یه دختر کوچولوی موطلایی درون اتوبوس رو به مادربزرگش چنین گفت :
موطلایی : مامان جون اونجا مسجده! مسجد رو نیگا!
مامان جون : نه دخترم، اونجا مسجد نیست. مهدیه است.
موطلایی : وا!!! مامان جون! آدم نمیگه "مهدیه". میگه "حضرت مهدیه!!!! اگه بگی مهدیه گناهه"!!!!!
کل اتوبوس : ![]()
پی نوشت : کاشکی منم مثل همین دختر کوچولو بودم و هر خواسته ی از خدا میکردم بلافاصله برآورده میشد. چون اون موقع میگفتن "تو کوچولویی و دلت پاکه خدا صداتو زود میشنوه و آروزهاتو برآورده میکنه!!!"...تو این شبای عزیز دعا برای همدیگه اصلا یادتون نره...مادرخانومی میگه" تو نفس هر کسی یه راز و حکمتی نهفته اس!!!" پس٬ التماس دعا.
پیش نوشتی که بعد از ۵ روز بی خبری و اشتباه نوشته شد : سواد من ته کشیده!!!!! سوتی به این گندگی نوبر است!!!!! من اشتباها ۱۱۰ را ۱۰۱ شمرده ام!!!!! یعنی این نوشته ۱۱۰امین پست من است....صد و دهی که مزین به نام مولا علی است٬ آن هم در این شبهای عزیز!!! چه خوب شد که بعد از شمارش چندین باره ام برایم مسجل گشت که چه سواد زیادی دارم که ۱۱۰ را ۱۰۱ مینویسم!!!!!!!!
در این شبهای عزیز مرا هم فراموش نکنید.
این یکصد و دهمین است! یعنی یکصد و نه پست نوشته شده! یعنی اینکه وبلاگ جان من هم به باشگاه صد تایی ها پیوست. صد یعنی اینکه یادم آمده روزهایی که شروع کردم به نوشتن. یعنی ساعاتی که فقط دوست داشتم بنویسم و بنویسم...یعنی روزهایی که تلخ بودم و شیرین، روزهایی که در سفر بودم و در خانه، روزهایی که روز بود و شب...
چون نوشته هایم به باشگاه صد تایی ها پیوسته و صد تایی شدن هم برای خودش حالی دارد مخصوص! دوست دارم بیست و چند نوشته ای که خیلی دوستشان دارم و در شرایطی خاص نوشته ام را به یاد بیاورم.
کوله پشتی و خانوم آرین قسمت اول و دوم : روز مادر بود و من به خیال خود خوشحال بودم که در جشنی که در بیمارستان اعصاب و روان برای بیماران اعصاب و روان تشکیل شده بود با آنها بودیم...خوشحال ترین بشر روی زمین بودم آن روز. اما، شب با دیدن این برنامه فهمیدم که خیلی عقبم...نگو پس خیلی ها هستند که نزدیکی های عرش هستند و من هنوز در فرشم!
لبخند خدا : دلم شکسته بود...بد جور! نوشتم از خدایی که درکم کرد.
فیلمنامه امتحان روانسنجی : یکی از تجارب گریه آور در آن لحظه برای اشی و مشی و بعد خنده دار برای همه بود که تجربه شد تا اشی و مشی از این به بعد حواسشان را جمع کنند و آن نمره ی 11 چه قدر چسبید در آن امتحان!
چی؟ ، چرا؟ ، چونکه... : روزهایی بود که گوجه فرنگی نایاب شده بود و چلوکباب های دانشگاه خالی از حضور استوارانه ی گوجه فرنگی! وقتی به گوجه فرنگی که دلم میخواست روی برنج و در کنار کباب رویتش کنم فکر کردم ناخودآگاه حس کردم چه زیباست نوشتن از گوجه فرنگی و اکتشافش در محله ی نارمک تهران که آن آقاهه می گفت!
محمد حسین : نیمه ی قلبم را آنجا جا گذاشتم... دلم برای او و دوستانش تنگ شده بود که نوشتم درباره اش!
یادش بخیر: زمستان بود و نزدیک اولین سالگرد مادربزرگم...از پنجره به حیاط خانه شان می نگریستم که پرواز کردم به کودکی ام و کاغذی نمی یافتم تا بنویسم...پشت آگهی ترحیمش نوشتم...نوشتم و لذت بردم از آن دوران. و دلم نمی خواست برگردم به این دوران!
