تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری

پیش نوشت خیلی خیلی فوری : برای پدر عزیز رئیس بزرگ ٬که در کماست دعا کنید تا هر چه سریعتر سلامتی خود را باز یابند .سر نمازاتون و تو دعاهاتون یادتون نره برای همه بیماران دعا کنید علی الخصوص برای یک پدر عزیز .

گزارش قبل ٬ حین و بعد امتحان :

 تلقن و اس ام اس پشت سر هم / آیة الکرسی و یاسین / کار خیر کنیم / آقاهه نه hoby داشت نه metro واسه همین nani خریدیم که مال شهر خودمونه واسه شیرین عسله ... ای ول ... وطنیش خوشمزه تره / دانشکده شیمی ... سالن مطالعه / این دانشکده ی شیمی خیلی گنده و پیچ در پیچه ها / جای مناسب بر عکس سال گذشته / زن استاد کلاس پته ریزون کنار من نشسته بود / یه موبایل وسط امتحان ویز ویز کرد !!!!!!!!! / مراقب مهربون / امتحان بی نهایت سخت / سوالات فضایی / نه پیاژه دیدیم ... نه اریکسون را یافتیم درون سوالات و نه فروید نه گزل نه والن و نه کلبرگ ! / کاشکی علم غیب داشتیم / رفرانس ها کلا کشک بوده / ضد حال طراحان سوال / رو دست خوردیم / دفترچه ی سوم ...دستانشان میشکست وقتی داشتن برای ما سوال طرح میکردند / چشمان ورقلمیده حین و بعد از امتحان / برای همه سخت بود ! / رتبه ی زیر ۱۰۰ هوتوتو / مجاز بشیم شاهکاره / کاشکی پارسال خونده بودیم / کاشکی کنکور پارسال ٬ امسال بود / دیدن بچه ها / ماچ ها و موچ ها و بغل های بعد از امتحان / دادن اخبار و اطلاعات از بقیه به ما و از ما به بقیه / سودا مزدوج شده ... ای ول / سی سی یادش رفته بوده کنکور ثبت نام کنه / شاگرد اولمون بود مثلا ... بسوزه پدر عشق کلا / لیلی و زی زی هی متلک بارمون کردن ...منجمد شوند الهی/ جمعیت جلوی درب دانشگاه تبریز اومده بود برای اسکورت نفر اول کنکور / ئه !!!!!!! نفر اول گویا پشت سر من بوده ... تحویلم نگرفتن آخه ! / لیلی توسط من به ذرت مکزیکی مهمون شد / استراحت بعد کنکور هوتوتو / .... و دیگر هیچ !

پس نوشت بعد از امتحان : از همه و علی الخصوص از ۶ نفر بابت دعاها و روحیه دادن هاشون چه بعد و چه قبل از کنکور تشکر ویژه دارم ( رئیس بزرگ ٬ شیر سارا ٬ نسیم اژدها ٬ حمیده خانومی صدف بانو و شیرین بانو )  و یه تشکر ویژه تر از وروجکان و زلزلکان اینجا ... محبت هاتون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم .

پی نوشت لینک دهی : این پست دکتر x محرمانه اس ! به فیلتر شکن نیازه تا لینک درون اون پست خونده بشه  .

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 18:3  توسط نسرین   | 

در اندرونی مخفی گاه خود نشسته ایم که دیدیم از بیرون صداهایی اینگونه شنیده میشود :

اشششکان بدو بیا بغلم !

اشششششکان اینجا ... بدووووووو !

اشششششکان منو نیگا !

اشکان جون خودمی !

یکی دیگه از اون ور میگه : نه اشکان خودمه ! ( وای خدا دعوای ناموسیه انگار )

بهتره گوشامو بگیرم ! ولی چشمانم میگن پاشو برو دید بزن و از ما استفاده کن ! گفتیم ببینیم شاید این اشکان کیست ! ناگاه چشمانمان ورقلمبید !

          ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

من چی کار کنم خب ؟! اسمشو گذاشتن اشکان به من چه آخه ؟! من چی کاره ام اصلا ؟! و آنگونه بود که این اشکان ( ... ) نبود !!! با این حساب نمیدانم چرا یاد سریال خواب و بیدار و "ناتاشا" یا اون یکی "ناتاشا" افتادم !

