بعد از سه سال و اندی اولین سرما خوردگی را داری تجربه می کنی و تمام عالم و آدم هم این موضوع را فهمیده اند و بعد از دیدن قیافه ات می گویند "قیافشو ! یعنی جدا تو هم سرما خوردی؟ از تو بعیده ها" بعید است که بعید است خوب که چه؟! جای شما هم خالی...اینقدر پیامک های گوگولی به دستمان می رسد که خود نیز کیفور می شویم...که چه همه طبیب و عطار!! خیلی می دوستم این عطار مهربانم را! خلاصه، دست به انجام هر کاری هم میزنی تا هر طور شده از سر این ویروس خبیث که با پر رویی به خود اجازه داده حال تو را اینچنین کند به مبارزه برخیزی!!! فعلا که یک بر یک مساوی هستیم... نه او از رو رفته و نه من!!! من دلم به حال هیچ چیزی نسوزد به حال روز یکشنبه ی خودم حتما می سوزد که خدای ناکرده مجبور نشونم بچه ها را مجبور کنم که پیتزا خوران را یک هفته عقب بیاندازند! چون مزه ای را نمی فهمم و صد در صد آن چلوکباب مخصوصی که یک نفر قرار است مهمانم کند از دستم می رود! (اصلا تابلو نشد که من دلم به حال بچه ها نمی سوزد) وااااای پروردگارا به دادم برس تا خوشان خوشان های این هفته از دستم در نرود!
روز تعطیلی که مجبوری رخ در رخ تی وی بنشینی صحنه ها و سخنان جالبی را میبینی و میشنوی! شبکه ی یک در مورد پخش کارتون های مورد علاقه نظر سنجی میکند و تو بعد از دیدن آنونس این کارتون ها که همانا زورو ، زنان کوچک و کماندار نوجوان است با پیامک شماره کارتون مورد علاقه ات را میزنی و چقدر کیف میکنی که آخ جان بالاخره یک روز را هم به ما کوچولوهای قدیمی اختصاص دادند تا کارتون های دوست داشتنی تر از دوست داشتنی تر را برایمان پخش کنند...کاش ای کیو سان را هم بعد از چندین سال پخش می کردند تا تو بدانی اگر کودکان زمان تو باهوش تر بودند نه به خاطر وجود اینترنت و اونترنت و نه به خاطر بازی های کامپیوتری ( پوزش می طلبم...فارسی را پاس نداشتم یک لحظه ) نبوده! بلکه به دلیل دیدن کارتون هایی بوده از جنس عقل، خلاقیت و نبوغ! و باز هم بدانی اگر کودکان زمان تو بزرگتر و کوچکتر را از هم تشخیص می دادند به دلیل دیدن کارتون هایی مثل خانواده ی دکتر ارنست، پرین، بچه های مدرسه ی آلپ و ... بوده! بگذریم... بعد وقتی اخبار را مینگری ناگهان چیزی میشنوی که نمی توانی نخندی و بعد هم نترکی از خنده و آن سخن این قسمت از سخنان خطیب نماز جمعه ی تهران بود " جهانیان دیدند که آمریکایی هایی که خودشان به اقتصاد ممالک دیگر اشکال می گرفتند حالا در منجلاب اقتصادی خود گیر کرده اند" واقعا آن کدام دیگ بود که به دیگ دیگر گفت" رویت سیاه" ؟! بازار تبریز یک هفته است که در اعتصاب عمومی به سر می برد!!! به کدامین دلیل ارزش افزوده بر مالیاتی تعیین می کنند اینچنین ظالمانه؟!...بگذریم! بعد جناب لاریجانی را می بینیم با آن خانم فنلاندی که وقتی به هم رسیدند گویی زمان ایستاد! نمیشد یک دست کشی چیزی دستش میکرد برای دست دادن با آن خانوم تا اینچنین صحنه ی کازابلانکایی را خلق نکنند آن لحظه؟!... به ما چه؟! بگذریم اصلا... بروم... بروم سریال حضرت یوسف را ببینم، من هم که کشته مرده ی تاریخ مصر باستان هستم، خیلی خیلی.
آها تا یادم نرفته بگویم که وبلاگ جان من هم مثل صاحبش مظلوم بود و بدون اینکه تبلیغی بکنم بین 100 وبلاگ برتر قرار گرفت... آن همه بعد از چند روزی که از مراسم گذشته بود این موضوع را فهمیدم...یادم باشد برای دفعه ی بعد اسپانسری برای خود تدارک ببینم تا اینچنین مظلوم واقع نگردم!

