بهار
آغاز...شروع نو بودن...ولی این نو بودن تا به کی ادامه خواهد داشت؟ اصلا وقتی شروع می شود چرا تا به پایان ادامه نمی یابد؟
بهار با اینکه برای من بی رحم ترین فصل سال است پس نباید دوستش داشته باشم ولی همچنان دوستش دارم. نمی دانم چرا دوستش دارم.شاید فریفته زیبایی اش شده ام یا اینکه شاید دلیلش شکوفه های روی درختانش باشد که همیشه لبخند را روی لبانم می نشاند یا شاید هم دلیلش صدای دانش آموزانی باشد که در فرجه های بین امتحانات خرداد ماه در کوچه و پس کوچه ها مشغول بازی هستند. اصلا شاید دلیلش گوجه سبز و توت فرنگی ها باشد.بله شاید همین باشد، زمانی که لحظه شماری می کنم برای چیدن گوجه سبز از درختان باغ،یادم رفت که بوی یاس ها را هم دوست دارم؛باز هم یادم رفت که نقل های سپید رنگ اردیبهشت ماهش را هم دوست دارم هرچند که بی رحمانه می بارند ولی دوست داشتنی اند.هر چند که شکوفه های محبوبم را پر پر می کنند ولی دوست داشتنی اند. اصلا من آفتاب پس از باران و رنگین کمانی که چند بار جلوی اتاقم ظاهر شده را دوست دارم، اما این دلیل نمی شود روزهای عیدش را که برایم کسل کننده و کذایی اند دوست داشته باشم. روزهای عید را دوست نداشته ام؛ هیچ وقت طعم عید را نمی دهند!!!
تابستان
یادم رفته بود که تابستان را با میوه هایش می شناسم، با رنگ قشنگ میوه هایي که فروشندگان دوره گرد روی گاری های خودشان می گذارند. رنگارنگترین فصلی که می شناسم و خالق، همان نقاش طبیعت به زیبایی و با ذوق و هنری بس فراوان نقاشی اش کرده. خیلی وقت است که شب های تابستان را برای پیاده روی و دوچرخه سواری به دور از چشم همه انتخاب نمی کنم.دیگر سنگ جمع نمی کنم.دیگر با دوستانم قایم باشک و دزد و پلیس بازی نمی کنم دیگر به هنگام خاله بازی من نقش بچه خانواده را بازی نمی کنم تا اولدوز نقش مادر را بازی کند و پدرام نقش پدر خانواده و بقیه هم بشوند همسایه خانه ما و بعد از بازی به « سویل » نازپرورده بخندیم که مادرش چقدر لوسش می کندو بعد من حسادت موهای پر پشت و بلند و بافته شده او را بکنم و او هم برایم فخر بفروشد و بعد هم من بگویم:« تو خیلی لوسی سویل ». یا هر موقع که از بازی های دخترانه خسته شدم نزد پسران بروم تا در گروه آنها دزد و پلیس بازی کنم و آنها هم مشتاق بشوند که کمبود یارشان را جبران کرده و قلدری به آنها اضافه شده.دیگر برای دیدن هم بازی هایم بی تابی نمی کنم و دست به دامان پدرم نمی شوم تا اجازه بیرون رفتنم را از مادرم برایم بگیرد.اصلا دیگر هم بازی وجود ندارد.کودکی وجود ندارد؛ بستنی، هندودانه،سفر،گرمای مرداد ماه، دوچرخه سواری، تاک انگورها، آب و آب تنی و...تابستان همه برای کودکی بود. تابستان را وقتی دوست دارم که در مشهد باشم و در صحن حرم از شب تا صبح و از صبح تا شب هر قدر که دلم خواست بمانم.تصنعی بودن و از جنس دیگر بودن را دوست ندارم.