( سوال : اشکان چه کسی بود ) ؟!

راهنمایی : شاید اشکان بی شباهت به این لینک نبود !

پی نوشت : ما را چه شده که از دیدن رنگ و شکل کتاب بیزاریم هم اینک ؟!

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 19:28  توسط نسرین   | 

 وا !!!! چیه ؟! اون پایین پی نوشت آپ کردم خب !

بعد از چند روز اومدیم اینترنت کارت ورود به جلسمون رو بگیریم  یه آپی هم بکنیم ... این سازمان سنجش چه سنگ تمومی گذاشته ! کارتهای ورود به جلسه اینترنتیه ! نیشستیم تو اتاقمون الانه این کارته از تو پرینتر واقع در اون یکی اتاق می یاد بیرون !! عجب تکنولوژی ای !!

نسرین گودزیلا نیوز تقدیم میکند :

کامیه شیر سارا خرابه ! ... خدایا شکرت / منم حالم خوبه و سر و مر گنده هستم ولی تا روز امتحان محروم از گشت و گذار وبلاگی میباشیم ... بازم خدایا شکرت / سمانه دو ساعت پیش عمل شد ... بازم خدایا شکرت / رئیس بزرگ هم غیب شده و ما درباریان نگرانش می باشیم / فونت ما هم که تاهماست با سایز ۲ ولی این تاهما درون ورد با سایز ۹ نوشته میشود ... و تو دوست  خوبم این فونت رو باید تو وبلاگت با فونت ۳ بنویسی٬ این قسمت پاسخ به پرسش یک ببننده ی عزیز بود ( پارازیت وسط اخبار ... کارتمون الان دستمونه ) ببنندگان عزیز پوزش میطلبم . به ادامه ی اخبار توجه فرمایید ! از دیروز سیم کارتم رو گم گرده ام ... به گزارش خودم از اتاقم ، آخرین بار که از درون گوشی درش آوردم یه سیم کارت دیگه انداختم درون گوشی اون یکی رو گذاشتم تو جعبه ی دفتر چه ایه ایرانسل !!! حال هر چه میجویم کمتر می یابم ! تو این هیر و ویری همین اعصاب خوردیم کم بود / امتحانمونم عصر جمعه اس و ما آخرین گروهی هستیم که امتحان میدیم ... روز برگزاری امتحان تا به حال یک عدد مصدوم داشته ،  دختری ژاله نام از شدت حسادت ترکید و حرص خودر که چرا ما دو روز اضافی وقت داریم ... خدایا بااااز هم شکرت / هوا هم که اینجا تابستانی است ... کم مانده برویم از روی درختان شلو ، هلو و هر چه میوه ی تابستانی است را بچینیم / روز ولنتاین و بعد هم سپندار مزگان ایرانی نزدیک است ... نوش جان صاحبانش ... ما که بخیل نیستیم / راهپیمایی هم یادتون نره ... دهه فجر هم مبارک ... عجب شیر تو شیری شده ... آدم نمیدونه دهه ی فجر رو تبریک بگه یا روز ولنتاین رو ؟!

این بود اهم اخبار از زبان نفر اول کنکور !!!!!! ... ببنندگان عزیز از سمع و نظر شما به این بخش سپاسگذارم ... باشد که تند تند رستگار گردیم ... و این سیم کارت ما هم یافت گردد !

پی نوشت الان نوشت : جوینده یابنده بود ! سیم کارت خود را یافتیم .

پی نوشت صبری : دوستای عزیزم که فکر میکنند من بی وفا شدم کمی صبر کنید تا امتحانمو بدم به همتون سر میزنم .

پست نوشت درون پست نوشت ولی شبیه پی نوشت: دعایمان کنید بی زحمت ! بعضی ها وقتی من آپ میکنم اونقده با کلاسند و تکنولوژیشون بالاست که موبایلشون بهشون خبر میده گفتیم قبل امتحان یه ذره مردم آزاری کنیم تا شارژ بعضی ها حیف و میل بشه تا ما روحیمون شارژ بشه ! ( بعد غر غر بنمایید که نسرین پست طولانی مینویسد ! بفرمایید ... اینم یک پست مینمیالی درون پستی دیگر )

نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:33  توسط نسرین   | 

سلامتی دری ست گرانبها !

