تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری

وقت تنگ است و من فرصت نوشتن چرندیات خودم را در این زمانی که به خود آنتراکت داده ام ٬ندارم ... آدمی که وقت نداشته باشد چه میکند ؟! معلوم است ! دزدی میکند ! ... پس ٬ حیف است که کامنت یک آقایی که میخواد بگه بی سواد و دیوونه اس و خیلی خیلی کم پیش می یاد که آدرس وبلاگش رو تو کامنتاش بذاره رو اینجا پست نکنم !!! خیلی از سرقت کامنت خوشم می یاد ... اونم از سرقت همچنین کامنتهایی !!! سرقت کامنت از وبلاگ خودم !!!! جالبه ها !!!! این کامنتهای پست پایینه !!! یکی رو هم در امر خطیر این سرقت ها با خودم شریک کرده ام و ماشالا ماشالا بزنم به تخته خوب راه افتاده و هی تو وبلاگش کامنتای این آقای بی سوات رو میذاره !!! بازم تابلو شد که من مشوق سرقت های او بوده ام !!!

این کامنتا رو بخونید و خودتون نتیجه بگیرید ... اگه من یه روز این آقاهه رو مجبور نکردم نوشته هاشو چاپ کنه نسرین نیستم !!! فک کرده !!  ( آیکن یک استعداد کشف کن )

