تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری

خانه ی نازنین اینا رو دزدان باشرفی زده اند.....ظاهرا امروز روز دزدی بوده!

 

و اما خانه ی ما...

 

 جناب پدر محترم سوییچ ماشین را روی در صندوق عقب اتول جا گذاشته بوده که صبح پسر همسایه این خبر مسرت بخش را به ما دادند که سوییچ روی اتول است!!!!!(واقعا که ما را از خانواده ی معزی که موزی نوشته می شود نجات داده ها!!! نیست که ماشین ما خیلی خاطرخواه دارد!!!)

جناب دایی محترم از تهران تشریف آورده بودند خونه ی پدری جهت زیارت اهل خانه و بعد از برداشتن کاور کت و شلوارشان از صندلی عقب اتول در اتول 110 میلونی عزیز گرامی عزیزتر از جانشان را باز گذاشته و به خانه مشرف شده و پشت تلفن مشغول سر کار گذاشتن بنده شده و ما هم مشغول هر هر و کر کر خنده با دایی محترم شدیم که به ناگاه شنیدیم که جناب دایی با تعجب رفتند جلوی در خانه و خانوم همسایه باوجدان را دیدندکه اطلاع داده اند در اتولتان باز است و کیف مبارک هم همراه لپ تاپ آنجا جا خوش کرده اند!!!!!

جناب مادرزن همان دایی محترم هم خودشان دو دستی مردم را دزد کرده اند!!!! قرار بوده تشریف ببرند بانک و از آنجایی که وسوسه ی خرید می افتد به جان!!!! تشریف برده اند خرید لباس کنند و به جای اسکناس 5000 تومانی یک عدد تراول ناقابل 500000 تومانی را خرد نموده اند!!!!! و همه چی پررررررررر!!!!!

کیف پول برادر محترم را هم چند روز پیش کیف قاپانی زیرک دزدیدند طوری که روح برادر ما هم خبردار نشده!!!! و خدا بخیر گذرانیده که کارت معافیت و گذرنامه برادرمان درون کیف نبوده وگرنه سفر خارج و ادامه تحصیل پرررررر!!!!!!

 

ما چقدر خانواده ی بخشنده ای هستیم واقعا!!!!

 

پی نوشت زورکی و شفاف سازانه : یه بار خواستم پی نوشت آپ نکنما!!! نمیشه که!!! بنابر کامنت پزشک ۷۸ به مورخ ۳۰/۳/۱۳۸۷ در همین پست و اطهار علاقه مندی دوستان به این کامنت و شنگولیت دروکردن جمع کثیری از دوستان و علی الخصوص خود بنده در هنگام خواندن این کامنت و وقت و بی وقت این شکلی  و این شکلیشدنمان در کوی و بزرن و ملاء عام به خاطر به یاد آمدن این کامنت در مخ مبارکمان از حالا اعلام میکنم که اگه خل شدم بدونین که چرا خل شدم!!! آدم الکی واسه خودش بخنده ملت میگن " طفلکی خله! "

تازشم "ماشین ما خیلی خاطرخواه دارد" عبارت کنایی است از اینکه ماشین ما همیشه در تعمیرگاه است!!! یه دره آی کیوتون رو افزایش بدین دیگه!!! به همین دلیل کسی ندزدیتش!!! حالا هی بیاین بگین چه خوش شانس!!! اتفاقا من خیلی خوشحال میشدم اگه میدزدیدنش..

 

پی نوشت پیش گویی گویانه : هلند بعصی ها هم که حذفید!!! تسلیت می گوییم خدمتشان!!! ایتالیای ما امسال اصلا خوب بازی نکرد....به همین دلیل ما امسال آلمانی شده ایم و ترکیه را هم دوست میداریم....حالا هر کدوم رفت فینال حتما قهرمانه!!! برادرم به پیش بینی های من در هر زمینه ای اعتماد پیدا کرده!!! اینم گفتم بدونید که یا آلمان قهرمانه یا ترکیه!!!

 

نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 16:5  توسط نسرین   | 

برای انجام فراخوانی که شاپرک عزیز خیلی وقت پیش و بعد هم النا خانوم مهندس دعوتم کردند الان فرصت مناسبی ست . اما معذرت میخوام از اینکه دعوتشون رو خیلی دیر اجابت میکنم.

سپیدی تو ، آنها را سپید نمایاند.....!

عنوان بازی:

 ۱:عبارت شش کلمه ای را در وبلاگ خود پست کنید.(در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

۲:به کسی که شما را به این بازی دعوت کرده است لینک بدهید.