پی نوشت خبری : چه کسی بعد از یک هفته که از سرما خوردگی اش گذشته تب میکند؟ نسرین! کامنت هایتان را جواب خواهم داد ولی بعد از پیروزی بر این ویروس نفهم!!!!!!!!!!
"سری فاکس ترات" یک جمع ریاضی است که دوم ژوئن ۱۹۹۶ در کارتون فاکس ترات ساخته ی بیل ایمند (Bill Amend) نمایش داده شد (Amend 1998, p. 19; Mitchell 2006/2007). این سری از یک مساله ی آزمون همگرایی در کتاب حساب دیفرانسیل آنتون ناشی شد، اما به طور غیر عمدی تبدیل به یک مساله ی جمع زنی در به اصطلاح کارتون فاکس ترات گشت:
محاسبه ی این جمع به طور خارق العاده ای یک عبارت خیلی پیچیده ای که شامل جمع ۴ تابع دی گاما (digamma functions) را بدست می دهد، اما می توان این کار را به طور بسیار زیباتری با چند ساده سازی در نمادها انجام داد. علی الخصوص، تجزیه ی پاره کسری این سری بدست می دهد
![]()
(Sloane's A127198)، که در آن
و جمع های آخر برحسب تابع دی گاما (digamma function) و برخی ساده سازی های نمادی انجام شده اند.

منابع:
Amend, B. Camp FoxTrot. Kansas City, MO: Andrews McMeel, p. 19, 1998.
Mitchell, C. W. Jr. In "Media Clips" (Ed. M Cibes and J. Greenwood). Math. Teacher 100, 339, Dec. 2006/Jan. 2007. Sloane, N. J. A. Sequence A127198 in "The On-Line Encyclopedia of Integer Sequences."
صدای سرفه هایم خودم را هم عاصی کرده چه برسد به دیگران! ( این پیش مقدمه ای بود برای اینکه بدانید حالم خوش نیست ولی به عشق وبلاگ جان و شما نشسته ام پای کامی و باطری اش را تمام می کنم آن هم وقتی که برق نداریم و من در تاریکی و با دست یکه تازم می تایپم چون دست دیگرم باند پیچی گشته! اصلا من کلا مصدوم می باشم...! ولی نمیخواهم شما از این فکرهای بد بد در مورد من بکنید که من بچه ی درسخوانی هستم!!! استغفرالله! الان هم ساعت 1:55 دقیقه بامداد است ).
بعد از جشن پرشین بلاگ و تقدیر از 100 بانوی برتر وبلاگ نویس داشتم به این فکر میکردم که واقعا چی بهتر از این که آدمی اول با خوندن دست نوشته های یکی با عقاید و تفکراتش، شوخ طبعی ها و حتی مهربونی هاش آشنا میشه و بعد حس میکنه خیلی دوست داره اون شخص رو ببینه و وقتی از نزدیک میبینتش و یا صداشو میشنوه حس دوست داشتن زیادی!!! بهش دست میده . درست عین همین حس من که بعد دیدن عکس ویولت عزیزم و گیلاس خانومی بهم دست داد. خیلی حس جالبیه. امیدوارم یه روزی قسمت بشه و همه رو از نزدیک ببینم چون دوستان مجازی یه جورایی با وجود آدمی عجین میشوند! یعنی وقتی تو اتوبوس داری میری و یه صحنه ای رو میبینی که دوست داری برای دوستان وبلاگی ات بنویسی یعنی به یادشونی...یعنی اینکه دوسشون داری. چی بهتر از این که آدم اینهمه دوست خوب رو یک جا و از گوشه گوشه ی این سرزمینی که شکل گربه است و حتی این روستای جهانی پیدا میکنه ! اصلا چی بهتر از اینکه مخابرات به دلیل مایه دار شدنش تعجب می کند و هم این که تقدیر و تشکرهایی است که مدام از رفقای بامعرفت و مهربانم به عمل می آورد! چند نمونه اش میشود این :
دیرین دیرین دینگ دینگ ( شما فرض کنید صدای زنگ موبایل جان است )
دکی شیر سارا پشت خط است...او می گوید و من می گویم و او می گوید می خواسته حالم را بپرسد چون فکر میکرده من دپ هستم! نه اشتباه نکنید من هیچ نسبتی با جانی دپ ندارم اون پسر عمویم است ولی من انکار نمی کنم چون او به واقع پسر عمویم نیست! (هر که فهمید منظورم چه بود یک خودروی دراز سیاه چندین دره از همان هایی که پرزندت در سفر اخیرش به سرزمین یانکی ها سوار آن شده بود و اینگونه توصیفش کرد را به حساب جانی دپ برایش جایزه میخرم ). و سرانجام می خندیم و می خندیم تا اینکه مخابرات به یادمان می افتد و گوشزدهایی است که نثار گوش های مبارک سارا می شود تا قطع کند! بیست و چهار دقیقه و پنجاه ثانیه!!!! مخابرات حالش خوب است. و قرار است برای کارکنانش شیر موز بستنی از آن لیوانی های گنده اش بخرد!