دیوانه ای بودیم . و میگشتیم . بی خیال و بی واهمه . اما پر از سوال .
چه کسی خواهد توانست سوالهایمان را پاسخ دهد ؟
در راه عاقلی دیدیم فرزانه . البت اینکه از نگاه مانی دیوانه اون عاقل و فرزانه به حساب آمد بیشتر ضد تبلیغی است برای او . به هر حال مدتی باهم همسفر شدیم . و من چون میرزا بنویسی نوشتم هر چرا که گذشت.
روبروی فروشگاهی پر از جعبه های رنگی ٬ بزرگ ٬ کوچک . از همان ها که آیینه جهان هستند ایستادم و نگاه میکردم.
همه آن جعبه ها وقایع چند کوچه دورتر را نشان میداد .
ضجه زنها . نعره مردها. اشک و ناله کودکان. میخکوب شده بودم .
حس کردم کسی هم کنار م ایستاده است او هم خیره شده بود به همانجا که من خیره شده بودم . گفتم : سلام    گفت : سلام
گفتم : شما میدانید چه خبر است ؟
گفت : تو درک نمیکنی اما من به تو میگویم . بدان که در آن کوچه حمله ور میشوند به مردم که چرا داد میزنید که کوچه خویش را میخواهیم .
گفتم : خوب چرا داد میزنن ؟ آرام بگیرند .
گفت : تو درک نمیکنی اما من به تو میگویم که وقتی به خانه ات حمله کنند باید که که بجنگی و اگر نجنگی یعنی زبونی. حقارت پستی .
گفتم : اما همسایه مان میگفت که اهالی آن کوچه خود مقصرند . آنان که یورش میاورند ستم ها دیده اند . باید آرامشان گذاشت .
گفت : تو درک نمیکنی اما من به تو میگویم . آنها اگر ستم دیده باشند از کسان دیگری ستم دیده اند چگونه است آنها را رها کرده اند و آمده اند در خانه کسانی که اصلا ستمی بر آنها روا نداشته اند .
گفتم : دعوایشان سر چیست ؟
گفت : تو درک نمیکنی اما من به تو میگویم میگویند میخواهیم خودمان باشیم . حق داشته باشیم در سرزمین خود باشیم . سرزمین جایی باشد برای زندگی . و برای آن حاضریم جان بدهیم . گفتم : همسایه مان که عاقل نیز هست و برای هر کاری دلیلی میجوید میگوید به ما چه مربوط است  ؟ آنها که از قوم و فامیل و رنگ ما نیستند .
گفت: تو درک نمیکنی اما من به تو میگویم بدان که بی تفاوتی یعنی اینکه قلبمان تاریک شده است . بعد دستم را میگرید و میبرد به سالهای دور . میگویم : اینجا کجاست ؟ میگوید سخن مگو . اینجا کوفه است . مخم سوت میکشد. با خود میگویم تیرگی قلب چه ربطی دارد به کوفه ؟ وا گویه مرا انگار میشنود میخندد . میدانم باز هم میخواهد بگوید تو درک نمیکنی . اما اینبار فرو میخورد و میگوید : ببین قساوت قلب با این مردم چه کرد . قدم به قدم آدمی را از آدمیت تهی میکند. اول دعوت میکنند . قلبشان که رئوف نیست تا وعده بدانند و وفا بعد از دعوت بر میگردند بعد دعوت را انکار میکنند بعد به مهمان پشت میکنند بعد شمشیر میکشند بعد مهمان میکشند و ببین اکنون تاراج میکنند . میبینی ؟ اگر قلب تو هم قسی بود اول میگویی به ما چه. اول پسندی که "شهری بسوزد به نار گرچه سرایت بود بر کنار" بعد کم کم و آهسته آهسته این خواب ماندن قلبت با تو کاری میکند که اگر حتی در همسایگی ات هم قایعی رخ داد ام از کام بر نمیداری و خدا نکند که خود نیز قصد همسایه کنی . میگویم : همسایه مان دانشگاه رفته است . به هر روز و هر شب کتاب میخواند به قطری عظیم . گاهی وقتها که او را میبینم به گمانم از محفل روشنفکران سوربنی آمده است او میگوید دنیای آزاد یعنی آنان که در آن کوچه دور میکشند .
میگوید : تو درک نمیکنی اما من به تو میگویم . آدمها دو دسته اند آدمهای حسابی و آدمهای حسابگر اینها حسابگرند نه حسابی . گول کتابهای زیر بغلشان رو نخور . آنها را به خودشان واگذار . آنها برای اینکه دنیا به آنها بگوید روشنفکر حاضرند روز روشن را شب بگویند و نامش را منورالفکری بخوانند گاه برای از دست ندادن بی اف و جی اف خویش حاضرند همه چیز را منکر شوند .
من که معنی جی اف و بی اف را نفهمیده بودم گمان میبردم نام هواپیماهای جدید است . مات نگاهش کردم .
گفت : تو درک نمیکنی اما من با تو میگویم . همه این به اصطلاح روشنفکران اطلاعات محدود خویش را از شبکه های خبری بدست می آوردند که میدانی چگونه اند کسی از آنها تنبلی و کاهلی خویش را نمیگذارد که برود بخواند بفهمد و ببیند که اصل داستان چیست . برای آنها بهتر است که هنگام نوشیدن نسکافه در کافی شاپ آرام ادای همپالگی های خویش را در آن سوی آب در بیاوردند و هر چه آنها گفتند بلغور کنند .
گفتم : اینها شاید به وضع کوچه خودشان معترضند ؟
گفت : تو درک نمیکنی اما من به تو میگویم . اینها اهل اعتراض نیستند . همه اعتراضشان نق نقی است و بس . گفتم اینها حسابگرند اهل زر و ترس از زور . گمان مبر که هیچکدام به جد دست کسی را بگیرند به یاری . برای عدم یاری برای هر کدام دلیلی میتراشند . خود را توجیه میکنند برای آنها بهم نخوردن تیپ روشنفکریشان مهمتر از هر چیزی است . به وقت خطر مطمئن باش که هچکدامشان را در صف هیچ ستمدیده ای از اهالی هیچ کوچه ای نمیبنی . چه همسایه باشد یا اهل کوچه های دور دست . کودکی ضجه میزند. حس میکنم میخواهم گریه کنم .
گفتم : میگویند مرد گریه نمیکند ؟
گفت : تو درک نمیکنی اما من به تو میگویم . آن گریه که برای مرد ننگ است و نکوهیده . گریه از ترس است از جبن از حقارت . بدان که آنان که اشک روح را انکار میکنند به یقین در وقت ترس بسیار اشک خواهند ریخت همان که برای مرد ننگ است . به تو میگویم هر گاه دیدی که با دیدن این ضجه ها و صحنه ها هیچ تکانی به قلبت وارد نمیشود . بر گونه قلبت سیلی بنواز تا بیدار شود و گریست .
من که دیدم عاقلان هم میگریند گریستم .
گفتم : میگویند آنها جور دیگری میاندیشند خلاف ما .
گفت : تو درک نمیکنی اما من به تو میگویم اینکه از دیدن اینها دلت بدرد بیاید چه ربطی دارد به اندیشه او ؟ دین او ؟ ایمان او ؟ ایا این وقایع سزاوار گریستن هستند یا نه ؟ یادت هست گفتم هر وقت دلیلی میاورند بر بی تفاوتی خویش ؟
گفتم : با اینکه آلزایمر دارم اما این را یادم مانده است گفتید .
گفت : آنها که از تفاوت اندیشه خود سخن میگویند و بهانه شان تفاوت اندیشه است از سلطان اندیشه خویش نیاموخته اند که گفت "اگر بر ستمی بر کسی در گوشه ای دور از جهان کسی از داغ بمیرد سزاوار ملامت نیست" ؟ پس چگونه خود را پشت اون پنهان میکنیم و قساوت قلبمان را توجیه مکتبی و اعتقادی مینماییم ؟
مرا هاج و واج دید و گفت : تو درک نمیکنی اما من به تو میگویم دست ستمدیده را باید گرفت . هیچ بهانه ای هم مشروع نیست . اینکه میگویند باید دور و بر خود را ببینیم ستمدیده زیاد است حرف حقی است برای پوشاندن حقی دیگر . و برای چشم پوشی از کاهلی خود . اما بدان آنها که اینگونه میگویند اهل دستگیری از واماندگان و ستمدیدگان همسایه خویش نیز نیستند .

