یک عدد نسرین مهربان و آرام که آزارش به مورچه هم نمیرسد هی فکر کرد و فکر کرد که چه آپی بنویسد بعد از چند روز دوری از دنیای مجازی که در این هنگام ؛ نشانه ای به او نشان داده شد ! بله ! نسرین وقتی وارد وبلاگ یک عدد بهار جیغ جیغو شد با جیغ های بنفشو نارنجی و بنفش جیغ و سرخابی جیغ تر مواجه گشت که همانا تشکرنامه ای نوشته بود مبنی بر تشکر از دوستانش به دلیل تبریکات روز بیست پنجم فرودین ماه که روز ولادت بی خیر و برکتش بوده ! این نسرین آنچه را میدید نتوانست تحمل کردن ! چه معنی داشت که همه با پیامکو این چیزها به بهار تبریک گفته و او که شوی این بهار است بی خبر بوده باشد ؟! بهار خبیث در انتهای تشکر نامه اش امضایی زده بود با عنوان " بهار مهربان " ( مردم در روز روشن دچار خودشیفتگی گشته و ذات واقعی خود را مخفی میکنند بنا بر اصول روان شناسی ) . آن نسرین در جواب این پست تشکری کامنتی گذاشت این شکلی :
« بهار مهربان جز جیگر بگیری .... بهار مهربان بتتتتتتتترکی ... بهار مهربان منحدم شوی که از روز قبل از تولدت به دلیل وجود تو من اینترنت ندارم بهار مهربان کووووووووووووفت بگیری بهار مهربان
.... ایشالا که وقتی میخوای ملت بهت زنگ بزنن از خواب بیدار بشی بهار مهربان قلابی
همه شماره تو دارن الا من !!!
»
و آن نسرین در مدیریت وبلاگش کامنت خصوصی ای را یافت از جانب بهار ؛ این شکلی :
« بترکی هی نسرین گودزیلا . تو نمیتونی یه کمی محبت به خرج بدی قربون صدقه بری ؟ همینه دیگه منم به خاک سیاه نشوندی . ......09 این شماره منه ! گرفتی یه اس ام اس بده شناساییت کنم .
»
آن نسرین آمد مثل یک بچه ی آرام اس ام اسی بدهد خیلی گودزیلا وارانه ! آما ، کرم های بدجنسیه دور و برش شروع به لولیدن نمودند و اینچنین شد که نسرین از حرف درون دل بهار آگاه گشت !
توجه توجه : در این دایالوگ ! نسرین نارنجی است . بهار سبز است و دوست نسرین بنفش است !!
سیم کارت نسرین :
« بهار خانوم من خیلی وقته به شما علاقه شدم . از همون وقت که تو ارومیه بودین . خوشحالم که پیداتون کردم . با یه بغل گل تبریک میگم میلادتو . »
سیم کارت بهار :
« نسرین ورپریده خودتی ؟
»
سیم کارت نسرین :
« من پسرم بهار خانوم . اجازه بدین با هم بیشتر آشنا بشیم . »
سیم کارت بهار :
« نسرین دیگه منو سیاه نکن که ! من اگه از این شانسا داشتم که ور دل مامان بابام نبودم که ! » ( صد تا آیکن بهار در حال دق کردن از شدت غصه و ناراحتی) .
سیم کارت نسرین :
« شما از این شانسا دارین خوبشم دارین . چون من الان آمادگی خواستگاری کردن از فرشته ی رویاهامو پیدا کردم . » ( آیکن زرششششششک ) .
سیم کارت بهار :
« سعی کردم باور کنم . اما میدونی چیه همسر جان ؟ من این خطو تو ارومیه نداشتم که . آخه الان شیشه ی احساساتم شکست . » ( آیکن یک بهار خیلی غصه دار شده ) .
نسرین درون دلش بعد از خواندن این اس ام اس !!! « الان حالیت میکنم شیشه ی احساسات یعنی چی ؟! که دنبال شووری هااااان ؟! »
سیم کارت نسرین :
« من این سیم کارتو از یکی دیگه گرفتم که اسمشو قرار نیست فاش کنم ، پیدا کردنش کار سختی نبود . » ( آیکن یک نسرین که دارد دعا معا میخواند که این بهار ورپریده نشانه ای چیزی از او نخواهد )
سیم کارت بهار :
« کوفت بگیری ورپریده ! چرا با این احساسات لطیف من باری میکنی ؟ هان هان چرا چرا ؟ نه آخه همه که شمارمو اونجا ندارن که هان چرا ؟! »
نکته نوشت : این بهار همین کارها را میکند که اینگونه ترشیده !! دلش غنج میرود و میگوید از این شانسها ندارم و با احساساتش بازی میشود و بعد خواستگارانش را از در خانه شان با دمپایی و آرپیچی فراری میدهد !
سیم کارت دوست نسرین در اینجا به عنوان خود نسرین وارد فیلم نامه میشود :
« برو یه آپ فوری بزن که شوهرت هم روز تولدت رو بهت تبریک گفت . بترکی که خودت بلد نیستی شوهر داری کنی ! تولدت مبارک بهار مهربان قلابی ! » ( آیکن یک نسرین که زده در خط بد جنسی ) .
سیم کارت بهار به سیم کارت دوست نسرین :
« نسرین خاک تو سر شدم .جون بهار تویی با یه شماره دیگه اس ام اس میدی ؟ بگو آره که اگه بگی نه زنت از دستت رفته ! » ( آیک یک عدد بهار که در حال شیون است و احتمالا آب داغ ریخته اند رویش و گر گرفته ) !
