریت بود
نتوانست همراه ما در این سفر باشد.(لازم به ذکر است که این دختر از بچگی علاقه فراااااااااااااوانی به کسب علم و دانش و ابوعلی سینا شدن داشته بید)
خوب خیلی به ما خوش گذشت...جای شما هم اصلا خالی نبود...جا واسه خودمون نبود چه برسه به شما
خوب من اصلا قرار نیست که بعضی چیزا رو بگم مثلا اینو نمی گم که آستین مانتوی نازنین من به قطر ۳۰ سانت در ۴۰ سانت پاره شد و من با اون وضع مفلسی چگونه به سر کردم
تا رسیدیم به مشهد و ندا خانووم خیاط با چه مهارتی شروع به دوختن نمودند که من هم انگشت به دهان ماندم.
زیرا ندا خانوم تمام استعداد نشکفته ناشکوفا شده شان را به هنگام بخیه زدن روی مانتوی من کشف کردند که اینجانب قرار شد نقش کوزت را در سری دوم بینوایان بازی کنم. سیما خاونم حواس جمع هم کفش های عزیز و گرامی خود را در همان بدو ورود به مشهد روی شمشاد های کنار خیابان جا گذاشتند و با دمپایی های انگشتی پلاستیکی پلنگ صورتی و مانتوی کوزت شکلی من دست شدند. به به
(آدم واقعا کیف می کنه همچین جوونایی رو می بینه که با تمام خلوصشون به پابوس امام رضا مشرف می شن)خوب حالا شما فکرشو بکنید که من و سیما برای انجام یک کار ضروری مامور شده بودیم تا در خیابان های مشهد پرسه بزنیم............گفتم: سیما مانتوم خیلی تابلوئه؟........گفت: نه، اصلا معلوم نیست.........ای بدجنس نامرد.....برای اینکه خودش با اون وضع خنده دار و تابلو راه نره سر منو شیره مالید و چاخان سر هم کرد
(آخه با اون دمپایی ها جوراب هم پوشیده بود)ولی بعد از زیارت امام رضا چون توبه کرده بید اعتراف کرد وقتی که یک خوش تیپ باکلاس می دیده از من فاصله می گرفته تا اونا فکر نکنن که این همراه منه........نیست که دمپایی های خودش اصلا جفنگ جینگول پینگولی نبود.
ولی این نشان از اعتماد به نفس زیاد من داشت که با اون دمپایی های جینگولش همراهش بودم و تنهاش نذاشتم چون من از روز دوم یک راه حل مناسب یافتم(آخرمن ارشمیدس هستم)
چادر به سر کردم و شدم مومن.....به به حالا شا فکرشو بکنید تو اون شرایط جوات گونه ما هوس سان شاین و پیتزا هم کرده بودیم
و چون صد البته شکم واجب تر از آبرو است ما با خرید یک جفت دمپایی خیلی شیک و باکلاس برای سیما و هم چنین خرید یک مانتوی خوشگل برای اینجانب راهی کافی شاپ شدیم
( مردم از زیارت برگشتنی از حس و حال معنوی خود می گویند و ما از کافی شاپ)راستی این سیما خیلی وسواس در خرید نشان می داد و یک روز تمام منو تو مشهد گردوند تا یک سجاده پیازی رنگ برای پدرش بخرد..منم که حساس....از دلم هم نمی اومد تنهاش بذارم چون ممکن بود گم بشه
از نکته های جالب توجه این سفر این بود که:
<> آنجا مرا یانگوم صدا می زدند.......خوبه دیگه...بچه بودیم ناممان اشین بود.......دوران تین ایجری شدیم پریتی و حالا هم شده ایم یانگوم....یکی منو بگیره از دست شهرت دارم پس می افتم
<>تنها دانشجوهای آن جمع ما بودیم و بقیه همگی دانش آموز تشریف داشتند و ما هم پیشکسوت محسوب می شدیم.......اهم
<>همه سوغاتی ها قبل از هر کس به ما نشان داده می شد........ما در مرکز توجه بودیم..............دلیلش را نمی گویم
<>و اینکه جزو اراذل و اوباش هم محسوب می شدیم و کسی جرات نمی کرد روی حرف ما حرفی بزند.