به قول او من که درک نکردم چه گفت . من فقط به جعبه های رنگی فروشگاه نگاه میکنم .
و اشکم سرازیر میشود بغض و خشمم وقتی کامل میوشد که پدری را نشان میدهد که سه فرزند خردسالش را تک تیر اندازان زده اند به سر . سینه و ....

تمان وجودم را خشم فرا میگیرد دست بر میدارم و سنگی از زمین میگیرم

نگاه میکنم آن عاقل هم از زمین سنگ بر داشته است
عجبا
در لحظه ای من دیوانه و اوی عاقل یک کار کرده ایم .

نمیدانم
من به ثانیه ای عاقل شدم یا او دیوانه؟
......
......
......

سلامم هم جا موند . از بس این عاقله گفت و من هیچی نفهمیدم. چه میدونم چی به چیه . ما بریم قرصامون رو بخوریم . بپا خودتو خاتون .

پی نوشت :  خدا میداند چند بار این نوشته را خواندم تا منظور نویسنده اش را قشنگ درک کنم !

شما بگید حیف این نوشته ها نیست که تو کامنتدونی ها خاک بخوره ؟!

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 17:21  توسط نسرین   | 

از کی انسانیت را با دین می سنجند ؟! از کی هر کسی که شیعه نباشد باید به وحشیانه ترین شکل ممکن کشته شود ؟!

 وقتی برای روز عاشورا و  و امام حسینی اشک میریزیم و عزاداری میکنیم ... وقتی یاد آن طفل معصومی که در دستان پدر تشنه لب شهید شد می افتیم اشک ، که سهل است ... ضجه میزنیم !!!! چرا ؟! چون امامی که نامش حسین بود ، پدرش علی بود و مادرش فاطمه و جدش آخرین نبی خدا بود قیام کرد تا بگوید « من برای دینم و زنده نگه داشتنتش ایستادگی میکنم » و ایستاد تا دینش زنده بماند ! چه خوب گفت علی شریعتی که «  حسین علیه السلام بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود ، افسوس که به جای افکارش ، زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند » کمی بیاندیشید ...  ( ربط این جمله را با پاراگراف پایین خودتان بیابید ) !

اگر از انسان و انسانیت حرف میزنیم ... یادمان بیاید که علی علیه السلام بین عبرانی و نصرانی و مسلمان  فرقی نمیگذاشت ... باید بدانیم که انسانیت را با انسان بودن میسنجند ! اگر مادری باید خودت را جای مادری بگذاری که در عرض چند ثانیه تمام پنج فرزندش را تکه تکه شده جلوی چشمان خود به نظاره نشسته ... پنج فرزندی که با هر کدام از آن پنج فرزند نه ماه انس گرفته و زحمت بزرگ کردنشان را به دوش کشیده تا بهشت زیر پایش جای گرفته ! اگر پدری به آن پدری بیاندیش که تکه پایی بر دست به دنبال جسد فرزندش زیر خروارها خاک میگردد ! اگر هم انسانی به خانواده ات بیاندیش که اگر لحظه ای از آنها دور شوی چقدر دلت برایشان تنگ میشود  ؟! اگر سر کلاس ، درس میخوانی و با دوستانت از شیطنت های دورانت بهره میبری یک لحظه به خاانه های آوار شده و خیابان های ویران بیاندیش ... به روزهایی که آرامش میخواهی ولی نمیتوانی داشته باشی ... دلت میخواهد وقتی لحظه ای چشمانت را از زور خستگی میبندی ، با خیالی آسوده بر خواب روی نه اینکه ، با صدای سو سو کنان موشکی که نمیدانی کدامین هموطنت را از تو خواهد گرفت ... ضجه های کدامین کودک را در پی خواهد داشت ! صدای آمبولانس های غرق در مجروج خون آزارت ندهد ... اگر جای امنی خواستی بتوانی به آغوش مادرت پناه ببری ... اما اگر او را در همان های و هوی از دست دادی چه ؟! اگر سنت به زمان جنگ قد میدهد شاید یادت بیاید که با هر آژیر قرمز چگونه بغل پدر و مادرت از پله ها پایین میدودی ! تا جای امنی بیابی ... در صورتی که تو در شهر بودی و این مرزهای کشورت بود که دست مردانی مرد که از جان و مال تو دفاع میکردند اسیر بود ! حال وقتی شهری از هر سو تحت چنین حملات وحشیانه ای قرار بگیرد ... و مردمی که بیگناه و به جرم بی دفاعی اینچنین اسیر گشته اند ... تو مینشینی و ادای روشنفکران را در می آوری که « حماس تروریست است ... و این مردم هم حقشان است که اینچنین بمیرند ... من هم اسرائیل را دوست دارم » میخواهی بگویی خیلی از سیاست میدانی ؟!! از جنگ و خونریزی متنفری اما ، کشتار اینچنین وحشیانه را حق مردمی میدانی که هیچ نقشی در به دنیا آمدنشان در آن سرزمین نداشته اند ! مردم بی دفاع را تروریست نامیدن برای کسانی چون تو که واژه ی تروریست ساخته ی تو و امثال توست ناشی از یک نوع بیماری است ! یک بیماری خطرناک ... برایت متاسفم ... چون وجدانت به دلیل همان بیماری خطرناک ٬ در اغماست ! امیدوارم که هر چه سریعتر هوشیاری ات را به دست بیاوری !