در نتیجه ٬ الان به روزی افتاده ایم که با کمک دیگران از جایمان بر میخیزیم ! برای همین دو روز است که رنگ هوای بیرون را ندیده ایم ! برای همین است که درس بی درس شده ! برای همین است که دو روز است تنها کامی یار و تنهایی ماست ! برای همین است که تمام برنامه ریزی هایمان ماسید ! برای همین است که ... ٬ ای خداااااااااااااااااااااااااا ! هفته ی بعد رو چه کار بنمایم من ؟! قرار است به خانه ی پدر بزرگ کارگر بیاید و من هم به عنوان تنها یار مادرجانم نیستم که کمکشان بنمایم ! قرار است یک روز بعد از این قضایا و امتحان اینجانب نذری پزان باشد آن وقت من نیستم ! یعنی هستم ٬ ولی اگر بهبودی حاصل نشود ٬ نیستم دیگر  ! یعنی دعا کنید تا ٬ باشم ! یعنی ۴ ساعت را چگونه در آن جلسه ی امتحان سپری نمایم با این سلامت به خطر افتاده ام ؟! کم مانده است اشکمان درآید ! ای بابا ! از قدیم گفته اند « هر چی سنگه ماله پای لنگه » چه ربطی داشت حالا ؟!

پی نوشت خبری : خوشحال نگردید که از دست من راحت میشوید ! من از رو نمیروم !

پی نوشت آپ کنانه : مدستان رو آپ کرده ام ! میدونم نیازی نیست که بگم ولی اونجا فقط تو پست هایی که من نوشته ام ٬ من مخاطبتون هستم !  

 

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 11:17  توسط نسرین   | 

دلم مسافرت میخواد . دلم خرید میخواد . دلم تفریح میخواد . بازم دلم مسافرت میخواد . دلم کوه میخواد . دلم سینما میخواد با بچه ها . دلم پیتزا خورون دسته جمعی میخواد . دلم دیدن مسابقه ی ال کلاسیکو رو از نزدیک میخواد ( از اثرات هذیان ثروته ) همچنان دلم بیشترتر مسافرت میخواد . دلم کتاب قصه میخواد ( آخه آی کیوی من نهایتش به گروه سنی جیم ختم میشه ) .

پدرم میگه « شماها کی میخواهید جوونی کنید ؟ از وقتی چشم باز کردین درس بوده و امتحان . همه ی زندگی که درس نیست . چرا با دوستاتون نمیرید بیرون ؟ وقتی چشم بهم بزنید میبینید غافله ی عمرتون به جایی رسیده که دیگه فرصتی برای تفریحات دوران تجرد ندارید » !!

جدی جدی کی قراره جوونی کنیم ؟!

اینهمه درس و درس ! آخرشم باید کفش پاره کنیم تا یه کار پیدا کنیم . حالا اگرم پیدا بشه باید کلی ضامن و سفته گرو بذاریم . حیف که این عشق به رشته ی تحصیلی من نمیذاره ازش دل بکنم ! ( واژه ی خرخوان به کسی اطلاق میشود که یک سال مداوم درس خوانده باشد نه به کسی مثل من که تازه ذو ماه است که یادش افتاده کنکور دارد ) .

به خاطر نشستن های مداوم روی صندلی از درد کمر نمیتونم راه برم . یاد یه تئاتری افتادم تو دوران مدرسه که بچه ها باز میکردن ... و اونی که نقش پیرزن رو بازی میکرد به خانوم دکتره اینجوری میگفت  « آخ کمرم ٬ واخ کمرم ٬ تیر میکشه مغز سرم ٬ دفتر بیمه دارم الانه برت می یارم » الان این شده جریان من !

پیر شدم دیگه ! ( این قسمت هم خیلی پیرزنانه شد انگار ) ببیند اثرات درسه ها ! یعنی این دو ماه به من بسی سخت گذشته !

