کامنت های پست قبل واقعا برام دوست داشتنی بود و خیلی خوشحال شدم از اینکه دیدم دوستای خوبی مثل شما رو دارم ....چون بعضی ها به نکاتی اشاره کرده بودن که من شاخ در آوردم از کشف اونا توسط شما ! ولی چه جوری متوجه شده بودن خدا عالمه ! شماها احیانا دوره ی رمالی نگذرونده ای خواهرم ... برادرم ... بانوی من ؟ هوم ؟ در مورد ظاهر نظرات خیلی جالب بود ولی دو نفر زده بودند به هدف ! تپلی نیستم ... ولی تپلی دیده میشم ... لاغر هم نیستم ولی لاغر دیده میشم ! قدم هم از ده سانتی متر بیشتره و از صد و نود متر کمتره ! ( خوب فهمیدید چه جوری ام ... آفرین ) قرار بود پست قبل رو جمع بندی کنم کلی هم نوشتم ولی بعد همه رو پاک کردم ... شما بذارید به حساب تنبلی ... تازگیها در زمینه ی تایپ خفن تنبل شده ام . هر انتقادی که شده بود درست بود ... سعی می کنیم اصلاح بفرماییم خود را ... باشد که رستگار شویم ! خوبه گفته بودم از من انتقاد کنیدا ! اگه میگفتم تعریف کنید چی می نوشتید ! زیادی لطف کرده بودین و من الان یه گاری کرایه کردم و زدم تو خط هندونه فروشی ( آیکن یک عدد نسرین هندوانه فروش از نوع هندوانه های قرمز و شیرین ) هندونه کیلویی ۱۰00 ! بفرما مشتری میشی .
و اما می رسیم به قسمت معرفی کامنت برتر :
هیئت داوری همچنان متشکل از خودم و خانم گودزیلا ، نسرین بی بی و روانشناس مملکت پس از بحث و بررسی فراوان از بین صد و بیست ( بله نوشته ۱۱۹ ولی یه نفر هنوز کامنت نذاشته و چون همیشه دیر می یاد جزو اعمال شاقه ش محسوب میشه که در پستهای ایام غیبت کامنت بذاره و اونو نیومده حساب کردم من ... فدای خودم بشم با این عدالتم ) کامنت رسیده در پست قبل در مرحله ی نهایی انتخاب جایزه ی کامنت برتر ضمن تقدیر از کامنت ( مونایی ) در صفحه ی دوم کامنتدانی پست قبل به دلیل اشاره به موضوعی بسیار مرتبط با این پست دیپلم افتخار تقدیم می کند .
و جایزه ی کامنت برتر مشترکا به دلیل نو گرایی و نشان دادن چهره ی واقعی یک مادر زن مهربان تقدیم می دارد به ( سعید، یک بیسوات که در حال فرار است )
یه دختر زبر و زرنگ
شیطون بلا بدون رنگ*
اسمش از اسم یک گله
صدبرگه یه کم تپله*******
لباش مث پرانتزه ( نیخشندون ) :)
نوشته هاش چه نافذه
روانشناس بی روان**
نوشتنش بسی روان
عاشق سیب ترش و دوغ
تکلمش بدون بوق***
اهل صفا و معرفت
لهجه داره یه کم، یه خط (واحد شمارش در عصر دایناسورها و بالطبع گودزیلا)
از چیزی که بدش بیاد
یکسره بر سرش میاد****
اصولا آرومه و شاد
خدا نخواد طوفان بیاد
هزار ریشتر صبحونشه
کلی هوا تو خونشه ( نیخشندون )
طوفان بشه میکشدت
سعی بکن نبیندت
حرف که میزنن براش
نمیشنوه ( متعجبون )
گوش میده گوش شنواش
رنگ دلش سفید ناب
سیاهه رنگ مردماش*****
خاکستری نیگاش کنی
دعا به باباش می کنی
دختر خوب آریاست
حرفای اون چه بی ریاست
قالب شعر که مثنویس
تا صبح بگم تو بنویس
پس دیگه بسه فکر کنم
برم یه خرده فکر کنم
ببینم این شعر خفن
چطور اومد تو مغز من
شبم ولی پر از امید
همیشه هم میدم نوید
که خنده باشه پایدار
ببینم کسی واسه دربار ما سراغ نداره سرایدار ؟ ( قهقه زنون )******
----------------------------------------------------------------------------
* : دوستان صافکاری بدون رنگ خواستین آشنا دارما ( قهقه زنون ) ... در اینجا اشاره به ریا و رنگ آمیزی اخلاقیست ...
** : اعصاب معصاب نداره به جان خودم ...
*** : بوق در اینجا ایهام دارد ... هم اینکه میتوان گفت بدون سانسور سیاسی حرف میزند ... دیگر اینکه فعل معکوس بوده و منظور این است که در موقع تکلمش گاهی اوقات نیاز به استفاده از ابزرای چون بوق هست
**** : بر سر نسرین نمیاد ها... بر سر اون بینوایی میاد که نسرین خانوم ازشون بدشون اومده ( مشوشون نگران ) ... مثلا من الان دارم اشهدم رو تلاوت میکنم ( نیشخندون )
*****:اوه اوه اینجا شاعر جو گیر شده و یاد اشعار عاشقانه اش افتاده و از کلمه مردم به جای مردمک چشم استفاده کرده ... برداشت بد نشه ( نیشخندون ) ما چشم و دلمون پاکه ، جون شوما تازه آزمایش دادیم .