پاییز
شاید پاببز را ازته ته قلبم از آن اعماق وجودم دوست نداشته باشم ولی برایم معلمی بس بزرگ است که باعث می شود احترامش را به جای آورم، حرف هایش را وقتی با تمام وجود درک می کردم که بوی ماه مهر می آمد و من هر سال تصمیم می گرفتم که شب امتحانی نباشم ولی هیچ وقت این تصمیم را عملی نمی کردم. هر سالی که می آمد و با آمدنش شوق دیدار دوباره دوستانم را برایم زنده می کرد ، شوق وقتی که با کلی خواهش و التماس برای به تعویق انداختن امتحان جغرافی با آن دبیر سخت گیر و غر غرو چه نقشه ها که نمی کشیدیم. آبان ماهش برایم ماه باران خیز بود.روزهایی از این ماه که برای آن روز مهم لحظه شماری می کردم.ماهی که خیلی دوستش داشتم چون شب تولدم با هدیه های روز تولدم به خواب می رفتم هیچ وقت صدای خش خش برگ ها را دوست نداشتم چون وقت خواب درختان محبوبم فرا می رسید و آذر ماهش برایم شب یلدا را معنی می کند و هندوانه ای که معلوم نیست در این شب سرد و طولانی قرمز است یا سفید، شیرین است یا مزه ای ندارد تا بتوان تعریفش کرد.پاییز مانند معلمی سخت گیر هر روز از من امتحان می گیرد به خصوص در مهرماهش، اما هر بار از این امتحان با سختی هایی که تحمل می کنم سربلند بیرون می آیم.به راستی که پاییز برایم ابهتی خاص دارد و من گاهی اوقات از او می ترسم ولی اغلب درس های زندگی ام را در این فصل آموخته و مطمئنا خواهم آموخت چون در این فصل من باید یک پیراهن بیشتر پاره کنم!
زمستان
زمستان هنوز هم برایم شیرین است زمستانی با طعم پرتقال از جنس هلو و با شکلی نوستالژیک.زمستان با آن ظاهر سخت و سردش برای من خیلی مهربان بوده و هست!وقتی روی برف ها سر می خوردم با شال و کلاه چه نشاطی نصیبم می شد. هنوز هم این شادی با من همراه می شود با اینکه سختی زیادی را به آدمی تحمیل می کند. دي ماه برايم دوست داشتني بود و دوست داشتني تر شده. زمستان با یک لیوان چای داغ و خرما به همراه گردو در سرمای استخوان سوز دی ماه،سرمایی که بیشتر مواقع به بیست و چند درجه می رسد با دستاتی یخ زده چه لذت بخش است! روزهایی کوتاه و شب هایی طولانی. هنوز مثل گذشته ها برایم لذت بخش است وقتی که خورشید خانوم خودش را از پس ابرها برای لحظه ای نمایان می کند و من احساس گرما می کنم.لذت بخش است چون بهمن ماهش هنوز بوی روزهای جشن مدرسه را می دهد و اسفند ماهش...نمی دانم چرا فکر می کنم این ماه خیلی معصوم است !ولی ماه خیلی پاکیزه و مهربانی است.ماهی که همه جا بوی تمیزی و تازگی می دهد.در خیابان ها ماهی های قرمز که در تشت هایی سرگردانند تا کودکی، زنی ، پیرزنی ، مردی یا پیرمردی آنها را برای سفره هفت سین انتخاب کند و ماهی ها دعای سر سفره هفت سین را برای آنها یادآور شوند. سبزه و سنبل ها می گویند که باید نو بودن را از سر گرفت.من فکر می کنم اسفند رفاقتی دیرینه با فروردین ماه دارد.به خاطر اتحادی که میانشان است این را می گویم:اسفند ماه خیلی به خودش می رسد تا فروردین ماهش از راه برسد. شاید اصلا اسفند و فروردین زن و شوهرند!