چراغی روشن می شود و بعد خاموش می شود ( شما فرض کنید دهان زنگ موبایل جان را بسته ایم و او با چشمان معصومش به ما علامت می دهد که کسی پشت خط است )
دکی پیوند پشت خط است. باز هم او می گوید و من می گویم و من هم به روی خودم می آورم که آن روز سوتی را نزد چه کسی دادم وقتی با تو سخن میگفتم ؟ و او حقیقتی را برملا می سازد که من دوبامپی می کوبم بر فرق سرم که ای داد بر من!!! یعنی یا این وضعیت آیروی برای من باقی مانده؟! اصولا! من پشت تلفن هم سوتی زیاد می دهم ولی این یکی خیلی نوبر و fresh بود! بعد هم آنقدر سخن می گوییم و از دل تنگی هایمان برای هم می گوییم که دلمان ورقلمید قد دریا! ( چه رمانتیک...به به ) و بعد شارژی برایمان باقی نمی ماند و هی چراغ و سوت است که روشن میشود که تمامش کنید! و ما می فهمیم که قدر یک نیمه ی بازی فوتبال و وقت اضافه اش سخن داشته ایم که برای هم واگویه کنیم! چهل و هفت دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه تمام!!! مخابرات کف میکند! ولی غلط می کند چون پولی برای هیچ کدام از طرفین محسوب نمی شود! اگر گفتید چرا که همان خودروی دراز سیاه چند دره و آن حرفا! ولی من جوابش را نخواهم گفت!
ویزززززززززززززز ویززززززززز ( شما فرض کنید موبایل جان اضطراب دارد و این را از صدای لرزانش می شود فهمید! چرا ؟ چون که ... )
چون که هویتش را فاش نمی کنم چون دوست ندارد! اما آنقدر از آن مهمانی افطاری که مهمان بودیم و قاقاهای خوشمزه ای که همگی با هم یکجا جمع شده بودند برایش می گویم که حد ندارد و او هم از همکار جدیدشان می گوید که آنقدر ریزه میزه است که نزدیک بوده پشت در اتاق مدیر له شود!!! و از سفر خارجی که در پیش دارند می گوید! و بعد می خندیم و می گوییم وقت افطار است و التماس دعا می کنیم از همدیگر و بعد...چهل و هشت دقیقه تمام!!!! مخابرات از شدت خوشی و ناکامی در قسمت قبل دعای به جان هر یک دوست جان های ما دعا می خواند و به کارمندانش قول مهمانی میدهد همراه با باقالی پلو با ماهیچه ی فراوان!
باز هم همان ویز ویز و خودتان میدانید که چه فرضی باید بکنید!
النازی را پشت خط می یابم که به دلیلی مخصوص که همانا خودش می داند کدام دلیل احساس نزدیک تری با او می کنم. و بعد سخن می گوییم آن هم به چه زبانی!!! و غیبت هم اصلا نمی کنیم فقط پته می ریزیم روی آب!!! ( پته های گوگولی مگولی نه، پته های جیز! ) تعریف و تمجید هم می کنیم...اصلا هم قصد نداریم ختم سخنانمان را اعلام نماییم ولی مجبورانه تمامش می کنیم! چهل و چهار دقیقه و یازده ثانیه + آن یازده دقیقه اول = پنجاه و پنچ دقیقه و یازده ثانیه!...مخابرات از شدت خوشی بیهوش میشود و فردا صبحانه و ناهار همگی مهمان مخابرت میشوند!
ویززززززززز ویززززززززز ( این موبایل جان هم همیشه در حال کم کردن وزن با این ویبراتور هاست).