****** : سرایدار را برای این مدتی که نیستیم لازم داریم ... وبلاگ جان ما چند روزی را بی ما سپری خواهد کرد
******* : نسرین نام گلی است که کوچک بوده و صد برگ اون خیلی معروف هست ، خب تپلی هم که مشخصه دیگه ( نیشخندون ) "
و جایزه ی نفر بعد را به دلیل صداقت خالصانه ی نهفته در کلام و اشاره به موضوع شیطان نبودم من تقدیم می دارد به ( گروه وروجکان فرشته ای زلزله ی هزار ریشتری و صاحبان جدید هذیان یعنی ؛ سونیا ، فرشته ، و بقیه )
"سلام . به نظرم خيلي آروم هستي. اصلا اهل شوخي نيستي . اصلا دكتر نيستي . اصلا خوشگل نيستي . اصلا قابل تحمل نيستي . چون گفتي فقط انتقاد كنيم . گفتيم ديگه . اصلا اين چه وبلاگيه ؟ هيچي نميشه توش بدبد بخور پيدا كرد . همش الكي الكي الكي . بيا يه كم از وبلاگ ما ياد بگير . از من از فرشته از فاطمه از فاطيما ... . زودي بيا كار آموزي . زود . ديگه اخلاقت رو هم درست كن . ( نیشخندون و ماچ موچون ) "
پی نوشت هدری و بنری با ابهت خوش سلیقه ای خیلی باکلاسانه : این هدر رو کسی ساخته که بیش از اندازه در حقم لطف کرده و هدیه ی ازدواج من و بانوی سیزدهم ( بله سیزدهمی رو هم گرفتم به سلامتی ! این نصف دین کی کامل میشه من نمیدونم ... هی عیال میگیرم هی این نیمه هه پر نمیشه دیگه ) را اینطوری با سلیقه ساخته ... طراح هدر کلی سفارش کرده که نگم کیه ! منم که نمیگم ! ولی چون استعدادیه که شکوفا شده باید معروف بشه و مشتری هاش زیاد بشن ! همینی که من مادر زنشم ! جناب نیشخند السلطنته سعید خان بی سوات در حال فرار از دست مادر زن ! جناب نفر برتر کامنتی ! دیدین اصلا نگفتم کار کیه !
خانوم زیگزاگ یه سوالی پرسیده بود مبنی بر اینکه دوستان مجازی چه تصویری از اون تو ذهنشون ساخته اند و چطوری شناخته اندندش ( چی ساختم با این کلمه ی فعلی ئه مظلوم ) . منم میخوام بدونم نظراتتون رو ... اینکه فکر میکنید چند سالمه یا چه شکلی ام رو هم دوست دارم بدونم ولی نه به اندازه ی دوست داشتن به دوستن نظرتون در مورد اخلاقم ! اینکه تو این همه مدت چه شناختی از من پیدا کردین ... دوست دارم انتقادات بیشتر باشه ... چیزی که برام ارزش داره اینه که دوستان مجازی به دلیل نوشته هایی که شاید برخاسته از درون آدمیه ؛ بهتر به آدم نزدیک میشوند تا دوستان واقعی ... درون آدم گاهی و شاید بیشتر از گاهی برای دوستان واقعی ناشناخته باقی میمونه ... چون گاها باید مخفی کاری صورت بگیره ... اما در دنیای مجازی این قضیه کم رنگ تره ... منم دوست دارم بدونم ... صادقانه بگید ... از خواننده های خاموشی که اینجا رو میخونن و کامنت هم نمیذارن دوست دارم همکاری کنند و نظرشون رو بیان کنند . صادقانه بگید که ایمان دارید من مظلومم ( هر کی بگه من شر و شیطانم کچل بشه ) آهم میگیره ها ! حالا ببینید کی گفتم !
میخوام از این به بعد کامنت مورد علاقه ی هر پست رو در پست بعد به عنوان کامنت برتر معرفی کنم ... بکوشید که رستگار گردید !
با توجه به سلیقه ی شخصی و صلاح و بعد هم مصلحت و باز هم تاکید می کنم سلیقه ی شخصی و اینکه من نایب وبلاگ نویسانم و باز هم صلاح و مصلحت وبلاگ جان ٬ کمیته ی ناظر بر صیانت آراء کامنت برتر پست قبل را کامنت جناب مارکو پلو ی ایرانی اعلام می دارد :
"مگه نمی دونی ماجرا چیه ؟؟
این روزها سیاست واسه هیچکس غیرت و معرفت نگذاشته .
و فقط
باید جایی رفت و چیزی خرید که با سیاستشون جور باشه .
این هم یه جورشه
تعریف جدید جعبه سیاه : یک اصطلاح می باشد که وجود خارجی ندارد .
