تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری

این خاطره مربوط به یکی از دوستان مخچه و دکارت و آینیشتین و ناپلئون و خواجه نصیر الیدن طوسی و ماری کوری ام می باشد!

این دوست من متاسفانه هم دانشگاهی ام نبود و خیر سرش مهندس برق است!

گویی این رفیق ما بر خانه نشسته بوده که یادش می افتد واحد تنظیم خانواده رو در ترم دوم هنوز نگذرانیده، پس تصمیم میگیرد برود و این واحد رو تنهایی و در ترم سوم بدون هیچ دوستی بگذراند چون همه پاس نموده بودند آن درس را! خلاصه این که پس از انتخاب واحد وارد کلاسی می شود و بی خبر از همه به دلیل درجه ی بالای مثبتیت فکر کرده این کلاس نیز مانند دیگر کلاسها مختلط برگزار می شود. غافل از اینکه این کلاس هم جداگانه برگزار می شود. چون این رفقای ما هم مثل خود ما از سال دوم فهمیدند که در دانشگاه چه خبر است! و این رفیق ما باز هم به دلیل مثبت بودن زیاد زودتر از موعد مقرر به کلاس مشرف می شود و همانطوری هم مثل میخ و برج زهرمار می نشیند و به خیال خودش فکر می کند که این کلاس هم مثل سایر کلاس های تخصصی خودشان جنس مذکر فراوان یافت می شود و در خیال خودش باز هم به این فکر می کند که چرا همه ی مذکرینی که قدم به این کلاس می گذارند با دیدن دوست ما شاخ های گنده گنده روی سرشان می روید!!! تا اینکه یکی از مذکرین به خود جسارت می دهد و از دوست با ابهت نشسته ی ما می پرسد:

 هم کلاس مذکر" آبجی ببخشید فکر نمی کنید کلاس رو اشتباهی اومدید؟"

رفیق ما " نه خیر...من کاملا درست اومدم!"

---" شما صاحب اختیارید ولی ، اینجا کلاس تنظیم خانواده اس!"

... " خب میدونم! منم کلاس تنظیم خانواده رو اومدم!"

---"ببخشید که اینو میگم! ولی این کلاس پسرونه اس!"

..."آقا خودتو مسخره کن! مگه لباسه که پسرونه باشه؟!" ( اینجا دیگه اوج مثبت بودن و پاستوریزگی و آی کیو بودن را مشاهده می کنید! ... انگاری مجبور بوده جواب بده! )

خلاااااصه پس از کش و قوس و بحث های فراوان این رفیق ما از کلاس بیرون میرود و صد البته بیرون از کلاس از خنده غش می کند و آنچنان غش می کند و از خجالت هم سرخ می شود که آدمها او را با آفتاب سرخ اشتباهی می گیرند!

نتیجه گیری کلی : یعنی اینکه این دوست من به علت درجه ی نهاییه مثبتیت هنوز نمی دونسته که همه ی کلاسا تو دانشگاه مختلط برگزار نمیشه !

مبادا از این فکرا بکنید که منم مثل دوستم استاد سوتی دادن هستم و یا جایزه ی نوبل سوتی چندین ساله پی در پی که به من تعلق می گیره ها !!! مدیونین اگه از این فکرا بکنید. آخه به من می یاد که بلت باشم سوتی بدم ؟! وا !!! چه حرفا !!! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:9  توسط نسرین   | 

فهرست اسامی گوشی رو که بالا و پایین میکنم مخ خودم سوت میکشه، از دوستان دوران ابتدایی گرفته تا دوستان دبیرستان، هم بازی های دوران بچگی تاااااااا دوستان وبلاگی و لاغیر... مادر خانومی همیشه اینو به من گوش زد می کنند که ،" تو در زمینه ی رفیق داشتن به مادربزرگت کشیدی و خیلی ددری و رفیق مداری!!!" یعنی اینکه خیلی دوست موست دارم!!!