 

پی نوشت 1 :  چه خوب صدا کرد نیما !

 آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید

نان به سفره جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا

آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش

می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید :

” آی آدم ها .. “

و صدای باد هر دم دلگزاتر

در صدای باد بانگ او رساتر

از میان آبهای دور یا نزدیک

باز در گوش این نداها

” آی آدم ها… “

 

دیدن تکه تکه های بدن انسان های بیگناه .... کودکان آغشته در خون ... دعا برای نجات میخواهد ... خدایا نجاتشان ده ! خدایا ! تو را به حسینت قسم که  ٬ تمامش کن .

پی نوشت 2 : این پست علی رغم عام بودن چند مخاطب خاص داشت ...

پی نوشت ۳ : نوشته ای نوشته شده مبتنی بر درایت را حتما از زبان پزشک ۷۸ در اینجا بخوانید تا بیشتر آگاه شوید !

نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 22:49  توسط نسرین   | 

دلم میخواد وقتی زمستون اومده تموم نشه ! نه به خاطر اینکه فصل برف و سفیدیه ، نه !  به خاطر اینکه من تو این فصل شاد میشم ... درست برخلاف اونایی که تو این فصل دچار افسردگی میشوند ... من سرخوش میشم ... ! نمیدونم چمه که اینجوری بیش فعال میشم و دلم میخواد همش بیرون باشم ... اصلا هم خوابم نمیبره و اگه بخوام بخوابم دو روز یه بار در این فصل میخسبم ... فکر کنم یه تحقیقات اساسی روی من باید انجام بشه و من به عنوان پدیده به مردم معرفی بشم ... باشد که رستگار گردم !خیلی وقته اینجا برف نباریده یعنی از پارسال که عصر یخبندان شد اینجا تنها شهری بود که برفی در آن موجود نبود ... درست برعکس هر سال ! فکر کنم آب و هوای شهر هم نیاز به یک تحقیقات اساسی داره ... برای اینکه لایه ی ازن این ور خیلی سوراخ شده ... این هم نظریه ی یک کارشناس بیش فعال زمستانی که خیلی آدم برفی دوست دارد و دلش برای روزهای کودکی و برف و گلوله بازی و خنده های آن موقع تنگ شده ... آدمی که دلش میخواد بره بشینه تو برف و از سرمای استخوان سوز دی ماه لذت ببره و هی صداش بزنند که « دیوونه سرما میخوری » کدامین گوش شنواست ؟!

من معتقدم ماه های سال روح دارند ... یه روح خوشرنگ و مهربون ... یه روح بدجنس و بد ذات ... ! بستگی به این داره که کدوم روی ماه رو با تمام وجودتت حس کنی ... برای همین روابط دوست داشتنی ست که اون ماه هم جواب این لطف تو نسبت به خودش رو میده ... ! خوشحالم که چند روزه خبرای خوب و خوشی میشنوم که مربوط به اطراف من است ... نه دورتر ! دورتر از من خبرهای دردناک زیادند ... بعدا میگم منظورم کدوم خبرهاست ! اما ٬ نزدیک من ٬ همین جا ... شنیدم که ... هیچی شنیدم که خیلی ها میخندند هرکسی هم بسته به شرایط و آرزویی که داشت میخندید ... یکی از این خبرهای خوش بازگشت رئیس بزرگ بلاگفاست که بازگشتشون در منزلی نو به نام روزگار نو ٬ گره خورده به روز میلادش ... دهمین روز از دهمین فصل سال مبارکت باشد رئیس بزرگ .