و شاید هم سفید باشد و در اکثر سقوط های هواپیمایی در صورت پیدا شدن یک دست دندان پیرمرد نشسته در روی صندلی آخر هواپیما هم امکان ندارد که جعبه سیاه هواپیما پیدا شود !! "
پی نوشت بیش فعالانه : ای بتتترکی کتی !! این چه آهنگیه !! آهنگ " گل پری " رو از تو وبلاگت دانلود کردم الان باز شد انرژی ام تموم شد ... اختیار دستم در اختیارم نمی باشد از بس ورجه وورجه از نوع حرکات موزون انجام می دهم ! " خواننده ای به نام آرمین می خواند " خانوم خوشگله زنم میشی ؟ " خانوم خوشگله می گوید " به من میگن گل پری ... دل نمیدم سرسری ... با لباسای زری زری دل میبرم سری سری " و خلاصه این شعرهای ثقیل نیاز به نقدی دارند نقادانه ... وقت کنیم هنر خود را در نقد و تفسیر این اشعار هنرمندانه برایتان به نمایش می گذاریم ! شبکه ی " ضد خاطرات " همراه با کتی و آهنگ های درخواستی با کتی ... بشتابید !!
پی نوشت بعد از چند ساعتی و خجالت کشی : خاااااک به سرم ! امروز وفات بود که ! الان یادم افتاد . من و اون آهنگه ! خدایا توبه !
پی نوشت موکدانه : سوال پرسیده شده رو در این پست جواب ندید مشمول الذمه ای خواهرم ... برادرم ... بانوی من !! گفته باشم .
وقتی هواپیماشونو تو هوا زدن من کوچک بودم . هیچ چیزی یادم نمی یاد . فقط این یادمه که همه می گفتند " حیف شد " ! هم اون و هم تمام بیگناهانی که طعمه شدند برای خلیج همیشه فارس و کوسه هاش ! خلبان رضائیان از اقوام ما بود ... که ندیدمش ولی تعریفشو شنیدم ... به هر حال زمان جنگ بود !
خبر سقوط اون هواپیمای توپولوف متعلق به شرکت هواپیمایی آسمان یادم نمیره . باز هم بچه بودم . قرار شد جعبه ی سیاهشو پیدا کنند . گشتندو گشتند و خدا عالمه !!! پیدا شد یا نشد ... فقط این بود که همش دنبالش بودن ! یه لنگه کفش سفید زنونه که یه گوشه پرت شده بود از اون روزا که در تلویزیون پخش میشد یادم مونده !
باز هم کوچک بودم ولی نه در اون حدی که خبرهایی اینچنین به شکل محو یادم بیاد . بیرون بودیم و تا رسیدیم خونه و تلویزیون رو روشن کردیم اولین خبری که شنیدم خبر سقوط هواپیمای نیروی هوایی جمهوری اسلامی بود که سرتیپ ستاری و همگروهانشون تو اون هواپیما پر پر شدند ... همین جووووووووری !
گذشت و گذشت ... تا اینکه چیزی یادم نموند جز اینکه وقتی کسی سوار هواپیما میشه من ناخودآگاه دلشوره امانم رو میبره ! این گذشتُ گذشتن ها رسید به یه جایی که یک هواپیمای دیگه متشکل از وزیر راه و ترابری و همراهانش در جنگل های شمال سقوط کرد ... همین جووووووووری !
تا اینکه باز هم یک هواپیمای دیگه روز بیست و سوم بهمن سال هشتاد در خرم آباد خورد به کوه و هیچ جنازه ای پیدا نشد ... و قرار شد که جعبه ی سیاه پیدا بشه که شد ولی هیچ چی نشد ... بعد از یاد همه رفت که جعبه هه چی گفته !
سال بعدش یک هواپیمای دیگه متعلق به شرکت هواپیمایی " کیش ایر " در نزدیکی های دبی سقوط کرد و کک خبری هیچ کسی نگزید الا یه خبر کوچک که در ۲۰ و سی داده شد ... یه بچه ی یک ساله تنها بازمانده ی این سانحه بود !
بعد زیاد نگذشت که سیصد نفر از سربازان و نظامیانی که عازم سیستان بلوچستان بودند بی صدا در سقوط هواپیمایی جان باختند و اون روزها خبر مهم خبرهایی بود مثل یافت یک یوزپلنگ در کدوم جنگلو اینا و رفتن به زیارت درختی هزار ساله در کدوم روستا !
باز هم همین جوووووری به نیم نرسید این گذشت و گذشتن ها تا رسید به هواپیمایی که هفت نفر از سرداران واقعا با خدای جبهه و جنگ در همین حوالی ما سقوط کرد بی سرو صدا و من فقط از روی یک بیلبورد که عکسشون رو زده بودند و براشون مراسم گرفته بودند فهمیدم که همچین اتفاقی افتاده ... اونم سرداران جنگ !!
اتفاقا یک هواپیمای دیگه چند روز بعد از این حادثه سقوط کرد که اون هم متشکل بود از سرداران جنگ که فقط دو روز از اخبار کشور رو به خودش اختصاص داد بعد هم یه آب از روش !
کمی بعد تر چون ژتون سقوط هواپیماها رو امضاء کرده ایم و حتما باید سقوطی داشته باشیم هواپیمای کیش - تهران در فرودگاه تهران و در لحظه ی فرود ترمزش ایراد دار شد و رفتو رفت تا رسید به یه رودخونه !!!! اونم تو فرودگاه و بعد سه نفر غیب شدند و پیدا نشدند که نشدند !!