 

 پونه دوست دوران دبیرستانم دیشب زنگ زد و گفت: چطوری نسرین نامرد؟ من خبری ازت نگیرم تو نمی پرسی که زنده ام یا مرده؟ تو یه رفیق باز نامردی!!! نمیگی دل پونه برات تنگ شده؟!...

 

آی دیمو که باز میکنم تا آفلاین هامو بخونم این آفلاین برام اومده " نسرین خیلی نامردی!"

 

کامنت هامو که میخونم این کامنت نسیم اژدها رو می بینم " نسرین نامرد نبودیا!"

 

صدای اس ام اس گوشی که می یاد طبق معمول مثل جن زده ها می پرم رو گوشی که این اس ام اسه برام اومده"مگه اینکه فلانی باعث بشه یه حالی از ما بپرسی، بی معرفت. واسه چی جواب اس ام اسامو نمیدی؟" منم زنگ میزنم که باور کن جواب اس ام استو دادم ولی انگاری سه هفته ای میشه که گوشیم قاط زده و اس ام اسم نرسیده به دست طرف، خود به خود منحدم میشه !!!  (یاد کارگاه گجت را هم اینجا گرامی میداریم )...بعد اون دوستم میگه " نه بابا! اشکال از گوشیت نیست!!! کلا اس ام اسای تبریز اینجوری شده، مال منم نرسیده، نیست و نابود میشه!!! منم از ذوق که بیخودی به در مورد گوشی جان قضاوت بدی کردی و فکرم منحرف شد ماچ بارون بود که تحویل این گوشی میدادم و ازش میخواستم که منو ببخشه!!! امیدوارم که از سر تقصیرات من بگذره!!!

 

همین گوشی جان صدای زنگش ساعت 12:30 شب  بلند نمیشود چرا؟!... چون در حال لاغر شدن و کمربند لاغری است یعنی همان لرزاننده... بعد هم دقیقا ۷۲ دقیقه با دوست جان وبلاگیمان که خانوم دکتر است و نامش را فاش نمی کنیم می حرفیم طوری که گوشی جانهامان داغ می کنند!!!

 

بعدشم صدایی با لهجه ای شیرین را دیروز شنیدیم که خیلی خیلی این صدا را می دوستیم یعنی شیر سارا و همانا ما او را کشفیدیم و قرار است همان گونه این استعدادی که کشفیده ایم را برای خودمان نگه داریم البته اگر این دزدان استعداد بگذارند!!! (ور بپرند الهی).

 

اما بگویم از آن سو...پری روز که مشغول کسب علم در کتابخانه بودم باز هم صدای این صدف بانو را شنیدم و کمی باهم خندیدیم و بعد که گوشی را گذاشتم و بسی خرم و شادمان از اینکه صدای یک مادرشوشوی مهربان (عالمان دانند که چرا مادرشوشو است این صدف بانو!) را شنیده بودم از خانه با من تماس گرفته شد و خبری بس مسرت بخش را شنیدم" آقا پستچیه مهربون بسته ی نازنین رو برات آورده" من هم باز شادمان و باز هم خرم تر از اینکه سوغاتیه ما از تایلند و سرزمین هزار معبد رسیده و کلا از آب گذشته شوده و بعد رفته شیراز و از آنجا هم آمده اینجا!!! نفهیمدم چگونه خود را به خانه رسانیدم!!! ( ادبیات گفتاری رو حال می کنید دیگه؟!) این عکس کل محتویات بسته و این هم عکس سوغاتیه اصل تایلندی!!! نازی خییییییلی خییییییلی شرمنده ام کردی!!! ممنونم ازت دوست وبلاگیه خوبم.

 

بعد بگویم از آن طرفتر که باز همان شیراز است و خال هندویش...به به ... به به ... حافظ و سعدی الان حال می کنن که من اینجوری تنشون رو دارم تو گور میذارم رو ویبره!!! یک آبجی کوشولویه خیلی نگار رفته مهمونی و اونجا براش سیب سبز آورده اند و یاد من افتاده و برام عکس این سیبای ترش رو گرفته!!! اینم عکس سفارشی اش!!!

