تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری

تو داری از راه میرسی . چند ساعت دیگه . همه برای اومدنت خودشون رو آماده کرده اند . همه وقتی تو داری از راه میرسی جامه ی نو بر تن میکنند . برای خوش آمد گویی به تو خونه تکونی میکنند ، شیرینیو آجیل ، میوه فروشیا رو بگو ! اووو ... تا جایی که چشم میبینه مردم صف کشیده اند ! زندگی جریان داره ... تپش قلب زندگی رو این روزهاست که میشه دید ... روزهایی که تو قراره از راه برسی .

نمیدونم چند ساله شاید  پنج و شایدم شش ساله که از اومدنت خوشحال نمیشم ! اومدن تو چیزی جز دلتنگی و انتظار برام نداره . برای اومدنت نه ذوقی داشته ام و نه شوقی که خرجت کنم ! ولی این بار نمیدونم چرا ... سعی کردم دوستت داشته باشم ... هر چیزی رو چند بار تمیز کردم ... همین چند ساعت پیش بود که باز هم داشتم کار میکردم ... برای چیدن سفره ای که به مناسبت اومدن تو چیده میشه همه چیز رو با یه شوق کودکانه انتخاب کردم . همه مغازه هایی که مملو از جمعیت بود رو زیر پا گذاشتم تا اینکه روبان مورد نظرم رو پیدا کردم ... یه روبان یک سانتیه فیروزه ای رنگ ... رنگی که از قدیم مختص ما ایرانیان بوده و هست ! برای روی سبزه ها دنبال کفشدوزک هایی کوچولو گشتم ... مثل بچه ها بعد از چند سال دلم میخواست تخم مرغ رنگ کنم ... گواش هایی که ده سال بیشتر بود داشتمشون رو از کمدم بیرون کشیدم .... ولی ، خشک شده بودند ! مداد شمعی هام به دادم رسیدند ... بابا گفت " یکیشون رو شبیه آدم رنگ کنم " . مامان هم تو بستن پاپیون روبان ها کمکم کرد . سنگ های رنگی ته تنگ ماهی رو دونه دونه با مامان انتخاب کردم ! یه سین کم دارم ! بابا یادش رفته بود سنجد بخره ... باید فردا سین هفتم رو جور کنم . دلم گل مریم میخواست که بوی عطرش تو خونه بپیچه ولی فرصت خردیدنش رو پیدا نکردم ! چند ساعت دیگه تمام آرزوهامو همراه با اسم تک تک کسانی که میشناسمشون و برام عزیزند رو مینویسم تا از یاد نبرمشون ! یعنی به یادتونم ٬ به یادم باشید .

امروز یعنی دیروز ... یعنی همون پنجشنبه آخر سال ... با هم رفتیم پیش اونا ! دو تا سنگ سیاه مرمرین ... با دو سبد سبزه ! دلم میخواست بودنو از مهربونی هاشون سیر نمیشدم ... دلم برای آغوششون تنگه ... برای روزهایی که همه جمع میشدنو سر به سر همدیگه میذاشتن تنگ تنگه ! ... ولی نبودن ... دیگه هم نیستند ! درست روزی که تو می آیی تولد یکی از هموناست یعنی اول فروردین .یعنی روزهای بهار تو روزهای اومدنو رفتن اوناست . روزهای بهارت رو اینبار برام بهاری کن .

سال 87 یکی از بدترین سالهای زندگی من بود ... یک سال پر از سکون که سکونش اکثرا تلخ بود !!! یک سال که سپید شد این سیاهی های پر کلاغی !!! یک سال پر از ...

اما ، گذشت ... یعنی در حال گذشتنه . یعنی فراموش میشه ... یعنی این هم یک برگ بود از دفتر عمر و زندگی ... یعنی همیشه همه برگ های دفتر مثل هم نیستن !

دلم برای اومدن تویی که هیچ وقت از اومدنت خوشحال نمیشدم دچار یه جور ذوق کودکانه شده ... خوشحالم از این ذوقی کودکانه که بهم هدیه کردی ... نیومده دوستت دارم و میدونم که برای منو عزیزانم خیر و خوشی به همراه می یاری . از همون عدد شانسی که تو ماه تولدم قرار دادی و یکی از روزهای قشنگ خداست معلومه که پر از خیر و سعادتی . 8/8/88 . دوست دارم تو این روز یه اتفاق مهم بیفته !

 از تبریک تصنعی بیزارم ... پس میگم : روزهای جدید برای کسانی که ترش دوست دارند ترش مزه ! و برای شیرینی دوستانش شیرین .

پی نوشت روز عید : دوستای عزیزم که با اس ام اس و کامنت بهم تبریک گفتید باور کنید برای هر کدومتون یک اس ام اس جداگانه نوشتم تا بنا به شخصیت و سلقیه ی هر کسی بهش تبریک بگم ولی متاسفانه چند تاییشون پند موندند ! بازم میگم روزهایتون تو سال جدید خیلی شیرین باشه .

نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 3:48  توسط نسرین   | 

*همین امسال که رفته بودم مشهد ، داشتم از حرم بر میگشتم که یهو یه آقایی رو دیدم که داشت که از مردم  در حال گذر می پرسید :

“ can you speak english? ”

منم دیدم کسی جوابشو نداد حس انسانیت و بشرو الخلق دوستی ام گل کردو رفتم جلو و گفتم :

“ can I help you? ”

بعد چشماش برقی زد و به دختر و پسر کوچکی که کنارش ایستاده بود اشاره کرد و شروع کرد به توضیح دادن ولی لهجه اش اونقدر فجیع پاکستانی بود که من چیزی نفهمیدم و ازش خواستم شمرده حرف بزنه . اینو گفت که مادرش رو گم کرده و تمام پولهایی که داشتند همراه مادرشه و از صبح گرسنه هستند و اگه امکان داره یه پولی بهش بدم. منم که رفته بودم حرم هیچ چیزی با خودم برنداشته بودم گفتم :

“ I’m so sorry. Go to the haram. You are emam Reza’s ghost. Sure they help you ”

اصلا سوتی نبودا !! می خواستم بگم guest زبونم نچرخید اونجوری گفتم !! البته اونجا بلافاصله درستش کردما !!

* وقتی مژده برای اولین بار رفته بود دانمارک تا به همسرش ملحق بشه بعد از اینکه مامور فرودگاه پاسبورتشو گرفته بود و ازش پرسیده بود برای چه کاری اومدید دانمارک اینجوری جواب داده بود :

“ I come here to enjoy my husband ”

یعنی به جای join  گفته enjoy البته که اصلا به این هم فکر نکرده که ضایع شده ، چون بعدا فهمیده که دسته گل به آب داده !!!!!!!!!! ( ای همیشه خندون باشی مژده ... مردم از خنده وقتی اینو تو وبش خوندم )

* آورده اند سالها پیش در کلاس زبان دختری که دانشجوی دانشگاه آزاد بود در جواب استادش که در کدام دانشگاه درس میخواند اینچنین پاسخ گفت :

" I’m studing at free university "

منظور طفلکی همون دانشگاه اسلامی مردم و مسلمین بوده که اسمش آزاد س !!

 پی نوشت موکدانه : با جدیت تمام تاکید میکنیم هر کسی فکر کند ما سوتی میدهیم خودش آخر سوتی است !!! این از این !!!! بعدشم ... این علامت سوالای اینگیلیش کوفتی تو ورد درست بودنا !!! اینجا ، اونجا و هر جا که میشد بزنیم تو سرش تا بروند بشینند سر جایشان را زدیم . با مشت و لگد ولی علامت سوال نشدند که نشدند خنگولا !!!

نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:49  توسط نسرین   | 

فعلا به این کیک نگاه کنید و لب و لوچه ها رو آویزون دیوار کنید تا برمو برگردم بگم تولد کیه ! گفتم فقط نگاه کنید ... ناخنک نزنیدا ! منم چون صاحب مجلسم رفتم کیک رو سفارش دادم الانم میرم بیرون برگردم اینجا رو آپ اساسی کنم ... اینا فعلا پیش زمینشه ... صاحب تولد هنوز نیومده . این تولد محدودیت سنی دارد و محدودیت خیلی چیزها ! ( از پذیرش نونهال جماعت و شکمو جماعت خییییلی معذوریم ) . با تشکر : نسرین گودزیلا

 

این کیکه رو میبرم بذارم تو یخچال تا برگردم تولد رو بگیرم ایشالا .

واه واه .... آخه به دنیا نمی اومدی چی میشد ؟ جای من تو این دنیا گشاد میشد خب .

بعدا نوشت از نوع خسارت مالی :

ما الان به دلیل تالمات روحی ناشی از خسارت اقتصادی به خودمان افسرده ایم ! بعد کلاس پته ریزون و به مناسب شب عید هی گفتم بریم پیتزا یا حداقلش ساندویچ تا خودمونو تحویل بگیریم ! این نازی خبیث چون گرسنه نبود فرتی رفت تو کافه تریای شب خیز که الهی صاحبش همین امشب کچل بشه ! الهی دیگه مشتری نداشته باشه که اینهمه خسارت مالی به ما وارد کرد ! خوشان خوشان برای اینکه نه ناهار خورده بودیم نه صبحانه گفتیم چیپس و پنیر سفارش بدیم ببینیم چیه این شیر سارا هی چیپس و پنیر میکنه !!!!! الهی چشمامون اون لحظه کوری هیستیریک میگرفت تا ما اون چیپس و پنیرو نبینیم !!!!! دیگه ریحان و منیج هم به پیروی از من سفارش دادن ما هم فکر کردیم دیگه نهایتش میشه ۱۵۰۰ تومن دیگه !!!!! ( آره جون عمه ها ... کدوم عمه من نمیدونم ) !!! بقیه هم هات چاکلت و شیر موز بستنی شکلاتی سفارش دادن !!!! ور بپره این نازی !!! ما رو انداخت تو هچل !!!! شیر موز بستنی خودش شد ۱۰۰۰ تومن !!!! اونوقت مایی که از شدت گرسنگی کم مونده بود تلف بشیم ٬  چیپس و پنیرای کوفتی رو خوردیم گفتیم بستنی هم سفارش بدیم یا بریم ساندویچ بخوریم !!!!!! زرششششششششک !!!! وقتی اون ۷۵۰۰ تومنی رو که گذاشتیم رو هم و پول این سه تا چیپس و پنیر کوفتی رو دادیم دستمان داشتند می لرزیند !! پدرمان هم دلش خوش است دختر بزرگ کرده !!! دختری که فقط خسارت مالی میزند !!! هم اینک هم به دلیل تالمات روحی فراوان جهت از دست دادن ۲۵۰۰ تومان پول نازنینمان در حال پیشروی رو به سوی افسردگی ماژور هستیم !!!!! اگه رفته بودیم پیتزا بخوریم هم سیر شده بودیم هم آتیش نمیگرفتیم بابت اینهمه کلاه رفتن به سرمون !!!! پامون قلم میشه دیگه نمیریم " شب خیز " مشتریای به این دست و دلبازی رو از دست داد . برگشتم میگم : آقا چه خبره ؟! کالباس نداشت هیچی نداشت ! میگه : خانوم پنیر کیلویی چند هزار تومنه !! بمیره !! مردک گران فروش . من هم اینک مجبورم تا چند هفته یک ریال هم خرج نکنم ! خسارت مالی ناشی از این چیپس و پنیره خیلی زیاد بوده ! تازه در خانه به مادرمان گفتیم " پیتزا خوردیم " . چه پیتزایی هم بود واقعا ! باید شام هم نخورم تا همه فکر کنند من خیلی سیر شده ام ! آخه اینجانب یا ناهار میخوریم یا شام ! گرسنگی باید بکشیم ٬ و خود را از تمامی تشویقات دنیوی محروم کنیم تا دیگر از این ٍاشتباهات تکرار نکنیم و احساس کسی را نیابیم که ورشکست شده !