بعععععله ! تا اینکه روز 16 آذر سال هشتاد و چهار به مناسبت روز دانشجو در دانشگاهمون برامون جشن گرفته بودن از نوع بزنو بکوبی ! رشید پور هر روز صبح سر ساعت شش صبح برنامه ی صبح بخیر ایران رو اجرا می کرد و یه جوک از " فریدون " میخوندو قهقه میزد و منم با قهقه های اون سر ساعت 6:30 از خونه میزدم بیرون تا سر ساعت 7:45 در کلاس باشم ... صبح اون روز " حمید خیر خواه " برنامه رو اجرا کرده بود و منم خوشحال شدم که رشید پور برنامه رو اجرا نکرده و حتما امروز تو جشن ما حاضره که غایب بوده ! جشن خاطره انگیزی بود . شاد و شنگول رسیدم خونه ... تا تلویزیون رو روشن کردم صحنه ای که دیدم رو باور نمی کردم و دقیقا یادمه که شامم رو همراه غمو غصه و شوک ناگهانی قورت میدادم ! و حمید خیر خواه هم بعد از اون برنامه در این هواپیما جزو مسافرین بوده ! یک گروه از خبرنگاران در این سانحه در حالی جان باختند که روز چیزی بود و جعبه ی سیاه همچنان گم بود تا اینکه خبر پیدا شدنش رسید ولی باز هم سکوت !!!
همچنان این گذشتن ها گذشت تا رسید به امروز ... بله امروز هم تا رسیدم خونه و چشمم خورد به این تلویزیونی که تحریمش کرده ام ناخود آگاه روشنش کردم و دیگه شاخ در نیاوردم ... وقتی شنیدم گروه جودوی نوجوانان تیم ملی ایران در این هواپیما بودند ... یادم اومد که دیروز آقا وزیره در سوال خبرنگار خانومی که گفت " چرا کاپیتان خانلری که رئیس سازمان هواپیمایی کشوری است رو برکنار کردید ؟ " فرمودند " که ما برکنارشون نکردیم ... این حرف رو نگید ! حکم ایشون رو چند روز بود که گذاشته بودیم کنار !! " بیابید تفاوت بین این جمله ها را !!
ما دست برادر روسیه را به گرمی می فشاریم و بعد هم بقیه را هل می دهیم آن ور که ما از این هواپیماهای قشنگ مشنگ تپل مپلی داریم ... داداشمون برامون میسازه ... شماها برید با اون اسباب بازی هاتون به روز رسانی سواری کنید ... بعدشم اینکه یادمون باشه مغز و افتخارات رو دونه دونه بفرستیم سفر تا یه بارکی مثل اتوبوس دانشجویان نخبه ی پسر و دانشجویان نخبه ی دختر به فاصله ی یک روز و در دو مسیر کاملا متفاوت از هم ؛ نروند ته دره و ... نشوند ! ( حذف اسم به قرینه ی سخن نگویی صورت گرفت در این جمله ) .
خدایا بعدی هایش را به خیر بگردان ... عزیز دل عازم سفر میکنیم ... باهوش هایمان را می فرستیم می روند خلبان می شوند ... مغزهایمان را دسته جمعی با هزار امید و آرزو می فرستیم برای افتخار آفرینی ... می روند می آیند ... خانواده ها نگران می شوند ... دلها به تاپ تاپ می افتد ... وجدان ها بیدار نمی شوند ... از تحریم ها خوشحال می شویم ... آنگاه هواپیماهایمان تق تق می کنند و جان ها گرفته می شود ... بعد خانواده هایی می پاشند از هم پاشیدنی ... خودت نجاتمان ده ... تا آن آقا در یک نماز جمعه نگوید " هواپیما از نعمت های الهی است باید قدرش را بدانیم " ... می شود از این نعمت های جدید و به روزت برایمان بفرستی تا کمتر از این حوادث ببینیم ؟! مردم جانشان را از سر راه پیدا نکرده اند که تو هواپیماهایت را می بخشی به فرانسه و آمریکا ! تبعیض تا چه حد آخه ؟
چرا همش به تحریم افتخار می کنیم و این بو ها رو در این ماجراها نادیده می گیریم چیزیه که باید از طرفدارانشون بپرسیم !
پی نوشت : روح این مردم همچنان فسرده س ... یعنی باید کاری کرد که فکر از راهی منحرف بشه و برای چیز دیگری گریه کنه ... هیچ کسی نمیتونه خودشو جای کسانی بذاره که از یک خونه چهار نفر عزیزشون رو از دست دادند ... مگر اون کسی که همچین دردی رو کشیده ... روح رفته ها شاد و صبر مونده ها جزیل .
پی نوشت توپولوفی : توپولوف برای ایران حاضر شده در تحریم چه معنایی دارد ؟
پی نوشت شاهدی : از یک خانواده ی داغدار ارمنی
وای خدا من وَخ میخوام ... وَخ ندارم ... شماها هم هی هی آپ تو دیت بشید با این پست های دراز دراز ... نمیگید من وَخ نمی کنم همه رو بخونم ؟ هووم ؟ انصافت کجا رفته خواهرم ... برادرم ... بانوی من ؟
بعد هم اینکه مسنجرمان به کمک دکتر مهندیس مملکت درست شد . ممنونم ولی از خودم بیشتر تر ممنونم که باعث شدم شماها معلوماتتون رو به نمایش عموم بذارید !
اسم این لینک منو با این مثبت ها درست کنید ... زبون مو در آورد نشد که حرف زد ! درستش کن برادرم ... خواهرم ... بانوی من !

این بچه مچه هامون هم وخ نمیذارن برای آدم ... آری برادرم ... خواهرم ... بانوی من !
دیگه عکس عیال میالم مونده که بذارمش تو نت !