مجلس تی تاب خوران به جای کیک همزمان در منزل نوی رئیس بزرگ برپاست ! تبریکات خود را آنجا تحویل بدهید ... اینجا از کیک خبری نیست ... یعنی ما میزبان بیش فعال به دلیل یافت نشدنمان در خانه فرصت نکردیم کیک درست نماییم ! از آن کیک هایی که قرار بود کارخانه ی لاستیک سازی با ما برای تولید تایر قرار داد ببندند نه ها ! نه ! از آن خوشمزه ها میخواستیم درست نماییم ... اما فرصت نیافتیم و میزبانی را انداختیم به دوش خود رئیس ... ما وسعمان به این دسته گلهایی رسید که از تابستان نگهش داشته ایم و یادگار روزهای گرم برای این روزهای سرد است ... که باز هم ٬ ناقابل است برای رئیس بزرگ .

پی نوشت شریکی : یکی به نام شیر دکتری که وربپره با این پره اش ! قرار بوده چاپلوسی کنه و آپی به مناسبت تولد رئیس بزرگ بکنه ولی چون از بیست و چهار ساعت شبانه روز بیست و پنج ساعتش را مشغول بیش فعالی و دکتر بازی است به ما گفت از طرف او چایی شیرین شویم و بگیم : « رئیس بزرگ تولدت مبارک » . اینم شراکت با یک دشمن در این دربار همایونی رئیس ... سارا میدونم تو هم به این محبت من در اینکه تو رو هم تو این آپ شریک کردم غبطه میخوری ... برات افتخار بود که با یک گودزیلا در امر تبریک شریک بشی !

نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:23  توسط نسرین   | 

+ تا از اتوبوس پیاده شدم دیدم کلی جمعیت وسط خیابون ولوو شده اند و چشم دوخته اند به پل روگذر ! عین این تبلیغات های تی وی همه به بیلبورد تبلیغاتیه اون چیپس زل زده بودند و داد و هوار بود که شنیده میشد ! تا سرمو برگردوندم به سمت اون بیلبورده تا ببینم این ملت به چی زل زده اند و اگه تبلیغه ما هم مشهور بشیم واسه خودمون ، سر یه دختر رو دیدم که مقنعه اش از سرش در اومده بود ! یعنی ملت داشتن به پدیده ی کشف حجاب نگاه میکردند ؟! نه مسلما ! یه خانوم جوون بچه به بغل گفت : « یه دختری دو ساعت ما رو اینجا علاف کرد ، میخواست خودشو بکشه ، آخرش هم از پشت گرفتنش و کشته نشد ! »  نمیدونم یعنی جون آدمها مهم نیست که این خانوم از علاف شدنش حرف میزد ؟! کار اون دختره به هیچ عنوان درست نبوده و هیچ عرفی همچین کاری رو نمیپذیره ولی این حرف اون خانوم شهروند که از علاف شدن و این چیزا حرف میزد دلمو به درد آورد ! خواستم بگم « شما میرفتی به کارت میرسیدی تا علاف نشی ، ولی حس هیجان پذیری نذاشته بری و بچه به بغل اینجا خودتو خسته کنی ! »  مردم دنبال هیجانند ، جایی که هیچان نباشه زندگی جریان نداره ... مسلما جایی هم که هیجان سالم نباشه مردم دنبال همچین هیجاناتی هستند تا فردا به راضیه خانوم و مرضیه خانوم با هیجان تعریف کنند که چی دیدند و چطور یه دختر جوون همچین کاری رو کرد و از پل افتادن یه آدم چه هیجانی میتونست داشته باشه ... مطمئنم اگه اون دختر خودکشی موفقیت آمیز داشت همین خانوم نه تنها شب رو نمیتونست بخوابه بلکه ، مینشست و به حال اون دختر زار زار گریه میکرد  بعدش هم شوهرش رو بیچاره میکرد که ببین اگه منم جرات داشتم خودمو از دست تو میکشتم ! ( منم اینا رو تو همون یک دقیقه تو چهره ی اون خانومه ترجمه کردم ) نظریات جالبی اون وسط شنیده میشد مثل ، « بچه ها نمایش تموم شد » ، « این دختره نمیخواست خودشو بکشه  وگرنه قرص میخورد تا بمیره » ، «  پدر و مادرش آبروشونو از دست دادند » ، « من خونواده ی اینا رو میشناسم ... غرق در مشکلند بیچاره ها »  .