۳:پنج وبلاگ دیگر را لینک بدهید و دعوتشان کنید.

پزشک ۷۸ ، جعبه ی شکلات ، خط خطی های من ، نگاره های یک نگارنده در نگارستان ، امرداد.

پی نوشت : خیلی ها که در اطراف تو بودند سیاه ـ سیاه بودند. آنها حتی لیاقت خاکستری بودن را هم نداشتند! هر چه بود از سپیدی تو بود مهربان!

 

نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 22:6  توسط نسرین   | 

چهارمین سفر پی در پی به مشهد مقدس از سال ۸۴ بود.

حرم که صفایی داشت برای خودش...از شلوغی هم هر چی واگویه کنم کم است. ما برای همه دعا کردیم تک تک نام بردیم و به نیابت از شوماها عبادت نمودیم.

دیدن دوستان وبلاگی عالمی داشت برای خودش. اون سر چهارراه بزرگمهر یه دخمل با کیف آبی تا این سر چهارراه و رو به روی بانک پاسارگاد یه دخمل با شال صورتیبرای هم دست تکون دادند . بعد هم از خود بیخود شدگی بعد از دیدن هم بهشون دست داد و اون کیف آبیه پرید این ور چهارراه بزرگمهر و بغل و روبوسی و این حرفا(به شما چه که چی شد!! بقیه اش خصوصی بیدروبوسی عقرب و گودزیلا چه شود!!!به قول این فرزاد حسنی"فک کن") مهناز بانو یا به قول شیر سارا "مهناز خان" ما را شرمنده نموده و به آیس پک مهمانمان نمودند.مردم امتحان داشتند!!! وقتی که آیس پک میخوردند هم فکرشان مشوش بود و به امتحان فکر میکردند...مثل ما نیستند که بعد از خوردن آیس پک یادشان بیافتد که هم کلاسان محترمشان رتبه های ۶ و ۹ را آورده و زیر آبی ها هم با رتبه های بسی خوب مجاز شده اند!

از گرما هم که اووووووووووووه نگو....پختیم!!! نیس که ما بچه ی کوهستان می باشیمتحمل گرما را نداریم. حالا خود مشهدی ها می گفتند هوا خوبه!!! ما هم که هی به این هوای خوب که ما را داشت می پخت تعجب میکردیم یخ در عرض جیک ثانیه میشد آب مایع!!! این یخ در ولایت ما و در فصل بهار و در خرداد ماه نیم ساعت طول میکشد تا بشود آب مایع(جل الخالق!!! از اون سر گربه تا این سر گربه چقدر تفاوت قائل شده ای!!!!) این تفاوت زمانی که وارد جاده های ولایت میشدیم کاملا محسوس بود و دیگر نیازی به کولر اتول نبود و همون یه ذره شیشه ی پایین کشیده شده به حد کافی خنکمان میکرد. در مشهد هم صورت و دست هایمان به حد کافی برنزه شد و ضد آفتاب زدن به شکل کیلویی هم اثری نداشت و ما از شدت سوختن کم ماندیم خاکستر بشویم. و الان کمی خاکستر شده ایمجالبه ها بلاگفا برای خاکسترها هم امکان آپ تو دیت کردن را فراهم نموده!!! دستش درست.

شاندیز هم که ملس بود!!! یعنی اینکه اون مجتمع توریستی تفریحی پدیده خیلی فاز دادپولش هم قشنگ بود اتفاقا!!! منم که اصلا با مترسک ها ی اونجا فرت و فرت عکس نگرفتم!!!

در مورد وضع راه ها باید بدون تعارف و صادقانه بگم که اتوبان تبریز - تهران بی نظیر بود. در روشنایی و آسفالت مسطح و صاف و نشانه گذاری تابلوهای راهنما جاده هایی بهتر از جاده های استان آذربایجان شرقی که ولایت خودمونه ندیدیم...عالی بود. دریغ از یک چاله و یا تصادف. همه چیز مرتب بود.نظم حاکم بر جاده های ولایت و همین طور صفایش بی نظیر بودتو راه نیشابور دو بار ۴۰ کیلومتر مانده به نیشابور را در جاده مشاهده نمودیم و جاده هی کش اومد. هی ما رفتیم تا به نیشابور برسیم این جاده هه باز کش اومد. در مورد جاده های اون استان بین تهران و خراسان اگه سکوت کنم بهتره. فقط یه عکس و یه عکس دیگه که مثلا وضع جاده بهتر شده بود رو میذارم تا ببینید چه خطراتی رو به ملت تحمیل میکنند!!!!!!!!