پی نوشت بخششی : من اینجا در ملاء عام اعلام میدارم که نصف پاستیل هایی که برای رئیس بزرگ از آلمان سوغاتی آورده شده و رئیس بخشیده به من ٬ میبخشم به شیر سارا تا دچار افسردگی پیش از امحان نشه و دست و دلبازی خودم رو هم بهش ثابت کنم ! ( ای بابا ... چرا چشماتون از شدت مهربونیه من پر شده ؟ چه کنم دلم طاقت نیاورد این بچه بدون پاستیل زندگی کنه و خدای نکرده امتحان پره اش رو خراب کنه ) . ولی یه چی بگم که نگفته از دنیا نرم ! من این شیر سارا رو یه روز یه لقمه اش میکنم ! بخدا . از بس این دختره بلا نگرفته شیطون شده . اون روز کلی خرج کرده و منم افتخار دادم باهام بحرفه ٬ ۴۰ دقیقه حرفیدیم تا مخابرات واسه خودش پارتی بگیره هی من گفتم « پاستیلای من مال تو اصن » هی این گفت « نخیرم من با رئیس قهرم ٬ من پاستیلای خودمو میخوام » گفتم بدونید که اگه این شیرسارا یهو غیب شد توسط من خورده شده . نه تو رو خدا ! دقت کنید ببینید من آرومم یا این شیر سارا ؟ من مظلوم . اسمم بد در رفته والا ! زمین و زمان دارن شیطونی میکنند و ای دی اچ دی دارن اونوقت من به این آرومی دارم از شدت مظلومیت تبدیل به اسطوره میشم .یه لحظه به قیافه ی من التفات بفرمایید که همش از شدت خجالت و مظلومیت سرخه !

پی نوشت دعا گویی : خدایا همه ی بیماران رو شفا بده . سلامتی برادر خوب دوست مهربونم حمیده رو هم زودتر بهش برگردون .

نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 11:41  توسط نسرین   | 

همین اول بسم الله عرض کنم که مرده شور این همراه اول رو ببرند ! تنها مزیتش فقط آنتن دهی بالاشه ! خسته شدم از بس به هر کی اس ام اس زدم گفت به دستش نرسیده  یا اینکه تو راه منحدم شده یا اینکه اگر هم از دست تیر و موشکها جون سالم به در برده ولی ، ناقصه ! (بسم الله ! آدم فکر میکنه دست جنا تو کاره ! یعنی این اس ام اسا کجا میرن ) ؟ به قول شیر سارا ، ایرانسل شرف داره به این همراه اول . خیلی هم شرف داره والا ! تازه اینترنت هم داره ( این تیکه اش دیگه معرکه اس ) دلم میخواد ایرانسلی بشم . میخوام برای خودم یه ایرانسل کادو بخرم تا اینقدر حرص به خورد خودم ندم !