سیاه : پیامک همراه اول همچنان قطع است ! دومی هم برای تحریم شارژ نمی شود ! سومی هم که مسنجر است کلا بیشتر از یک ماه است که برای من باز نمی شود ... حتما تهدیدی محسوب می شوم ! هر بلایی بگویی سرش آورده ام تا بلکه رخ زیبایش را نشانم دهد این مسنجر ... اما دریغ از یک رو نمایی ! رو نما هم دادم افتخار نداد آغوشش را برایم باز کند تا ببینم دوستانم را ! چند ورژن جدید نصب کردم یاهو مسنجر نشد که نشد ! آی دی جدید باز کردم افتخار آشنایی نداد که نداد ... آنتی ویروس رو فرتو فرت آپدیت می نمایم چیزی نشان نمی دهد که کجا چیز شده ! آیا کسی هست مرا در این مورد یاری کند ؟ دلم هم برای فیس بوکم شده اینقدر ! فعلا از وسایل تکنولوژی همین یک وجب اینترنت را دارم و دیگر هیچ ... !
سپید : زبان من چرا بر نمی گردد سر جایش ؟ این کتابی حرف زدن از کجا چپیده درون ذهن من خدا عالم است ! چقدر هم با کلاس سخن می گویم با شما همی ! می دانم که از شدت انبساط خاطر از داشتن چنین دوست با کلاسی در استخوان خود نمی گنجید ! از بس که من واقعا به شما علاقه مندم ... !
خاکستری : گاهی بشر دو پا مجبور به گرفتن تصمیمی و یا گفتن حرفی می شود که هیچ وقت دلش نمی خواهد ! ... چقدر من فیلسوفانه سخن می گویم ! همین چیزهاست که کشته خودم را ... هی با این کارها خودم را کشتن می نمایم و مانع از کشف شدن خودم می گردم ! بعد می گویند این مملکت آدم خلاق کم دارد ... علتش همین خودکشی ها با این کارهاس خب ! از بس خودم را از وسط نصف کرده ام این شد دیگر ! بعد می گویند یکی غیب شده در به در دنبالش می گردند نمی یابندنش ! همین خلاقیت هاستا !
پی نوشت : پی نوشت اولم می آید ولی به دلیل عنصر مراعات اعصاب خوانندگان و شنوندگان عزیز نمی خواهم بنویسم !
پی نوشت دوم : اسم وبلاگ رو دارید ؟ + گذاشتم که بگویم کلاس کار بالاست ... و ما اینیم کلا ! زحمت که نیست ... من رحمتم کلا ... نامش را اینجوری لینک کنید ( آیکن یک عدد نسرین کلاس بالا رفته ی نهضت سوات آموزی برو ) .
پی نوشت سوم : چه صفایی می کنید کامنتدان را بی تایید کرده ام ! نه ه ه ه غلام ؟! من که انتظاری ندارم ولی ادب حکم می کند تشکر کنید بابت این کار انسان دوستانه ام ! به هر حال یک خانوم با کلاس بعید است که از این کارها بکند و کامنتدان را بی تایید باقی گذارد !
پی نوشت چهارم : خواستم آپ کنم دیدم دل میگه " بنویس ... بگو ... راحت " بعد مغز میگوید " خفه " ! اینجوری شد که می بینید ... یعنی خواستم نگویم که من سان سور حرف را از جایی آموخته ام و خدای نکرده از این حرفا .... بیب بیب .... ! همش چیز شد ! نشد که چیزا رو بگم !
بغل پدرش آمد . مادرش در کنارش بود . مدام قربان صدقه اش می رفتند ... می گفتند که برادر دو قلویی دارد که رشدی کاملا طبیعی دارد ... صورتش کاملا ماسکی* است . پانزده ماهه است ، کیفی همراهش است که کیف نوزاد می نامندش ، پر است از خوردنی های خوشمزه به همراه آب معدنی و آب پرتقال ... خانه شان در منطقه ای خوش آبو هوا واقع شده ... اینها به کنار ! پدرش دکتر دامپزشک است . مادرش هم تحصیلکرده و دختر خانواده ای تحصیل کرده و اصیل است ولی خانه دار ! این هم به کنار ... با ماشین مدل بالای پدرش آورده شده بود ... شد بیمار ما ... مدام گریه ... او داد و بیداد می کرد و مادرش قربان صدقه اش می رفت ... جلسات بعد به دلیل اینکه پدرش نمی توانست مرخصی بگیرد همراه پدربزرگ ، مادربزرگ و مادرش آورده شد ... مادربزرگ نازش می کرد و روی پاهایش می خواباندش تا دکترش بیاید ... پدربزرگش بغلش می کرد تا بگوید چقدر مغز بادامش را دوست دارد ... هر گاه هم که گریه امانش را می برید و نمی شد ساکتش کرد دست به صدای پدر از پشت گوشی موبایل می شدند و با شنیدن " پوریا پسرم بابا دوست داره ... گریه نکن بابایی " آرام می گرفت ... اینها هم به کنار !