سیم کارت نسرین :
« عزیزم من اردبیلی ام » . ( آیکن یک پسر خیلی عاشق که پسر خاله و پینوکیو شده ) .
سیم کارت بهار به سیم کارت آن عاشق دلباخته ( خود نسرین ) :
« دهه نسرین میزنم شلو پلت میکنما ! گودزیلای ورپریده بتترکی هی » ( آیکن یک دختر دم بخت که از دست خواستگارش عصبانی شده و او را با دوستش اشتباهی گرفته ... خانوم های محترم آدم با خواستگارش اینجوری حرف نمیزنه که ! بده ، زشته ، عیبه ! عجبا ) !
سیم کارت بهار به سیم کارت دوست نسرین :
« نسرین ! جون بهار میگم تویی ؟ ببین اگه بگی نه من میمیرم بی زن میشیا ! بگو که تویی ! » ( آیکن بهار همچنان در حال شیون و زاری ) .
وسط نوشت : نسرین در حال ترکیدن از خوشحالی ! نسرین در حال شادی در وکردن از خودش که انتقام خیلی از مظلومین روزگار را از این شمر بن ذل جوشن گرفته ! نسرین در حال مردن از خنده ! نسرین در حال اشک شوق ریختن به خاطر آن مظلومینی که گیر بهار افتاده و بدبخت شده بودند ! نسرین باز هم در حال اشک شوق و خنده است و خدای را شاکر است ! ( اصلا هم نیشش به قد دروازه ی فوتبال باز نشده ... اصلا و ابدا ) .
سیم کارت دوست نسرین :
« چی رو بگم منم ؟ چی شده مگه ؟ من که همون یه اس ام اس تبریک رو برات فرستادم و گفتم که منم ! آره این منم نسرین گودزیلا . نکنه به اس ام اسم خندیدی تو جمع برای همین آبروت رفت ؟ » ( آیکن نسرینی که در حال نوشتن این اس ام اس از شدت مظلومیت رو به موت بوده ) .
سیم کارت بهار به سیم کارت دوست نسرین :
« کوفت نگیری . یه ایرانسل بهم اس ام اس داد . منم فکر کردم تویی داری سر به سرم میذاری هی جوابشو دادم .بترکی جون بهار تویی دیگه . آره ؟ » ( آین یک بهار مشوشی که در حال جویدن لبها و ناخن هایش است ) .
سیم کارت نسرین :
« من علی هستم نه نسرین . شما هم خیلی شکسته نفسید که میگید رو دست مادر و پدرتون موندید . » ( آیکن یک نسرین که میگه زرررررررررشک ) .
سیم کارت دوست نسرین که مثلا خود نسرین است :
« من هیچ وقت از این مردم آزاری ها نمیکنم . مگه مرض دارم که سر به سر دختر مردم بذارم ؟ نه من نبودم » ( آیکن دماغ پینوکیو رفته به ترکیه و از همون جا برگشته ! یعنی بیشتر از اون جایی نمیره ! اونی که روی پینوکیو رو سفید کرده طوری که این پینوکیو آب شده از شدت خجالت دماغ مانی بیسوات است ! والا ! تو کامنت پست پایینیش اصلا تابلو نیست که دماغش رفته کشور آفتاب تابان و از اونجا رفته آمریکا بعد برگشته اومده اینجا و با چه مشقتی کامنت گذاشته ) .
سیم کارت بهار به همین سیم کارت بالایی :
« خاک تو سر شدم . همچینم قشنگ جوابشو دادم . » ( آیکن یک عدد بهاری که چند عدد بهار کنارش نشسته اند و موهایشان را از شدت آبروریزی چنگ میزنند تا کلا بترشند ) .
سیم کارت دوست نسرین :
« حقت بوده . تا تو باشی اینقده زبون درازی نکنی . » ( آیکن یک نسرین پیروز و فاتح ) .
سیم کارت بهار به همان نسرین در شکل یک عاشق:
« پس اگه نسرین نیستین لطفا مزاحم نشین . من چون فکر کردم دوستمه جواب دادم . دیگه جواب نمیدم ! » ( آیکن یک عدد بهار شکست خورده و نادم ) .
سیم کارت همان عاشق دلباخته که نسرین است :
« خوب من نسرینم جوابمو بده شمر بن زل جوشن .
»
سیم کارت بهار :
« ای بتترکی هی ! نسرین میکشمت . سیم کارتات جفتشم بسوزن ایشالا . زبان » ( اصلا معلوم نیست که بهار اینجا یک نفس به آسودگی کشیده و به جای آیکن عصبانیت کم مونده بوده منو ماچ کنه یادش رفته زبونشو واسم درآورده ... خانوم متانت هم خوب چیزه ها ! وا ! ) نسرین در این حین رو به موت بود از شدت خنده .
سیم کارت نسرین :
« حالم جا اومد . خوب حالتو گرفتم . آخیییییش ! این سیم کارت خودمه اون یکی که مثلا من بودم مال دوستمه . »
سیم کارت بهار :
« یه حالی از اون حال جز جیگر گرفتت بگیرم خودت کیف کنی کوفت گرفته .
» ( التفات بفرمایید که در روز روشن میخواهد حال ما را که ذاتا بچه ی آرام و بی آزاری میباشیم بگیرد در حالی که ما رسالت داشتیم انتقام مظلومین را از این بلای روزگار بستانیم ) .