سمانه کوچولو پشت خط است. از همان سخنان بالا با هم می گوییم که من فاکتور میگیرم و بعد وقتی می گویم قطع کن. می گوید" هر وقت 60 دقیقه تمام شد" بله و مخابرات خودش دلش به رحم می آید و سر یک ساعت و دو ثانیه ختم مکالمه ی ما را اعلام میدارد ( یعنی خوب پولی به جیب زده بوده که خودش کوتاه آمده ) ولی چون ما رویمان از سنگ هم سخت تز است دوباره زنگ زده و خداحافظی میکنیم!و مخابرات میخواهد با وجود اینچنین سخن گویانی برود جزایر هاوایی تا استراحت کند با این پولهایی که به جیب زده...
چون ما هنوز اینجاییم...!
پی نوشت از رو نروانه : اگر فکر کرده اید من از رو میروم و درس میخوانم تا وبلاگ جان خود به خود بزرگ شود کاملا در اشتباهید! هم اکنون بعد از نوش جان نمودن دو عدد آمپول که خود به دکتر واگفتیم که برایمان تا می تواند آمپول بتجویزد در خدمتتان هستیم. من حوصل موصل برای قرص مرص رو ندارم. این سوسول بازی ها چیست دیگر؟! ![]()
اگر نبودیم...اگر نیستیم...اگر نباشیم ٬ یعنی درس می خوانیم. یعنی می خواهیم آدم شویم!!! اصلا فکر نکنید که جان به جان آفرین تسلیم نموده ایم یا اینکه بی معرفت هستیم ! ![]()
اینم به خاطر روز حافظ جان !
فال امروز به مناسب روز حافظ خیلی مسرورمان نمود...جافط به ما بسی ارادت داشته و ما را مایه ی آرامش ملت می دانسته و ما را اصلا زلزله ی هشت ریشتری نمی شناخته و نام ما در دیوان حافظ در اقسی نقاط دیوان زینت بخش این دیوان بوده...یادش گرامی که اینچنین مسرورمان می کند! حافظ باشوادلانم![]()
آنکه رخسار ترا رنگ گل و نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد
وانکه گیسوی ترا رسم تطاول آموخت هم تواند کرمش داد من غمگین داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم که عنان دل شیدا بلب شیرین داد
گنج زرگر نبود کنج قناعت باقی است آنکه آن داد بشاهان بگدایان این داد
خوش عروسی ست جهان از ره صورت لیکن هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد
بعد از این دست من و دامن سرو لب جوی خاصه اکنون که صبا مژده ی فروردین داد
در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد
پی نوشت ۱ : این فال را برای همه ی ملت است که من نیت کردم تا در وبلاگ جان بنویسم...پس زحمت تفسیرهای بیخودی را نکشید...حافط جان هم به ما خیلی ارادت داشت که شعری مزین با نام ما را برای این وبلاگ برگزید. حافظ جان هم اصلا پسرخاله ی ما نبیده! ![]()
پی نوشت ۲ : ضمنا هر گونه جوزدگی و کارت پستال فرستادگی مبنی بر خود تحویل گیری در این دیوان را تکذیب می نماییم. ما حقیقت را گفتیم و لاغیر. شما هم باید واقع بین باشید. ![]()
وقتی آدمی بخواد دلش تنگ نشه خیلی کارا می تونه بکنه ولی وقتی نشه یعنی اون دلتو بیخود نکش که هیچ جوری باز نمیشه! یعنی تو هی مثل لاستیک این دلتو بکشی دوباره بر می گرده سر جای اولش! یعنی همه چی دست به دست هم داده باشه تا راحتیه دلت رو ازت بگیره! ای مرده شور این دل رو ببرن اصلا! لامصب تازگیا واسه همه چی شرایط هوایی ابری به سمت رعد و برق و این چیزا رو به خودش می گیره !
به این دلایل :
همش هم تقصیر این نرده های کاشته شده ی وسط خیابون برای اتوبوس های خط ویژه اس! تو یه خیابون سه بانده که یه سمتش جا واسه پارک خودروهای ملته و یه سمتش هم نرده کشی شده و راه به راه متکا وسط خیابون پهن کردن به چه گندگی، نشد من یه روز برم بیرون و ملت دراز شده وسط این خیابون ها رو نببینم! یعنی شما عمودی تشریف می برید بیرون و به شکل افقی از همون جا مشرف میشید به سمت وادی رحمت! نمیدونم این آخری که خبر مرگش رو شنیدم چندمین نفر بود ولی بود دیگه ... پس این داستان ادامه دارد ... این اولیش!