یه بار هم یکی از دوستان وبلاگی وقتی منو دید گفت" فکر میکردم شبیه سیب ترش باشی" خیلی از این تشبیه خوشم اومد.( این قسمت ربطی به این نوشته نداره ). فکر کنم بعد این عکس که یک عده بدجنس شیطون!!!!!!!!!!!!!!!!!! فکر می کنند من زدم تو خط خرید و فروش پرتقال اونم تو این فصل که پرتقال نایابه و خیلی مایه دارم و از این حرفا، حالا دیگه از این به بعد فکر می کنند که من نارنجی ام !!!

 

و اما مهم ترین قسمتی که مربوط به یکی از دوست جان هایمان می شود، دیروز عروسی دوست جانمان نارسی بانو بود روزی که منو لیلی خیلی برای این روز لحظه شماری می کردیم. همانطوری که به نارسی خانومی که شبیه ماه شده بود قول داده بودیم آرزو به دلش نگذاشتیم و کلی حرکات موزون از خود به در نمودیم تا نارسی بدونه که ما خیلی حرف گوش کن هستیم و همانا بعد از برگشتن از عروسی خیلی خسته کوفنه گشتیم و همانا جنازه بودیم!!!

 

وقتی که نارسی رو تو لباس عروس دیدیم منو لیلی همزمان گفتیم که، خداییش آقای داماد خیلی زحمت کشید تا نارسی "بله" رو گفت. یاد اون روزایی افتادیم که طفلکی آقای دوماد که هم دانشگاهیه ما بود چه قدر مظلومانه می اومد پیش ما و از نارسی خواهش میکرد تا بره و از غرفه ی اونا بازدید کنه!!! نارسی هم خودشو می گرفت و می گفت" ما باید بریم، دیرمون شده" بعد منو لیلی و صد البته که من!!! هی این نارسی رو در حالیه که قیافه ام این شکلی بود هل میدادم که ،"برو ده، گناه داره اینقد اذیتش نکن" لیلی هم میشد همکار من و نارسی هم هی می گفت" نخندین، زشته، می فهمه !" ولی ما که گوشمون بدهکار نبود! یا وقتی از طرف دانشگاه ما رو برده بودن مشهد وقتی نارسی برای همه سوغاتی خرید واسه این آقای داماد که میشد پسرخاله اش چیزی نخرید... هر چقدر بهش گفتیم یه سوغاتی هم واسه اون بگیره گفت " نه..نمیخواد"...خلاصه اینکه منو لیلی کشتیم خودمونو تا نارسی عروس شد!!!

 

طبق معمول مگه میشه نسرین یه جایی بره و سوتی نده؟! نه ، نمیشه دیگه !

 

یه خانومی بود که خیلی خوشگل بود خواستم به لیلی نشونش بدم...برگشتم در حالیه با دستم اون خانوم رو نشون می دادم به لیلی گفتم "نیگا اون خانومه چه خوشگل و نازه " که یهو اون خانومه برگشت و ما رو نگاه کرد، منم برای اینکه لب خوانی نکنه تو اون سر و صدا که صدا به صدا نمی رسید، وقتی لیلی دوباره پرسید "چی میگی، نمی شنوم" گفتم" میگم این ستون چه اضافیه این وسط ، آدم هیچ کسی رو نمی بینه ! " بعد که قضیه رو به لیلی گفتم هر دوتامون غش کردیم از خنده!

 

خلااااااصه:

 

نوشته هایم در مورد دوستانم چه شلم شوربایی شدا!!!

 

دقت کردین که تو این پست چقدر لینک مینک گذاشتم؟؟؟

 

اینها را گفتم که بگم من خیلی نادم و پشیمان و خجل و شرمنده و sorry  هستم از اینکه بعضی وقتها در بین دقایق شلوغ و پلوغ زندگی فرصت نمی کنم حالی از دوستانم بپرسم!!! ما را عفو بفرمایید و از سر تقصیراتمان بگذرید!!!