سیم کارت نسرین :
« عمررررررا ! حالا یه کادوی خفن دارم بران بهار جیغ جیغو . »
سیم کارت بهار :
« ددم وای ! تو که بدتر از خودمی ! اما قبول ! از تو هر چی کم کنم غنیمته ! »
نسرین درون دلش بدون فرستادن اس ام اس : قهقه ! کم کنی ؟! عمرررررا ! اینم کادوی تولدت بود که یک ساعته دارم میتایپم تا بگم تولدت بعد از دو روز تاخیر مباااارک !! خوب مبارکت شدا ! چشمام کور شد تا اینا رو نوشتم ! مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچ موووووووووووووووووووووووووووووووچ .
افتخارات ورزشی :
هشت سال بیش نداشتم که دوچرخه سواری بدون گرفتن دسته های دوچرخه را بلد بودم !! یکی از حرفه ای های زمان خود محسوب میشدم .
در زمین بسکت دبیرستان یک بار پرتاب سه امتیازی انجام دادم و این در حالی بود که پرتاب های یک امتیازی من با این قدم گل نمیشد !!
در همان دوران تحصیل در عرض یک دقیقه شصت و یک تا دراز نشست رفتم !! هیییی جوانی یادت بخیر !!
سال سوم هم وقتی دبیر ورزشمان به زور مرا مجبور کرد که بارفیکس بروم عصب سیاتیک کمرم گرفت و ما بالکل مصدوم گشتیم !! این یعنی اینکه من در راه ورزش این مملکت جانم را بر کف دست نهاده بوده ام !!
یک افتخار در عرصه ورزش رزمی میتوانست نصیبم شود که هنوز هم به دلیل اشتباهم و ادامه ندادن ورزش محبوبم حسرت میخورم ... این دیگر افتخار نبود ... حسرتی بود عمیق !!
افتخارات هنری :
دو سه ماه است که لواشک نخورده ام !!
نویسنده و کارگردان گروه تاتر مدرسه مان در دوران راهنمایی بودم !! در یک صحنه آنچنان جو گیر شدم که کتابی را از روی میز برداشتم و کوبیدم به سر المیرای بدبخت که نقش شاگرد عزیز دردانه را بازی میکرد !! بچه ها منفجر شدند از دیدن این صحنه ی اکشن !!
هنر سوتی دادن را بلد نیستم اما ، سوتی دهندگان را دوست دارم !!
عکس سی و سه پل را با سیاه قلم وقتی که یازده سالم بود و درون خانه مان به دلیل بنایی جا برای نشستن نبود طوری کشیدم که استاد نقاشی ام دست به دهان مانده بود و نقاشی ام را به همه نشان داد و تشویقم کرد !!
اولین شعر زندگی خود را وقتی گفتم که فردایش یک امتحان داشتم دیدنی !! و اینچنین شد که شب ساعت 12 من با آن شعر تن حافظ جان و سعدی جانو بقیه را درون گور گذاشتم روی ویبره !! ( گر من بگردم نا امید ... از برای من دگر نباشد امید ) اگر شما به عمق این یک بیت شعر پی ببرید درک میکنید با چه پدیده ای مواجهید !!
وقتی خواستم در جشنواره نشریات با بهروز مقدم عکس بگیرم گفت « باعث افتخار است که با خانوم متشخصی مثل شما عکس بگیرم » . بیایید مرا جمع کنید .
در نمایشگاه صدا و سیما امتحان دوبلوری را دادم ... در آستانه قبولی گفتم نمیخواهم !! ( بمییییییری نسرین ) . در همان نمایشگاه هم احمد نجفی را دیدم ولی نزدیک نرفتم !! ( این آخر افتخار است ) .
عبدالرضا اکبری پسر عمه همسایه مان است !! مسلما پندار اکبری هم پسرش است و من این را خیلی وقت پیشتر میدانستم !!
محمد رضا گلزار و فریدون جیرانی دوست خانوادگی دختر خاله ی مادر خانومی اینا هستند !! ( یعنی چی ؟! به من ربط داره دیگه ) .
افشین خواننده ی خیلی خوش تیپ و اینا ! نوه ی عموی دوستم است !! که من هم یک بار در جمع و نزد آن دوستم گفتم خیلی زشته !! او هم گفت « کجاش زشته ؟ فامیل ماست ... نمیبینی من هم شبیهشم ؟» من هم گفتم « اون زشته ولی تو با نمکی » . راست گفتم دیگه !
در کنسرت محمد اصفهانی کلی برایش لبخند زدم !! البته لبخند هنری بوده و از این در حس رفتن ها !!
افتخارات سیاسی :
یک بار که خاتمی به تبریز آمده بود از دو قدمی برایش دست تکان دادم ... شب بود ، او هم از درون اتومبیل وقتی داشت به فرودگاه مشرف میشد برایم دست تکان داد و لبخند زد ...
چند شب پیش یوزارسیف عصر حاضر را به خواب دیدم که هفت عکس از خودش در هفت حالت مختلف نشانم داد که با هفت خودکار هفت رنگ چهره ی زیبایش را نگار گری کرده بودند !! بلا به دور باشد . گویا قانون رو به دگرگونی ست و باید هفت سال دگر هم تحملش کنیم !! به راستی به خواب دیدم ها !!
در دانشگاه از همسر دکتر شریعتی سوالی پرسیدم و او جوابم را داد !!