دختری پنج ساله به نام آنیتا ... همراه مادر و برادر فندق خوردنی اش که دو سال بیشتر ندارد آمده ... بیمار بعدی ست این دختر ... هر بار با لباسی زیبا که برازنده ی همین دختر شیطان است ... مادرش با اتوموبیل شخصی اش این فسقلی ها را اینجا آنجا می برد ... کمی پاهایش را کج می گذارد و تعادل ندارد ... درون گوش هایش کاشت حلزونی انجام شده ... با اشاره با او حرف می زنم و بعد صدایم را بلند می کنم جوابم را می دهد ... پدرش سرهنگ است ... مادرش هم که کلا پولدار است ... اینها به کنار ... می گویند از زمان تولدش هفده میلیون برایش خرج کرده اند ... تا شده این ! یعنی راه می رود ... می شنود و بعد هم جواب می دهد ... از قدیم بیمار رئیس بوده ... و حالا هم اینجا بیمار خودش است ... مادرش می گوید هر چه می خواهد برایش فراهم می کنیم تا مبادا احساس کمبودی بکند ... سوای مهر مادری که در وجود هر مادری ست ... پدرش هم بینهایت دوستش دارد ... اینها هم به کنار !
همسن همان آنیتاست ... نامش مرتضی ست ... زادگاهش شهر بوده ... ولی تا چهار سالگی اش در همان ده بزرگ شده ... دهی که بیست خانوار دارد ! تک فرزند است ... تا نزدیکی های دو سالگی اش سالم بوده ولی تشنج مانع از رشد او می شود ... مهربانی از صورتش می بارد ... بینهایت دوست داشتنی ست ... بینهایت خوش برخورد است ...بعد از پنج سال و یک سال شهرنشینی ؛ در بغل مادرش آورده شد ... چوب خشک و پاهای او فرقی با هم ندارند ... دستانش را نمی توانست باز کند ... کجا را بگویم که بدانی چقدر راه می شود ... در پایه های کوه جایی وجود دارد که پایین ترین و فقیر ترین منطقه ی شهر است ... محل زندگی اش آنجاست . از آنجا تا به کجا که مسلما خیلی راه می شود و باید از اتوبان بگذری در بغل مادری آورده می شود که به جای کفشی بر پا دمپایی بر پا دارد ! هر بار که می آید به شکلاتی قانع می شود و برای هر بار سلام دادن من آنقدر می خندد که به او بگویم " آقا موشه دندوناتو خورده تو خجالت نمیکشی می خندی ؟ " و او قهقه می زند ... از صدای قهقه اش اتاق هم می خندد ... بر عکس همه ی بچه ها وقتی درد از همه جای بدن خشک شده اش بیرون می زند به نیم دقیقه گریه قانع می شود و بعد می خندد ! دلش می خواهد با سواد بشود ! رنگ صورت من هم آبی ست ... چون فعلا رنگ در حال یادگیری رنگ آبی ست و مرا هم آبی می بیند فعلا ... اینها به کنار ! دلم می خواست ببینم پدرش کیست ! چرا همراه این همسر بینوا که هر روز این کودک مهربان را در بغل خود گرفته و برای مداوایش آنهمه راه را پیاده طی می کند تا به مسیری ماشین خور برسد نمی آید ! به اجبار خواستم که بیاید ... آمد ! از خواب ظهر ساعت دوازدهش زده و آمده بود ... بیکار است ... گاهی برای کمک بنایی می رود ... نمی خواهد که کودکش را در آغوش بگیرد چون برای مرد روستایی افت دارد که فرزند بیمار را در آغوش بگیرد و همسرش راست راست راه برود ؛ این عقیده ی اوست ! حتی نوازشش هم نمی کند ... ! بیشتر از ده هزار تومان ماهانه هم توان پرداخت برای درمان کودکش را ندارد ... اینها هم به کنار !
این همین جا ... یعنی پدران پوریا و آنیتا سوای خرج کردن محبتی را به کودکشان نثار می کنند که بسی با ارزش تر از هزینه است ... کسی می داند نگاه مهربان و آغوش پر از مهر را میخرند یا میفروشند ؟
<< صورت ماسکی : یعنی صورتی فاقد هر گونه حس و هیجان ! >>
وارد خانه می شوم ، برادرم را می بینم که در اتاقی دیگر و در جایی که نامش لبه ی پنجره است نشسته آن هم با کامی جان خیلی صمیمی و بغل بغلی ! می گویم " فکر کنم کامی صاحب داره ها " می گوید " بیا ببین چه خبره ؟ " شک می کنم که نکند کامی کار بی ناموسی ای انجام داده که این برادر من خواسته او را در ملاء عام و در جلوی پنجره ی مشرف به درخت مرخت ها تنبیه اش کند ؟! می روم نزد کامی و برادرم ! آنچه می بینم باور نمی کنم ... نه خدایا ! آیا حقیقت دارد ؟ چگونه آخر ؟ کامی تو چگونه توانستی چنین کاری را انجام بدهی ؟ وااااااااای کامی ؛ تو را چه شده ؟! یعنی تمام کامی های اینجا مانند تو می توانند بودن ؟ یعنی تو هم ؟!! چهره ی برادرم دگرگون است ! آری درون چهره اش جای نیشی دیده می شود که به عرض 20 سانتی متر در 30سانتی متر آنقدر باز شده که مروارید های درون صدف را هم نشانم می دهند و می گویند " ببین وایر لس داره خونمون " !! آن وقت تا ذهن من حلاجی کند که وایر لس همانا امواج رادیویی است که وصل می شود به اینترنت ! نمی دانم چرا نیش من هم به عرض 10 سانتی متر در 20 سانتی متر باز می شود ! ( اگر متراژ این نیشخند من کم است به دلیل این است که لبانم غنچه تر است و بعدش هم من مأخوذ به حیاتر هستم ) ! بعد کامی جان را در بغل خود می گیرم و به بهانه ی پارک رفتن با دایی جانش می رویم دوره خانه گردی ! تا آنجا که کامی جان گوش هایش را می جنباند تا دم در اتاق من درست در پاگردی این صفحات اینترنت خود را به ما نشان می دهند ... بچه باید خودش استعداد انجام خیلی کارها را داشته باشد ... و دیگر هیچ !