چرند نامه : از آن نوشته های چرت و پرتی است که شبانه وقتی میخواستم بخوابم به مغزم نفوذ کرد و نگذاشت بخوابم...برای پاکسازی مغزم نوشتم و بعد حس کردم چرت و پرت نوشتن هم عالمی دارد دوست داشتنی.
یه روز قشنگ بهاری همراه با معصومه : یکی از مصاحبه هایی بود که هنوز هم با یادآوری اش فکر می کنم مفید بودم در آن لحظه و از مصاحبه ای که در آن شرایط خاص و بیمارستان با معصومه کردم رویم تاثیر گذاشت! روزهای اردیبهشت ماه آن سال خیلی آرامش بخش بود برایم...بلافاصله بعد از مصاحبه با او و در اتوبوس این نوشته را نوشتم.
آدم : شدیدا تلخ بودم آن روزها !
جایی که ما می رویم : روزی که شادترین روز من، افسون و پریسا توسط چند بیمار بستری شده در بخش روان رقم خورد و برخلاف همه ی روزها آن روز فقط خندیدیم و بعد پز آن روز دوست داشتنی را به بقیه ی بچه ها دادیم!
فاضل و شعرش : مربوط میشد به پست بالا! سرانجام آن روز بود که توانستم با سماجت شعری را که فاضل برای افسون سروده بود را از دستش بگیرم تا در وبلاگ بنویسم. زحمت کشیدم برای کنترل خودم تا هنگام خواندن آن شعر توسط فاضل که برای افسون میخواند نخندم. نمیشد که یادی از آن شعر نکنم!
بوی ترنج... : وقتی با بچه های نشریه از سفر مشهد برمی گشتیم در اتوبوس و به اصرار سیما که می خواست همان جا بنویسم ماجرای سفرمان را نوشتم...شیرین بود آن روزها! ترنج مان در استان دوم شده بود!
اکتشافات در دوران Grief Reaction : آتش زیر خاکستر بودم ولی به طنز نوشتمش!
من زنده ام ! : نامه ای بود که برای خدا نوشتم...خیلی دوستش دارم! تا به حال با خدا اینطور صمیمانه و از ته دل خالصانه سخن نگفته بودم! کاش باز هم میشد آنگونه احساس هایی را تجربه کنم!
کلاس ما : ترم آخر بودیم و رفته رفته شر تر می شدیم! دلم نمی آمد روزهای شیرین دانشگاه تمام بشود...کلاسمان را تا حدی توصیف کردم تا با یادآوری اش و خواندنش در اینجا باز هم حس شیطنتم زنده شود!
گل گلدون : وقتی آن خبر را شنیدم بلافاصله دفتری که همراهم بود را برداشتم و ناخواسته هر چه به ذهنم رسید را نوشتم...بعضی ها هم نگرانم شده بودند که نکند اتفاقی افتاده! مرموز نوشته بودمش!
Emotional Movie Just 4 You : خدا می داند وقت نوشتنش چقدر خندیدم و چقدر از شدت خنده اشک هایم جاری شد...چه فیلم هندی بازاری شده بود...فقط می خواستم زودتر بنویسمش که فیلم هندی واقعی را شاهد باشند همه!
تو پیدا کن پرتقال فروش را : خودم خنده ام گرفت وقتی این ایده به ذهنم رسید....ولی حرفهایی بود که باید به بعضی ها می گفتم و این شیوه را برگزیدم و هر چند وقت یک بار در دفترم برای هر کسی جمله ای نوشتم و بعد این شد یک پست!
آشنایی با دوستان وبلاگی :دوست داشتنی ترین کامنت هایم در این پست نهفته! عسل ترین پستم است! نه به خاطر نوشته اش! به دلیل اینکه بلافاصله بعد از یک شب به یادماندنی که از کنسرت محمد اصفهانی برگشتم نوشتمش...دوست دارم این پست را چون از آن شب خاطره ای برایم ماند، ماندنی.
مقام آوردیم!!! : وقتی ترنج ما در کشور رتبه ی دوم را کسب کرد هنگام برگشتن از تهران و شب یلدا تمام این حرفها به ذهنم خطور کرد و فردایش نوشتمش و شد برای خودش گزارش کار شماره اول ترنجمان!