 

پی نوشت عیدانه : میلاد یگانه منجی عالم بشریت مبارک همتون باشه .

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:13  توسط نسرین   | 

سخت است اینکه، برق نباشد اما عروسی دوستت باشد و همه در تاریکی بنشینند، هوا هم گرم باشد و کولری هم در کار نباشد ! سخت است اینکه یک ساعت در بانک و در صف بایستی اما وقتی نوبت تو میرسد برق یک مرخصی دو ساعته بگیرد و تو حیران و سرگردان شوی و کلافه ! سخت است این که با وجود این سرعت اینترنت بخواهی مطلبی را دانلود کنی اما، حین دانلود مطالبت برق برود! سخت است که بخواهی افتتاحیه ی المپیک 2008 پکن را از جعبه ی جادویی تماشا کنی اما، برق نداشته باشی ! بعد که تکه هایی از افتتاحیه را ببینی، با خودت بگویی این چینی ها خودشان هیچ وقت نمی شکنند! شکستن را خوب بلدند! ولی خوشان از آن نشکن ها هستند! عجب افتخاری برای آسیا آفریدند، دستشان درد نکند. ما که محروم بودیم از دیدن زیبایی ها! دیدید؟ آنجا هم برق نبود، اما نورافشانی هایشان را دیدید؟ آن مکعب نوری را با چه چیزی ساخته بودند؟ یقیانا برقی در کار نبود! پس چه بود؟! کاش یک عالم و دانشمند این رشته پیدا میشد و فکر مرا رها میکرد از این همه آشفتگی! واقعا چه بود که آنها در تاریکی روشن بودند اما ، تاریک نبودند؟! همدیگر را گم نمی کردند، دست در دست هم می ساختند، دست در دست هم درست می خندیدند، کارهایشان را هم در آن تاریکی انجام می دانند و نمی گفتند "حالا که برق نیست پس، زندگی هم تعطیل".

تمام اینها را که گفتم؛ می دانید، من هم می دانستم که می دانید. چینی ها نشکن هستند چون، نیاموخته اند که در ایام بی برقی برق دلشان و همت شان را خاموش کنند. صرفه جویی کم مصرف کردن نیست، درست مصرف کردن است! اما، تا می توانید برق دلتان را زیاد مصرف کنید. ان شاالله که برق دلتان هیچ وقت خاموش نشود.

 

پی نوشت : بنابر اعتراض خیلی از شماها! مبنی بر زود زود آپ کردن من! من دیگه آپ نمی کنم تا دلتون برام تنگ بشه! اصلا باید مثل قبل ده روز به ده روز آپ کنم! شماها که نمیدونید من چه مرگمه که اینجوری فرت و فرت آپ میکنم! من وقتی سرم شلوغ باشه و کلی کار رو سرم ریخته بشه این "قانون مورفی" در مورد من وارد عمل میشه و حس میکنم که آپ کردن واجب ترین کار دنیاست ... بعدشم اینکه این خودش یه جوری سرکوبیه اضطرابه! خوبه الکی الکی استرس پخش کنم و آپ نکنم تا نگرانم بشید؟ هاااااا ؟! تهدید می کنیم " غر بزنید دیگر نمی نویسیم"

 

نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 21:26  توسط نسرین   | 

دیگه به هیچ عشقی و به هیچ لیلی و مجنونی اعتماد نمی کنم ! مگه اینا نمونه ی لیلی و مجنون واقعی نبودن ؟! یعنی این همون آدم بود ؟! همونی که ، اونقدر عاشق زن مهربون و گل گلدونش بود که یه لحظه هم دوریشو نمی تونست تحمل کنه ! وقتی شنیدم باورم نشد ! همش 5 ماه بعد از مرگ زنش تونست دووم بیاره ! رفته زن گرفته ! اینم یه نمونه از عشق های افلاطونی ...! حالا اگه یه زن بیوه بعد از یک سال یا چند سال که از مرگ همسرش گذشته بخواد ازدواج کنه ... مثنوی هفتاد من پشت سرش می نویسند ! این فرهنگ ما چرا اینقدر مریضه ؟!