آخه نمیشد روی من اثر نمیذاشت ؟! یاد بود نامه اش رو که خوندم وقتی دیدم پدرش براش چه شعرهایی سروده بوده و چقدر عاشقش بوده ... بعد هم عکسش رو دیدم خشکم زد! داشت خودشو واسه امتحان تخصص آماده می کرد ، تازه میخواست مطب باز کنه ! وای ! یعنی این عروس اون فامیل ما بود که من نتونستم برم عروسیش و هیج وقت هم قسمت نشد از نزدیک ببینمش! همونی که تو کتابخونه ی دانشکده ی پزشکی زیاد میدیدمش! ... حالا فکر نکن بهش کی فکر کن ... بعدشم حیف پشت حیف! ... این دومیش!
"نسرین میدونی پدر اون دوستت فوت کرده ؟!" کی ؟! چرا؟! ... بغض راه گلوشو گرفته بود ... حالا دلداری نده کی دلداری بده ... بعدشم همون بغض لونه کرد تو گلوی من! این مرض لانه گزینی بغض در گلوی مردم هم مسری شده ها! ... این سومیش!
مسعود "فریده حاضر شو بریم آزمایشگاه " فریده " تو خیلی خوبی مسعود! چه پدر خوبی هستی " من " بمیرم برای اون مظلومیتت " بعدش حالا چشات پر نشه واسه زر زر کی پر بشه!!!! جل الخالق!!!! این رقت قلبی یهو سر و کله اش از کجا پیدا شد من نمی دونم؟!!!! زر زر اونم برای فیلم ؟!!!! ... زود گذر بود ولی ، این چهارمیش! ( نکته نوشت هایی کنار نوشت گونه : اولندش : استغفرالله ! این اعمال قبیحه چیست که از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش می شود ؟! ماچ از لب دیگر چیست؟ استغفرالله! نمی گویند ملت آفتاب مهتاب ندیده است این چیزها در یک مملکتی که پرزدنتش بشقاب برای امام عصر کنار می گذارد جزو اعمال منکراتی محسوب می شود ؟! لا اله الی اله ! وظیفه بود که نکته ی امر به معروف و نهی از منکری اش را ذکر نماییم . دویومندش : بهشت زیر پای جمعیت نسوان است طبق فرمایش سریال مقدس "روز حسرت" ! پس جمعیت ذکور خود را زیاد خسته ننمایند! سیومندش : وفاداری و حوری بودن جمعیت نسوان ثابت شد ! یعنی صبر برای کسی که گفت " دوستت ندارم") .
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ! بالاخره خدا تحویلم گرفت و تو ماه عزیزش دو تا از آرزوهایی که مدت ها بود برای چند نفر داشتم و هی مثل سیریش ازش می خواستم رو برآورده کرد ... ولی حیف که ماه مهمونیش تموم شد! این پنجمیش !
............................................................................................................................ این ششمیش! (کنار نوشت : مورد شش بنا به رعایت حال خوانندگان محترم و حضار گرام و جلوگیری از وقوع سکته های قلبی سانسور شد چون خیلی دردناک و جیز و جگرسوزناک بود! )
و اما تشخیص های اینجانب :
شاید دلیلش شروع پاییز و از همه مهمتر مهر باشه! مردسه و این چیزا تعطیله! هر چند که پاییز فصل مبارک و میمونی است و اکثر نوابغ در این فصل به دنیا اعطا گشته اند و رحمت اندر رحمت در این فصل به دنیا ارزانی داشته شده ولی مهرش مرا آزار میدهد! ... این اولیش!
یادم آید آن روزی که کارم را از من گرفتند و فرمودند ما به نیروی جدید نیازی نداریم ... حقی را که خوردن کوفتشان گردد ان شاالله ! ... این دومیش !
این کتاب سیصد و چند صفحه ایه اعصاب و غدد درون ریز اعصاب برای من باقی نگذاشت! به من چه که سیناپس چه غلطی می کند و نوروگلیا ها معروف به یاخته های ماهواره ای ( استغفرالله ... این یاخته ها هم مورد منکراتی دارند ) چه کاره اند ؟! یا هسته ی گلوپوس پالیدوس درون دستگاه اکستراپیرامیدال چه نقشی دارد؟! همون 4 صفحه اش هم در یک روز خیلیه ! بره کلاهش رو بندازه هوا که افتخار میدم اون 4 صفحه رو هم می خونم!