تبریک روز ولنتاین! : قول داده بودم دل بسوزانم و دو روز قبل از روز ولنتاین نشستم و نوشتم از آن نامه و عکس همراهش و چقدر برایم خوش خاطر شد آن روز!
چهار فصل : این نوشته ام را با هیچ کتاب نایابی عوض نمی کنم چون خود خود خود خودم بودم وقتی داشتم توصیف میکردم روزهای گذشته و روزهای رنگارنگ ۳۶۵ روز را!...وقتی میخوانمش احساس خنک بودن و نشاط میکنم.
در سالی که گذشت... : یادم آمدن ها و آموخته های یک سالم را نوشتم تا بدانم چه قدر بزرگ شده ام و باور نمیکنم!
سوفی شل : در یک مهمانی باکلاس بودم که یادم آمد سیرابی را دوست دارم و شب وقتی به نتیجه ی آخرش رسیدم فکر کردم چقدر بچه های آینده در عذاب خواهند بود!
سپیدی تو : باور کردم که سپیدها جایشان اینجا نیست و باید بروند! قبول کردنش سخت بود ولی وقتی به آن سپیدی فکر کردم خودش آمد و نشست در ذهنم و پشت دفتری نوشتمش که یادم نیست دفتر که بود!
24 ساعت مانده به مرگ : فکر کردن به مرگ و آن بازی که بدان دعوت شده بودم و یادآوری روزهایی که کاش به وقوع بپیوندد و دور شدن از خرداد باعث شد بنویسمش.
کلاس جامعه شناسی : یک سال قبل از اینکه پستش کنم نوشته بودمش... گفتم شاید حرصی که از آن استاد بر دلم نشسته از بین رفت و مجبور نشدم که پستش کنم ولی نشد و هر وقت یاد آن برخوردش می افتادم و آن نارسیسیسمی که او دچارش بود و همه را عذاب میداد باعث شد که بنویسم و آن روز که این نوشته پست شد باز هم به یاد لحظات استرس زایی که با رفتارش به ما تحمیل می کرد افتاده بودم... پست کردن آن نوشته در این وبلاگ برایم آرامش بخش بود...آخیش راحت شدم!
پی نوشت افتخارانه و تشکرانه : از دوستانی که به اینجا رفتند و به سیاه ، سپید ، خاکستری رای داده اند تشکر میکنم ولی حالا حالا مانده تا اسم این وبلاگ در بین آن 100 وبلاگ ثبت شود. اما ، برایم باعث بسی افتخار بود وقتی دیدم چهار وبلاگ از بین آن صد وبلاگ از بین دوست جان های من هستند که لینکشان همین بغل بوده! یعنی (نیلو ، توت فرنگی ، دریا و ویولت) کلی افتخار است برای آدمی که دوستانش معروف باشند. اهممممم....ما به وجود این دوستانمان بسی افتخار می نماییم! ![]()
طبق معمول این پست نیلو نصف شبی ما را به آپیدن واداشت...یعنی این نیلو دست به آپ ما را بسی فعال نموده!...و ما باز هم از سوتی های خودمان می نویسیم تا شک شما به یقین تبدیل شود که ما و هر از گاهی تنی چند از دوستانمان خدای سوتی می باشیم!!! ![]()
قبل از خوندن این مطالب لطفا خوب بروید در حس یا اینکه حس بگیرید! باید خوب تصور کنید این لحظات رو!
با خودمان گفتن نمودیم که باز برویم در حس نوستالژی و برویم به روزهای دانشگاه...آن هم روزهای اول دانشگاه. پس یه خاطره از خودمون در وکنیم. ![]()
یکی بود یکی نبود...زیر گنبد کبود یه دانشگاه خیلی گنده ی چند هکتاری بود که چند عدد دانشجوی ترم اولی برای آشنایی بیشتر با در و پیکرش اونجا می پلکیدن.![]()
خلاصه داشتیم تو فضای معنوی دانشگاه وول می خوردیم که چشمان مبارکمان به تبلیغات جنگ شادی بر در و دیوار دانشگاه افتاد و ما هم که بسی سرخوش از ورود به محیط پر از فرهنگ یونی ور سیتی تصمیم به تهیه بلیط نمودیم. از خدا خواسته می خواستیم دانشکده های دیگر را هم کشف نماییم و برای خود کریستفویا کلمپ (اینجا جهت رعایت نگارش و ادبیات فارسی و همین طور فمینیسم کریستف کلمپ به کریستوفیا کلمپ تعییر یافت
) شویم ، بنابراین به محل تهیه بلیط به دانشکده مزبور قدم نهادیم. پنج عدد دختر محترم همین طوری وسط سالن راه افتادیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به ته سالن و برای اینکه ضایع نشویم پیچیدیم به یه جایی!!!