<> تلفن همراه یعنی اینکه همیشه همراه آدم باشه.......اونوقت به نظر شما چرااین سیما خانوم مدام گوشی زبون بسته اش رو گم می کرد و یا این ور اون ور جا می ذاشت؟.......نتیجه این می شد که من همیشه دو تا تلفن همراه همراهم بود
<>پریا یه سوتی داد....آخر خنده بود.......تو اتوبوس که بچه ها گوشی هاشون رو گذاشته بودن تا شارژ بشه.........یکی یک N73 که داشت خودکشی می کرد رو داد به دستش و پریا خانوم حواس جمع هم به جای اینکه بگه این گوشی من نیست.....دو تا چشم داشت دوتا هم قرض کرد و زل زد روی صفحه گوشی و با ریلکسی هرچه تمام تر گفت: این شماره کیه من نمی شناسمش؟!!!!!!!!آی کیو مگه اون گوشی توئه؟![]()
<> یکی از بچه ها از پریا پرسید: شما ازدواج کردین؟.....پریا خواست جواب منفی بده که این سیما پرید وسط حرفش و گفت: بله، ازدواج کرده...بهش نمی آد؟و ما شروع کردیم به چاخان بافی و سر کار گذاشتن کل اتوبوس چه چاخان هایی هم می گفتیم..........بیچاره پریا تو ۱۵ سالگی با یک پسر خوش تیپ با کلاس پولدار ازدواج می کنه و دو تا هم دختر دوقلو داره که اسم اونا رو هم من گذاشتم..شانلی و نازلی....خداییش خوب گذاشته بودیمشون سر کار........ولی آخر سفر توبه کردیم
<> شنیدن صدای یک دوست وبلاگی مشهدی در آخرین ساعات حضورمان در مشهد کلی خوشحالم کرد ولی افسوس خوردم از اینکه نتونستم ببینمتون.......بلا مهناز مهربون ممنونم..............خانوم دکتر از تو هم ممنونم.
<>همه رو دعا نمودیم.............مخصوصا برای چند نفر خییلی دعا نمودیم
<> خدا روز آخری به چند تا از بچه ها خیلی رحم کرد.........یک پل فرسوده که پریا پایش را رویش گذاشت تا به سمت خیابان برود شکست و بیش از نیمی از پای پریا را درخود فرو برد و میله های نوک تیزش شلوار لی او ار هم پاره کردو پریای ناز ما چقدر زجر کشید تا چندین مرد با انواع اقسام آهن بر ها پایش را نجات دادند ولی او کلللی مصدوم شد.یک کتری بزرگ آبجوش هم ترکید و دست راحله را حسابی سوزاند............این آخری حسابی حال همه رو گرفت............خیلی دردناک بود.
<>خوب دیگه جای نسیم اژدهاخیلی خیلی خالی بود.........وقتی که اس ام اس هاش به دستمون می رسید یا صداشو می شنیدیم کلی افسوس می خوردیم از اینکه همراهمون نبود........نسیم خانومی ازت ممنونم که در مدت نبودنم نقش رابط رو ایفا کردی.
ای ول ای ول آبجی نسیمو ای ول.
<> اگه اولین روزی که از مشهد برگشته بودیم نسیم و ژاله نمی اومدن به خونمون مطمئنا دلم بدتر برای حرم پر می کشید...همون طوری که ندا نزدیک اذان زنگ زد و گفت دلش حرم می خواد.....
<>خوب دیگه منم الان کلی متحول شدم
سیما خانوم اینم آپ...کشتی منو.خیلی چیزایی رو هم که تو گفته بودی بنویسم سانسور کردم بنا به دلایل استراتژیک
و در آخر...........
نماز و روزه های همگی قبول درگاه حق. ![]()
![]()
![]()
() کارت حافظه گوشی پر شده بود، تصمیم گرفتم تا آب و جارویش کنم ولی چون به حفظ خاطرات علاقه دارم همه را در هارد کامی سیو کرد. فکر کردم مغزم هم به یک خانه تکانی اساسی احتیاج دارد، ولی نمی توانم خاطراتی را که دوست دارم در جایی ذخیره کنم تا وقتی به یادشان افتادم به آنها سر بزنم... اما،کجا بهتر از دفتر خاطرات و وبلاگم....ها این خوب بیده.