افتخارات فرهنگی :
در انتخابات انجمن دانش آموزی ما را نامزد کردند ( نامزد اینطوری نه اونطوری ) و فرستاندند برویم اهداف خود را بگوییم !! بعد ما رای آوردیم و معروف شدیم و از آنجا بود که شدم مسئول بخش فرهنگی انجمن !! ( خیلی افتخار مهمی است ها ) .
همین جا نوشته بودم که " ترنج " ما مقام آورد ! سال اول دوم استان شد و همان سال دوم کشوری البته اول بود ولی به ناحق نامش را دوم اعلام کردند ! سال دوم که سال گذشته می شد به دلیل اشتباه طراح اصلی ترین نوشته های بچه ها چاپ نشده ...با آن وضعی که کله ام پس از ندیدن مصاحبه ، گزارش و چند نوشته استخوان دار داغ شده بود پنجم شدیم و افسوس بود که خوردم !! آنجا بود که فهمیدم در ایران سردبیر آخرین کسی است که از این موضوع خبردار میشود !! این هم افتخار اورکایی !!
در همان جشنواره دوم که پنجم شدیم نوشته ام رتبه اول بخش ادبی را کسب کرد !! همین .
اگر بشود گفت افتخار فرهنگی !! دست پرشین بلاگ درد نکند که مرا خبردار نکرده بود !! وبلاگ جان به لطف دوستان در جشنواره بانوان برتر وبلاگ نویس بین صد وبلاگ برتر قرار گرفته بود !! خبر نداشتم و از ورودی های وبلاگ این موضوع را فهمیدم !!
تمام شد .
حال خواستیم دعوت کنیم ولی نصف بیشتر دوستان لینکدونی ما مفقود تشریف دارند و بقیه در دو حالت هستند یا دوره دپرشن را سپری میکنند و یا دوره شیدایی را ! عده ی تنبلی هم وجود دارند و عده ای که این بازی را انجام داده اند اما ندانستیم چه کسی را دعوت کنیم ! احسنت به لینکستان ما واقعا احسنت ... از تعداد کامنت هایمان مشخص است که اوضاع دوستان لینکدونی ما تازگیها خیلی به غیبت و دپرشن سر میشود !! کووووووفت ...شما را چه شده است ؟!
بنابراین فقط از دو خط موازی دعوت به عمل می آوریم که مشتاق این بازی ست !!
چند وقتی ست که ولگا خانوم مهربون از من دعوت به عمل آورده تا افتخارات خود را به ثبت برسانم ! نه که افتخاراتم سر به فلک میرسد برای همین الان این بازی را انجام میدهم !
افتخارات درسی :
تا ثلت اول کلاس چهارم معدلم بیست بود !
دیکته و انشایم همیشه بیست بود .
انشای دوستانم را در دوران راهنمایی با وجود آن دبیر سخت گیر که موضوعات فضایی میداد را هم من مینوشتم ... آن هم زنگ های ریاضی !! خیلی هنر بود که جلو چشم دبیر ریاضی و در کلاسی که همه اش بیست و شش نفر شاگرد داشت و جنبیدن پشه هم در فضا به چشم می آمد انشایی بنویسی آن هم از زبان فرزند شهید ! یا از زبان سفره هفت سین ! همه شان بیست میگرفتند و دبیر آن کلاس که سال قبلش دبیر انشای ما بود به یکی از آن جماعت متقلب گفته بود : « سارا مطمئنی این انشای توئه ؟! تو حتما یک نویسنده میشوی » . و آن رفیق ما هنوز هم فکر میکند قرار است نویسنده شود ولی فعلا که دکتر شده !
اولین نمره تک رقمی خود را وقتی همه در آن مقطع بیست میگرفتند و گرفتن نمره تک کار سختی مینمود در امتحانی گرفتم که بالاترین نمره 11 بود ! کلاس پنجم ... هفت و هفتاد و پنج !! دست خانوم معلممان درد نکند که باعث شد من ورقه ام را در هزار سوراخ سمبه قایم کنم و بعد هم بروم دندانپزشکی و مظلوم نمایی کنم که کسی نگوید 7 هم شد نمره !!
نمره تک رقمی دوم خود را درست بعد از آن امتحان که جبرانی بود گرفتم و باز هم هفت و هفتاد و پنج ! اینکه دو بار پشت سر هم بیست بگیری کار سختی نیست ... اینکه دو بار پشت سر هم هفت و هفتاد و پنج صدم بگیری و اولینو دومین نمرات تک رقمی را تجربه کنی و بعد هم خانوم معلمتان جریمه کل کتاب را بدهد که بنویسی هنر است !! از آنجایی که من خیلی مبادی آداب در هنرم !! تمام نقاشی های کتاب ریاضی را هم جریمه میکشیدم تا کل کتاب را از بر شوم !! تمام این چیزها افتخاره ها !!
نمره ی نمیدانم تک محسوب میشود یا نه ولی شما بخوانید صفر خود را کلاس اول راهنمایی و در درس حرفه گرفتم !! به من چه !! خانوممون آمد کلاس و گفت امتحان میگیرم ... من هم به عمد هیچ چی ننوشتم ولی یک جا را یادم رفت و نوشتم و نمره ام شد بیست و پنج صدم !! همان بیستش مهم بود که من گرفتم ... صدمو این چیزها چیزی محسوب نمیشه که !!
همان سال در مسابقات آینده سازان در سطح شهر اول شدم و در استان دوم ... در کشور هم دوازدهم !!