هیجان طلبی ، درد کشیدگی توسط یکی دیگه که حتما به فکر خودکشی افتاده چون ، راه حل ارائه میده ! ، خاله زنکی و ترحم !!! در این نظریات کاملا مشهودند .

+ من تصمیم گرفتم دیگه برنامه ریزی نکنم ! برای هیچ کاری ! یعنی خودم خودمو غافلگیر کنم ! ولی چون خواست خداست ... شاکرشم ! باید برم سر کار ... اونم از همین هفته ! یعنی  این خدا بود که منو غافلگیر کرد و گفت هم درس بخونم هم کار کنم تا ببینم ملت شاغل در حین تحصیل چه میکشند ؟! ( والا ما هیچی نمیکشیم ... به نت معتادیم و خوردن خوراکی های ترش مزه  و همین طور انواع سالاد ) ولی گویی باید اعتیاد به نت را خیلی به شکل DVD در آوریم و هفته ای یک بار مشغول این نت شویم ... باید مطالعه نماییم هم برای امتحان و هم برای کار ... باید از اساتیدمان کمک بطلبیم چون کارمان بسی سخت است ... و دیگر اینکه ٬ چون کارمان جدی جدی شروع شده ! کلا امروز روز شیرینی بود ... همیشه این دی ماه برای من خوش یمن بوده ٬ برای همین دی ماه را خیلی دوست میدارم .

نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:21  توسط نسرین   | 

خیلی جنگیدما !! با کی ؟! با آقا مصطفی بقال محلمون !! معلومه دیگه ، با خودم جنگیدم ...  ولی 12 روز ننوشتن باز هم برای من معتاد به نوشتن خیلیه ها !!  تصمیم گرفتم برای شادی دل زنان یازدهم و دوازدهمم بیام نت ولی کمتر !! دیگه از بیخ ریشه شو زدن خیلی سخته !! قربون زن یازدهمم ( سارا کوچولو ) و زن دوازدهمم ( بهار بانو ) برم !! اینا آی دلتنگ بودن !! آی دپرس شده بودن !! ... قدرت عشقو دارید دیگه ؟!

من به فکر شماهام والا  ... ماشالا دست به آپ همتون هم که خوب شده ... فرت و فرت آپ تو دیت شدید همتون ... خوبه نوشتم نیستما !! فرت و فرت کامنت خصوصی که بیا دلمون برات تنگ شده !! منم که حسسسساس !! دلم به رحم اومد کامی رو گذاشتم رو میز به جای اینکه بذارمش رو زمین تو کیفش !! گفته بودم تا یک دور از این کتابا رو تموم نکرده ام نخواهم آپید !! ولی ؛ زرشششک !!  مگر من وقت امتحان ترمش یک دور را می تمامیدم که این بار بتماممش ؟! نه والا ! من سابقه ی آپیدن در شبی که دو عدد امتحان در یک روز را داشتم هم دارم !!

پس ..

آپ میکنیم م م م !

۱ ) یک جمعی رو تو مهمونیه « حاجی گناخلی غه » متصور بشید اعم از چند نفر پزشک متخصص ، مهندسین برجسته نهادهای دولتی ، چند عدد دانشجوی فوق لیسانس ، یک عدد دانشجوی دکترای دانشگاه شریف ! یک عدد استاژر در شرف امتحان پره ، چند نفر خانوم خانه دار ، چند نفر دبیر بازنشسته  ، چند نفر بازاری و چند عدد دانشجوی مقطع کارشناسی !! خب ، معلومه که تو این جمع چه جوری یه بچه کنکوری رو کچل میکنند دیگه ! تا خواستم بشینم و چایی را بر دهان ببرم شروع شد !! « نسرین جان خوب کاری کردی که نشستی سر درسات... نسرین خانوم خوب میخونی دیگه ؟» نسرین خانوم : « میخونم ولی فقط واسه این که مجاز بشم » یک عدد مهندس در حال تحصیل « آره جون خودت ... چاخان میکنه ، من میدونم » نسرین با چشم و ابرو  می گوید : « بتتتتتترکی ، خفه شی ! من میخونم یا تو ؟! » بعد اون خانوم مهندسه بلند شد پذیراییشو بکنه که بازم شروع شد ... اینبار رو به فریبا خانوم: « فریبا خانوم این علی فوق لیسانسشو گرفت سور ندادینا » فریبا خانوم : « ایشالا دکترا قبول بشه حتما » بعد اون خانوم رو به مادر من « ایشالا این نسرین قبول شد که حتما هم تهران!! قبول میشه مهمونی میخوایما » نسرین درون دلش : «  ای جااااان !! اشتها رو !! تهران !!!بمیییییییییری نسرین !!! حالا هی پاشو برو ددر ، هی وبلاگتو آپ نکن ،  بیا !!! تحویل بگیر ... نتیجه ی دو ماه مونده به کنکور و درس نخونده ات رو !! چشات در آد بشین درستو بخون حالا !! الان مامانت میگه ایشالا ولی قبول نشی چه جوابی میخوای بدی آخه ؟! میمردی وقتش درساتو میخوندی تا اینهمه نگی واااااای اینهمه هم درس میشه آخه ؟! » ( درون دلم غوغا بوده کلا ) ... آها ! اون خانوم مدیره هم زل زده بود تو صورت من !! ولی من صورتمو هی اون ور میگرفتم تا نبینمش ... با اینکه باهاش دست دادم و احوالپرسی کردم !! ولی خوشم نمی یاد ازش ... !