() چند ساعت تمام در تاریکی اتاقم خودم را حبس کردم و شدم بازداشتی...همین طوری...احتیاج داشتم تا با خودم خلوت کنم...خیلی وقت بود برای خودم وقت نگذاشته بودم...فهمیدم چقدر از نسرین دور شده ام...باید در کوچه های پر پیچ و خم مغزم پیاده روی می کردم...من و مغزم و اتاقم، تنهای تنها. یکی از فواید تنهایی این بود که اتاقم را هم متر کردم...جالبه ها، من نمی دونستم اتاقم چند متره!![]()
() ته کوچه، در آخرین در پلمپ شده...کسی حوصله اش نمی کشه به ته کوچه سر بزنه...پس همون طوری باقی می مونه.
() واقعا چه طوری تونست هم بازی و دوست چند ساله اش ر ایکباره فراموش کند؟! یعنی ازدواج آدم ها را اینقدر زود مغرور و بی معرفت می کند؟
() تو این چند روزه بی معرفتی و با معرفتی خیلی ها رو دیدم. برای رفتار بی معرفت جماعت دلیلی جز (جو گیری)و برای رفتار بامعرفت جماعت دلیلی جز (انسانیت) نیافتم....دوست ندارم بگم ولی باید بگم....تازه به دوران رسیده ها رو با کسانی که از قبل پولدار و اصیل بودند از میزان معرفتشون خیلی راحت می شه از هم تفکیک کرد.
() واقع اگر اون روزآقای پدر به یک سور اساسی و بعد هم یک سفر دو روزه مهمانمان نمی کرد شاید من دق می کردم.ولی اون شکلات صبحانه با طعم فندق که روی میزم گذاشت حالم رو بیشتر جا آورد...ممنونم آقای پدر که تو مواقعی که حوصل موصل تعطیله همیشه به دادم می رسی.![]()
() خرید های سفر دو روزه من برای خودم: یک جعبه یک کیلویی پاستیل، شش عدد شکلات تلخ تخته ای، یک جعبه آدامس و یک جعبه رانی و...(البته این دوتای آخر رو آقای پدر خریدندی و من روحم خبر نداشتندی ها)
مردم نگران طلا و جواهراتشان می شوند ولی من نگران هله و هوله هایم بودم تا گم نشوند یا خراب نشوند و بسی خرسند از این خرید های رنگارنگ
.حالا من اون پاستیل ها رو از دست برادرم کجا قایم کنم؟![]()
()...راست می گه: من و تو روان شناسیم، اگر نخواهیم با واقعیت کنار بیاییم چه طوری برای دیگران راهنمای خوبی باشیم؟ پس سعی کنیم تا صبورانه همه واقعیت ها رو قبول کنیم هرچند که سخته.
() بلاگفا قات زده... تو وبلاگ یکی از شماها کامنت گذاشتمِ با این عنوان(دوست جونی عیدت مبارک)ولی پس از ثبت با این جمله رو به رو شدم(امکان درج نظر با کلمات غیر اخلاقی وجود ندارد) حالا کجای این جمله چهار کلمه ای از کلمات غیر اخلاقی استفاده شده من نمی دونم؟! بلاگفا باید قرص هالوپریدول مصرف کنه، حیوونکی دچار توهم شده........من سر سرمای سیاه زمستون یخ حوض شکستم تا اینو تجویز کنم![]()
![]()
() ۱۳ شهریور سالروز ولادت بزرگ بانوی نشریه دوست داشتنی مان، مدیر مسئول عزیزمان خانوم سیما خانوم را گرامی می داریم
نه بابا من اونقدر ها هم خشن نیستم
می تونم تحویلت بگیرم، ولی سیما دارم برات.
() ۱۵ شهریور هم تولد یک سالگی وبلاگم می باشد. ولی من براش تولد نمی گیرم...پرروتر می شه اونوقت نمی تونم کنترلش کنم
(مردم پولدارند و برای تولد وبلاگشان سور می دهند ولی ما به این تبریک اکتفا می کنیم ، باشد که ما را ببخشی وبلاگ جان) دقیقا یک سال پیش که دیدن وبلاگ یک نفر منو به وبلاگ نویسی تشویق کرد. حالا برای اینکه دل وبلاگم نشکنه: وبلاگ جان! تو خونه دوم من هستی که دوستان خوبی رو به من هدیه کردی پس...........تولدت مبارک
(خودمان را کشتیم تا این تبریک را گفتیم)![]()
() من آخرش با این چلمنگ بازی یک هفته ای می ترسم کار دست خودم بدهم و آخرش نفله بشوم. سه بار سوختن در عرض یک هفته(روغن داغ در چشمان مبارکان پرید و جا خوش کرد، قابلمه هه دست منو ندید
و دستم چسبید به قابلمه، اتو را اشتباهی روی پایم گذاشتم و اتوهه گفت: جیس...جیز...چیس..جیز. یعنی بچه حواست کجاست؟ نه خوبه آینده ام رووووشن می باشد چون می توانم زبان اتو را هم ترجمه کنم.
