تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری

شنيده ايد كه گفته اند: آدمي هر چي كه بزرگتر ميشه دغدغه هاش هم زياد ميشه.خوب من الان مثل كلاف كاموا گره خوردم ، سيم هاي مغزم هم ناجور اتصالي داده.....اونقدر زياد كه معناي وقت نداشتن براي سر خاروندن رو با تمام وجود درك مي كنم. هي روزگار! اگه بدونين اين پايان نامه داره منو كچل مي كنه دلتون به حالم مي سوزه.....اتاقم هم شبیه مناطق جنگ زده شده و منم مجبور التماس کنم که کسی پاشو به اتاقم نذاره تا این طوری ضایع بشم....فدای سرم خوب....خونه تکونیه عید نزدیکه....تازه رژيم درماني هم مي كنه اين پايان نامه چون در حال کم کردن وزن هستم...چه مي كنه ه ه ه اين پايان نامه!...بميرم واسه خودم كه اين پست رو هم همينجوري هول هولكي مي نويسم تا ضد حالي تقديم حضور مباركتون كنم كه من همچنان زنده و در قيد حيات مي باشم و فكراي شيطاني به سرتون نزنه كه من مردم و به فكر ارث و ميراث بيافتين.....عمرا. فقط دعا كنين كه اين پايان نامه را از سر خود باز نمايم و نفسي به راحتي بكشم و بعد مثل بچه آدم بشينم براي فوق بخونم تا اين دوستان اين همه بد و بيراه نثارم نكنند كه چرا واسه فوق نخوندم.....اونوقت بهتون سر مي زنما!...البته منظورم امسال نیستا!!!! منظورم سال دیگه اس...تازه سه روز دیگه هم که کنکور دارم و قراره نفر اول کنکور بشم.....چقدر هم سر این موضوع با لیلی بحث داریم. اون میگه که من(یعنی خودش) نفر اوله.....منم میگم که، من جای نفر اولی که خودم باشم رو به هیچ کسی اجاره نمی دم.....نمی خواد قبول کنه که اون باید نفر دوم بشه!.........البته در این جملات ما پررویی به وفور یافت میشه ها!....ما داریم تفکر خلاق واسه خودمون در می کنیم تا سال بععععععد نتیجه بگیریم.

خواااهش مي كنم براي دريافت نمره عالي در پايان نامه از استاد گرامي اينجانب را دعا فرماييد... تا باز به آغوش پر مهر دنياي مجازي باز گردم.....4 واحد ناقابل درسه این پایان نامه!....خودم رو از وسط نصف کردم.....ما خیلی خودکفا می باشیم چون تایپ و SPSS را هم خودمان انجام می دهیم.... موضوع پایان نامه اینجانب در ایران انجام نشده....شایدم انجام شده ولی من هرجا رو سرچ کردم نیافتمش! (خوب گفت این لیلی که موضوع قحطی بود آخه؟......والا راست میگه).....حالا تازه مثل بچه های معصوم و چشم و گوش بسته رفته بودم از آموزش گدایی وقت بکنم....که تو رو به خدا وقت بدین....کشتم خودم رو و دو روز اضافی وقت گرفتم، واقعا که خسته نباشم من!.....بعدشم به شونصد و نود و نه نفر باید توضیح بدم که موضوع پایان نامه چیه!....آخه تا موضوعش رو می گم که (ویژگی های شخصیتی بیمارن BMD در .....) هستش(لازم به ذکر است که بقیه اش رو سانسور کردم تا بمونین تو خماریش)...باید سه ساعت هم به مردم توضیح بدم که BMD چیه! بعد طرف علاقه مند میشه که در مورد این بیماری بیشتر بدونه و منم که آخر وظیفه شناسی و انسان دوستی و حقوق بشر و حقوق خانواده و از این حرفا.... شروع می کنم به توضیح و تفسیر!...حالا پی بردم که من چقدر تهنای تهنا هستم!!!!

خيلي تراژدي شد....احتمالا الان جگرتون به حالم جلز و ولز می کنه.

 

27 بهمن ماه اولین روز از حضور کوثر خانومی و فرناز عزیزم در دانشگاه بود که اتفاقا هر دوتاشون هم با همدیگه هم کلاس شدن.... پس ، دانشجو روزهای دانشجویی ات مبارک!..... قدر این روزا رو بدونین که دیگه برنمی گردن....منم الان مثل پیرزن ها نشستم و تشریف بردم به یه حال نوستالژی و دارم یاد اون ایام رو واسه خودم زنده می کنم......هی جوونی یادت بخیر!.....هر کی ندونه فکر میکنه که من جزو دانشجوهای باستانی محسوب می شم.... ایشالا سر فرصت از خاطره هایی که براتون نگفته ام خواهم گفت. حالا وقت فک زدن ندارم!