که درش باز بود ولی ندیدیم که فرمون رو کدوم وری پیچوندیم فقط با یک خروار جنس مذکر روبه رو شدیم که با چشمان از حدقه درآمده و گرد شده و هندوانه ای شکل شده به ما نگریسته
و آنجا بود که سلول های خاکستری مغز اینجانب به کار افتاد و یاد آن جنس مذکری افتادم که دم در با دهان باز و چشمان ورقلمبیده!!! (البته لازم به ذکر است که من مطمئن نیستم که راست راستکی چشماش ورقلمبیده بود یا نه!! همین جوری نوشتم که نوشته باشم) از دوستش پرسید: سعییییید! اینان به کدامین سو می روند؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوب شاید جای تعجب داشت...یعنی بازهم سلول های خاکستری مغز ما به کار افتاد!!!!!!!!!!!!!!!!!
جایی که ما وارد شده بودیم هیچ جنس مونثی بدان جا قدم نمی گذارد...اگه گفتین کجا؟...چی؟ قهوه خونه!...نه بابا!....زورخونه؟....نه خیرم.....استادیوم صدهزارنفری آزادی؟...اون که عقده شد برامون. اونجا هم نبود....خب رفته بودیم دستشویی برادران...خوب دیگه...شماها اصلا فکر نمی کنید که ماها ضایع شدیم؟!...ما باید یه جوری ترم اول بودنمون رو ثابت می کردیم تا همه بدونن که ما هیچ ابایی از ترم اول بودنمان نداریم.![]()
*نتیجة الاخلاقیة من السوتی فی الجمهوریة السلامیة الایرانیة:
۱) قرار نیست هر جا که درش باز بود شما بفرمایید بروید آنجا که! کمی پاهای مبارکتان را قلم کنید بی زحمت. و همه جا نروید لطفا! ![]()
۲) برای ترم اولی ها : ضایع شدن جزء لاینفک یونی ور سیتی است! پس هراسی از ترم اول بودن خود به دل راه ندهید تا اینگونه لحظات شاد و مفرحی را برای خود و دیگران به ارمغان بیاورید. ![]()
* هر کسی خواست سوتی های خودش را بنویسد تا این نوشته ها تبدیل به بازی گردد!
پی نوشتی سرخوشانه از جنس نیشی : نیش ما هم که همیشه باززز بود و تازگی ها در نوشته هایمان خیلی مشهودتر شده است! به راستی نمی دانیم چرا تازگی ها بسی سرخوش گشته ایم!!! خدا آخر عاقبتمان را به خیر کند! ![]()
منم مثل نیلو که تو وبلاگش نوشته نمی تونم بی خیال بعضی چیزایی که تو سریال های ماه رمضون مشهوده بشم! منم نمی تونم بی خیالش بشم. ![]()
نرجس جون سریال "روز حسرت" با اون عشوه و غمزه هاش منو کشته!
چه چشم و ابرویی واسه حاج آقاش می یاد!!!
...درسته که احترامی که باید بین یه زن و شوهر باشه رو خوب نشون میده ولی...یه سوال منو خفه کرده!
اونم اینه که این نرجس جون وقت نماز صبح کی از خواب بیدار شده و رفته آرایشگاه؟!
ها؟! هر کی میدونه به منم بگه...با اون حاج آقا گفتنش خیلی ذهنم رو مغشوش کرده!!!!
اینو دیدنی یاد یه دختری تو کلاس آمار استنباطی مون افتادم!