راستی ما یک رکورد هم در طول این سفر شکستیم!!!! زدن اس ام اس به تعداد ۱۷۰ تا و دریافت اس ام اس به تعداد N تااز بس که رفقایمان ما را دوست میدارند...حتی رفیق از نوع اژدهایی اش.نتیجه این شد که ما موبایلمان را از امروز برای یک ماه و شاید هم بیشتر تحریم کردیم تا درس عبرت بگیریم و قیافه مان را شطرنجی نکنند....ما می خواهیم اعتیادمان را به حول و قوه ی الهی ترک کنیم.باشد که رستگار شویم.

و حالا ما خستگی را به در نموده و در خانه می باشیم و می دانیم که چشم خیلی ها در آمد که راهزن ها ما را نگرفتند و ما همچنان به سمت گودزیلا بودن خودمان ادامه میدهیم. ولی حالا کمی متحول شده ایم و تا چند روز قصد نداریم کسی را اذیت کنیم.چون میدانیم خیلی دلتنگ ما شده بودید.

                                                                 سفرنامه نویس: مشهدی نسرین گودزیلا

پی نوشت خبر فوری: هر کاری میکنم نظراتم برای بلاگفایی ها ثبت نمیشه. بدونید که قصور از من نیست و من سعی میکنم کامنت بذارم ولی گویا بلاگفا بعد از چند روز که من نبودم و بازارش کساد شده از من قهر کرده!!! بلاگفایی های عزیز باور کنید که نمی تونم کامنتی بذارم و الان اعصابمان خیلی قاط استبه نظر شما نسرین گودزیلا بیاد تو وبلاگستان بچرخه بعد کامنت نذاره!!!!! مگه میشه؟؟؟؟ دارم می تتتتترکم از اینکه نمیتونم کامنت بذارم!!!!! حالا که اینطور شد....دست بلاگفا اصلا هم درست نیست....پر رو!!!!! ازش تعرف کردم روش باز شد!!!!

فمینیسم رو در نیشی هایی که گذاشته ام حال میکنید دیگه؟

نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:40  توسط نسرین   | 

<> یکی که مثلا خیلی پروفسوره به یکی (در حالی که داشت به آسمان می نگریست ): زیادی فکر کنی مغزت اتمسفر می سوزونه!

 

<> من به ندا ( قبل از اینکه مجله بره زیر چاپ ) : روی جلد و پشت جلد قراره کافه گلاسه باشه دیگه؟!

 

<> الینا به خانوم معلم (دوران دبیرستان زنگ ادبیات فارسی ) : خانوم اجازه؟ امروز نوبت گروه ماست که کنسرت بده!

 

<> من به یه دختر ترم بالایی (در دانشگاه وقتی ترم اول را می گذراندیم): خانوم ببخشید اینجا کافی نت کدوم وره؟

 

 <> یکی به فروشنده(در یکی از این سوپرمارکت های شیک با یک تیپ تیتیش مامانی): آقا ببخشید این فسیل های با طعم نوشابه چنده؟

 

<> استاد آمار رو به شیرین (در حالی که داشت فرضیه های او را در طرح تحقیقش می خواند): گریز از ازدواج بین مرده های تحصیلکرده بیشتر از مرده های بی سواد است!

 

فرهنگستان زبان فارسی به جای واژهای بیگانه و منحوس( فسفر ، کاغذ گلاسه ، کنفرانس ، سایت ، پاستیل ، مردها) از واژه های ذکر شده استفاده نموده و ملتی را بر اثر خنده بر در و دیوار پخش و پلا نموده!

  

 

نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:19  توسط نسرین   | 

+ وقتی از خواب بلند شدم و دیدم هیچ گونه تعادلی در راه رفتن و ایستادن ندارم اولین تشخیصی که دادم این بود" احتمالا مخچه آسیب دیده! " کرک و پر هرچی تشخیص بود ریخت با این تشخیص!

 

+ بشر به سماجت ما نوبر می باشد! زمین و زمان گفتند "برو دکتر" ما گفتیم"نمی رویم"، بعد گفتند"اگر مردی آن وقت حالت را می پرسیم" و من هنوز در کف این موضوع مانده ام که چگونه می شود از یک میت شرح حال و احوال گرفت!