ولو شدنم با آن وضع خنده دار در حیاط بیمارستان هم که قربونش برم...پایم در شلنگ باغبانی گیر کرد و باغبان هم حواسش نبود و شیلنگ را کشید و من ولو شدم روی زمین که گلناز فوری بلندم کرد( لازم به ذکر است که اینجانب سابقه ای بس درخشان در ولو شدن روی زمین دارم
)حالا پریسا توی بخش گیر داده بود که تو فشارت افتاده ولی من قبول نمی کردم...آحر ما پهلوانیم
ولی شکلات افسون خیلی حال داد.................دوبار هم قرار بود ماشین ها زیرم کنند..نیست که خیلی کوچولو موچولوام اصلا منو نمی بینند.
خدا سومی اش را به خیر کند.خدایا توبه
خوب دیگه اگر نیومدم بدونید که سومی اش هم به وقوع پیوسته....پس حلالم کنید![]()
() دینگ...........دینگ.....................دینگگگگ
ــ کیه؟
ــ نسرین من هستم . در را بگشا.
ــ خونه نیستم![]()
قبل از هر چیز باید بگم سلام من نسیم هستم که الان نسرین را خورده ام و نسرین توسط من نوش جان شده و هم اکنون وجود خارجی نداد.![]()
![]()
امضاء: نسیم اژدها
بچه برو اونور بزار باد بیاد. برای چی تشویش اذهان می کنی؟ من اینجام سر و مر و گنده در خدمت دوستان می باشم.....در ضمن اومدم تولد منجی عالم بشریت رو هم تبریک بگم...به امید ظهور ایشان.![]()
![]()
امضاء: نسرین گودزیلا
و اما......................
یادتونه تو پست ماقبل از این پست در مورد فاضل نوشته بودم و اینکه شعری برای افسون سروده بود؟ خوب حتما یادتونه.......بالاخره اون شعر رو از چنگ افسون درآوردم............من سمج شدنی ناجور سماجت به خرج می دهم.
فاضل این شعر رو برای افسون که خواهر جان خطابش می کند سرود:
بسم تعالی
تا توانی رفع غم از چهره غمناک کن
در جهان گریاندن آسان است، اشکی پاک کن.
........................
و من غریبه ای پر آشنا
در میان آشنایان غریبی
چه بی صدا نشسته ام
عریان از هنر
عاری از جای امن
« آیدا من تو را در فراسوی مرزهای تنهایی می بینم»
و تو ، ای نشسته بر کرسی خنده
تلخی قلمم نمی بینی؟
غم را از صدایم نمی شنوی؟
و چه زیباست خنده هایت
که بی قهقه اند.
که بر جای چکمه
قرمز های* زیبایی بر پایت دوختی
زیبا پسند تر از الهه مادر
و تو که عاشق شدن آرزویت است
هرگز نرسد روزی که شوی عاشق!
که چون عاشق گردی ایمان فروشی
مسجد و محراب به آتش کشی
آنروز تو بی هیچ آتشی
عین جهنم گردی و بسوزانی ریشه های خشکیده ام را.
دور خواهم ساخت از گذشته ام
و دانه ای خواهم کاشت...
و تو ای افسونم آب پاشش باش.
* قرمزهای زیبا : اشاره به رنگ کفش های افسون![]()
متاسفانه فاضل مبتلا به اسکیزوفرنی است.و دچار هذیان انتساب و بزرگ منشی می باشد در این بیماری که به پنج نوع تقسم می شود: اسکیزوفرنی پارانوئید ، اسکیزوفرنی آشفته، اسکیزوفرنی کاتاتونیک، اسکیزوفرنی باقی مانده و اسکیزوفرنی نامتمایز.