منم مثل ژاله که به حافظه ی من ایمان آورده یواش یواش به حافظه ی خودم ایمان آوردم ! بعد از چهار سال و اندی وقتی یه ماجرایی رو که فقط یه بار برام تعریف کرده بود یه اشاره به نفر اول اون ماجرایی که من هیچ وقت از نزدیک ندیده و نمیشناختمش کرد من همه ی نشونی مشونی هاشو به همراه تعداد افراد خانواده و جد بزرگ و کوچیک ، همسایه ی این وری و اون وری خلاصه هر جی آشنا ماشنا بهش ربط داشت رو گذاشتم کف دستش کم مونده بود چشماشون که از حدقه در اومده و تو تاکسی ریخته بود رو کف ماشین رو جمع و جور کنم میگفت « ای ول به این حافظه ات ... اینو واسه شادی هم تعریف کردم برگشته میگه فکر کنم یه چیزایی یادم می یاد » ! یادتونه تو این پست در مورد تلفن لیلی نوشته بودم که میخواست بدونه تو کلاس معارف 2 که یه کلاس عمومی بود و هیچ کس اون یکی رو نمیشناخت ... شخصی علی نام چه کسی بود ؟! بالاخره یادم افتاد ! اونم چه جوری ؟ اینجوری یادم اومد که اون شخص به شدت هر چه تمام و در حد فوق دکترا شیک پوش بود ! یعنی یه روز از سر تا پا مارک نایک میپوشید و روز بعدش تریپ کت و شلواریه هاکوپیانی میشد بعد فرداش هم ماهسون قرمزی گول میشد ( اینو با لهجه ی ترکی استانبلولی نوشتم ... اونجوری بخونید ... شما خوشتون می یاد اسمتونو عوضی بخونن؟ ... پس درست بخونید ... اگرم نمیتونید من خوندم براتون این کافیه ) ! ( ای ول ... نمیدونستم تو کلاسای عمومی یه همچین همکلاسان ایکس لارجی پیدا میشن ) ! یه بار اتفاقی اسمشو شنیده بودم ... فکر کنم مکانیک میخوند ! وقتی به لیلی گفتم فکر کنم چند نفرو لازم داشت تا فکش رو از رو زمین جمع و جور کنند ! بعد گفت « دیدی گفتم تو میتونی ! این حافظه نیست که ! کامپیوتره » خدایا این کامپیوترو تو کنکور به کار بنداز نه اینجور وقتا ! بعدش بود که من تاااااااااازه متوجه شده ام چرا همه بر میگردن از من میپرسند که فلانی تو فلان جا وقتی صد و بیست و سه نفر دورش کرده بودند به کدومشون نگاه کرد و دستش رو در چه حالتی نگه داشته بود که اون حرفو گفت ؟!! بعد اون حرفو چه جوری گفت ؟! بعدش روز تولدنوه ی عمه ی پسر خاله ی فلانی چه موقع اس ؟ احتمالا همین روزاست که منو به عنوان ضبط صوت و دوربین فیلم برداری یه جا استخدام کنند ! یعنی وقتی من دچار فراموشی و اخلال حافظه میشم یعنی اینکه از نظر روحی دچار مشکل شده ام نه ٬ از نظر مغزی ! اینو گفتم که بدونید تک تک حرفایی که تو کامنتا میزنید و یا تو وبلاگتون مینویسید خوب یادم میمونه و فکر نکنید حواسم نیستا ! نه آسوده بزیید که ما حواسمان جمع است ! ( آیکن یک به تازگی خودشیفته شده ) .

پی نوشت یادآوری کننده: اون علامت ! اون وسط منو یاد یه جوک انداخت که شش ماه پیش افسون برام فرستاده بود ! همین جوری گفتم که نگم یادم نبود !

پی نوشت پوزش طلبانه : دو هفته و ۵ روز دیگه صبر کنید وبلاگای همتون رو با کامنتام میترکونم به حول و قوه ی الهی ! همین که آپ میکنم خودش خیلیه ! اگه همه ی کامنتا رو فرصت نمیکنم بجوابم ... حمل بر بی توجهی نذاریدا ! وقت ندارم . درک میکنید که ؟! آفرین دوست جونا .

پی نوشت چشم شور زنانه که یک روز بعد از این پست نوشته شده : واقعا من فقط چشم شوری رو برای خودم بلدم به کار ببندم ! در کمال افتخار تلفن اتاقمان را به پریز برق زدیم و باز هم در کمال افتخار سوزاندیمش و برق هم اندکی دست ما را گرفت که مرگ من بیا برویم ولی ما نرفتیم ! و این افتخار را برای دومین بار بعد از یک سال و اندی کسب نمودیم ... یعنی برای بار دوم تلفن اتاقمان را کاملا ناک اوت کردیم ! ( بگویید ماشالا) .

نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 22:56  توسط نسرین   | 

من این مرفی رو میکشم با این قانون درآوردنش !!!! نمیدونم زنده اس یا مرحوم شده !!!! ولی مرگ به دست من رو که میتونست یکی از افتخاراتش باشه رو از دست داده ... حیف شده واقعا !  آخه اینم قانونه که  در آورده ؟! این چه وضعشه آخه ؟! سه هفته مونده به کنکور اونوقت چرا اینهمه کار باید رو سر من بریزه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سه هفته مونده به کنکور این کتاب بعد از چهار ماه پیگیری از رفقا و هی رفتن و اومدن به کتابخونه ی مرکزی دنبال این کتاب و بعدش هم دانشکده ی پزشکی بالاخره به دستم رسیده که اتفاقا اصلی ترین منبع کنکوره !!! اونم با این عظمتش ... یک لحظه به قطر این کتاب بنگرید !!! حالا قطرش رو بی خیال ... 5 فصل مهمش رو خواستم بخونم که اونم این قانون مرفی امون نمیده که لامصب !!! خواستم خلاصه ی فصول رو بخونم هنوز این قانون مرفی دو دستی چسبیده به من تا مبادا از دستش فرار کنم !!! اینم خلاصه ی فصولشه  !!! حیف که به خاطر گرون بودنش چند فصل مهمش رو کپی شده خوندیم !!!