آخه کلاس آمارمون ساعت 8 صبح بود و روز قبلش هم ما تو دانشگاه بکوب کلاس داشتیم طوری که شب میت می رسیدیم خونه
و تا به خودمون بیاییم استاد باید تکالیفی رو که همون روز صبح عین بچه مردسه ای ها واسمون تعیین کرده بود رو انجام می دادیم که کلی وقت باارزشمون!!! رو می گرفت
...کلا اون دو روز بکوب ما خواب نداشتیم که!!! یعنی کل هفته تو اون دو روز ما همش 5 ساعت هم نمی خوابیدیم...خیلی ترم سختی بود...درسامون خیلی سنگین بود...خلاصه این که نخوابیده باید تشریف می بردیم دانشگاه! فک کن!
همه واسه 5 دقیقه خواب تو کلاس له له می زدیم!
"آقای بانمک" تا می اومد کلاس عین بچه ها می گفت" الان چه وقت دانشگاه اومدنه آخه؟...حیف اون جای گرم و نرممون نیست که ولش کردیم و تو این برف اومدیم دانشگاه؟"...بعدشم وقتی ما با چشمای پفیده و قیافه های کفری که شدت حل شدگی و کلافگی در داده های آمار و مسائلش رو نشون می داد هی این در و اون در می زدیم تا اشکالات تکالیفمون رو کله ی صبحی از یکی بپرسیم، این خانوم با ریلکیسه هر چی تمام تر می اومد و دیرتر از همه بعد استاد می اومد تو کلاس و در رو میزد و با حالت عشوه و غمزه ایه همین نرجس جون می گفت " استاااااااااااااد اجازه هست؟!"
...اصلا نمی خوام اینو بگم که استادمون یه مرد جوون خوش تیپ مجرد بودا!!!...اوا! انگاری گفتم!!!
...همون اول استاد گفتنش ماها ناخوادآگاه جلب اون ناخن های بلند مانیکور شده اش و صورت نقاشی شده اش می شدیم و بعد این ما بودیم که واسه همدیگه چشم و ابروی هاج و واج گرایانه می اومدیم که این کی از خواب بلند میشه که اینجوری حاضر و آماده می یاد سر کلاس؟!
اون موقع اون شده بود دغدغه ی ذهنیمون و حالا این نرجس جون شده دغدغه ی ذهنی واسه من!...والا!![]()
در مورد سریال "مثل هیج کس" بگم که من فقط به خاطر اون حیاط خوشگل های فیلم و دار و درختاشه که به این سریال می نگرم و لاغیر! آخه الان کدوم میوه فروشی هست که میوه هاشو تو پاکت بفروشه ؟! اگه میدونین کدوم میوه فروشیه به منم بگید...آخه من میوه خریدن اونجوری رو دوست دارم
...اون اشرف سادات چند ردیف النگو زده به دستش...ایششش
هی ادای منو در می یاره ها ! هی میگه " وا ! "
حالا من با اون کاری ندارم ولی الان کی تو خونه جلوی شوهرش با چادر رنگی میشینه؟!
...با اینم کاری ندارما، ولی الان کی واسه دختر کوچولوش با اون دبدبه و کبکبه ی اون خونه ی باغی شکل برای عروسی دایی بچه با پارچه ی چلوار میخواد که دخترش و خودش تو مجلس عروسی بدرخشند؟
البته من با اینم کاری ندارما...فقط این واسه من سوال شده که هیچی...من با هیچ چی کاری ندارم! وا! این سوالا به ما نیومده!![]()
حالا اون دو تا سریال دیگه رو بی خیال !
یه چیزی بگم شما هم آمین بگید!
استادمون می گفت یه پسر بیست و چند ساله ی قد بلند و هیکل ورزشکاری رو به زور آورده بودن پیش من واسه معالجه! فک می کنید مشکلش چی بوده ؟...هیچی!
این آقا پسره یه ماکسیما داشته که باباهه واسش میخره بعد میره یه دانشگاهی و اونجا مخش زده میشه یا مخ میزنه نمی دونم!
...بعد این آقا پسره با همون مخ زده شده همراه میشه و با نامزد اون مخه زده شده برای کرکری خوندن و گیس و گیس کشی رو پل کابلی کورس میذارن و ماشین ماکسیماش همون جا چپ میشه!