اما تشخیص استاد کلاس پته ریزان ، در صورتی که اینا رو میخوند!
" به تو چه اینا ؟! تو چه کاره ای؟! این موضوعات هیچ کدومش به تو ربط نداره! این جوری بشی که نمی تونی درمون کنی ملت رو " خودم هم اینا رو میدونم فقط نوشتم که بیکار نمونید و یه چیزی داشته باشید واسه خوندن! ![]()
واقعا آلزایمر تا این حد؟! از پدرم خیلی خجالت کشیدم! جریمه ای رانندگی ای که آقای پدر بهم داده بود تا پرداختش کنم بعد از یک ماه تازه یادم افتاد که هنوز پرداختش نکردم! اونم وقتی که جریمه دو برابر شده بود و من اطلاعی از این موضوع نداشتم که اگه جریمه رو به موقع پرداخت نکنی دو برابر میشه!!! هر چند خواستم خودم این ضرر مالی ای که به آقای پدر زدم رو جبران کنم و ببرم همون پول رو پرداخت کنم ولی پدرم قبض رو ازم گرفت و گفت " منو تو نداریم بابایی. حواست نبوده. خودم وقتی خواستم ماشینو بفروشم پرداخت میکنم" .قربون این باباییه مهربون و بزرگوارم برم. فدات بشم بابایی. ولی این دلیل نمیشه که من خودمو ببخشم!!!! من هم اینک در عذاب وجوان شدیدی به سر می برم. الانم قبض دستم نیست...اگه دستم بود میرفتم و دو برابرش رو به بانک واریز می کردم! کلا همه چی از من است که بر من است! حالا یه چیزی هم بگم بین خودمون باشه ها! من میخواستم با پولایی که خودم با عرق جبین خودم به دست آوردم برای آقای پدر هدیه ی روز تولدشو بخرم ولی خرید هدیه رو موکول کردم واسه بعد عید فطر هر چند که یک هفته از روز تولد آقای پدر گذشته ولی من میخواستم با پول خودم این هدیه رو بخرم تا مزه کنه واسه پدری! به همین دلیل زیاد اصرار نکردم که قبض رو از آقای پدر بگیرم! میخوام کادو بخرم! این بد است یا خوب؟! با این کار با یک تیر دو نشان میزنم...هم کادو خریده و آقای پدر را خوشحال می نمایم و هم قبض جریمه هوتوتو! ![]()
این سفره ی افطار را دیروز من چیده نمودم ولی کلک زدم! من میخواستم که عکسی به یادگار از این سفره داشته باشم به همین دلیل همه چی رو تو هم چیدم و جایی برای زرشک پلو و سوپ خامه و آب و خربزه نگذاشتم چون نمیخواستم کادر عکاسی ام خراب بشه... ولی آقای دایی فرمودند" مارمورلک! بازم کلک زدی که کادر عکست خراب نشه؟!" و بعد خودشان دست به کار شدند و قبل از آمدن بقیه ی مهمانان سفره را بزرگتر نمودند تا جا برای بقیه غذاها باز بشه! این عکسه هم اون سفره ی تو هم چیده شده است! کلا که منم که کار کردم و سفره چیدم...تازه سالادا رو هم من درست کردم! تازه کلی هم خلاقیت به خرج دادم! واقعا خجالت هم نمیکشم ها! مادر خانومی که الهی من فداش بشم که همه چی رو خودش تنهایی در عرض چند ساعت اونهمه غذا و پیش غذا رو درست کرد! اونوقت من صد بار متذکر شدم که اون سالاد نوع دوم رو به ابتکار خودم درست کردم و من درآروردیه ! اوا ! خلاقیتم رو لو دادم که! ![]()
شما زین پس با پدیده ای رو به رو می شوید که هنوز نمی شناختیدش! این پدیده در زمینه ی نگار گری یک شبه ره صد ساله را پیمود و خود را به جهانیان نشان داد...دیگران از شناخت این پدیده عاجز بودند چون هنر را نمی شناختند! اما این پدیده نخبه تر از این حرفها بود و سرانجام طی نیم ساعتی ضربتی و با کم ترین امکانات و بدون پاک کنی به دست و مداد رنگی هایی که هر دانه اش را از گوشه ای یافته بود و خود با داشتن یک جعبه ی گنده که هر چه گشت یادش نیامد آن جعبه ی مداد رنگیه ۳۶ تایی را کجا پنهان نموده این اثر هنری را خلق کرد! شاید به زودیه زود نام این هنرمند در تاریخ هنر به ثبت برسد و داوینچی تنش در آن دنیا به لرزه بیافتد که مونالیزایش ضایع گشته و این اثر هنری که اینجا مشاهده اش می کنید به معرض ظهور گذاشته شده و همه انگشت به دهان مانده اند!!! فقط من نمی دانم چرا بچه های کلاس پته ریزان این هنرمند برجسته وقتی این اثر هنری را دیدند دستشان را روی دلشان نهادند و از شدت خنده رنگ به رخسار نداشتند؟! به راستی چرا؟ خوب این هنرمند چهره ی خود را در کمال مهارت کشیده ! حال این هنرنشناسان برای چه خندیدند؟!!!!! واقعا که شناختن هنر کار هر کسی نیست. شما هم اگر علاقه به هنر نقاشی و نگارگری دارید در کلاس های این هنرمند نامی و پرآوازه ثبت نام کنید و استعداد خودتان را شکوفا نمایید. ![]()
امضاء: نسرین پیکاسو بهزاد کماللملک داوینچی
پی نوشتی از جنس عید : خدایا! این اخلاق ماه رمضونی رو که ما رو از غیبت و دروغ و خیلی کارهای دیگه دور می کرد برامون همیشگی کن ! آمین.
طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق. ایشالا که روزه دار واقعی بوده اید. عید سعید فطر هم پیشاپیش مبارک باشه٬ البته از ته دل مبارک باشه!
(۱) اسم تک تک کسانی رو که التماس دعا کرده بودن و اونایی هم که یادشون رفته بود رو نوشتم رو یه کاغذ ۸۵ نفری شدین…بعد تو اون تاریکی از یه ذره نور استفاده کردم و وقتی قرآن به سر گرفته بودن قبل از هر دعایی اول این اسما رو خوندم و دعا کردم…اگه به دعای گربه سیاهه بارون بیاد! به زودی مزدوج میشید یا کنکوری چیزی قبول میشید یا کلی پول مول می یاد به دستتون یا اینکه به هر چی می خواهید می رسید…فقط بدونین دعای من کار خودشو کرده…خدا رو چه دیدین…شاید کشته مرده هاتونو خودم اومدم با وانتی چیزی از پشت در خونه تون جمع کردم! ![]()
(۲) این موجود خوشگلی که اینجا می توانید مشاهده اش کنید، در این کلاسی که ما برای رسیدن به اهداف بلند مدتمان سه روز در هفته جمع می شدیم شده بود عضو اصلی کلاسمان! آی دوستش داشتیم ما! خیلی زیاد می دوستیدینش. چون اتاق لیلی هم تو همون کلینیکه...یک روز با این دوست خوشگلم بدو بدو رفتیم اونجا بعدشم این دوست خوشگل ما پرید تو بغل لیلی و لیلی زهره ترک شد و ما نیشمان تا بناگوش باز شد و کیف کردیم از این همه محبت!
و بعد دم این دوست خوشگل را گرفتیم و مدام تکانش دادیم و به لیلی گفتیم " خاله جونش ماچش کن"
لیلی هم ما را از اتاقش انداخت بیرون... بچه رفته بود خاله اش را زیارت کند، این لیلی نتوانست کمی محبت تحویل این موجود بی زیان بدهد. وا !!! واقعا خدا رو شکر که این لیلی تک فرزند است و نه خاله میشود و نه عمه! با این اخلاقی که این دارد! بچه را از اتاقش می چزاند! ![]()
(۳) یکی به من بگه نام این موجود چیست؟ فرتی اومد نشست روی کتاب محترم…کشتم خودمو ولی آخرش نفهمیدم این چیه! 
(۴) از این دفتر خوشگلا میخوام…ماژیک های لایت هم میخوام…ولی من که دیگه نهضت سوات آموزی نمیرم که…من فارغ التحصیل شده بیدم (قابل توجه شوکول…فارغ التحصیل…یک بار دیگه تکرار میکنم، فارغ التحصیل) این فارغ التحصیل رو واسه این تکرار میکنم چون شوکول حرصش میگیره از این لغت…آخه فرهنگستان زبان فارسیه شوکول اعلام کرده که به لغت فارغ التحصیل آلرژی داره.
ولی من که آلرژی ندارم…والاااا! شوکول میگه به جای واژ ی منحوس فارغ التحصیل زین پس بگویید "دانش آموخته".![]()
(۵) مردم تو محلشون گربه داشته باشن چشم پاکشو دارن...نه دیگه مثل این پیشی های محل ما هیز!