حالا نشستم رخ در رخ کامی جان و بهش نگاه میکنم و الکی قهقه میزنم تا انکار کنم این تالمات روحی رو !!! بعد مادرمان میگوید این دختره خل شد !!! نمی دانند ما در درونمان داریم از شدت اینهمه خسارت مالی که بر خود زده ایم نابود میشویم !!!

ما آموخیتم که راه پدرسوختگی این است که در منو وقتی قیمت چیزی را ننوشته اند یعنی میخواهد سر مشتری کلاه بگذارند ! بدانید و آگاه باشید که این نتیجه گیری یک ورشکسته است !

 ادامه ی تولد نوشت :

۲۵ اسفند ماه سالروز ولادت باشکوه قل دیگر ما یعنی ٬ نسیم اژدها را  که مصادف شدن با میلاد پیغمبر اکرم خیلی تبریک میگوییم .

 حالا هی آره آره کنید . والا بلا ٬ اسم صاحب تولد نسیم است ! که تولدش خیلی مبارکش باشد .

بازم بعدا نوشت خیلی شاخ درآوردمی :

من همین الان بعد از خوندن وبلاگ شیرین بانو متوجه شدم که فردا یعنی ۲۵ اسفند تولد شیرین عسلی بانو هم هست !!! ور بپری شیرین ... نمیشد اینو زودتر بگی ؟!!!!! هر بار پرسیدم یه جور طفره رفت ... نگو خانوم میخواسته خودش ٬ خودش رو سورپرایز کنه ! تولدت با عرض شرمندگی و تاخیر در تبریک مبارک .

۲۶ نوشت اسفندی :

عجبا !!! این اسفند ماهی ها همشون باعث نفوذ جمعیت شده اند !!! تولد آنشرلی دختری اکرم نام با موهای مشکلی هم مبارکه .

دیگه کسی نبود ؟!!! چرا هستن ها !!! ولی خدا رو شکر وبلاگ ندارن ... یه ذره کیکه با اینهمه صاحب کیک ... عجبا !!!!!!

نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:32  توسط نسرین   | 

 

" دلم برای ذوق مرگ شدن تنگ شده ... همین جووووووووووری ! "

 

 

 این پست و اون یکی پست رو یکی در نظر بگیرید ... کامنتدونی اون پایینه فعاله !

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 15:14  توسط نسرین  

سوالات جدید امتحان این هفته تا اون هفته !!!

۱ : من اگه ننویسم چی میشه  ؟ ( میدونم خیلی غصه میخورین ) ! خود شیفته هم خودتی ... تو عصر روشن دارن به آدم تهمت میزنن ... عجبا !!

۲ : من چه رنگی هستم ؟

۳ : من از صبح چند تا پنجره تمیز کرده ام ؟ ( این سوال تست هوش است  اختیاری طرح شده )

۴ : اگه یه پاک کن داشتید کدوم خصوصیت منو پاک میکردید و اگه مداد رنگی داشتید چه خصوصیتی رو برام میکشیدید ؟

۵ : وبلاگ من چه جوریه ؟

این سوالات بسته س به جونم !! ( یعنی جواب بدید به زور اسلحه هم شده جواب بدید ... تو رو جون بقال محلتون جواب بدید ) جواب ندید میکشیمتان !! اینم میشه یه بازی ... همه دعوتید !! شونصد تا رفیق داریم نمیدونیم کی رو دعوت کنیم ... پس همه دعوتید ... بدون کارت دعوت ... از نونهالان هم ٬ هم اینکه پذیرایی میشود ... بفرمایید ... اینم شام مهمونی ... فلافل لبنانیه ...هی فلفل ریختم توش هی مادر خانومی فلفل رو از دستم گرفت ... ولی بازم اونجوری که باید تند نشد ... تا اینکه رو غذای خودم فلفل رو با ظرفش خالی کردم زبونم قشنگ سوخت منم کیف کردم ... این غذا رو هم روز از این پسره سامان یاد گرفتم ... چیزی که مشهوده اینه که خودم هنوز تو کف این تزئینش موندم هنوز !! بچه دست نزن ... اگه به سوالات جوای ندادی دست نزن ده !! دهه !!