بعد این آقا پسره می یاد و با زور از پدرش یه ماشین دیگه می خواد و باباجونش واسه اینکه این آقای هیکلی و تنومند زورگو رو عصبانی نکنه و خواسته اش رو برآورده کنه واسش یه جی ال ایکس میخره، بعد این آقا هیکلیه اونقدر اون ماشینو میرونه که ماشینه از رو میره و خراب میشه!
بعدش باباهه واسش ماشین نمیخره اونم میزاره و از خونه فرار میکنه تا اینکه، بگید خب!!!...خب ...اینجا عموی اون آقا پسر تنومند وارد جریان میشه و برای اینکه برادرزاده ی عزیزش دچار شکست و ناکامی نشه، میره واسش یه پرشیا میخره!!! ( خدا بده شانس)
...بعدش این پسره میزنه و اون پرشیا رو تو جاده میفرسته ته دره و خودش زنده می مونه!!!...بعد می یاد و غمبرک می گیره و باباهه میگه "بالا بری و پایین بیای از ماشین خبری نیست که نیست"...(چه عجب!)...خلاااصه این پسره به قصد خودکشی کمربندشو می بنده دور گردنش تا خودش بکشه و صدای خرخره اش که در می یاد باباهه میگه "فدات بشم..چی میخوای؟ باشه ... همین فردا میریم برات یه آزرا میخرم"
اونم خودشو نمی کشه و گند میزنه تو معالجه ی استادمون !
یعنی باباهه خراب کاری میکنه و به جای اینکه به حرف استاد ما گوش می کرده و زنگ می زده به 110 تا پلیس بیاد ببرتش و پسره بترسه و پرخاشگریش بعد از چند بار بی توجهی و مقاومت سرکوب بشه خراب میشه!!!
حال خدایا ! از این عمو ها واسه ما هم بفرست... خدایا تو این ماه رمضونی مرا دریاب که خسته شدم از اتوبوس سواری! بمیرم واسه خودم که چه مظلومم !
خیر سرم این آقای پدرم وقتی داشتم گواهی نامه می گرفتم بهم قول داد یه رنو از این قراضه ها که دست چندمن برام میخره!!!
(حال می کنید اعتماد به نفسو؟ ) منم قبول کردم
و حالا چند سال بععععد...نسرین گواهی نامه در کیف با پای پیاده و اتوبوس هایی که برای او کار می کنند!
البته این تنها مشکل من نیستا ! ریحان هم اونقدر اتوبوس سواری میکنه که دیگه اینو هم متوجه شده راننده ی کدوم اتوبوس مسیر خونشون از این گوشی های خفن سری N خریده !
ویژژژژژژژ ... این دختره کی بود؟... هیچ کس! دختر همسایمون که چهار سال از من کوچیکتره و در سن ۱۸ سالگی صاحب خودرو شده واسه خودش...تو ماشینش هم کلی باغ وحشه واسه خودش
یک چیزای جنگول بنگولی از در و دیوار ماشین آویزون کرده که فکر کنم هر کی سوار ماشینش میشه اول باید یه عالمه حال و احوالپرسی با عروسکای این خانوم بکنه و بعد واسه خودش جا باز کنه!
مثلا یه شاخه گل آفتاب گردونه عروسکی از پشت صندلی راننده سر به فلک کشیده
...ویژژژژژژ...این کی بود؟... هیچ کس! هم کلاسیه محترممون بود که تازگی همسردار شده و همسر جانشان برایشان زانتیا خریده و این هم کلاسیه مثبت ما میگه "این ماشین خیلی تند میره... میترسم...به همسر جانم میگم اینو بفروش یه کوچولوشو بخر...گوش نمیکنه" ای خاک وچوک مثبتت کنم مهنااااز
ای خدااااااااااااااااااااااا ! منم ماشین ...واقعا خسته شدم از بی ماشینی!![]()
گرمای شهریور ماه ، ساعت 13:15 بعدازظهر ، ایستگاه اتوبوس ، انتظاری نیم ساعته ، مغزی که داغ شده ، روزهای روزه داری ، کیف سنگین پر شده از کتاب ، لب های تشنه و خشکیده ، خستگی و بی خوابی ، مادری با نوزاد 5 ماهه اش...بطری آب معدنی در دست و باز هم انتظار تا ساعت 20:10 عصر !
--- شیشه رو بدین به من تا من بهش آب بدم. شما بچه بغلتونه ، سخته براتون .