 

 

نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:24  توسط نسرین   | 

این  شعر یکی از جانبازان عزیز بستری شده در بخش روان بیمارستان اعصاب و روان بود که براتون میذارم :

 

 

مرا به خاطر بسپار

 

ای ایران

 

ای مهربان

 

که در هزار جبهه

 

نه ، در هزار جبهه

 

که  در هزار و یک جبهه جنگیده ام.

 

تمام اندیشه های زنجیر را

 

درگیر را

 

دربند را

 

آزاد کرده ام.

 

عشق را ،

 

آزاد کرده ام ،

 

 تا ، از نامت

 

تا ، از نامم دفاع کنم.

 

مرا به خاطر بسپار

 

ای مهربان

 

ای ایران

 

با خوندن این شعر که بر روی وایت برد اتاق روان شناسی زده شده بود تنها چیزی که به ذهنم رسید همین بود ؛ جنگیدن به خاطر دفاع از وطن که همه چیز در آن خلاصه شده برای کسانی که قدر و ارزش همچون کسانی را نمی دانند فقط پاداش اخروی را در پی دارد. چون همان هایی که دم از دفاع از حقوق و ارزش گذاری بر این اشخاص می زنند این عزیزان را پلی برای رسیدن به خواسته هایشان قرار داده اند و بس ...

 

 

پی نوشت : هوارتا هوارتا بازم هوارتا هوارتا هر چی از شما بگم کمه !

 

نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:0  توسط نسرین   | 

بعد از این لینکی که قبلا گذاشته بودم و شاید خونده باشیدش...دنبال برادر شکیبایی میگشتم که تو کجای تبریزه !!! جوینده یابنده اس ! ولی اتفاقی یابنده اس ! سر در یکی از این شعبه های مرکزی این موسسات مالی و اعتباری پارچه نوشته ای مشکی رو با خط درشت خوندم " جناب آقای منوچهر شکیبایی درگذشت برادر گرامیتان جناب آقای خسرو شکیبایی را ... " بقیه اش هم معلومه ! اما بعدش که همین امروز بود خیابون های شهر رو دیدم که پر شده بود از اعلامیه های "خسرو شکیبایی" از طرف خونواده اش اینجا هم برای روح بزرگش مراسم ترحیم گرفته اند... روحش شاد .

 

امروز که شبکه سه داشت مصاحبه "سامی یوسف" رو نشون میداد ... من یکی هم علاوه بر چشمانم ، دهانم رو هم قرض گرفته بودم و داشتم از دیدن خواننده ی محبوبم فیض می بردم ! جایی که گفت ، دوست داره حتما تو تبریز یه کنسرت برگزار کنه . به این فکر کردم که اگه بیاد اینجا گیس و گیس کشی راه می افته اونم ناجور!!! همشهری است و خواننده ی محبوب... به علاوه اینکه اون صدای قشنگش یه روح خاصی داره ... یه روحی که غیر از صدای اون یکی خواننده ی محبوبم یعنی "ناصر عبدالهی" کسی نداره! من امروز یه جورایی غمگین شدم...وقتی یادم افتاد چقدر دلم برای شنیدن صدای ناصریا تنگ شده...از سامی رسیدم به ناصریا ! همش حسرت اون وقتی رو که ناصریا اومده بود تبریز و سه روز متوالی کنسرت داشت رو میخورم! چون برای هیچ کدومشون کسی رو پیدا نکردم که تو این کنسرت ها همراهم باشه ، روز آخر یکی پیدا شد که همراهم بیاد ولی ، اومدن بی موقع مهمون به خونمون همه آرزوهامو که از نزدیک دیدنش بود به باد رفت !