۲ ) با دوستم که یه بار ماجراشو تو همین وبلاگ جان نگاشته بودم ؛ رفتیم مطب استادمون کارش داشتیم خیر سرمون . ( قافیه بندی ها رو حال کردید ) ؟ یه منشی داره این استاد ما ، برج زهرمار رو دیدی اونو دیدی انگار !! حالا نشستیم پچ پچ کردیم بعد این دوستم گفت : « اون موقع با امین اومده بودیم این امین شروع کرد این گیره فسقلی که زده بودم رو تل موهامو رو برداشت زد سرش ، بعدش ریسه رفتیم از خنده ، این منشیه آی حرص خورد !! یه بارم وقت گرفته بودیم اومدیم دیدیم وقتمون رو داده به یکی دیگه ، باهاش دعوا کردیم ... ! منم روزنامه رو گرفته بودم جلوی صورتم گفتم : « واسه همونه هنوز شوور نکرده ها » بعد این دوست من غش کرد ... فکر کنم صدامونو شنید که وقتی برگشتم پرسیدم : « آقای دکتر قرار نیست تشریف بیارن ؟ » یه ذره مهربون حرف زد ... فکر کنم منو به چشم خواستگار دیدا !!!  حیف شد !! چون قول مش قدرتو واسه ساراناز دادم !! مش قدرت هم داداشمه !! ... حالا اینا به کنار !! ولی من به این نتیجه رسیدم که هر لبخندی که تحویل یکی از بنده های خدا میدی ، زکات زندگیتو میدی !! ( بنده داریم تا بنده !  . لبخند داریم تا لبخند ! حالا فردا تو خیابون لبخند تحویل همه ندینا !! بعدش به جرم مزاحمت و عشوه و غمزه اومدن  بیان بگیرنتون شماها بگید نسرین گفت ... نه ، نسرین اینو نمیگه ) . خاک وچوک !!! این قسمت انگاری غیبت شد !!

۳) الحمدالله من کلا کر بودم و خودم نمیدونستم !! هر وقت به گوشی نگاه میکنم میبینم شونصد تا میسد کال دارم !! جل الخالق !! اینا کی زنگیدن که من نشنیدم ؟! خلاصه اون روز دیدم این لیلی 5 بار زنگیده آخرش خرج رو گذاشتم رو دست خودم و خودم بهش زنگیدم فکر کردم کارش خیلی مهمه که هی زنگیده !! فکر میکنید کارش چی بود ؟! این دوستام هم مثل خودمن ... والا !! من پشت فرمون ... نمیدونم فرمون بگیرم یا حواسم به رانندگی باشه این برگشته میگه : « نسرین چرا جواب نمیدادی ؟! میگم کلاس معارف 2 رو یادته ؟! » من : « آره »  لیلی : « خب ! پسرای کلاس رو هم تو اون کلاس یادته ؟ » من : «  لیلی بگو شب شام چی خوردی ؟! من چه بدونم ؟! تو یه کلاس عمومی که همش یه ردیف پسر داشت اونا هم جلو میشستن کسی رو یادم نمی یاد غیر از بهرنگ » لیلی : « نه بابا ... اون کلاس متون اسلامی بود که » من : « بفرما   من متون رو با معارف اشتباه گرفتم اووووه ! اون کلاس که نصف بیشترشون پسر بودن !!! اونوقت تو داری از من آمار پسرای کلاس معارفی رو میگیری که همش جنس مذکر به چشم میخورد ؟!! لیلی اگه الان دم دستم بودی میکشتمت !! والا !! » لیلی : « جون من فکر کن ... تو میتونی یادت بیاری ... تو میتونی ...  » من : « حالا واسه چی میخوای ؟ »  لیلی : « دوستم امروز نامزد کرده ... گفت من با اون دوستت لیلی تو معارف 2 همکلاس بودم ... نسرین خواهش میکنم قشنگ فکر کن ببین پسری به اسم علی رو یادت می یاد ؟! » من : « لیلی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من دخترای اون کلاس رو یادم نمی یاد اونوقت تو از من آدرس پسری به اسم علی رو میخوای ؟! قیافه ی بچه های خودمون یادم رفته اونوقت تو یه کلاس عمومی که اکثرشو غایب میشدیم ، هیچ کسی رو هم نمی شناختیم اسم یه پسر اونم با اسم کوچیکشو یادم بیارم ؟! بخدا اینجا بودی میزدمت !! آخه چرا باید یادم بیاد ؟!  میری عروسیش میبینیش دیگه » لیلی : « گفتم تو 118 ای شاید یادت بیاد .. !حالا به مامان اینا نگی من چی پرسیدما ! » من : « چرا اتفافا ! داییم هم الان اینجاست ... میذارم کف دستشون تا درس عبرت بشه برات از این سوالای اجق وجق از من نپرسی و فقط سوالات علمی از من بپرسی  » ... بعدش گذاشتم کف دست بقیه !!