اونوقت تو این روزا که وقت امتحانات ترم دانشگاه هاست نصفه های شب فرت و فرت تک زنگ زده میشه و  اس ام اس ( ببخشید ، پیامک ) به دستم میرسه و وقتی جوابشون رو میدن و میفهمند بیدارم پیامک ها اینچنین عناوینی دارند « به خرخونا وام میدنا  » ( ولی این پیامکه کله ی صبح ساعت ۵ خیلی منو خندوند ) بعدشم شیرسارا ٬ ژاله و النا رو میکشم با این خرخونیشون !!! ( باید این جمله رو میگفتم تا دلم خنک بشه ) !!! یا مثلا فرت و فرت تک زنگ میزنند و منم براشون مینویسم « شماها خواب ندارین ؟ چه خبره نصف شبی شونصد نفریتون با هم تک میزنید ؟ نکنه قراره زلزله بشه اینجوری خبر میدید » ؟ اونوقت تو جوابش اینو مینویسند « اوه اوه .. چقدر خاطر خواه داری تو ! ... شونصد نفر  » !!! حالا هی بیا بگو به پیر به پیغمبر مشغله های دیگه ام نمیذاره درسم رو به موقع بخونم برای همینم خوابم سبک شده و زودی از خواب میپرم ... باور نمیکنن که !!!

هیچی دیگه ... خواستم بگم اعصابم خرد و خاکشیره که هر وقت میخوام برنامه ریزی کنم همیشه یه اتفاقی می افته که نمیذاره !!! بازم خدا از مصیبت های بزرگترش دور نگه داره ... حالا این اتفاقات به خیر گذشت ... ولی از ماه کنکور میترسم ... شرطی شده برام !!! اون سالی که پیش دانشگاهی بودم و کنکور داشتم ٬ دایی ام رو درست 17 روز مونده به کنکور از دست دادم و روحیه ام به وقت کنکور خیلی خیلی خراب بود .... آقای پدر هم درست یک ماه قبل از دایی ام سکته ی قلبی کرده بود و 13 روز تو سی سی یو بستری بود ... !!!

و اینک هم ٬ شدم یک پا آشپز ٬ پرستار ٬ غم خور ٬ و کلا یک پا خانه دار !!! آخرش هم من رستگار نمیشم !!!

الان هر کی دم دستم برسه و بهم بگه « بی معرفت » در کمال خونسردی میکشمش !! کلا من اینجوری ام ... در کمال خونسردی عصبانیتم رو نشون میدم و قتل در کمال خونسردی رو هم خییییییییلی دوست میدارم !!! شبیه آدم کشای مافیا میشم اونجوری !!!  الان اگه جراتشو دارید به من بگید « بی معرفت ٬ خرخون » ابهت گودزیلاییمو نشونتون میدما !!! حالا ، خود دانید  .

                                                                          

                                                       امضاء : نسرین آدم کش

پی نوشت بعد از بیست دقیقه : دیدم عکسا باز نمیشه خواستم دوباره آپلودشون کنم و بذارم که بعد از ثبت دوباره ٬ بلاگفا اینچنین اخطاری بهم داد « خطا ! امکان درج چنین پستی به دلیل محتوای  آن وجود ندارد » !!!! چی نوشتم مگه ؟! یه کمی از قتل نوشتم خب !

پی نوشتی که در حال دیدن برنامه ی ۹۰ نوشته شده : دقت کنید جای دست و انگشت رو تو صورت فردوسی پور میبینید !!! رنگش هم پریده ... چشماشو هم همش به زمین میدوزه ... ولی منتظر یه تلنگره تا گریه کنه!!! یعنی دعوا کرده ؟!! یعنی به خاطر اون برنامه ی جنجالیش بوده ؟! یعنی میخوان برنامه ی نود رو مثل کوله پشتی تعطیل کنند ؟! ما که فضول نیستیم ... فقط چشمامون یه ذره زیادی تیزه !!! ( آیکن یک موشکاف )

 

نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 0:11  توسط نسرین   |