 

فقط یه خاطره از شکوفایی استعدادم یک سال قبل از کنکور بگم ،که اتفاقا به همین فرناز گل مریوط میشه....

یه روز که خونه ی فرناز اینا مهمون بودیم مامان فرناز رو کرد و بهم گفت: نسرین جان! فرناز میخواد بره هنرستان و کامپیوتر بخونه....منم یه نگاه خیلی حرفه ای به انگشتای ظریف و کشیده و سپید رنگ و یه نگاه به چهره ملوس فرناز کردم و گفتم: گرافیک بخون....تو واسه این کار ساخته شدی.....فرناز حرف منو گوش کردندی و چنین شد که استعدادش مثل برق شکوفا شد و الان هم که گرافیک قبول شد.....اهم.....( روان شناسی کردن منو حال کردین؟)....من اون موقع کنکور نداده بودما!!! ....یه اعتراف هم بکنم.....اینجانب از عنفوان طفولیت درگیر یک مسئله احساسی شده بودندی .... یعنی، عاشق خانوم دکتر فروسی شده بودندی و بی خیال علاقه ام به پزشکی شده بودندی و نتیجه این شد که من تصمیم گرفتندی که شدندی خانوم دکتر فردوسی دوم!.....خانوم دکتر فردوسی در دانشگاه شهید بهشتی منتظر من بودندی!!! خانوم دکتر! یک سال دیگه آمدندی اونجا!(خود تحویل گیری رو حال کردندی؟!)

 

حالا یه سوال:

به نظر شما من اگه وقت داشتندی چقدر می نوشتندی.....ها؟!

 

 

پی نوشت۱ : این پی نوشت فقط در جواب عزیزی هستش که خودش می دونه کیه!!! من مغرورم....ولی این غرور برای خودمه و اجازه نمیدم کسی غرورم رو بشکنه....برای هیچ کس دیگه ای هم مغرور نیستم و همیشه سعی می کنم در حدی که می تونم و در توان دارم متواضع باشم....این غرورم هیچ وقت باعث نمیشه که به خودم حتی نیم ذره هم اجازه بدم که به کسی و یا طبقه اجتماعی و هر چیزی مثل شغلش توهین کنم و یا به باد تمسخر بگیرمش و با کسی هم که اینچنین رفتاری رو داشته باشه کاملا جدی برخورد می کنم!!!.....یعنی اینکه آستانه تحملم در هز موردی بالاست و تحمل هر رفتاری رو دارم غیر از توهین و تمسخر.

 

پی نوشت۲: مثلا دو ساعت دیگه باید برم کنکور بدم ولی همچنان نشسته ام و دارم پایان نامه می تایپم.....دلم برای رقبا می سوزه....آخی طفلکی ها..... همشون با دیدن من دچار ترس و لرز میشن از بس که فول فولم

 

پی نوشت ۳: باز هم پی نوشت آپ می کنیم....جانمان از دیروز برایتان بگوید که خیلی خوش گذشت......یعنی اینکه قبل  ازکنکور هم داشتیم می خندیدم و بعدش هم همینطوری می خندیدیم....یعنی اینکه ما همگی روحیه های خیلی قوی و شکست ناپذیری داریم و جلوی مشکلات هم کم نمی آوریم.لیلی چیزی گفت که خیلی ما را خنداند....خیلی جدی رو کرد به اینجانب و گفت: می دونی از چی نگرانم؟....ما هم کاملا جدی پرسیدیم از چی؟....گفت: می ترسم یک سوال رو اشتباهی جواب بدم و نفر اول نشم و بشم نفر دوم... ما را گذاشته بود سر کار.بعد افسون یکی از آن سخنان گهربارش را بر زبان راند و ما بسی غش نمودیم که در این پی نوشت جا برای نوشتنتش نداریم پس از خیر نگارش سخنان گهربار افسون می گذریم.....بعد از امتحان هم که بسی احساس فلاکت و مفلسی نمودیم چون هیچ کدام موبایل نبرده بودیم، کیف پول هم نداشتیم، اوتول هم نبره بودیم ، از سرما هم منجمد شدیم ، مغزمان هم که خیلی کالری سوزانده بود و بسی گرسنه بودیم و با همان وضع فلاکت بار راهی خانه شدیم تا همه پی به تواضع ما ببرند.

نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:49  توسط نسرین   | 

خوب حتما مي دانيد كه 14 فوريه براي خارجكي ها روز ولنتاين و در فرهنگ ايران باستان روز 29 بهمن ماه روز سپندارمذگان يا همان روز عشاق است.

خوب، اين اصلا مهم نيست كه اشي ولنتاين را تبريك مي گويد يا مشي، يا دوستان عزيزي كه دوستشان دارم و برايم هميشه عزيزند. چون به هر حال حتما اين روز را تبريك مي گويند.

اصلا مهم نيست كه، چگونه اين روز را تبريك مي گويند. به هر حال در عصر تكنولوژي، پيامكي، آفلايني و يا تلفني پيدا مي شود كه تبريك اين روز شنيده شود.

اصلا مهم نيست كه، چه كساني يادشان مي رود تا اين روز را تبريك بگويند چون، اين روز مخصوص عشاق است.پس، ما اين وسط چه كاره ايم؟ شايد نقش پيام بازرگاني را داريم!

اما، اين مهم است كه، تبريك اين روز از اعماق وجود برآمده باشد. چه نيكو گفته اند:همان كه از دل برآيد، لاجرم بر دل نشيند.

سال گذشته در پست اسفندماه بود كه از (محمدحسين) نوشتم. از اينكه يك ماه با او كار كردم، از محمدحسيني كه دچار سندرم داون بود. در مدرسه آنها پسري  مهران نام، نامه اي محبت آميز به من داد و من نيز قول دادم تا اين نامه و عكس مهران را كه دوستش از او كشيده بود را به صورت سرگشاده در اختيارتان گذارم تا، ببيند من چقدر دست و دلبازم! حال، اين نامه و عكس را ببينيد و به اصطلاح نسل سومي ها كف نماييد.

سال گذشته نوشتم تا دلتان بسوزد...ولي اين را ننوشتم كه، او مرا ديدني از ديدگانم پنهان مي گشت و با حركاتش نشان مي داد كه دوستم دارد! و اين دوستانش بودند كه اين خبر مسرت بخش را به اطلاع من رسانيدند. سرانجام؛ نامه محبت آميز او به دستم رسيد.تا جايي كه، دل همه دوستانم سوخت و به اصطلاح نسل سومي ها كف نمودند! من نيز مانند كودكان خرد احساس شعف كردم. در اينجا لازم به ذكر است كه گويم: همه رفقا از ظرفیت خيلي بالاي من در پذيرش اين نامه پر از مهر و محبت بسي شگفت زده گشتند و حيران ماندند از اين همه باجنبگي!

بعد از من نوبت دو تن از رفقا بود كه مورد الطاف دوستان مهران قرار گيرند و از محبت هاي مشابه مستفيض گردند.

ولي چيزي كه، كاملا روشن بود اقدام جسورانه مهران در ابراز علاقه اش بود چون بقيه دوستانش را هم به انجام اين كار ترغيب كرد!

خواستم بگويم:

اين اصلا مهم نيست كه، چه كسي ولنتاين را به تو تبريك مي گويد....اين مهم است كه، يك نوجوان که به عنوان استثنایی شناخته می شود هم عشق را مي فهمد و من چيزي را كه از احساسات پاك يك چنين نوجواني ناشي شده باشد با يك دنيا تبريك ولنتاين تزئيني و تصنعي عوض نمي كنم.

حال؛يك تبريك ولنتاين مثلا ناشي از احساس و خيلي رمانتيك و لوس را به زبان مي آوريم:

ولنتاين براي صاحب و بي صاحبش قدر هزاران دنيا در اين دنيا و آن دنيا مبارك باد.

( این تبریکه خیلی ضایع بود...نمی گفتم بهتر بود....مگه نه؟)

 

یک پی نوشت نمی دونم چی چی! یکی گفت: بریم بیرون ببنیم امروز چقدر پر حرارتهما هم مثبت شدیم و گفتیم: به ما ربطی نداره مردم چی کار می کننمگه ما فضولیم؟!

نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:28  توسط نسرین   | 

 

من نمي دانم چرا بعضي ها اينقدر روي نمره هايشان حساسند و كلي نذر و نياز مي كنند تا 20 بگيرند. من فكر مي كردم دوران مدرسه تموميده ولي ديدم در دانشگاه و مخصوصا ترم آخر اين تب به بالاي 42 درجه مي رسد ...واااي.

 

اين را هم نمي دانم كه چرا همه روي نمره من حسساسند! و دلشان مي خواهد بدانند كه من چه گلي كاشته ام؟!

 

اين را هم نمي دانم كه، چرا همه وقتي به من مي رسند؛ مي پرسند كه: چند دور خوانده اي؟ يا مثلا چند تا خر زده اي؟(استغفرال..مگر من شكنجه گرم؟!) و از اين حرفا ديگر...يا مثلا چرا فكر مي كنند كه من زيرآبي مي خوانم؟!(مگر زير آب و بدون اكسيژن مي شود نفس كشيد؟! چه برسد به درس خواندن!)

 

اين را هم نمي دانم كه، چرا يك مترجم كه كتابي تخصصي را ترجمه مي كند از این همه لغات سنگين و قلمبه سلمبه استفاده مي كند و لقمه را مي پيچاند تا سر انجام بگويد كه: اشترن، پيدايش تفكر را در كودك در همان يك و نيم و دو سالگي ناگهاني مي داند....كشت ما را اين مترجم!

 

اين را هم نمي دانم كه، چرا بعد از هزار دور درس خواندن نزد من مي آيند و ازمن مي خواهند تا درس را برايشان شفاف سازي كنم كه چي به چي است... و توضيح بدهم كه برود درون هيپوكامپ و  تالاموس و هيپوتالاموس و هيپوفيز و مدار یادگیری و شکنج سینگولیت و جسم پینه ای و مخچه و.... و كلهم درون جمجمه كه يك چيز مچاله شده ي چين و شكنج دار شكل به نام مغز در آن قرار دارد! يعني ندانسته مي توان چيزي را به حافظه و درون همان مغز فرستاد؟!...جل الخالق. آدم چقدر بايد آي كيوي بالايي داشته باشد تا بتواند مو و دانه به دانه حفظ كند!!!!

 

اين را هم نمي دانم كه، چرا همه موقع امتحان خودشان را از همه چيز محروم مي كنند و زندگي بالكل تعطيل اعلام مي شود....واا! مگر مي شود آدمي تلويزيون نبيند يا جهت اجتماعي شدن به درون اجتماع مثل مهماني نرود يا كتاب نخواند يا به سير و سلوك در اينترنت نپردازد؟!......اوا!!! زندگي كه كوفت مي شود اآن وقت.(من هم خواستم كه بدين گونه باشم....ولي نشد ديگر).

 

اين را هم نمي دانم كه، خواب شب امتحان چرا اينقدر مي چسبد؟!

 

اين را هم نمي دانم كه، چرا هركسي كه مزدوجيت را انتخاب مي كند كلي فيس و افاده اش دوچندان مي شود و از آسمان بر زمين نمي افتد تا نشكند و خراب نشود ييهويي!

 

اين را هم نمي دانم كه، چرا تحمل يك دقيقه بودن با جانماز آبكش ها برايم بسي دشوار گشته....شايد دروغ و دروغ و دروغ زياد ديده ام!

 

اين را هم نمي دانم كه، چرا  حرف آدم بزرگ ها برايم قابل قبول نيست....من حرف آدم كوچولوها يا همان بچه ها را بيشتر قبول دارم؟!....از بزرگ شدن هم خوشم نمي آيد.

 

اين را هم نمي دانم كه، چرا وقتي به كسي مي گويم: افسردگي در سالمندان به شكل امراض جسمي بروز مي كند، فكر مي كند برای دلخوشی اش این حرف را می زنم!...تشخیص آدم را نادیده می گیرند....

 

اين را هم نمي دانم كه، چرا اينقدر مباحث مربوط به قلب و جراحي اش را دوست دارم و از خواندن اين مطالب خسته نمي شوم......کار دل چیز دیگریست گویا!!!!!

 

اين را هم نمي دانم كه، چرا هيچ حرف خوشايند و روشنفكر مآبانه اي به عمل تبديل نمي گردد؟!