 

+ یک هفته است که از هر چه خوردنی گوگولی و تفریحات دوست داشتنی است محرومم کرده اند! دوغ ، لواشک ترش ، آلبالو و گشت و گذار در وبلاگستان... ولی من که از رو نمی روم و پنهانی می روم سراغ قاقالی لی هایم! تازه به دلیل نخوردن صبحانه و کلا غذا مورد نکوهش واقع شده ام!

 

+ معلمشان ناخوش احوال بود و کودکان آن کلاس به من می نگریستند. بعد کشف به عمل آوردیم که دو تا از بچه های سندرم و اوتیستیک آن کلاس آبله مرغان گرفته اند و من بدبخت هم که آن روز داشتم با آن کودکان کار می کردم!به به...به به......یعنی من الان در دوره ی کمون تشریف دارم!

 

+ من الان شدیدا به خون فیرزو کریمی تشنه می باشم! ای کاش به جای حرف و جنگولک بازی و سبکسرانه رفتار کردن مانند افشین قطبی عاقلانه عمل می کرد! هر چند که آن هفت دقیقه وقت اضافه مانند همان هشت دقیقه وقت اضافه بازی ایران و استرالیا برای برنده کردن پرسپولیس بود و هر چند که من دلم به حال وییرا سوخت که اینقدر داد کشید و گلویش پاره شد ولی به خاطر آقایی افشین قطبی از پیروزی رقیب خوشحال شدم! (اصلا تابلو نشد که من استقلالی می باشم!)

 

+ این اداره برق چه خلاقیت هایی که از خود به در نمی کنند! فرت و فرت به برق های شهر استراحت می دهند! بعد هم می گویند هنوز علت را نیافته اند! در عروسی و عزا ملت همدگیر را گم می کنند..برق ها هم ددر نرفتنی فیوز برق می پرد..اینترنت من هم هی هی قطع می شود و این داستان همچنان ادامه دارد!

 

+ عروسی سیما هم خوش گذشت! شرح کامل این عروسی را در وبلاگ نسیم اژدها بخوانید. جای شما خالی من کلی قند سابیدم و بخت دوختم! اطلاعیه مهم ، (بخت می دوزیم. به جای سوزن با دست بخت می دوزیم.خیلی هم حرفه ای بخت می دوزیم!)

 

+ من آن روز کلی ذوق کردم که بالاخره بعد از دو سال توانستم با یک فیلترشکن وارد اورکات شده و چهره ی دوستانی را که آن ور هستند و کلی فشن شده اند را ببینم چه فشن هایی هم شده اند...یکی از هم بازی های پسر دوران کودکی ام را یافتم که در ترکیه خواننده شده! به به...به به..آن یکی هم که چند سالی بزرگتر از من بود حالا در کانادا استاد دانشگاه شده! عکسی را دارم از تولد یکی از هم بازی ها که هر دوی این دوستانم در این عکس حضور دارند...تفاوت از کجا تا به کجا! یادم باشد یک پست در مورد هم بازی های دوران شیرین کودکی بنویسم.

 

+ عجیبا و غریبا! با بهار قرار می گذاریم تا برویم نمایشگاه بچه های معماری و از آنجا برویم مسجد کبود ولی بهار نمی تواند بیاید و به جای او دخترخاله اش کوثر را می بینیم و کوثر با نسیم آشنا می شود و ما خود می رویم حالی به حولی و جای بهار را هم خالی نمی کنیم! من هم که داشتم از پله ها می افتادم و صد در صد ضربه مغزی میشدم که نسیم اژدها دستم را گرفت و مرا از مرگ نجات داد و کلی هم روحیه داد "نترس. طوریت نمیشد من و کوثر اینجا بودیم!"

 

+ ما خیلی کاشف هستیم! بالاخره رفتیم مسجد کبود و کاشف تر هم شدیم چون آرامگاه جهانشاه و همسرش را هم یافتیم. فقط نمی دانم چه کسی خواسته بود به ما رو دستی بزند که روی در ورودی فسقلیه آرامگاه نوشته بود "آرامگاه جهانشاه و همسرش!!!"

 

+ ما پهلوان تر از این حرفاییم پس به حول و قوه ی الهی قرار ملاقات هایمان را با عزرائیل لغو خواهیم کرد و کیک پخته خواهیم کرد و خواهیم نشست تا باخت منچستری ها را ببینیم و صفا کنیم و کیف کنیم از دماغ سوخته شدن بعضی ها!           

 

نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:7  توسط نسرین   |