تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری

وقتی آدم دوران Grief Reaction را طی می کنه مسلما بعضی چیزها می تونه باعث خشنودی اش بشه. مثلا وقتی دوستی پس از اتمام دوران تعطیلات به طرف شما می آید و می گوید: دلم برای تو مخصوص تنگ شده بود، یا دوستی که پس از بازگشت از یک اتراق یک ماهه در مشهد و پیدا کردن هاله ای نورانی در اطرافش با اولین کسی که تماس می گیرد شما هستید و یا دریافت پیامکی از یک عزیز دیگر که مدت ها از او بی خبر بودید،خواندن یک کامنت که نیشخند ژوکوند را به شما هدیه می کند هم زیباست، یا حتی کشفیدن چند موضوع خیلی خیلی مهم مثل این موضوع که می فهمید شما و تنی چند از رفقایتان خیلی تعطیل تشریف دارید چون هفته اول مهر ماه رفته اید سر کلاس و استاد هم گفته که: شما ترم آخر هم شده اید و یاد نگرفته اید که هفته اول به دانشگاه نمی آیند؟...خجالت نمی کشید؟...و شما هم به استاد خندیده اید که چقدر تعطیل تر از شماست که نمی داند شما چقدر طرفدار علم و دانشید و همان قضیه زگهواره تا گور دانش بجوی فقط در مورد شما چند نفر صدق می کند و لاغیرو هم چنین کشفیدن یک موضوع خیلی خیلی خیلی مهم تر...اینکه بفهمید ورودی های ماقبل شما خیلی ایکس لارج بوده اند چون دو تا هم کلاسیه ستون اولی با دو خواهر دوقلوی ستون دومی مزدوج شده اند و اون دو تا شده اند باجناق و آبجی ها هم شده اند جاری...بعد تازه دوباره به این موضوع پی می برید که ستون سومی های ورودیه بهمن ماه که بعد از شما قدم به محیط علم و دانش گذاشته اند دو ایکس لارج هستند چون این بار برای هم کلاسی ها همان قضیه تکرار شده...ای ولی می گویید و معلوم می شود که بچه های کلاس شما خیلی مدیوم تشریف دارند....بعد یک موضوع دیگر را هم کشف می کنید و آن اینکه شما و افسون هنوز یاد نگرفته اید که تعارفی بودن را کنار بگذارید ....الان می گویم چرا.........وقتی دو نفر از پزشکان مشهور بیمارستان با اتومبیلشان جلوی ما ترمز می کنند تا ما را به مقصدمان برسانند باید تعارف را کنار بگذاریم تا وسط آفتاب از کلاس جا نمانیم...خوب اصرار آنها هم دلیل داشت ها...هر دو از دانشجو های سابق پدر افسون بودند که دختر استادشان را تحویل می گرفتند...

اینها همان دریچه های فسقلیه امید بخش در این دوران می باشند که شما با اکتشاف آنها می توانید ارشمیدس وارانه زیستن کنید تا به هر نحوی که هست این دوران را سپری کنید، تا خارج شدن از حالت normal mood شما رادر دوران grief reaction به سمت depresion هدایت نکند.

پی نوشت۱: دوست عزیزم: الهام خانومی قبولی ات در رشته پزشکی را از اون ته ته های قلبم تبریک می گم...بالاخره به آرزوی دیرینه ات رسیدی و زحمت های چند ساله ات به هدر نرفت...می بینم که هفته پیش هم روپوش سفید رو پوشیدی و شدی دکی خانوم....به اکسترن و اینترن جماعت هم حسودی نکن.....این نیز بگذرد....علوم پایه همه اش دو ساله چیزی نیست که( گفته باشم که بدونین می دونم خیلی وقته نتایج کنکور اعلام شده ولی من تازه آدرس اینجا رو به الهام دادم)

پی نوشت۲:کمتر کسی رو تو این ماه عزیز که گذشت یافتم که روزه دار واقعی بوده باشه ولی امیدوارم شما روزه دار واقعی بوده باشید...راستی:

نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 21:35  توسط نسرین   | 

وقتی قرار باشه همه چی دست به دست هم بده و باعث قاط زدگیه اعصاب و خراب شدن یک روز قشنگ بشه همین می شه....زندگی جذذذذذذذذذذذاب می شه

نمی گم چی شده چون یادآوری اش اعصابم رو خرد و خاکشیر می کنه. فقط اینو می گم که وبلاگ من در آستانه هک شدن قرار داشت اونم تا لبه پرتگاه پیش رفت.....بعدا فهمیدم که خرابکاری بلاگفا بوده که چند روز پشت سرهم منو کشت و زنده کرد......من می گم این بلاگفا قاط زده باید قرص ضد جنون(هالوپریدول)مصرف کنه فکر می کنید شوخی می کنم.....بدجوری گیج ویجی می زنهخداااایا شفاش بده تا این همه بچه های خوب مردم رو تا دم مرگ نبره و برگردونه. یکی از اون بچه های خوب هم من بودما