ضروری نوشت : از پذیرش کسانی که هوس مهمانی آمدن به خانه ی ما را بکنند معذوریم ! کامی می خواهد بخوابد ... وقت خوابش است ... اصلا هم چشم دیدن کامی های دیگر را ندارد چون ٬ ممکن است دپسرده بشود که آنها بچه مایه دارند و این کامی ما در دامان مادری مستضعف بزرگ شده ! بخواب کامی جان " دست ٬ دستی باباش می یاد صدای کفش پاش می یاد " بخواب که خاله ببیند تو چقدر بچه ی خوبی هستی و گوش هایت را فقط به مادرت نشان می دهی !
گویی من هی باید بروم اونجا هی بیام اینجا برای شما ماجرا تعریف کنم !
یه خانوم خیلی متشخص دوازده سالو اندی ( من یادم نبود که سیزده سالو اندی سال دارم ... از شما به دلیل این اشتباه فاحش پوزش میطلبم ... از بس خواستم راستشو بگم یه سال اضافه کردم روی سنم ) اومد گفت با آقای فلانی ( یعنی همون جناب رئیس ) قرار داره ! بعد من به منشیمون خبر دادم که رئیس قراره ساعت 30 :11 مشرف بشن اینجا ! چون صبح باهاش قرار داشتم و گوشیش فرت خاموش شد ( رئیس ما در مورد یک سری مسائل از جمله چپوندن شارژ و غذا به دهان موبایل بیچاره خیلی خسیس است ... پدر باطری را در می آورد بسیار لطیف ) ! بعد اون خانومه یه کمی نیشست ! بعدش گفت که نمیتونه زیاد منتظر بمونه چون قرار داره ! این روزها همه قرار دارند شما چطور ؟ ( این را نوشتم که از این مطالب پر از علم و فلسفه کپی برداری نشود ) . بعععله ... این خانوم محترم چشم ابرو مشکلی نشست ... منم مدام تو فکر این ورقه های گنده ی کاغذ گلاسه ایش بودم که یحتمل معماری , هنرمندی ، چیزیه ! بعد خواستش یه دوری در کلینیک بزنه و منو منشی جان بردیم ددر در این سو و آن سو ... وقتی ملحفه ها و پرده های اتاق الکتروتراپی رو دید گفت " خیلی زیبا و یا سلیقه س ... فکر نکنم سلیقه ی آقای فلانی باشه ... احتمالا سلیقه ی خانومشه " ( بابام جان این آقای فلانی همان رئیسمان است ... اسم مستعار گذاشتم خیر سرم ) ... خانوم مهربونه رفت سر قرارش و اون کاغذ گنده های عکس یه مشت کرم لوله شده درون هم رو که شبیه مغز بود با یه عالمه عکس استخوان اینجوری اینجوری شده ( شکسته یعنی ... یعنی اگر شما فکر کردید که من با دیدن این عکسها چشمانم رو بستم و گفتم وای شبیه بازار مسگرها همش بخش ارتوپدی می آید به نظرم که صدای اره و مته و چکشو دیرل این ها می آید ... خیلی ناراحت کننده است ٬ من می دانم و شما ... اگر فکر کردید که من تحمل دیدن عکس استخوان شکسته را ندارم چه برسد به خودش من می دانم و شماها ) رو گذاشت روی میز و گفت " اینم کادوی من من " ! آقای رئیس که اومد فرت تشریف آورد درون اتاق من و منم گفتم " این خانوم همکارتون بعد دیدن پرده های اتاق الکترو گفت که سلیقه ی آقای فلانی نیست و چون خیلی با سلیقه و قشنگند حتما سلیقه ی خانومشه " رئیس هم در حالی که از پنجره به بیرون خیره شده بود هیییییییییییییییییییچ نگفت و موریانه های درون من شروع به نیشخند کردن که آخ جون بالاخره تونستم به رئیس بگم که خیلی بد سلیقه اس ! آخه ما همش با هم اختلاف نظر داریم ... من میگم تابلو رو بزنیم اینجا ... رئیس میگه نه اینجا ! ( یعنی اینکه من خیلی خوش سلیقه ام ... بخدا راست میگم ... هر کی می یادو میبینه میگه جای فلان چیز خوبه ... میگم من انتخاب کردم جاشو ) هر چند آخرش من میبرم ها ! ولی خوب رئیس باید به حرف روانشناس بی جنبه ی مملکت گوش کنه دیگه !
آقای رئیس منو صدا کرد به اتاقش و طبق معمول از من نظر خواست ! منشی هم اونجا بود ... دیدم میخواد این پوستر های گنده رو بچسبونه به دیوار ...
من : آقای فلانی ! با چی میچسبونیدشون به دیوار ؟
آقای رئیس : با چسب .
منشی جان : باید از این چسب های سفید کاغذی باشه .