 

امروز ما در کمال مهربانی هر چه تمامتر یک صرفه جویی کردیم!!! برقها رفته بود...ما هم کلافه از اینکه برق نیست و زندگی تعطیل است ، فاتحه بود که برای ادیسون میخواندیم و درک میکردیم که ادیسون باید هم نشین انبیا باشد . مادرجانمان هم که دیشب موفق به دیدن سریال هایشان نشده بودند افسوس بود که میخوردند ! تا اینکه بعد از سه ساعت ناگاه به خاطر مادرجان رسید که ، این خانوم همسایه برای چه وقتی شنید برق های ما وقتی که او از خانه خارج شده قطع شده و بدین گونه پرسیدن نمود " شما برق نداریییییین ؟!" آن ( ی کشیده شده نشان از تعجب بسیار داشت ) تا اینکه مادرجانمان فرمودند "نکند فیوز پریده ؟!" بله ...درست حدس زدید...ما سه ساعت تمام بیخود جد و آباد مسبببین قطعی برق را مورد لطف قرار دادیم !

 

خیلی بد شد که تفریح دیروز من و ژاله پرید! فکر میکنید چه تفریح ملسی داریم ما ...؟! آخه این تفریح آنقدر ملس است که اگر بگویم شما هم می خواهید از این تفریحات خطرناک انجام بدهید و با جان بچه های مردم بازی کنید ! بعد بیایید بگویید این وبلاگ بدآموزی دارد برای شما ! من میگویم ولی شما از این کارها نکنید ها ! خطرناکه حسن ! وقتی با ماشین با دنده ی دو و سه و شاید هم چهار در کوچه موچه ویراژ بدهید برای خودتان میشود تفریح خطرناک ! ( جییییزه...بده...زشته....قباحت داره .... ئه!!! ) شما که فکر نمی کنید من از این کارهای بد بد میکنم ؟! هاااااااا ؟! به من که نمی آید از این کارها بلد باشم...؟! آری میدانم که این جور کارهای بد و جیز کار بچه های بد است ! نه بچه های خوبی مثل من و دوستم !

 

امروز اتفاقی وبلاگ یکی از این همشهری های ساکن خارجه مان را که خوانده نمودم حس ناسیونالیستیمان بسی گل کرده نمود و دریافت نمودم که همشهری های ما در سبک طنز و عشوقلانه نویسی یکی از یکی ملس ترند! بروید اینجا و بعدش هم در ادامه اینجا را بخوانید تا کمی عشقولانه در کردن را یاد بگیرید...برای آینده تان لازم میشود... همانا ما اینها را می گوییم و معرفی می کنیم تا به وظیفه مان که خدمت رسانی به خلق خداست عمل کرده باشیم و خجل نباشیم نزد کردگارمان !

 

پی نوشت از نظرها پنهانی : چند روزی مفقود میشویم ! کامنت هایتان را تایید خواهیم کرد ولی آن گونه که باید باشیم تا بخوانیمتان نیستیم ... گفتیم که گلایه ملایه نکنید !

 

نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 2:5  توسط نسرین   | 

وقتی میگم رفقام هم مثل خودم نخبه هستن دروغ نمیگم ! ریحان تو تاکسی پشت سر راننده نشسته بوده که تاکسی ترمز میکنه و میخوره به ماشین جلویی و سر و صورت ریحان میخوره به صندلی راننده . بعدش این ریحان خانوم دنبال چشمش میگشته چون فکر میکرده چشم مبارکش از حدقه دراومده و تازه بعد از یک ربع با دیدن تعجب یه پسر تو ماشین بغلی میفهمه که چشمش سر جاشه ! (چشماش واقعی بودنا ! فکر نکنید مصنوعی بودن یا اینکه لنز گذاشته بوده... نه خیر چشم های مورد نظر اصل بیدن )

 