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:41  توسط نسرین   | 

زندگی چیز عجیبیه . ساده است اما ٬ عجیب . هم خیلی قابل فهم هم پیچیده و غیر قابل فهم . گاهی از بس ساده است حتی دیونه ای عین مانی هم میتونه فلسفه اون رو بفهمه . گاهی وقتا هم اینقدر پیچیده است که کلاه عقل از سرش میفته اگه بخواد اوجش رو نگاه کنه . شاید از اون ساده و پیچیده بودن همزمان همین غم و شادی باشه . هر چی غم داشتن و درد داشتن خوبه و نشونه وجود یه چیزایی تو ذات آدمی . اما ٬ غمگین بودن و زار زدن عکسشه . و هر چی بی خیال بودن زشته و ناپسند اما ٬ شاد بودن و خود رو شاد نشون دادن و از همه مهمتر دیگرون رو حتی به لبخندی شاد کردن اوج یه آدمه . نمیدونم اگه باسواتا نمیگفتن جمع ضدین محاله من میگفتم این چیزای به ظاهر متضاد خیلی راحت میتونن یه جا جمع شن . اما خوب چه میشه کرد که جسارت میخواد روی حرف با سواتای عالم حرف زدن . و ما هم معمولا وقتی قرصامون خیلی دیر نشه یادمون میمونه میزان سواتمون . اون که میره و اون که میمونه اگه عاشق باشن یه حس مشابه دارن . حس دوست داشتن که از بین نمیره. بازم میخوام بر خلاف حرف عاقلا بگم که از دل نمیره هر چه از دیده بره . مشروط به اینکه واقعا ورود به دل پیدا کرده باشه . اگه چیزی از دل بیرون رفته تو وردش به دل باید شک کرد جاده یه طرفه ای داره دل که بازگشت پذیر نیست . بازم مشروط به اینکه شایسته دل باشه . آخه دل یه صاحب خونه داره که خیلی وسواسیه و اونایی که خوشش نیاد و در حد ملکش ندونه میندازه بیرون. چه از دیده رفته باشه چه مدام تو دیده باشه .

سلام . اینقده چرا من فک میزنم امروز. نیت کرده بودیم امروز خیلی از وبلاگا سر بزنیم اما از بس همه مطالب این چند تا وبلاگ صدف و نسرین و غزل و ستاره باحال بود و قلقلک میداد ذهن رو که اصلا وقت نشد بقیه رو وا کنیم و بخونیم حالا یحتمل از شانس خوب اونا و خوش شانسی شماست که هر چی فک داشتیم و دیوونه بازی همین 4 جا پیاده کردیم. . آخر کلوم اینکه بپا خودتو خاتون . وقت و بی وقت دلت هوایی شد سلام ما رو هم برسون . البت اگه خواستی براشون بگی دیوونه ایم ذکر کن یه نمه .

نکته نوشت : تابلوئه که نسرین از این حرفای قشنگ بیسواتانه بلد نیست بزنه ! این کامنت مربوط به این پست بانو ستاره اس که دو ماه پیش نوشته شده و نسرین از همون موقع اعلام سرقت این کامنت رو علنی اعلام کرده بود تا وقتی مغزش هنگ میکنه و چیزی به خاطرش نمی یاد تا بنویسه از کامنت های این آقای بیسوات که باسواد ترین بی سواد دنیاست ( این جمله رو هم از رئیس بزرگ دزدیدم )استفاده کنه ! و چون نسرین و تمام خوانندگان " هذیان " معتقدند که کامنتهای این آقای بیسوات خودشون تکی میشوند یک پست ٬ فکر کردند و تصمیم گرفتند تا سرقت ادبی رو پایه گذاری کردند ( یه بار اعتراف کردم به این سرقتا ... یه بار دیگه هم اعتراف میکنم تا حلال بشه  ) و اینچنین شد که پس از غزل فسقلی فلفلی ( یک آتیشی زده این فسقلی به من که بعد خدا سه نفر دیگه میدونن ... وااااااای خدا نصیب دشمنش نکنه از این آتیشا  ) من هم وارد عرصه ی سرقت ادبی گشتم تا به حرف یک خاتوم مهربون گوش داده باشم که همانا پرده نمایی و از مخفی گاه در آوردن وبلاگ این آقای بیسواته ! لو دادم دیگه ! از دهنم هم در نرفت ... خودم گفتم دیگه ...  این پست آخرش هم یکی از قشنگترین بین قشنگرین پستهاش بود که برای اولین بار فهمیدم منظورش چیه ! ایناهاش مانی اینجا هذیون میگه !

نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:6  توسط نسرین   | 

این نوشته باید دو روز پیش پست میشد . الان که مینویسمش پست نمیکنم و در حالت ثبت موقت باقی میمونه تا وقتی که وقتش بشه !