علائم اسکیزوفرنی تاثیر نامطلوب بر تفکر، احساسات، رفتار و عملکرد اجتماعی و شغلی می گذارد. این بیماری معمولا مزمن است و سیری دارد که از مراحل مقدماتی و باقیمانده با فرم های خفیف علائم فعال، نظیر باورهای غریب و تفکر سحر آمیز، و نیز کمبودهایی در مراقبت از خود و روابط بین فردی مشخص هستند. اسکیزوفرنی به عنوان یک بیماری مغزی، با نابهنجاری های ساختمانی و کارکردی مشهود در مطالعات تصویر گری مغز و نیز یک جزء ژنتیک که در مطالعات دوقلوها مشاهده شده تثبیت گردیده است.
مهناز عقرب و داداشم منو به این بازی دعوت کردند...منم که حساس....به همین دلیل قبول کردم![]()
۱) اتفاق مهم زندگیتون که حتما باید بهش اشاره بشه کدام ها هستند؟
دوباری که پدرم به طور ناگهانی در بیمارستان بستری شد ، مرگ غیرمنتظره دایی عزیز و مهربونم و قبولی در کنکور تو اون شرایط بد روحی......... و اینکه تمام این اتفاق ها در عرض دو ماه به وقوع پیوست.
۲) اتفاق مهم که بهش اشاره نشه؟
اتفاق رو یا اشاره می کنن یا اشاره نمی کنن........همون اشاره نشه بهتره.![]()
۳) خلاصه ای از اخلاقتون + شخصیت و غیره که باید بهش توجه بشه؟
خوب چون باید خلاصه باشه من زیاد از خودم تعریف نمی کنم![]()
اعتماد به نفسم بالاست و دست به هر کاری می زنم .خونسردم و دیر عصبانی می شوم ولی اگه عصبانی بشم مثل هاپو ها می شوم هر چند که بیشتر از ۵ دقیقه طول نمی کشد. قیافه ام جدی است به همین دلیل خیلی ها فکر می کنن که خودم را می گیرم ولی بعدا خودشون متوجه می شن که اشتباه فکر کردن و معذرت خواهی می کنند
در برخورد با جنس مخالف اول یه زهر چشمی ازشون می گیرم تا حساب کار دستشون بیاد بعدش هم صمیمی می شن ولی اعتراف می کنن که ازمن می ترسن.
زیاد برای دانستن اسرار دیگران فضولی نمی کنم ولی همیشه طوری برخورد می کنم که خودشون اسرارشون رو به من می گن و این دل من صندوقچه اسرار دوستانمه که به هیچ کسی هم نمی گم. اگر کسی یک قدم مهربانانه برای من بر دارد من ۱۰ قدم برایش برمی دارم. از غیبت کردن بدم می آید و در جمعی که غیبت می کنند سعی می کنم اکثر مواقع سکوت کنم و خیلی سخت سخنان دیگران را در آن جمع تایید می کنم. کینه ای نیستم و بدی های دیگران رو زود فراموش می کنم هر چند که از سه نفر آنقدر متنفرم که آرزوی ذلیل شدنشان رو دارم و می دونم که بالاخره چوب خدا به صدا در می آد.انتقام گرفتن را هم دوست دارم. همه در جمع سر به سرم می ذارن چون همیشه با خنده جوابشون رو می دم و کم نمی یارم
بچه ها رو خیلی دوست دارم و از بودن تو دنیاشون لذت می برم شاید به همین دلیله که هنوز بچه ام. همیشه خوشحال می شم از اینکه تو کلاس بچه ها برای انجام هر کاری اول از همه با من مشورت می کنن. از چشمانم شرارت می باره ولی شیطنت هایم را در کمال آرامش انجام می دهم
.......بسه دیگه اگه زیاد بنویسم رو دل می کنین.![]()
۴) با در نظر گرفتن چهره واقعیتون کدوم یک از هنرپیشه ها رو برای بازی تو این نقش انتخاب می کنید؟
معلومه دیگه این سوال هم پرسیدن داره؟ پریتی زینتا
من شبیه اون نیستما اون شبیه منه
تو ایران هم مریلا زارعی رو به خاطر نزدیکیه شخصیتم بهش انتخاب می کنم.![]()
خوب منم صدف بانو ، بهار ، آبجی بارون ، شاپرک ،نگارنده ، آقا سعید ، پدربزرگ مهدی رو به بازی دعوت می کنم چون بقیه از طرف دوستان دیگر دعوت شدند.