دکتر میتی یا همون طبیب یا همون دریچه میترال اینجانب رو به بازی کتابهای خوانده و ناخوانده دعوت کرده...منم که آخر ادب هستم...دعوتش رو قبول کردم.![]()
قراره آبروی خودم رو با این پست ببرم که اشکالی نداره دیگه آبروریزی می کنم!!!![]()
کتاب که زیاد خوندم ولی فقط اسم ناتمام ها رو میگم:
بر باد رفته رو تو همون جلد اولش نیمه تمام گذاشتم ولی قصد دارم دوباره بخونم و تمومش کنم....وقتی سوم دبیرستان بودم خواستم کتاب مذهب علیه مذهب دکتر شریعتی رو بخونم که مغزم سر در نیاورد و ناتموم موند....منم گذاشتم برای وقتی که مغزم کشش درکش رو پیدا کنه ، حالا دیگه وقتشه....کتاب اعترافات یک سالک ترجمه دل آرا قهرمان هم ناتموم مونده....
دوتا کتاب هم هست که می خوام شروع کنم به خوندن ولی هنوز وقت نکردم چون یکیشو گم کردم هر چی می گردم پیداش نمی کنم ؛ اسمشم هم یادم رفته...نمی دونم اسمش(اندیشه های صهیونیسم بود!!!) یه همچین چیزی...نمی دونم قرض دادم یا کجا گذاشتم که پیداش نمی کنم...اون یکی هم از استاد مطهریه (مقام و حقوق زن در اسلام)...این دو تا رو هنوز شروع نکردم.
هرررررررررررچی که کتاب درسیه ناتموم مونده (ماشالا)
من حتی واسه کنکورش هم کتابی رو تموم نکردم.....نه اینکه مثلا همیشه واسه امتحانات ترم یک دور می کردم
....تا جایی که یادم می یاد آرزو به دلم موند تا یه کتاب رو دور کنم
....در زمان دانشجویی هم تنها کتابی که توسط اینجانب به اتمام رسید کتاب(نشانه شناسی بیماری های روانی)بید...نیس که این کتاب خیلی کت و کلفته و خیلی باابهته منم از ابهتش ترسیدم به همون دلیل تمومش کردم
...کتاب فیزیولوژی اعصاب و غدد رو هم داشتم تموم می کردما!!!ولی دو فصل آخر کتاب رو اشانتیون واسه نویسنده اش نگه داشتم و تموم نکردم تا همچنان رکورددار نتمومیدن کتاب های درسی باشم...فیزیولوژی گایتون رو هم در کمال پررویی به دلیل اینگه گرون بود نخریدم و نخوندم
....تازه بعد از سه سال و اندی امروز رفتم و جلد اول کتاب روان شناسی ژنتیک رو که باید می خریدم....خریدم
...(فتوا می دهیم: دانشجو اگر کتابی را تمام کند که دانشجو نیست).... ولی آی رمان(مخصوصا دالان بهشت) و کتاب های صمد بهرنگی
و پائولو کوئیلو و کتابهای آلفرد هیچکاک و کلیله و دمنه و کتاب های مخصوص گروه سنی (ج) رو دور کردم....فول فولم....اگه از این کتابها از من امتحان بگیرن نمره ام 21 میشه....از بس که من باهوشم![]()
جهت جلوگیری از پدیده ای به نام ضایع شدن
هر کسی که می خواهد دعوتش کنم نظر خصوصی بگذارد...ولی همه از طرف من دعوتتد![]()
پی نوشت شکوفایی استعداد : اینجانب در روزهای اسفندماه استعدادم در زمینه کلفتی شکوفا می شود!!!
استعدادی که امروز به طور ناگهانی و طی یک اقدام مسخره بازانه و شوخیانه شکوفا شد(بستن چادر به شکل کاملا جوات گونه و پایین شهری و کارگر شکلی به دور کمر و پاک کردن و شستن در خانه بود!!!