+ ممنون .
وقتی حریصانه شیشه آب را چنگ می زد و آب خنک را می نوشید لبخندی شیرین تحویلش دادم و گفتم " نوش جانت! گوارای وجودت...بخور تا خنک شه دل کوچولویت"
یک فلسفه ی روزه یعنی این! یعنی اینکه تو تشنه باشی و نتوانی آب بنوشی و یادت بیاید که در صحرای کربلا آن طفل شش ماهه که تشنه بود چه کشید. و یادت بیاید که خیلی چیزا دور و بر تو هستند که هر روز از کنارشان می گذری بدون اینکه یادت بیاید همان صدای آبی که از شیر آب چاه درون باغچه که برای رفع عطش باغچه باز شده هم می تواند باعث شود که به باغچه ی خانه تان هم حسودی کنی و در دلت بگویی " خوش به حالتان". و یادت بیاورد که شاکر باشی و بدانی می توانی اراده کنی و خیلی از کارهایی مکن را نکنی و کارهای باید را بانجامی! (این تکه آخر را عجب فعلی آمدم!...کف کردم خودم...به به!)
سلام عزیزم ...
وقتی دو سال پیش تصمیم گرفتم تا با تو باشم و منو تو ما بشیم، نمی دونستم چه جوری شروع کنم تا اینکه دلمو به دریا زدم و همراه شدن با تو رو انتخاب کردم.
از همون اول مهرت به دلم نشست. روزهای شیرینی رو بهم هدیه کردی. روزهایی که تو شدی بهترین دوست و یاورم. با اینکه اون روزا یه جورایی هووی خانواده ام شده بودی ولی اونا هم کم کمک به وجودت عادت کردند و از تو خوششون اومد. یه بار خواستم ترکت کنم ولی نتونستم. بار دوم که می خواستم ترکت کنم یاد این موضوع افتادم که این تو بودی که باعث شدی من علاقه ام رو دنبال کنم و حتی به خاطر تشویق های تو و دنبال کردن علاقه ام جایزه هم بگیرم! دیدم تو به اعماق قلبم نفوذ کردی و نمیشه ترکت کرد و بی خیالت شد، آخه آدم وقتی کاری رو شروع می کنه که بهش علاقه داره نباید نیمه تموم بذاره. شکست و پیروزی هر دو برای همدیگه ساخته شدن، همین طور غم و شادی.
خوشحالم از اینکه ترکت نکردم. اگه تنهات میذاشتم بزرگ شدنت رو نمی دیدم!
ممنونم ازت. تو این دو سال روزهای ترش و شیرینی رو بهم هدیه کردی که خیلی خیلی بیشتر از روزهای تلخش بوده!
تو بهم یاد دادی که بدونم همه مثل هم نیستند و با همه نمیشه مثل هم رفتار کرد و یا حرف زد. هر کسی قلق خاص خودشو داره. چه دوستایی پیدا کردیما! یادته ؟
تمام سعی ام رو می کنم که هیچ وقت تنهات نذارم.
منو ببخش که پارسال دستم تنگ بود و نتونستم برات تولد بگیرم. امسال بازم دستم تنگه و ماه رمضون هم که هست و نتونستم برات کیک بخرم تا دوستای مشترکمون رو دور هم جمع کنیم یا اون لباسی که برات میخواستم رو بخرم. ولی این نامه رو برات نوشتم تا بدونی که محبت کردن تنها به کیک و کادو ختم نمیشه! همین نامه هم می تونه اوج احساس مثبت منو نسبت به تو برسونه.
ولی ایشالا سال دیگه وقتی به تمام اهدافی که امسال برای خودم تعیین کردم تا بهشون برسم، رسیدم روز تولد تو دوستای مشترکمون رو دور هم جمع می کنم تا سومین سالگرد آشناییمون رو جشن بگیریم.
الهی که من قربونت برم نفسم! ![]()
این یه بیت شعر رو هم برات گفتم می دونم که لیاقتت خیلی بیشتر از ایناست ولی امیدوارم که خوشت بیاد ...
سینس آی ساو یو آی بین فالینگ فور یو
میدونم که از شعرم خوشت اومد! آخه خیلی روش کار کردم تا این یه بیت ناب و پر نغز استادانه رو برات به زبون خودمون سرودم!