جلو چشم من با اون هیکل ببرگونه اش زل زده بود به اون پیشیه ملوس کوچولو...افتاده بود دنبالش...هی خونسردیمو حفظ کردم و با چشمام بهش نشون دادم که زشته،
شاید خجالت کشید...شاید شرم کرد...ولی بی حیاتر از این حرفا بود...آخرش غیرتم به جوش اومد و اتفاقی که نباید می افتاد افتاد... من بدو دنبال اون گربه گنده هه ...اون بدو...!
(۶) استاد کلاس پته ریزونمون گفته نقاشیه خودمون رو بکشیم...چه نقش و نگارایی...من فقط موندم که چشمان آهویی شکلم رو بکشم یا گیسوان شالیزارگونه ام رو!...حالا فک کنم ببینم چی از آب در می یام
...شماها فعلا بمونید تو کف این کلاس پته ریزون...بعدا میگم چه کلاسیه...ولی خیلی کلاس باحالیه...حیف که چند وقت یه بار تشکیل میشه و نوبت ما بعد از فارغ التحصیلی بود!
(۷) خیر سرم...ور بپپپپرم الهی...قرار بود تا آخر شهریور این کتاب گوگولیه 500 صفحه ایه رشد 1 لورا برک رو تموم کنم تا واسه خودم از این پازل های 1000 تکه ای جایزه بخرم
...ولی هنوز 60 صفحه مونده...و من در حسرت اون پازل ها به سر به بیابان نگذاشته ام...اما هر از گاهی اگر درختی بیابم به آن تکیه میدهم...آه ای زندگی...واه واه چه جوات شد این تیکه! ![]()
(۸) اگه بدونم این پشه هایی که تو اتاقم رو دست و پاهای من واسه خودشون سور میدن طی چه عملیات انتحاری ای وارد اتاقم میشن خودمو نمیکشم!
می بینی نیشستم رو در روی کامی جان…دارم از دیدنش کیفور میشم و واسه شماها فک میزنم ییهویی یه پشه ی لاغرمردنی ویزویز کنان از جلو چشام رد میشه منم بی خیال…یه کمی بعدش میبینم رو نوک انگشتام دون دون قرمزی شده و حالا چنگ نزن به دستات و کی چنگ بزن…بعد یه کمی دوباره همون پشه با اهل و عیالش می یان و ویزویز کنون جلو چشمای من حرکات موزون از خودشون به در میکنن
و پشه ی مرد به پشه ی زن میگه " خانوم چند شب اینجا مهمونیم و اینم طعام بچه های گرسنه مان است
."پشه ی زن هم میگه" وووووووز (از این لحن حرف زدنش میشه فهمید پشه هه زنه) زنگ میزنم آبجیم اینا هم بیان اینجا " خودشون کم بودن…خونوادشون هم گله ای ریختن اینجا! بعد کلهم خراب میشن رو سر من بدبخت!
بعد از شدت چاقی و اضافه وزن نمی تونن بپرن…منم نمیخواستم دستم به خونشون آلوده بشه ها!
ولی چند وقت یه بار یکیشون رو نفله کردم….ولی انگاری تو اتاق من مرکز زاد و ولد راه انداختن… به جان خودم این آخرا چند تاشونو کشتم که هنوز نوزاد بودن!! هر روز دو برابر میشن…از پسشون بر نمی یام!
احتمالا همین روزا دیگه نسرینی باقی نمی مونه براتون…اگر باااااار گرااااااان بودیییییییمو رفتیییییم….اگر نامهربااااااااان بودیمووو رفتییییییم.
(۹) شماها درس و مخش ندارید که نشستید این چرند و پرند و مرند و گزند و... می خونید؟! واااااای این تیکه رو که اومدم شبیه (تداعی صوتی) یکی از علایم اسکیزوفرنی شد!!! الان ملتی که در مورد اسکیزوفرنی سرچ کرده اند می یان وبلاگ من و ضایع میشن!! پس نتیجه می گیریم که وقتی مطلبی رو سرچ کردید تشریف ببرید تو لینک اولی و هی next رو نزنید تا با این چنین خزعبلاتی رو به رو نشوید و پول اینترنتتان هدر برود! والااااا ! ![]()
پی نوشت : این آهنگ بی کلام روی وبلاگ از "یانی" می باشد !