بعدش در کلاس دوم راهنمایی ییهو آمدند به کلاسمان شبیخون زدند و گفتند بیایید امتحان نهج البلاغه و احکام بدهید .. در نماز خانه نهضت سوات آموزیمان چمباتمه زدیم رو زمین و هی نوشتیمو نوشتیم تا اینکه گفتند وقت تمام است !! و اینچنین شد که سر صف نام و در برنامه صبحگاهی وقتی چشمانم خواب میخواست نام مرا به عنوان نفر اول خواندند و خواب من رفت ددر !! تبریکات بود که سرازیر شد به طرفم و اینکه من روزی یک خانوم جلسه ایه موفق میشوم ولی هنوز نشده ام !!
دوم دبیرستان تا قدم به کلاس گذاشتم فرمودند مسابقه علمی داریم ... فشارمان افتاده بود که شوکولاتی چپاندند درون دهانمان و چون خون به حد خیلی زیاد به مغرم رسید نفر سوم این مسابقه شدم !! نمیدانم درون آن شکلات چه ریخته بودند که اینچنین مخ را باز کرد !!
در امتحانات جامع سنجش سال سوم که همه ش بیست نفر بیشتر !!! شرکت کننده داشت چند بار نفر اول استان شدم !! مسلما بیست نفر بیشتر خیلی میشود !! فکر نکنید بیست نفر کم است !!
سال سوم دبیرستان امتحان نهایی تاریخ داشتیم و من ساعت ۱۲ شب تازه یادم افتاده بود ... تا ساعت ۶:۳۰ صبح نمیدانم چگونه خواندم ولی هر چه که بود نمره ام بیشتر از کسانی شد که دو یا سه دور خوانده بودند و نمره شان شده بود ۱۲ !! میگفتند امتحان سختی بود ولی برای من راحت بود ... دومین نمره ناحیه را گرفتم ... آن هم ۱۶ شدم !! به هر حال من زمانی در تاریخ زندگی کرده بودم باید درس تاریخم خوب میشد .
در دوران دانشگاه که گفته ایم چگونه ورقه ی سی سی را جلوی چشم مراقب قاپیدیم و بیست شدیم ولی این را نگفته ایم که یک بار مراقب را فرستادیم بیرون تا ما جلو چشم او مشورت نکنیم و امرهم شوری بینهم !! این آیه به کمکمان آمد همی ولی استاد بی انصاف به یک عده بیست داده بود و به من هفده !! حالا خوب است مشورت ها را من به آنها رسانده بودم !!
افتخارات قدرتی :
کودکی بیش نبودیم که قلاب میگرفتیم برای پسر مردم !!
خردسال بودیم که ادای اشین را در می آوردیم و اینچنین شد که به هنگام پیاده روی روی میز نهار خوری پذیرایی ( گویی اشین هم روی میز های چوبی که به آنها کف سالن میگفتند پیاده روی میکرده ) زدیم گلدان ساخت چک مادر خانومی را شکستیم و مادرمان بابت گلدانش کلی غصه خورد و ما شب را مظلومانه و در عین اقتدار هیتلر از زیر میز بیرون نیامدیم !! البته آن گلدان اولینو آخرین نمایش قدرت ما نبود !! ما کلا در خسارت مالی زدن از آن عتیقه شکستن و خراب کردن خیلی استادیم و باعث افتخار هستیم !!
اولین چک خود را زمانی زدیم که هفت سال داشتیم ... درون گوش پسر مردم زدیم !!
ده سال از دوازده سال دوران مدرسه را مبصر بوده ام !! شما فکر کنید رئیس بوده ام !!
دوران دانشجویی هم معاون کلانتر بوده ام چون بعضی وقتها باید حال کلانتر را میگرفتم !!
ترم اول بعد از امتحان زبان عمومی بحثی جذبیانه کردیم با همین کلانترمان که رفته بود به مادرشان گفته بود « ما در کلاسمان یک دختری داریم که گودزیلاست » .
وقتی پای جناب برادر بر اثر افتادن روی شن و ماسه زخمی گشته بود من با شنیدن اینکه چگونه پایش را مثل چرخ خیاطی دوخته اند دچار تنزل فشار خون گشتم !! کلا من در امر شنیداری این مسائل دوخت و دوز خیلی قدرتمندم !!
یک بار یکی از دوستانم را که خیلی هم با من صمیمی بود و در کلاس دوم هم همکلاسم شد ، دختر همسایه مان هم بود را در خانه مان ترساندم ! یعنی با یک وسیله ی خطرناک به نام مگس کش !! او هم زرتی پرید بغل مادرم و چغولی مرا کرد ... من هم گفتم واجب بود باید از من حساب ببرد !! آخر قدم از او بلند تر است !! کلا از رو نمیرفتیم ما !!
دماغ دو عدد مذکر را وقتی مشغول چشم چرانی از بیرون کلاس ما به درون کلاس ما بودند را اوف کردم !! در را از پشت طوری که مرا نبینند طوری کوبیدم بر روی صورتشان که دادشان به هوا خواست !! کلی هورا و تشویق نصیبم شد ... وقتی یکی از آقایان همکلاسی داشت وارد کلاس میشد آن مذکران رو به این مذکر همکلاسی کرده و گفتند دماغ ما را یکی از این خانوم ها اینچنین کرد و او هم گفت این خانوم کار خیلی خوبی کرد و دوباره این در بود که از بینی آنان استقبال میکرد شگرف !!