حالا این تبریک خشک و خالی اما، برآمده از عمق وجودم رو که میخواستم با کارت پستال برات بفرستم و نشد رو بپذیر:
"وبلاگ جونم" تولد دو سالگی ات مبارک. صد سال به این سالها! ایشالا که همراه من صد ساله بشی ... حالا بیا اینجا یکی دو تا ماچت کنم ...
اینم صدای ماچ (ماچ و موچ )
.........................................................................
خوب رفتید سر کار!
خدایا شکرت که تو این روزهای مبارک تونستم بانی خیر بشم و چند نفر رو بذارم سر کار! الحمداله.
بعدشم اینکه...تا شما باشید اینجوری با ولع نامه ی عشقولانه ی مردمو نخونید .... چیه ؟!!! اصلا به فرض اینکه من نوشتم شماها واسه چی چشماتونو درویش نکردید؟ هااااااان؟ تا حالا ندیدین که یکی واسه وبلاگ جونش اینجوری لاو بترکونه؟! خوب دیگه آرزو به دل نمی مونید چون لاو ترکوندن اینجوری رو هم دیدید. ![]()
اگه بگم از دیروز دچار سرخوشی نشدم دروغ گفتم. برعکس چهار سال گذشته. یعنی امسال دلم نگرفت از نبود خیلی ها. حس می کنم خدا کنارم نشسته. باد میخوره تو صورتم. نوازش خدا روی گونه هام رو می تونم حس کنم. هنوز هم این خنکای وجودش رو با مهربونی در اختیارم گذاشته. داشت دعوتم می کرد به مهمونی. کاشکی همه ی میزبان ها اینجوری مهمون دعوت می کردن. دیروز هرچی خواستم بهم داد. یه درخواست کاملا کودکانه. ولی برآورده شد، در عرض یک چشم بر هم زدن! الان نمی دونم چه حسی دارم! به خاطر مهربونیش و ندیده گرفتن گناهام. منتظر یه تلنگرم تا چشام بارونی بشه.
خدایا خیلی خیلی خدایی.
مهمونی خدا بهتون خوش بگذره.
پی نوشت : یه نگاهی به اینجا بیندازید تا من کمی ثواب کنم !
بسوزد پدر بی اینترنتی و بی ای دی اس الی!
میدانیم از دوری ما وبلاگستان در امنیت و آسایش به سر می برد !!! این جشن و پایکوبی هایی که از شدت شعف دور از ما به راه انداخته اید الهی که کوفتتان شود!!! ما استوار همچون یک گودزیلای واقعی بر خواهیم گشت تا بازگشت گودزیلا را گرامی بداریم.![]()
فعلا خواستیم اعلام وجود کنیم!
ما در شرایطی بس دردناک دارای اینترنتی شده ایم بس زاغارت!!! یک سیم کشی های خفنی از اتاق برادرمان به اتاق خودمان و بالعکس انجام داده ایم که دیدن دارد!!! کامیه برادر ما مودم ندارد یعنی داشت و بعد از دسترسی به ای دی اس ال آن را چیز زایدی دانست و فروختش!!! حال این کامیه با بین اتاق ما و برادرمان در حال عبور و مرور است!!! از اینجا به آنجا و از آنجا بدین جا و این برادرمان هم مدام باتری اش را تمام می کند و کامی را به شارژ نمی زند!!! و ما همچنان صبوری به خرج می دهیم تا اشکال ای دی اس المان برطرف شود...خط تلفن اتاق برادرمان را هم اینک برای خودمان اختصاص داده ایم و پی بردیم که ما خیلی بد عادت شده ایم و باید با جوانان هم وطنمان برابر پیش برویم و با سرعت ۱۶ کیلو بایت بر ثانیه را به جای سرعت ۵۱۲ مگا بیت بر ثانیه ترجیح بدهیم!!! واقعا که اعصاب می خواهد...خدا به ایرانیان صبر داده ایوبی شکل!!!
حال این تهدید را جدی بگیرید!
اگر یک بار دیگه بیایم و ببینم از عدم وجود من سوء استفاده کرده اید و فرت و فرت آپ تو دیت شده اید من می دانم و شما ! ![]()
امضاء : نسرین گودزیلا