۴ ) بعضی ها فکر میکنند فقط خودشون بلدن عکس امپرسیونیستی بگیرن !!  یا مثلا بعضی ها فکر میکنند این فقط خودشون هستند که وقتی میرن کوه و دشت و دمر بلدند عکس کشفیاتشون رو ٬ رو کنند و پزشو بدن به ملت !!  ( اصلا هم منظور من دکتر مثبت و شیر سارا نبودا )  بفرمایید !!این هم کشف من ٬ بهناز و لیلی ... در آخرین کوهنوردیمان !! رو قله ی کوه پیداشون کردیم ...  بعد میگن نفوذ جمعیت زیاده !! ۸ تا بودن ماشالا !! منم اونجا یه آبرو ریزی کردم !! حواسم نبود ملت مذکر پشت سرمون جمع شده اند ... برگشتم رو به لیلی گفتم  : « وووووووووووووی نیگاشون کن چه گوگولی اند !!  اونم باباشونه ها ... خیلی پیره فکر کنم  باباشونو ببینید... بعد رو به باباشون کردم و تبریک گفتم اونم سرشو تکون داد » خیلی افتخار میکرد به وجود فرزندانش  ولی تو نگاه باباشون یه جوری کاسه ی چه کنم چه کنم رو با این گرونی هم خوندما !! طفی باباشون بعد که دیدم لیلی دستمو کشید که بیا بریییییم !! آبرو نذاشتی برامون ... وای وقتی پشت سرمو دیدم آب شدم !

۵ ) شب یلدا مونو جمعه گرفتیم  تو خونه ی پدربزرگ ... خیلی خوش گذشت ... از دست این دایی شیطونم !! گیر داده بود به این پریناز که همسن منه و کلا همیشه با هم کل کل و شوخی دارن ... تا درو باز کردم این دایی من پریناز رو دید رو به عمو جانش که میشه پدر پریناز کرد و گفت : « مگه من نگفته بودم از پذیرش اطفال معذوریم ... اینو واسه چی آوردین ؟! » پریناز هم گفت : « پس نسرین واسه چی اینجاست ؟! » نسرین هم که مظلوووووووم !!! هیچی نگفت . بمیرم برای مظلومیت خودم !  قابل توجه بعضی هایی که میرن تو این جشنای وبلاگی و شام مام میخورن ... خدا رو خوش نمی یاد دل منو اینجوری آب میکنید ... !

برم دیگه ...  فکم باز نمیشه ... دستام هم درد گرفت ... چشمام هم سوخت ... نه از درس خوندنا !!! نه !!! من هر وقت بخوام درس بخونم خوابم میگیره ... تو فکرشم از این به بعد شبایی که خوابم نمیبره برم سر کتابای درسی اگرم اینا جواب ندادن برم پیاز پوست بکنم !!! آخه بوی پیاز که می یاد من اولش چشمام میسوزه بعدش هیج جا رو نمیبینم بعدش میبینم خوابم برده !!!

برم که قرار شد آپ کنم ولی خیلی کم ... اما ، هر وقت فرصت کنم کامنت میذارم ... پس به حساب بی معرفتی نذارید !! باشد که با این کارها رستگار شویم .

یه تشکر خیلی مهم هم از شیرین بانو و اون چند نفر بامعرفتی که تو ایام نبودنم برام گل مل می آوردن و نمیذاشتم که اینجا زیر گرد و خاک قایم بشه ، بکنم ... خیلی بامرامید ...

بعدشم ٬ چرا تهمت میزنید به آدم ؟! من کجا خرخونم ؟!! استغفرالله !!

نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:35  توسط نسرین   |