ادامه دارد ...
(!)
اولی : بریم اونجا ! من از این ور دیدمش خیلی قشنگ بود .
دومی : کجا ؟!!!! باز این پاشو گذاشت رو گاز !
بقیه : دیر شد ... یه جا پیدا کنید دیگه ! یه جا برا نشستن که اینهمه گشتن نداره . اه .
من : وااااااای راشت میگه ها ... ! بالا رفتن از اینجا یه کمی سخته !
دستت رو بده من ، مواظب زیر پات باش ! وای دارم سر میخورم ... شما فکر کنید چند نفر دیگر هم جزو بقیه اینچنین آمدند بالا ! و چند نفر ماندند پایین تا ما جایی برای نشستن بیابیم !
من با چشمانی که تحشین در آنها قلمبه گشته : شکوفه ها رو ببینید ! وای قشنگه ... خیلی ! شلوغ هم نیشت ... اینم یه دلیل دیگه برای خوب بودنش !
دومی : این آدمایی که اینجا نشسته اند چرا اینجوری نگاهمون میکنند ؟!!!!!
سومی : خیلی یه جوری نگاه میکنند !
من : حتما وارد ژمین آدم خوارها شده ایم !
چهارمی رو به پایینی ها : انگاری اینجا یه جوریه !
پایینی ها : بپرسید ببینید باغ شخصی نباشه !!!!
من : ببخشید اینجا شخشیه ؟!
اون آدم ها با نگاه آدم خوار ها و دندان های تیز : بببببببببببببله !
ما : شرمنده ! ببخشید .
من درون دلم : نه حشاری گذاشتن نه تابلویی کم مونده بخورنمون ! تاژه دلشون هم بخواد نشرین افتخار بده بشینه تو باغشون !
من زیر لبی به اولی : شبیه شیر برنجی شدیم که تافت زده اند بهش ! نیشامونو ببین تا کجا باژه ! تا شر درواژه تهران !
در حال پایین رفتن اژ آن کوه پای مبارک من هم اوف شد ناجور جون داداش ... !
(!)
شب میخوابم صبح که از خواب بر میخیژم روی شاعد دشتم جای ۵ عدد چنگول را به ژوایای مختلف مینگرم . یک فکرهایی به نژرم میرشد ! بشم الله !
میگویم حتما آن وقت که خواب ترشناک دیدم از ترش به خودم چنگول کشیده ام که از خواب برخیژم ! ... ووووووووی ... بشم الله ... وووووووی ( اینجا یک فکری به ذهنمان رشید ... ژهر مار .... اینا رو به فکرم میگم .... بازم چشمانم را که میبندم یک فکری به نظرم میرشد .... هر چی دعا بلدم میخوانم فوت میکنم به اطراف اتاقم .... باژ یک فکری به ذهنم میرشد .... ژهر مار .... باژ این فحش رو به فکرم میدم .... باژ هم اون فیلمه که دشت آدم درخت میشود یادم می افتد .... مرده شورتون رو ببرن با این فیلم شاختنتون .... ژهر مار .... باژ این را به فکرم میگویم .... ببخشید حرف بد شد ... اصلا به جای ژهر مار میگویم آهوی پر کرشمه ! بعد وقتی این را میگویم نیشم باژ میشود و چنگول ها هم ژیاد نمیشوند ) ! فیلم ترشناک شد این خوابیدن من ! ولی فیلم ترشناکی که با آمدن آهوی پر کرشمه به فکرم خندیدم و ژهنم پاک شاژی شد و همه جا شد گل و بلبل و آتشی که گلشتان گشتو این حرفا!
(!)
تشت هوش : اینجا کجاشت ؟
الف : خانه ارواح ب: اتاق تمشاح ها ج : خونشون د : گاو شندوق
(!)
بلای خانمان شوز جدید را در زندگی خود معرفی میکنیم م م : جناب فیس بوک !
پی نوشت تشکرانه : ممنون بابت راهنمایی هایتان .... امروژ در خرید کتاب به دوشتمان کمک خواهیم نمود و بیشترین تمرکزمان بر روی کتاب های گروه جیم خواهد بود و کدو قلقه زن بیشتر تر ، البته بنا به گفته ی جناب شعید این کتاب به دلیل تبلور روح یک پیرژن درون یک کدو و حالت نوشتالژیکش بسیار آموژنده خواهد بود !
عشق دیر و زود دارد اما ، سوخت و سوز ندارد و یک روز در خانه هر کسی را به نوازش در می آورد ! این سخن گهربار را از نسرین گودزیلا به یاد داشته باشید ...
عشقولانی نوشت : وقتی نگاهش میکنم نمیتوانم قربان صدقه اش نروم ! دوستش داشتم ولی فکر نمیکردم تا این حد باشد . هر کسی مرا به هنگام دیدن او میبیند میگوید : عاشقی چشمانت را کور کرده ! آخر این چه چیزی دارد که تو اینگونه مجذبش شده ای ؟!! برای من نظر کسی مهم نیست ... خود خود خودش مهم است . الهی که من به فدای خنده های شیرینت بشوم که به هنگام خندیدن تو اشک درون چشمانم حلقه میکند ! فدای تو بشوم که روزهای عید مرا خیلی شیرین کردی ... دوستت دارم پسر عمه زا !