دومین علت قاط زدگی هم این بود که رفتم دانشگاه و دیدم که گزارش کاری که اون همه بابتش زحمت کشیده بودم و چند شب نخوابیده بودم تا اون درس ۶ واحدی سخت رو پاس کنم نیست و نابود شدهمال تمام بچه ها رسیده به دست خودشون الا مال من....یکی از بچه ها هم به من خبر دادو گفت از من نشیده بگیر من می دونم کی برداشته تا برای ترم بعد از اون استفاده کنه و پاس کنه.....حیف که امروز نیومده بود!...شوخی نیست که اون همه براش زحمت کشیدم و تمام تست های کمیاب رو توش گذاشتم.اگه مثل بچه آدم می اومد و از من گزارش کارم رو می خواست با کمال میل دراختیارش می ذاشتم تا یه نمونه کار داشته باشه ولی، دزدی اونم تو روز روشن رو نمی تونم ببخشم.

اونقدر خبر مرگم گفتم که جدی جدی داشتم دچار مرگ وبلاگی و بعد هم مرگ روحی می شدم....هان! تلقین منفی به این می گویند ها! من می خواستم به شما آموزش بدهم تا اینقدر تلقین منفی نکنید منتهی داشتم در راه آموزش جان فشانی می کردم.

خوب الان حال اون زن هایی رو درک می کنم که شوهرانشان آنها را صاحب هوو می کنند(خاک وچوک اون شوهره) و وقتی می گویند طلاق بگیر با تمام قوا می گویند: چرا طلاق بگیرم؟ من برای این خونه و زندگی زحمت کشیدم.خوب دیگه منم الان همون حس رو دارم.من برای این وبلاگ جان زحمت کشیدم  چرا بذارم برم؟برای اون گزارش کار ۲۰۰ صفحه ای زحمت کشیدم.چرا بی خیال گزارش کارم بشم؟ها چرا؟ من سر سرمای سیاه زمستون یخ حوض شکستم،از چشمه آب آوردم،مس سابیدم.

حالا هم همین جوری قاط زدگیان درمان شد وقتی دیدیم وبلاگمان دست خودمان است.خدا جون آی لاو یو از بس که نذرو نیازکردم وبلاگمو برگردوند دست خودم.

نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 16:9  توسط نسرین   | 

 

{} خبر مرگش، یکشنبه مورخ ۲۵/۶/۸۶ ساعت ۸:۵۰ صبح تبریز لرزید. آن هم چه لرزیدنی. شبکه خبر ۴/۴ ریشتر اعلام کرد. ولی من می دونم ۵/۴ ریشتر بود!!! خبر مرگش نمی دونم چرا وقت امتحان و کنکور این جوری نمی لرزه که آدم یه ذره به هم نوعانش کمک کنه یا همون بهتر که دست مدد خواهی به سوی هم نوعانش دراز کنه. ای بابا کمک، کمکه فرقی نمی کنه کجا و چه موقع باشه.

{} خبر مرگشون، وقتی کسی که گوسفنداشو فروخته و اومده شهر و نشسته روی صندلی دولت و شده کارمند دولت رو استخدام می کنند، باید هم ارباب رجوع های بیچاره که سال هاست ساکن شهر و اصالتا شهری هستند این گونه با رفتار گستاخانه چنین اشخاصی رو به رو بشوند...خوبه والا، بدون توپ و تانک و تفنگ شهر را غصب کرده اند!!!(اشغال یک شهر بدون هیچ گونه سلاح نظامی).ازخدمات دولت مثلا اس ـ لا ـ می همین است که مردم شهری را آواره بکنند و آنها را جانشین شهری ها..بیخود نیست که نیمی ازمردم این شهر به خارج از کشور گریخته اند...ولی دلم خنک شد. اون روز حال یکیشونو که تو روی من ایستاده بود و زور می گفت رو بد جور گرفتم.(قبل ازماه رمضون بودا. فکر نکنین با زبون روزه حال کسی رو گرفتم....عمرا)