) این استعداد بدان گونه شکوفا گشت که هیچ آشنا و بنی بشری ما را نشناسد و کاملا نامحسوس به کارمان که همانا خدمت به جامعه بشری و دفاع از حقوق قشر تحصیلکرده و تکذیب کار نکردن قشر تحصیلکرده بود انجام گرفت.
ما خیلی خیرخواه ملت می باشیم!!! ولی صد افسوس که کسی ما را به هنگام خدمت ندید
.
اندر بیوگرافی نسیم...
وااای بلا به دور.... من به جان تمام اراذل و اوباش و خانه خراب کن ها قسم می خورم که حقیقت را بگویم و چیزی جز حقیقت نگویم. پس شروع می کنم.![]()
جونم براتون بگه که این نسیم رو این جوری نبینین ها!!!....آی موجود شروریه این نسیم!!! فقط خدا می دونه. تو مدرسه همیشه یه پاش تو دفتر مدرسه بود و یه پاش تو زندان گوانتانامو!!!![]()
من هم همیشه پادرمیونی می کردم و به خاطر ابهت و شهرت خدادادی ام همیشه ضامنش میشدم که ، خانوم ناظم این بچه غلط کرد دیگه شیطونی و شرارت نمی کنه!!! دیگه گیسوان هم کلاسی هاشو نمیکشه!!! دیگه شیشه های مدرسه رو نمی شکنه!!!دیگه راه به راه تقلب نمی کنه!!! دیگه تو مدرسه ترقه نمی ترکونه!!!...دیگه بزن و بکوب تو کلاس راه نمی اندازه!!! دیگه نوک مدادفشاریشو تو دست من بدبخت فرو نمی کنه!!! دیگه هی منو نیشگون نمی گیره!!! دیگه نمیگه که: اگه ورقه منو ننویسی تو حیاط مدرسه سنگ سارت می کنم!!! دیگه به معلمش نمیگه: بچه پررو!!!!!....دیگه قول میده که نگه: بیا از مدرسه فرار کنیم ، بریم پی علافی!!!![]()
خلاصه کار من تو مدرسه این بود که هی واسه این نسیم بیش فعال و شرور ریش گرو بذارم و هی بگم که: نسیم خانوم زشته ، زشته... 16، 17 ، 18 سالته...قباحت داره.![]()
همان موقع بود که من لقب (نسیم اژدها ) را برایش برگزیدم!!!![]()
شماها ببینید که من چقدر خلف بودم که گمراه نشدم!!!!![]()
از بس که این نسیم سنگدل بود ، دلش به رحم نمی اومد که!!! والا من خودم هم نمی دونم این نسیم چطوری شد که از وقتی رفت دانشگاه 180 درجه عوض شد...خداییش که من یکی شک کردم بهش که ، چطوری این نسیمی که از نی نی خوشش نمی اومد ییهویی نی نی دوست شده و با دیدن نی نی غش می کنه و باید اورژانس خبر کنیم و یا مثلا از مهربونیه زیاد چشماش پر از اشک میشه!!! جل الخالق!!! به حق چیزای ندیده و نشنیده!!! من هنوزم باورم نمیشه که این بچه اینقدر رمانتیک و عاطفی شده باشه!!! یحتمل جن و پری چیزخورش کرده اند!!!![]()
خودم هم می دونم که اصلا کار خوبی نکردم که پرونده سیاه یک اژدها را در اختیارتان نهاده ام.... حالا هم عذاب وجدان گرفته ام و می خواهم جهت شادیه این اژدها کمی دروغ بگویم!!!![]()
همه جوره مرام و معرفته ، مهربون و رازدار منه ، با اینکه دقیقا چهار ماه از من کوچکتره ولی یه جورایی دوقلوی من محسوب میشه (چه نوشابه های گازداری دارم براش باز می کنم!!!) دلش قدر یه دریا پاکه...بسه دیگه از بس که دروغ گفتم الان می روم اسفل السافلین!!! نسیم جینگیلی 25 اسفند و روز شکوفایی ات مبارک.![]()
![]()
><><..............><><.............><><............><><
اندر بیوگرافی ال...