پدر ... بابا ...

امروز و شاید این چند روز و باز هم شاید این دو روز ... زبون نوشتن ندارم ... مغزم هنگ کرده !

در چند روز گذشته و روزی که من خبر نداشتم و بعدترش این موضوع را فهمیدم ، قلب پدرم باز هم مشکل ساز شده بود و بابایی من رو راهی بیمارستان کرده بود . همون روز هم مرخص شده بود ! و من این موضوع رو با توجه به تاریخ این نوشته دو روزه که فهمیدم !

 همون روز خبری به کسی داده بودم که خیلی خوشحالش کرده بود ... گفت دعا میکنه که همیشه خبرای خوب و خوش رو به همه بدم .

ولی خبری که باز هم همون روز شنیدم و بعد این خبر رو به نسیم دادم خبر بدی بود !

خبری شنیدم که خشکم زد ... مربوط به یک پدر بود ! پدری مهربان که بعد از تحمل چند روز طاقت فرسا و با کمک دعاهای کسانی که دعایشان از سقف خونه بالاتر که نه ، بالاتر از بالاتر میره ٬ او را زنده نگه داشت تا چند روز هم دنیا رو با نفس هایش برای خانواده اش گرم کنه ، سفر کرد ... سفری همیشگی به دیاری ابدی ... اینجا بود که پرنده ای پر کشید .

رئیس بزرگ عزیز ... آقا رضا ! مصیبت وارده رو به شما که همیشه رئیس بزرگ ما بوده ای ، هستی و خواهی بود ... تسلیت میگیم .

نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 14:16  توسط نسرین   | 

+ دفتر چه های ارشد خیلی وقت است که آمده ولی ما دل و دماغ رفتن و خریدنش را نداریم تا درصد بگیریم ببینیم چه دسته گلهایی درون باغچه ی کنکور به آب داده ایم . ( باغچه گفتیم تا فضای رمانتیکی به کنکور داده باشیم ) .

 - دفترچه ی فراگیر پیام نور را هم نخریدیم . مگر دست 56 هزار تومانمان مانده ایم ؟ وا !

× زندگی بدون موسیقی میشود ؛ ماتمکده ! و اینچنین بود که ما وقتی از خود بیخود گشتیم که بعد از اذان و اتمام ماه صفر ندانستیم چگونه خانه را بترکانیم ! از بچگی این اخلاق شده جزئی از من ! نمی توانم در این دو ماه حرمت شکنی کنم و آهنگ های دیم بلم دیمبویی گوش بدهم ! حال ، با این نذری که من کردم و برآورده شد بایستی سال بعد دو ماه را طوری تحمل کنم که لیلی هم تحملش کرد ... چون حاجت او هم برآورده شده بود . اگر کمی رنگ شاد را چاشنی اش کنم میشود تحملش کرد !

÷ این فیلم " Slumdog Millionare  " بی نظیر بود . ما در مورد هر فیلمی نظر نمیدهیم ولی ، این فیلم را باید ببینید . ما که از دیدنش سیر نمی شویم . داستان کودکان زاغه نشین هند به سبکی دلنشین و تاثیر گذار به تصویر کشیده شده بود . فقر ، فرار ، فعل خواستن و فشق ! ( در اینجا به دلیل رعایت نمی دانم چه چیزی ع از عشق گرفته شد و ف به او داده شد تا عشق تبدیل به فشق گردد  ) . این سبک جدید در ادبیات را سالهاست که ادبیات " من در آوردی " می نامند ولی کسی نمی گفت " سبک جدید " که ما گفتیم ! ( این خلاقیت های من خودم را نکشد خیلی است ) . قسمت آخر این فیلم پسر جوان میگوید " it 's our destiny " و بعد هم این نوشته در ادامه می آید " it 's written  " واقعا همین طور است ... این سرنوشت ماست ... و نوشته شده !! این قسمت فیلم و تلاش قهرمانان داستان در رسیدن به خواسته شان آنچنان درما تاثیر گذاشته که ما الان خود را یک میلیوتر می دانیم . سوزن زبان درباری ما هم گیر کرده و نمیگذارد ما مثل مردم عادی سخن بگوییم ... عجب ها !

= اگر میخواهید دلیلی برای پایان زندگی خود بیابید ، اگر میخواهید افسردگی را پس از خواندن یک کتاب با تمام وجود درک کنید تا بعد به شما بگویند " بی جنبه " اگر میخواهید متوجه بدبختی یک زن در جامعه ی ایرانی شوید توصیه می کنیم زین پس کتاب های " زهره ح " را بخوانید . ( توصیه اکید میکنیم که این کتابها را روز جمعه و زمانی که حس میکند دلتان گرفته و میخواهید کتاب بخوانید تا دلتان باز شود بخوانید تا کلا دلی نماند برایتان به حول و قوه ی این نویسنده ) .