یاری نوشت : یک نفر به عنوان مشاور از ما کمک خواست و ما هم با جان و دل پذیرفتیم تا بدون دریافت حق الزمه ای یاریش نماییم و برای نشان دادن این کمک با اخلاص که نیت خیر را پشت دل دارد و اصلا هم بد جنسی نیست گفتیم درون وبلاگ جان فراخوان میزنیم و از شما عزیزان یاری میجوییم ( برای تولد یک جنس مذکر که تولدش همین نزدیکی هاست چه کتابی هدیه میخریدید که نفیس ، خوب و آبرومندانه باشد ) ؟! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ! بشتابید که درهای رحمت در این کمک های خداپسندانه نهفته است ! ( آیکن یک فرشته ی خیلی معصوم تر از آنهایی که در آسمان ها هستند و این یکی روی زمین است و هنوز کشف نشده و خود شیفته هم نیست اصلا ) .
قانون زندگی ام ؟! نمیدانم این زندگی من چقدر قانون دارد اما ، زیاد نیستند .آهوی محتضر در یک بازی از من دعوت کرده تا قوانین زندگی ام را بنویسم ، ( مورچه چیست که کله پاچه اش چه باشد ؟! ... مثلی بهتر از این به ذهنمان نرسید ) حالا من هم باید از این قانون هایی که گاه و بیگاه در زندگی من رخنه میکنند چیزی بنویسم ...
دبیر تاریخی داشتیم که دوست دارم روزی در موردش بنویسم روزی گفت : بر سر در سازمان ملل هم این جمله را نوشته اند " انسان فراموشکار است " . آن جمله همیشه به یادم ماند ... و حالا ،
۱ + انسان فراموش کار است ... هر چقدر که خوبی میتوانی در حق کسی بکن ولی همان انسان روزی به کمکت خواهد آمد و بعد فراموشت خواهد کرد ... یعنی فکر میکند به تو دینی ندارد ! کمک ها و محبت هایت را بدون چشم داشت انجام بده ! هر قدر هم که بدی از کسی دیدی مطمئن باش روزی این بدی ها توسط فردی به نام " روزگار " جبران خواهد شد ... تو فراموش خواهی کرد ... او هم ، همین طور .... یادش نخواهد آمد که از کجا این مصیبت وارد زندگی اش شده ! فقط یک چیز است که هرگز فراموش نمیشود ... نه خوبی ها و نه بدی هایش هیچ کدام از یادت نخواهد رفت و آن هم " عشق " است .
۲ + غروری خوب است که همراه با چاشنی باشد ! یعنی چاشنی شوخی و شیطنت . غروری که با تحکم و زبان تلخ گزنده همراه شود هم خودت را بیچاره میکند و هم اطرافیانت را !
۳ + حرفهای خنده دار آدم های مهم را هم میتوانی کلاس درس کنی برای خودت !
۴ + از بودن در همین حالی که هستی نهایت لذت را ببر چون همین حال هم از دستت میرود ! خوشبختی یعنی اینکه بتوانی از بودن در زمان حال لذت ببری هر چند تا مشکل هم که در برابرت همچون لشکری قرار داشته باشند .
۵ + بیشترین شکنجه برای آدم هایی که فکر میکنند عقل کل هستند و به انگار خودشان تو در برابرشان سفیه مینمایی ... سکوت است و باز هم سکوت یعنی سکوت همراه با لبخند ... میشکنند ناجور .
۶ + از آدم های دو رو و نان به نرخ روز خور شدیدا پرهیز کن الان دوست تو هستند و فردا دشمنت ! ( این توصیه را جدی بگیرید )
۷ + شادی و غم خواهر و برادر تنی هم هستند ... زندگی بدون وجود این دو زندگی نیست . معلوم نیست کدام بزرگتر است ولی چشم دیدن همدیگر را ندارند ... همیشه طوری بزی که آن دیگری را فرموش نکنی .
۸ + هیچ وقت با کسی که بیشتر از تو میداند بحث نکن ... سعی کن از او یاد بگیری ... بگو نمیدانم و دوست دارم از تو یاد بگیرم ... سقراط هم به ندانستنش اعتراف نمود ... همین .
۹ + با آدم های خود شیفته هم شوخی نکن ! برای این آدم ها ظرفیت معنا نشده . شوخی بی شوخی ... جیزه ... خطرناکه حسن !
۱۰ + همیشه کسی را دوست داری که شبیه توست ... شاید هم تو شبیه او هستی ولی ، قدرش را بدان !
۱۱ + وقتی عقل عاجر ماند به دلت رجوع کن ! همیشه راست میگوید .
۱۲ + در هر شرایطی برای زنده نگه داشتن کودک درونت بجنگ تا زندگی کنی و از آن لذت ببری .
۱۳ + امید و آرزو را هیچ وقت از خودت دور نکن ... چون این دو به عقد هم در آمده اند !
۱۴ + ناراحتی ات نباید مانع این شود که لبخند را از کسی دور کنی بلکه سعی کن نزدیکترش کنی !
۱۵ + اگر کسی جای تو را تصاحب کرد بعد از اینکه غمبرک گرفتنت تمام شد میبینی جای بهتری نصیبت شده که نمیدانی ! یعنی چی ؟! یعنی اینکه یک روز حسرت جای تو را میخورد و آن وقت است که دو بامپی میکوبد بر فرق سرش که الهی نوش جانش گردد !
۱۶ + جالب است ها ! دو روز مانده که این پستم یک ساله شود و من در آن از آموخته هایم در سال گذشته اش نوشتم که شدند قوانین زندگی من و یکی از آن قانون ها قانونی بود که مصرانه به وجودش ایمان دارم " آرزوهای بر باد رفته را در جایی که همین آرزوها را از دست داده ای به دست می آوری " .