بازم این افسون کشف بزرگی رو انجام داد ! مرحبا ! قراره بره تو کلاس مورنینگ بشینه بعدشم باعث افتخار باباش تو جامعه ی پزشکی بشه ! میخواد بلند شه تو کلاس مورنینگ بگه که " آقای دکتر من یه سندرمی رو کشف کردم به نام سندرم بی خیالی ... یعنی باید درس میخوندم تا برای دومین بار تو درس نوروسایکولوژی و این بار هم تو کلاس اون دکتر متخصص مغز و اعصاب با اون سوالای تستی وحشتناکش نیافتم ! ولی نخوندم " البته افسون این کارو نمیکنه چون تو این درس برای دومین بار نیفتاده ولی خیلی لب مرز قبول شده و خودش هم میدونه که این سندرم واقعا داره در اون نمود پیدا میکنه... تازه یه کشف دیگه ای رو هم همزمان منو افسون و ریحان کشفیدیم که اسمش رو من گذاشتم ! این سندرم در مواقعی ظهور میکند که شما با دیدن دوستانتان بعد از مدتها آنقدر می گویید و می خندید که به حالتی می افتید که گویی ترک دیوار هم خیلی چیز خنده داری است ! نام این سندرم ، سندرم مرتو بازار" Merto Bazar "است.البته نیاز به توضیح داره که اگه هنگام خوندن نام این سندرم لب و لوچتون رو بکشید خیلی باکلاس میشه....یعنی اسمش خیلی تخصصی میشه.البته ترک زبوناش بهتر می فهمند چون نام این سندرم از اصطلاحی در زبان ترکی گرفته شده که ما کمی تغییرات روش اعمال کردیم...احتمالا در جلد جدید کاپلان نام این دو سندرم کشف شده توسط این چند عدد نابغه نوشته بشه !!! دیدین گفتم ما خیلی نخبه ایم!

 

 

 من: نازیلااااا ... نازییییی....نازییییی....پیشت....پیشت...پیشته....هوی خانوم! مگه با تو نیستم؟!

نازی: نسریییین تویی ؟! خدا نکشتت.... وسط پیاده رو جای این کاراست؟! گفتم این اداها فقط از تو بر می یادا !!! هی میگم این صدای پیشته ، پبشته چیه؟! حتی اون آقاهه هم برگشت نگا کرد...فکر کردم مزاحمی پشت سرمه !!!

من : یعنی تو صدای مذکر و مونث رو از هم تشخیص نمیدی ؟!!

 

 

ریحان : نسرین میدونی چی شده ؟!

من : نه چی شده ؟!

ریحان: از انیستیتو روان پزشکی زنگ زدن به من گفتن که خانوم ریحان خانوم گل ! ما منتظرتیما ! باید بیای اینجا رو با هوش سرشارت بترکونی!!!

من : حالا اینکه چیزی نیست!!! از همون انیستیتو روان پزشکی زنگ زدن به من گفتن که خانوم نسرین خانوم نخبه ! ما منتظریم تا شما بیای اینجا و مغز تو رو بفرستیم کل دنیا رو بگرده و همین جور مردم کف کنن که چه نخبه هایی وجود داشتند که ما خبر نداشتیم!!!

منو ریحان رو به نازی : نازی میدونی از انیتستو روان پزشکی زنگ زدن به ما؟!

نازی : جدا ؟! خوش به حالتون.... هی روزگار !

منو ریحان : آآآآآآآآاره واقعا

 

نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:44  توسط نسرین   | 

قبل هر چیزی بگم که بدونید ! امروز اول مرداد ماهه! فال می بینم اونم این طوری حرفه ای! نه خداییش می دونستی که امروز اول مرداد ماهه ؟!...حالا اینا یعنی چی ؟ یعنی اینکه عروسی دو تا از رفقای هم کلاسی و صد البته یکی از سه تفنگدار یعنی "نارسی جون " است...منو لیلی قول دادیم که مجلس نارسی رو بتتترکونیم اونم با دینامیت و این چیزا ! خیلی سعی کردم خشن ننویسم تا وقتی نارسی قبل از روز عروسیش اینجا رو میخونه تو دلش آشوب به پا نشه و دست و دلش نلرزه...ولی قول دادم دیگه ،خوب نیس آدم بدقولی کنه !