٪ این برنامه ی " سفر بخیر " را می بینید ؟ جگر آدم آتش می گیرد . ما با تمام وجود از تمامی شما عزیزان خواستاریم که تمام همت خود را به کار بگیرید و حدالامکان از سفرهای غیر ضروری بپرهیزید و اگر هم ناچار به سفر هستید ... قطار را که از دستتان نگرفته اند ! هواپوها هم خطرناک است ... همش لق و لوق می کند . ما اصلا نگران اموال جمهوری اسلامی نیستیم ... ما نگران جان شما هستیم . آخر دست خودمان نیست ، هر کسی که راهی سفر با اتول شود ناخوآگاه قلب ما نقل مکان میکند درون دهانمان و ماشین های لباسشویی درون دل ما شروع به کار میکنند . به همین دلیل هم خانم خواب خیلی وقت است که با ما احساس غریبی میکند و با ما جفت و جور نمیشود . ( این خانم خواب هم عجب چیزی است ... داشتنتش نعمت است و نداشتنش مصیبت ). و اینچنین میشود که حتی ، در سفرهایی که با اتول هستند و ما هم در این سفرها همراه راننده ایم ، مثل جغد مینشینیم و میوه پوست میکنیم تحویل آقای شوفر میدهیم و هی چشم به راه می دوزیم ... در این مورد کپی برابر اصل مادرمان می باشیم و نمی توانیم لحظه ای استراحت کنیم .

@ این ایرانسل هم شورش را درآورده ها ! این سیم کارت هدیه به چه درد میخورد ؟! به جایش پولی ، دوربین دیجیتالی ... هدیه بدهند ... من اینها را لازم دارم !

^ یک سوال داشتم از خدمت مبارکتان ! این 30 سیب سبز که هدیه همراه اول به مشترکان خوش حساب است چیست ؟ آیا از این سیب های سبز و ترش هدیه میدهند یا باغ سیب ها را هدیه میدهند ؟ خیلی ذهنمان را مشغول نموده این سوال !

* داشتیم درون انباری کامی را به مناسبت عید پاکسازی میکردیم و می تکاندیمش که چشمانمان به چند عدد دی وی دی منور گشت ! ظاهرا برادرمان اوقات ددر رفتن که این کامی را با خود میبرد این دی وی دی می وی دی ها را اینجا ذخیره کرده ! سریال " صورت زخمی " نمی دانیم چگونه است ... اگر کسی میداند چگونه است و به دیدنش می ارزد ببینیمش . ( ما هم خانه تکانی را از این کامی شروع کرده ایم چون کار سختی است ) .

# دو عدد کتاب به امانت ستانده ایم ! ولی نمی دانیم چطور کتابی هستند ... " شما که غریبه نیستید " نوشته ی " هوشنگ مرادی کرمانی " و " ملکه شوکران " نوشته ی " کریم علیزاده " . آنطور که آنتن های دیداری ما پس از روئیت این کتاب کار کردند و خلاصه ای چند را خواندند ظاهرا این ملکه در زمان ساسانیان خیلی هنرها کرده !!! نمی دانیم هنر هایش چه بوده ولی هر چه بوده خیلی هنر بوده که نامش شده ملکه ی شوکران ! با این تعریفی کوتاه ( بانویی دو چهره که تاریخ ساسانی را استمرار بخشید ) . اگر خواندن چند کتاب خوب را به من توصیه بفرمایید مثل دیدن چند فیلم خوب خیلی ممنون میشوم ... فیلم هایی که معرفی میکنید جدید باشند و مربوط به سینمای معنا گرا ! کتاب هایی هم که معرفی میکنید ... تاریخی باشند و اگر هم تاریخی نبودند خوب باشند حداقل ش .

~ همیشه خواهان چلوکباب شیشلیک و شنیلسل مرغ باشید . ( توصیه های ایمنی را هم جدی بگیرید ) .

{} بفرمایید " نان پنجره ای " دستپخت خودمان است در روزی که دلمان میخواست خیلی هنرمند شویم ! ولی خوشمزه شده بودند .

() به نظر شما با اینهمه تبلیغاتی که اینجا راه انداخته ام اگر ویزیتور شوم موفق نمیشوم ؟!

 پی نوشت : اگر کم پیداییم ٬ دلیل داریم ... بعد از رفع مشکل به همه سر خواهیم زد . خواهش میکنم در مورد من زود قضاوت نکنید .

نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 20:2  توسط نسرین   | 

 

چهار تا پایه + یک چیز مربع و شاید هم دایره + تکیه گاهی امن = صندلی !

مهم جایی برای نشستن و استراحت کردن است .

ولی همین صندلی مرا به یاد خیلی چیزها می اندازد ...

خیلی چیزهایی که تو میخواهی داشته باشی و نداری !

تکیه گاهی که به آن تکیه دهی و آرام آرام نفس بکشی ....

کسانی که روی صندلی می نشینند مغرورانه می اندیشند ، چون از سطحی بالاتر به تو می نگرنند و با تو سخن می گویند .

کودک خردسالی هم می تواند استدلال های منطقی خودش را داشته باشد !

من هم روی صندلی می نشینم ، تو هم روی صندلی می نشینی . صندلی من با صندلی تو فرق دارد ... من روی صندلی ساخته شده از چوب می نشینم ، صندلی من روح دارد ، چون ساخته شده از موجودی است که روح داشته و زنده بوده ، نفس میکشده و هنوز هم نفس میکشد چون مفید است ! چون من روی آن نشسته ام ! صندلی تو ساخته شده از جنس فلز است … بی جان است ! نفس نمیکشد ! به همین دلیل تو آدم شادی نیستی ! ولی من آدم شادی هستم...