۱۷ + و در آخر .... دیوانگی هم عالمی دارد بس دوست داشتنی و عجیب ! خیلی حول حالنا است ! ![]()
شاید خیلی ها به این قوانین در زندگی خود عمل میکنند ... برای همین گفتم مورچه چیست که کله پاچه اش چه باشد !
بنابرین طبق قوانین این بازی دعوت میکنم تا بنویسند :
دو خط موازی ، اینهمه خاطره رو چی کار کنم ؟ ، دانشگاه با طعم باران ، نارکند ، New Medicineman
گویی این برنامه ی کلاه قرمزی اینا رو برای من پخش میکنند . قاه قاهی میخندم ! خردسال میشوم ٬ همه را دعوت به دیدنش میکنم ... دست به دامان بقیه میشوم که سکوت کنند تا منِ کوچولو این برنامه ی محبوبش را بنگرد .
شوکولات ٬ آجیل و باقلوا میخورم ( کچل شود هر که فکر کند من اضافه وزن پیدا کرده ام ...< خاک وچوک ... از آتش جهنم ترسیدم > دروغ گفتم چند کیلو چاق شده ایم ولی عید است دیگر ) ٬ میوه ها را برادرم هاپولی میکند و آنقدر میوه میخورد که من مانند میوه ندیده ها به میوه مینگرم و دلم میوه میخواهد ولی کو میوه ؟! از دل برادرمان به من دست تکان میدهند .

داییم با اولین پرواز برای چند ساعت فرصت دیدار خانواده اش را می یابد و صدایش را پشت در میشنوم و میدوم پشت در . عیدی میگیرم .. یعنی میگیریم ... چه عیدی ای ... آخ جون ! از بازار میوه در تهران میگوید و اینکه میوه در تهران خیلی ارزان است ... ! آنجا موز در شب عید ۳۵۰ تومان بوده و اینجا ۱۵۰۰ تومان ! و من میخندم به این عدالت ! به اینکه پایتخت ارزان میشود تا صدایی شنیده نشود ... به هر حال سال اصلاح الگوی مصرف است و فکر کنم دولت محترم اینهمه برنامه ریزی کرده تا برادر من اینقدر میوه نخورد و صرفه جویی کند اینجوری میشود که برقها هم یک ربع به یک ربع هوس ددر رفتن نمی کنند ! اصلا هر چه هست زیر سر این برادر من است که باعث میشود مردم به خاطر او مجبور به تحمل اینهمه زجر شوند و برق نداشته باشند ٬ میوه هم گران شود ! کارد به آن شکمت بخورد ... کمتر بخور تا محمود را مجبور نکنی امسال را به جای اینکه سال " همه دست به دست همه شادی کنیمو ٬ بزنو برقص " نامگذاری کند ٬ الگوی مصرف را به ما بیاموزد . هر چه باشد امسال سال گاو است و گاو یعنی خیر و برکت و شادی ! گاو یعنی هر کسی که متولد سال گاو است خیلی عزیز است و احترامش واجب است ( این جمله خیلی ایجازو ایهام داشت ... خیلی هم هندوانه و کارت پستال داشت ) اصلاح الگوی مصرف یعنی ٬ غمبرک گرفتن همان اول سالی برای روزهای بی آبی و بی برقی و یحتمل بی گازی در فصول آتی !
به خانه ی عمه ی مادرم میرویم . خانه ای در محله ای قدیمی ٬ در حیاط از اول کوچه باز میشود و در قسمت جنوبی خانه به ته کوچه ختم میشود . خانه ای با متراژ هزار متر میشود فکر کنم ! حیف ٬ حیف که این خانه درون طرحی قرار گرفته که قرار است ویرانش کنند ! از در حیاط که وارد میشوی با اینکه درختانش تازه جامه ی بهار پوشیده اند ولی بوی سبزش فضا را پر کرده ! یک حوض چند طبقه ی بزرگ که آبی درونش نیست ولی یک دلفین بزرگ با دهانی باز نظاره گر همه ی حیاط است . اتاقهای تو در تو که هر اتاق به همان سبک قدیمی رنگ شده با گچبری های قدیمی اش و تاقچه هایی که به رنگهای سبزو آبی تیره هستند . روی میزها و دیوارها پر است از فرش های کوچک و بزرگی که هنر هنرمندان همین شهرند . همان بدو ورود عمه خانوم از ساعت دیواری قدیمی اش گلایه میکند که دوازده بار زنگ نمیزند و نه بار صدایش در می آید ! و پدربزرگ میرود سمت ساعت دیواری تا سر ذوق آوردش و عمه خانوم را نیازارد . وقت برگشت باز هم دلم برای آن خانه میسوزد که قرار است تبدیل به خیابانی پهن گردد .
میشه یکی به من بگه چرا در برنامه ی فیتیله عیدا تعطیله سر دخمر های کوچولو روسری سر میکنند و در شبکه های درون ساختی پخش بیرونی تاب دامن تن دخمر کوچولوها میکنند و بعد در برنامه ی کودک این بچه ها نیناش ناش میکنند ؟! چه به ماند به آدم بزرگ ها ؟! دو رویی ؟! استغفرالله ! منظورم این بود که ما ملتی هستیم بسی با مزه و اینجوریش خوشمزه تره !