{} خبر مرگشون، خانه ی ستار خان ویران شد!!! و کک هیچ کس هم نگزید، حال با وقاحت هرچه تمامتر در۲۰:۳۰ هم این خبر را تکذیب کردند...بلا نسبت شما فکر کرده اند مردم گاگول تشریف دارند و چشم ندارند خانه ی ویران شده را ببیند. مقبره کوروش یا خانه ستارخان برای اینها هیچ فرقی نمی کند...مهم این است که بنزین سهمیه بندی شود یا گوشه خیابان ها را ساعتی به مردم بفروشند جهت پارک کردن اوتول ها تحت عنوان طرح (پارکبان)، یا گوشت کیلویی هفت هزار تومان شود...اینا خیلی مهم است.(گویی کمر به قتل وبلاگ جان بسته ام و خود خبر ندارم)

{} خبر مرگ شهرداری منطقه ما، مردم با لباس های اتوزده و مرتب و کفش های واکس زده و تمیزاول صبحی که راهی می شوند حتما باید یک بار از خاک و خل و گل هایی که شهرداری ما در پیاده رو جهت سرگرمی مردم و رعایت نظافت درست کرده هنگام عبور غسل کنند و بعد راهی محل کار شوند!(واقعا که ثواب می کنند مردم رو قشنگ سرگرم می کنند)

{} خبر مرگ هیچ کس، از کارگاه در اومدن بیرون جهت صرف ناهار...تصادفی با هم سوار تاکسی می شوند..آقای هم کلاسی گفته: خانوم فلانی! ناهار مهمون من!...آقا برو هتل پارس!در رستوران چرخان هتل پارس خانوم فلانی کلی سرخ و سفید شده و شرمنده و اتفاقا آقای هم کلاسی هم دست کمی از خانوم فلانی نداشته...آخرش هم هیچ کدام نتوانسته اند کباب سلطانی های خودشون و مخلفات همراه کباب رو نوش جان کنند... این موضوع به من و شما اصلا ربطی نداره ها!!!چون موضوع مربوط به یک سال پیش است...ولی من ییهویی یاد اون کباب ها افتادم و یاد این موضوع که ای کاش من هم همراه آنها بودم تا نعمت خدا حیف نمی شد... نیست که الان ماه رمضونه...   

حالا یک ذره نیز از خود مایه می گذاریممممم:

{} خبر مرگم، برم زیر تریلی ۱۸ چرخ( آره می دونم خیلی فجیع و دردناکه ولی من باگذشت تر از این حرف ها هستم!) تا داداش گلم رو اینجوری نبینم که دستش شکسته و عمل کرده و خونه نشین شده و درد داره و به قول خودش ۲ تا تیر آهن از دستش زده بیرون....بمیرم برات.

{} خبر مرگم، تابستون تموم شد و من حواسم پرت نشد تا یک کتابی به دست بگیرم و مطالعه ای نمایم...تنها کتابی که خواندم (هفت کشور) ترجمه محمد علی جمالزاده بود...واقعا خسته نباشم.

{}خبر مرگم، کنکور ارشد دارم/ خبر مرگم، با دکتر (خ) پایان نامه دارم...خدااایا به دادم برس/ خبر مرگم، دارم هفت ترمه می تموم/ خبر مرگم، ۸ روز از ۷ روز هفته کلاس دارم/ خبر مرگم، باز هم وقتی برای کلاس اینگلیش پیدا نکردم/ خبر مرگم، هیچ انگیزه ای برای مردم آزاری ندارم/ خبر مرگم، برای خودم هم وقت ندارم/ خبر مرگم، باید بروم و در همان تیمارستان بستری بشوم. چون الان تمام چکیده روانپزشکی کاپلان و سادوک در من خلاصه شده و من حتما مورد خوبی برای کلاس morning می باشم./ ....و....خبر مرگم، چون از این لوس بازی ها که می گویند...خسته ام، دیگر توان نوشتن ندارم، آه ای زندگی و از این چرت و پرت ها خوشم نمی آید و کلا به تیریپ ما نمی خورد....اعلام می دارم که مدتی بیهوشی را بر می گزینم و به کما می روم(شاید کمایمان جدی شود و نیازمند دکتر پژوهان شویم)باشد که به هوش نیایم.

پی نوشت۱: من جمله هایم را با خبر مرگ شروع کردم ولی شما نباید جدی بگیرید.......احتمالا این پست به مزاق خیلی ها خوش نیاید........می دانم........ولی دلم خواست.

پی نوشت۲: هفته دفاع مقدس است......ادای روشنفکران امروزی را درنمی آورم چون قبولشان ندارم.....هنوز هم معتقدم که شهدا و جانبازان حق بزرگی بر گردن این ملت دارند...یکی از همان جانبازان شیمیایی بی صدا در گوشه خونه ای در همین یک وجب خاک شهید شد و کسی ندانست که او چه بزرگ مردی دریا دل بود...افسوس، فعلا همه خوابند.

پی نوشت۳: ...طاعات و عبادات همگی قبول درگاه حق...

 

 

نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 14:24  توسط نسرین   |