صندلی شاه با صندلی وزیر فرق دارد ! صندلی رئیس با صندلی کارمند فرق دارد ! شاید اینچنین نباشد ...

شاید این شخصیت و روح آدم هاست که به صندلی معنا میدهد . اصلا به من چه که کدام درست است !!!!!!

من فقط این را می دانم که صندلی به من قدرت میدهد و تکیه گاه من برای زمان خستگی و لوس کردن پاهایم و آرام کردن نفس هایم است !

 پی نوشت : رحلت آخرین نبی خدا حضرت محمد ( ص ) و دو امام بزرگوار شیعیان بر عموم شیعیان تسلیت باد .

نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 17:24  توسط نسرین   | 

روز ولنتاین خود را قرار داشتیم ! ... قرار کاری بودا ! آخر ما تازگی ها خیلی مهم گشته ایم ٬ کله مان گنده گشته ! رفتیم نزد لیلی ... در آنجا با یکی قرار داشتیم ... صحبت ها رد و بدل گشت ! قرار رضایت بخشی بود . بقیه اش هم بماند ! بعد لیلی گفت : برای من کادو چه آورده ای ای دوست ؟ من هم گفتم : خودم را ! از آنجا قرار داشتیم برویم پیتزا خوری ! آخر لیلی به من قول داده بود ... این را بگویم که نروم به جهنم ( قولش را به نارسی داده بود نه به من! من به او تلقین کرده بودم که قول داده ای ... مخش را تیلیت کرده بودم همی و یا به قول ما ترک ها تیلیته ... تازه اش هم بعد از یک سال که رفته سر کار این شیرینی را باید میداد ... پس من کار خلافی انجام نداده ام  ) ! 

جای شما خالی ... این خیابان شهناز ما ( همان شریعتی ) خیابان جالبی ست ... بالاخص شهناز جنوبی ، برای من یکی ، پر از شیرینی و روزهایی با طعم توت فرنگی زندگیست . من یکی عاشق این خیابانم . قدم زدن در این خیابان برایم آرامش بخش است . این خیابان پر است از مغازه های رنگارنگ ، پر از درختان بلند که اینجا را تبدیل به یک خیابان سرسبز و جوان کرده ٬ دو کلیسا و صدای ناقوس هایشان ؛ وقتی در آنجا قدم میزتی گهگاهی گوشهایت را با صدایشان مینوازند ... خیابانی که یکی از گذرهایش رو دارد به محله ی بارون آواک ... محله ی ارامنه ... کافه ی دیوید ... مغازه هایی که هر کدام درون این محله و با شکلهای مدرن و امروزی با اجناس ترکیه و دبی و خریداران امروزی در کنار آن سمساری ها یکی در میان مابین خانه ها به چشم میخورند  . کوچه ی والمان هم کلیسا دارد برای خودش... یک کلیسا درست پشت مدرسه ی ابتدایی نور ؛ مدرسه ای که الان تبدیل به پژوهشسرای استان شده ... یادش بخیر ... چه روزها که دوران تحصیل من درون این خیابان میگذشت و ما سرخوش بودیم . از آن مغازه ی سر کوچه ی مهران خرید میکردیم . عکاسی" آرمن" و گاهی اوقات "آرارات" برای ما عکس های دوران تحصیلمان را چاپ میکرد ! نوشت افزار "مهران" کتابفروشی "طنین" که درون زیر زمین و کنار دبستان دخترانه شهید توانا هنوز هم پابرجاست و تستهای کنکورمان را از آنجا میخریدیم . آن مغازه ی اجناس تزئینی سنتی و دستی ، نقره فروشی های ارامنه ، آبمیوه فروشی ها ، آجیلی گلشن ، زمین اسکیت ، قنادی نیاگارا ، کوچه ی ارک ، پاساژ ضرغامی و کلاس موسیقی من ... الان خیلی از مغازه های دوران محبوب زندگی من تبدیل گشته اند به موبایل فروشی ... پاساژ امروزی "کریستال" برایم ناآشناست چون جدید است و بوی تازگی میدهد ... بوی دوران تحصیل نمیدهد برایم ! ساعاتی که زنگ های مدارس درون این خیابان میخورد ، پر میشود از صدای دخترکان و پسرکان محصل ... ! سرویس های مدارس پشت به پشت هم ایستاده اند ... خیلی از دوست داشتن ها در این خیابان  شکل گرفته ! اما شاید دوست داشتن های آن موقع از جنس دوست داشتن بود نه برای وقت گذرانی ! معصومیت ها از دست نرفته بودند گویی ! این خیابان همیشه شاد است به دلیل جوان بودنش ... کهنسال است  اما ، به دلیل قدمتش ... یک خیابان که همیشه شادی و شیطنت را به وجود من هدیه میکند . دلم میخواهد در این خیابان بدوم ، بپرم ، بخندم ... یاد دوست اهل کره ی جنوبی خود که جوهی نام داشت بیفتم و آن روزی که من ، شادی و نسیم هر سه همراه جوهی این خیابان را متر میکردیم و از ایران و رسوماتش برای جوهی میگفتیم و عکس سه نفری ما درون کافی شاپ " شب خیز " که قرار شد برایم ایمیل شود و الان پنج سالی است که من منتظر آن عکس و خبری از جوهی هستم ! ایستادن جلوی مغازه ی کفش "برکه" را دوست دارم ! آن کفش های  تابستانی اش را بیشتر دوست دارم ولی نمیدانم چرا همیشه برای کفشهای دوران تحصیل مشتری کفش " فارس" در همین خیابان بوده ام ! عینک فروشی های درون کوچه ی ارک همیشه برایم جالبند چون عینک های آفتابی مورد علاقه ام را مینگرم ! زیر زمین پاساژ ضرغامی با آن پالتو و مانتو فروشی " کولی " با آن صاحب مغازه ی عبوس و مغرورش که انسانها را به دیده ی اجناسش مینگرد ... پالتوها و مانتوهای گرانقیمتش درون کمدهایی پنهانند که مشتری خاص دارند از قشری بسیار خاص ! و آن بلوز مجلسی سرخابی رنگی را که پر از پولکهای بزرگ بود را دوست دارم ! قرار است هر وقت خواستم ولخرجی کنم آن بلوز سرخابی که رنگ فیروزه ای اش هم زیبا بود و اندازه اش چند وجب بیشتر از کف دست بود را بخرم ... فیری سایز بود ... اندازه ام میشد ...چهل و دو هزار تومان بود قیمتش ! پیتزا 2000 را که بینهایت دوست دارم ولی فقط به دلیل پیتزایش ! پاتوق منو دوستانم بوده ، وقتی که میخواستیم ولخرجی کنیم ... وقتی که همگی در کنکور قبول شده بودیم و ژاله مرا ، الناز را که قرار بود خانم دکتر شود و داروساز مملکت و سعیده را که میکروبویولوژیست شود آنجا مهمان کرد ... بقیه غایب بودند و نشد که باشند ... روز قشنگی بود آنروز !