خدا می دونه که این ال... چقدر با سلیقه اس!!! اونقدر با سلیقه اس که مادرم همیشه می گوید: تو هم یک ذره یاد بگیر... وا!!!!!!! منو میگین؟؟؟ منم که حساس. وقتی قرار باشه ال... بیاد خونه ما ، جهت دیدار من...اینجانب هی می شورم و هی می سابم!!! اگه بدونین چی کارا که نمی کنم!!! آب حوض می کشم ، مس می سابم ، دیوارها رو تمیز می کنم ، از آب انبار آب می یارم....خلاصه اونقدر کار می کنم که یاد کوزت می افتم و با خودم می گم : آبجی کوزت! تو چی کشیدی؟ تو روزگارت از من بهتر بوده ها!!! یاد آبجی اشین هم می افتم ( چقدر من همزاد پنداری می کنم!) یاد ای کیو سان هم می افتم. آی من این ای کیو سان رو دوست داااااااااارم. از دست این خسیس هایی که کارتون محبوب منو نشون نمیدن هم حرصم می گیره.... من از دوریه ای کیو جان دپرشن گرفته ام!!! آخه یاد موهای کچلش می افتم (پارادوکس رو حال کردید؟!)![]()
از چی گفتم به کجا رسیدم؟ هان داشتم از این ال... می گفتم. اینکه این ال...به باسلیقگی و خونه داری مشهوره...خلاصه این مهندس ال ، شب های امتحانش می شینه و سبزی پاک می کنه یا پیاز سرخ می کنه یا هویج خرد می کنه که بذاره تو فریزر!!! فکر نکنید متاهله ها!!! خیلی هم مجرده!!! بعدش، اگه دو تا کتاب رو بذاری روی تخت می گه: واسه چی خونه رو کثیف می کنی؟!(نقل قول از جانب خواهرش)![]()
خیلی خیلی خیلی هم مهربونه. سادگی و ساده پوشی و انضباطش منو کشته... آی من خاطر خواشم!!! دو روز هم از این نسیم جینگیلی کوچکتره...یعنی چهار ماه و دو روز هم از من کوچک تره.... شیطنت های منو هم تحمل می کنه و معرفتش رو هم همیشه برام ثابت کرده....تو دنیا تک و بی همتاست!!!![]()
گفتم یه ذره این سنگدلی ام رو بذارم کنار و به احساساتش پاسخ مثبت بدم و بگم: ای سلیقه! ای مهرفت! ای گوگول مگولیه من! 27 اسفندت که روز شکوفایی ات است مبارک.![]()
![]()
پی نوشت: بالاخره یه نفس راااااااااحت کشیدم....تموم شد....پایان نامه رو تحویل استاد محترم دادم!!! استاد گفت: من مونده بودم چه جوری می خوای تموم کنی. این موضوع در حد فوق لیسانس و دکترا بود!!! موضوع این پایان نامه رو به دانشجوهای پزشکی پیشنهاد دادم هیچ کدومشون قبول نکردن که کار کنن و گفتن«سخته»... منم فرصت طلب شدم و گفتم: پس استاد ۲۰ بدید...خودتون که می دونید این درس ۴ واحده.![]()
پی نوشتی که باید پست میشد: شاید باید این پی نوشت را در یک پست جداگانه می نوشتم تا حق مطلب را آن گونه که برحق است ادا کنم. ولی دیدم نمی توانم سکوت کنم چون سکوت کردن در مواقعی که نباید سکوت کنم را نیاموخته ام.