 

بازم اول مرداده به خاطر اینکه یک هفته به یادبود از تو و دوستت نمایشگاهی از خط که آثار خودتون هم توش حضور داره گذاشته اند...پریروز بود که دعوت نامه ها به دستمون رسید...بازم جات خالیه...خیلی خیلی هم خالیه !

 

برای سومین بار اول مرداد ماهه چون تحریم خودم رو پایان دادم!!! ولی تحریمی که یک هفته زودتر تمومش کرده بودم تحریم نمیشه که !

 

اونقدر از این روزای شلوغی که برای خودم ساختم لذت می برم که حد نداره. برنامه ریز شدم حسااااااااابی! دریغ از یک روز وقت خالی...خدا رو شکر که بعد از سه ماه استراحت و بخور و بخواب روزهای بهاری الان همه ی روزام پره...حالا تو این شلوغی هم سمیه دوستم که معماری میخونه یه کار برام تراشید! اصلا از این کاری که تراشیده ناراحت نیستم که هیچ...خیلی هم خوشحالم...چون یکی دیگه از اون نشانه های خوبیه که دنبالش بودم...بعد شونصد سال که زبان و ترجمه رو گذاشته بودم کنار دوباره مجبور میشم شروع کنم! ولی بهترین سرگرمی ای که می تونستم برای این برادر تازه تافل گرفته ام که مدام مخم رو میخوره از بس میره و می یاد تو اتاقم و فکر میکنه اینجا آمریکاست رو یه جوری گرفتم! چه جوری؟! اینجوری ، اینجوری!...ای بابا! چه جوری میخواستین جلوی اون اینگیلیش حرف زدن دائمی اش رو بگیرم؟! این فکرا فقط به مغز خودم خطور میکنه و بس! هیچی دیگه...یکی از دانشجوهای ارشد کلی مقالات تحقیقی به زبان اصلی رو واسه سمیه آورده که ترجمه کنه و پولش رو بگیره...سمیه هم چون دو تا پروژه داره و مثل من وقتش پره...دست به دومن من فعال تر از خودش شد و گفت "بیا چند تا مقاله رو هم ترجمه کن" منم که حسسساس و پول دوست! قبول کردم...وقتی به سمیه گفتم "اگه بازم از اینا داری بده داداشم بترجمه..." چشماش ییییک برقی زد این هوا! ذوق کرد بچه!... همین الان که دارم اینو می نویسم به این نتیجه رسیدم که نقشه ای که برای برادرم کشیدم بی فایده بوده!...آخه...الان فرت و فرت یه جور دیگه راه میره رو اعصابم!...هی میره و می یاد و میگه" نسرییییین! تو هنوز ترجمه ات رو شروع نکردی؟! ....به! بگو بلد نیستم دیگه" ای خدا!!!!!!! من چی کار کنم از دست این داداش اینگیلیش من شده ام؟!...کشت منو !

 

شب های تابستانی تبریز بس جوانمردانه خنک است و شهر پر است از مسافر ! به به...عجب هوایی...به به...جاتون خالی پنجره بازه و یییییک باد خنکی میخوره تو صورتم که حد نداره...قربون این هوا برم که خودش یه پا کولر بادی و پنکه اس!...اینو نگفتم که دل اونایی که الان تو فر و کوره تشریف دارن رو بسوزونما! نه....همین جوری گفتم که بدونین ما هوامون خیلی خنک و قشنگه !

 بعدا اضافه شده : با اجازه از فرزانه خانومی .. .قصه تولد شکیبایی از زبان خودش رو اینجا بخونید .

نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:10  توسط نسرین   |