روز ولنتاین ساعت 20  خیابان شهناز :

 بوی لبوی داغ درون گاری ها ، صدای فرزاد فرزین وقتی داشت ترانه " شوک " را میخواند از آن مغازه ی پخش سی دی و آلبوم می آمد ... صدای  مصطفی سندل همزبان اهل ترکیه هم از اتومبیلی در حال گذر شنیده میشد که از عشق میخواند ... من و لیلی دست در دست هم نبودیم ... دست در جیب بودیم ...دست هر کسی درون جیب خودش بود ... من با لیلی حرف میزدم و او هم میگفت : بس کن ! آبرو بگذار بماند برایمان ! نمیدوانم چرا وقتی حرفی میزنم این لیلی نیشهایش باز میشود ! جدی هم سخن میگویم او میخواهد که نخندانمش ! و بعد هم از کنکوری که روز قبلش داده بودیم و نمیدانستیم سوالاتش از کدام عالم آمده بود حرف میزدیم . خرس های پشمالو از خواب زمستانی کمی زودتر برخاسته بودند و لباس قرمز بر تن کرده بودند ! پیاده رو ها بوی محبت میداد آن شب ؛ شلوغ بود آن شب ! خیلی ها دست در دست هم بودند آن شب ... کلی قلب قرمز دیدیم که همین جوری از شدت تپش های زیاد در حال ورقلمیبدن بودند ! کلی هم قلب های بزرگی بودند این قلبها ! میانسال و جوان بودند این قلبها ... نوجوان هم بودند ولی شب بود ممکن بود ما ندیده باشیمشان ! کافی شاپ ها غلغله بود ... پیتزا 2000 هم همین طور ... لیلی هم از خدا خواسته مرا به  " این دو برگر " چند قدم بالاتر که میشود خیابان 17 شهریور جدید ، برد ! آنجا را به دلیل محیط آرامش دوست دارد ... من هم که پیتزا باشد ... مکانش مهم نیست ! پیتزایش مهم است ... اما لیلی رمانتیک است ... من مجنون رمانتیکی نمی باشم ... جای چند عدد شمع و فضایی شاعرانه روی میز ما خالی بود تا این لیلی بیشتر از قبل بگوید : من عاشق محیط دنج اینجا هستم ! کنار آن کاج های تزئین شده با چراغ های رنگی ، وقتی در حال عبور از خیابان بودیم به من گفت : کشتم خودم را تا کلینیک درجه یک شد ! ... و اینگونه بود که لیلی مجبور گشت مجنونش را به سالاد فصل هم مهمان نماید ! به گفته ی لیلی ما قرار است رقیب کاری هم شویم ... خیلی باید تلاش کرد تا دوستی ها در عین رقابت حفظ شود ، شکیبا بود تا روزهای سخت سپری شوند .

روز ولنتاین درون اتوبوس های خط BRT ساعت 21:15 :

همه زوح زوج نشسته بودند ! نامزدکان دست در دست هم در قسمت بانوان ! ما هم سخنی نگفتیم و همانگونه ایستاده بودیم ... شب عشاق بود و باید درکشان میکردیم !

ساعت 21:30 بعد از شام خوردن مشترکانه با دوست دخترمان به خانه بازگشتیم .

این بود انشای ما !

 

نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 1:9  توسط نسرین   |