شهریار ارزشی بیش از اینها داشته که زندگی اش فیلم شود و شاید این کوچکترین قدردانی از او باشد. در شان و منزلت کسی که بعد از حافظ توانسته قالب غزل را با قدرت و شیوایی زنده کند و صد البته زبان ثقیل ترکی را نیز در قالب غزل به شعر درآورد نیست که بگوییم« شهریار شاعری نان به نرخ روز خور بود!!!! » هیچ فرد نامی و نابغه ای را در طول تاریخ نمی توان یافت که مخالفی نداشته باشد. این قانون شهرت و محبوبیت است. تمام کسانی که نامشان در تاریخ ثبت گردیده همیشه موافقان و مخالفانی داشته اند و صد البته منتقدانی که خواسته اند با شیوه های روشن فکرمآبانه از آنها انتقاد کنند. انتقاد به زبانی پسندیده و به دور از هرگونه سوگیری به جاست نه به زبانی برنده و خصمانه و انتقام جوبانه!!!
بشری که بعد از چهار شبانه روز هنوز هم دچار insomnia است صبح بعد از دیدن آفتابی دلپذیر و هوایی بسیار زیبا ، شنگول و منگول و حبه انگور می شود و قدم به بیرون از خانه می گذارد ولی ناگهان با دیدن قبوض تلفن همراه که روبروی صندوق پستی نقش بر زمین شده اند دوباره همان گونه شنگول وارانه می رود تا ببیند با صرفه جویی هایی که به خرج داده چه گلی کاشته! ولی چشمانش از دو عدد به چهار عدد افزایش می یابد...باورش نمی شود که این صرفه جویی چقدر اثر معکوس داشته! تا این بشر باشد که صرفه جویی نکند و به دیگران فخر نفروشد که قبض تلفنش همیشه کمتر از دیگران است چون این صرفه جویی باعث ضایع شدن او گشته!...ولی جایی که نیش این بشر تا بناگوش باز می شود همان جاست که می بیند قبض تلفن پسر همسایه دویست و نود و شش هزار تومان آمده!
بعد در اتوبوس شرکت واحد در کنار همین بشر پیرزنی می نشیند که با حرفهای شیرینی که می زند و توجه کل مسافران اتوبوس را معطوف به خود می کند او را به یاد مادربزرگش می اندازد و دلش برای او تنگ می شود.
بعد از آن با سماجتی که به خرج می دهد می تواند استاد تیپ شخصیتی A را در دفتر کارش زیارت کند و اشکال پایان نامه اش را از او بپرسد و خوشحال می شود از اینکه استاد مشاور فقط به خاطر نمره بیستی که در درس او دریافت کرده وقتش را که حتی ثانیه هایش هم برایش باارزش است را به او اختصاص می دهد و این بشر چقدر خوشحال می شود وقتی می بیند یاد گرفتن موضوعی جزئی را که نمی دانسته چقدر آسان بوده.....آن استاد هم رو می کند به همان بشر و می گوید: من الان یک جلسه پر استرس را دارم....خوش به حال آن استاد که حتی در دقیقه هایی که باید استراحت کند به داد این بشر می رسد.
بعد یادش می آید که ای داد بیداد!..چرا نمی تواند برای چند ثانیه هم که شده چشمانش را که از بادام هم بادامی تر شده و مدام می سوزد ببندد و لحظه ای استراحت کند تا اینچنین احساس خستگی سراسر وجودش را فرا نگیرد و احساس نکند که گویی فرهاد کوهکن شده و کوه بیستون را از جا کنده ...و مثل چند روز پیش که داشت به آن دنیا مشرف می شد دیگر چنین حالتی برایش پیش نیاید....سرانجام این بشر تصمیم گرفته تا علی رغم مخالفتش با قرص های آرام بخش به آنها پناه ببرد!
بعدا نوشت: کلونازپام خیلی به این بشر چسبید!!!
پی نوشت قابل توجه: لطفا به کامنت هایی که دو عدد موجود افسانه ای به نام های (نسیم اژدها و بصیر دراکولا) گذاشته اند و مرتبا این کامنت ها تکرار شده توجهی ننمایید....این کامنت ها همگی جهت تشویش اذهان عمومی می باشد!![]()