 

اين را هم نمي دانم كه، چرا اسم من را به جاي (نسرين)،(آچارفرانسه) نگذاشته اند؟!...فورايگزمپل: وسط خيابان يكي مي زنگد به نسرين بيچاره و اين را مي پرسد: دارم يك جدول خيلي سخت و تخصصي رو حل مي كنم اگر يك جواب رو پيدا كنم همه اش حل است، من كه يادم نمي ياد جايي خوانده باشيم...خوب بگو ببينم اسم نابغه ترين فرد دنيا  با ضريب هوشي 185چيست؟؟؟ هشت حرفه ها... (شين) در اومده......

ما هم مي گوييم: اين سوال پرسيدن ندارد! (نسرين) جواب صحيح می باشد....

او هم مي گويد: نه خير هشت حرفه...

ما هم مي گوييم: نام خانوادگي ما هم شين دارد خوب....

او هم مي گويد: مردم آزار اگه جواب ندهي قطع مي كنم!

ما هم مي گوييم: بابي فيشر... دومين فرد نخبه جهان هم گاليله...و سومينش  هم دكارت مي باشد.

او هم مي گويد: درست شد.بابا تو ديگه كي هستي؟!

ما هم مي گوييم: ما همان نفر چهارم مي باشيم كه به دليل شكسته نفسي و ترس از دچار شدن به اسكيزوفرني و پارانوئيد خودمان را ناشناس باقي گذاشته ايم!!!!! آخر نخبگان به دليل هوش فراوان بدين امراض دچار مي شوند.

ايگزمپل هاي ديگر كلي سر دردآورند كه ما از گفتنشان اجتناب مي ورزيم.

 

اين را هم نمي دانم كه، چرا هزاااااااار جور سوال درون همان جمجمه كه مغز در آن قرار دارد وول مي خورد؟!...مثل اينكه، مورچه ها قلب دارند يا نه؟!

 

اين را هم نمي دانم كه، چرا از هيچ چيز نمي ترسم...مثلا شكايت آقاي برادر براي مادر خانومي:

آقاي برادر مي فرمايد: اين دختره چرا اينجوريه؟! جن گير 1 رو نصف شبي براش گذاشته ام تا تنهايي نگاه كند و زهره ترك بشود...هر وقت اومدم ببينم چقدر رنگش پريده ديدم نشسته تخمه مي شكند و مي گويد: عجب فيلم كسل كننده اي، يك فيلم ترسناك بيار ببينم اين چيست ديگر!! حالا مي دانست كه اين فيلم بر اساس واقعيت است!

مادر خانومي هم اظهار نمودند و گفتند، يك وقت از يكي از اسانيدمان براي خودمان بگيريم، تا ببينم كه اينجانب چه مرگمان است كه از هيچ نمي ترسيم!

(بد است كه من دختر شجاع هستم؟! تازه قرار است در سري دوم كارتون پسرشجاع من جاي او را بگيرم و نقش دختر شجاع را بازي كنم....جان؟!!!! امضا می خواهید؟.......لطفا قبلش با مدیر برنامه هایم هماهنگ کنید... ...عدالت و فمينيسم بايد رعايت شود) ولي به نظر شما مرضم لاعلاج مي باشد؟؟؟

 

این را هم نمی دانم که، چرا کتاب های محبوبم را نمی یابم؟!...(رمز داوینچی) و (شما که غریبه نیستید) ....یکی برایم کادو بخرد...لطفا اگر دلتان سوخت و خواستیدکادو بخرید زندگی نامه هیتلر و جلد دوم کتاب(دزیره) معشوق ناپلئون را هم برایم بخرید....از لطفتان هم، پیشاپیش بسی ممنونم

 

چقدر چيز وجود دارد كه من هنوز نمي دانم!

 

واقعا من نيز نمي دانم كه چرا هيج نمي دانم؟!!!!!!!!

 

ولي يا سخن سقراط در دادگاهي كه  براي محاكمه اش ترتيب داده شده بود افتادم كه  رو به تمام حاضران گفت: داناترين شما آدميان، كسي است كه چون سقراط بداند كه هيچ نمي داند.

 

نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:26  توسط نسرین   | 

حیاط بیمارستان اعصاب و روان:

+ هی خانوم دکتر!...اوهوی با تو ام!

~  با من بودی؟!

+ آره خوب، مي خواستم بگم كه: تو اين دوره زمونه قصاب ها هم روپوش سفيد مي پوشن!!! شماها هم كه ديوونه اين و نمي خواين بفهمين كه ما ديوونه نيستيم.

~ لبخند ژوکوند

پی نوشت: می خواهیم سر به راه شویم....پس...درس می خوانیم

نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:25  توسط نسرین   |