من : وا !!!! یعنی شما میخواید این پوسترهای علمی هنری رو با چسب بچسبونید دیوار ؟! اونوقت رنگ دیوار خراب میشه ... بهتره قابش کنیم تا جلوه ش مشخص بشه !
آقای رئیس : منم میدونم قاب کردنی خوشگل میشه ولی فعلا نمیشه !
من : اگه اینجوری بچسبونید دیوار اونوقت اون روز که همه همکارای سابقتون می یان اون خانوم متشخصه که اینو آورده میگه برای کادوی من ارزش قائل نشدن که عین آگهی با چسب چسبوندنش به دیوار یا مثلا با پونز بد میشه خب ! شما خوشتون می یاد با کادوی شما یان برخورد رو داشته باشن ؟ حیفه ها ... البته شما خودتون میدونید ... من چه کاره ام ؟! ( آره جون عمه م ) !
آقای رئیس : اصلا خانوم شما بیا اینا رو ببر بذار تو کمد اتاقتون ... فعلا نمیخواد بچسبونیمش به دیوار ! عجیا !!!
=
+ ![]()
مکان : کلینیک
یک عدد نسرین روانشناس مملکت درون اتاق رئیس !
من : آقای فلانی ! آشپزخونه خیلی از وسایلش ناقصه ها ! چایی نداریم ، قند نداریم ، اسکاچ ، ریکا ، قوری ... !
آقای رئیس : باشه میخریم ، شما اون پرونده های مریضاتونو تکمیل کردین ؟
من : پوشه نداریم کهههههه باید بخرید دیگه ! ... ( بعدش نسرین سیریش میشود ) ! نه جدا ببینید اونا باباهایی که دختر نامزد کرده دارن و مشغول خرید جهاز هستن چی میکشن آخه ؟ شما که دختر ندارید آخه ! مثلا همین آشپزخونه ! دو سه تا وسیله ی فینیگیلی ( لازم به تذکر است که خیلی خوشحالم که جناب رئیس می دانست فینگیلی یعنی چه ! وگرنه من حوصله ی ترجمه کردنش به زبان رسمی را نداشتم ) چقدر هزینه داره !
آقای رئیس : بله سخته .
من : نه خب شما دختر ندارید ... نمیدونید دیگه ! من دیدم این باباهای دوستام که مثلا پنج تا دختر داشتن چی کشیدن !!
آقای رئیس : ایشالا دختر دار هم میشیم میدونیم .
من : ایشالا ! ولی خب شما باید عروستونو به چشم دخترتون ببینید دیگه !
آقای رئیس : حالا این فسقلیمون یک ساله ش بشه ببینیم عروس میگیریم براش یا نه !
من پس از اتمام سخنان پر از در و گوهرم و حدود نیم ساعت بعد درون دلم ( ای بمییییییری نسرین ، ای زبونت لال شه ایشالا ! به تو چه که دختر داره یا نه ! به تو چه آخه ! تازه اول زندگیشه ... نمیگی زنش بفهمه کله ت رو میبره میزنه به در کلینیک به عنوان تندیس روان شناسی ازش یاد میشه ؟ ) ! بععععله ! من برای اولین بار در طول عمر چهارده ساله و اندی ام فهمیدم که سوتی به چی میگن ! به سوتی میگن خلاقیت !
من که همیشه برای از تو نوشتن کم می یارم !
برای زیبا اندیشیدنت ، برای مهربانی ، برای دوست داشتن ٬ برای آن لبخند خدا به روی زمین در هنگام خلق یکی از فرشته های زمینی اش ٬ برای صفایی برخاسته از درون ٬ همیشه تو به نظرم می آیی !
برای دست گرفتن و بردن به قلم ناخود آگاه یاد تو می افتم و بعد هم تو و بعدتر هم تو !
وقتی کسی از مردی بد گویی کند یاد تو می افتم ... یاد تفاوت فاحش تو با آن مردان !
قرار بود برای تو بنویسم ولی نمی دونم چرا هر چی بهترین از نوع بی نهایت بهترینش برای تو هم کمه ! منظورم هم تو بودی هم تو و باز هم تو ! 
وقتی اسم مرد می یاد بی اختیار به یاد صاحب این روز می افتم و بعد تویی که نیستی و تویی که هستی ولی نیستی ! خیلی خوب ها رو دیدم ... ولی تو نبودی ... یعنی نمی تونستند تو باشند ... چون اونا به تنهایی گلند ولی تو گلستانی .
وقتی یادم می یاد که تو اینجا نیستی به یاد تو می افتم که شبیه توست و بعد هم میبینم که تو هم کنارم نیست ... یاد تو می افتم که گاهی با بودنت حس بودن هر تویی را برایم زنده می کند !
اصلا یکی نبود بگه تو که نمیتونی اینهمه خوبی رو توصیف کنی برای این تو و اون تو و باز هم اون یکی تو که گاهی فکر میکنی جونت به نفسشون بسته س مجبوری بنویسی ؟آره ٬ مجبورم ... چون باید از تو نوشت .
روز فرشته ترین فرشته های زندگی از نوع مذکرش چه در آسمان ها و چه روی زمین مبارک .
اینم برای تو
پی نوشت کمک خواهانه : تلاش توامانی میکنم برای اینکه یادم بیاد چطور مینوشتم که با نوشتنش خودم هم میخندیدم ... گفتم بدونید که در تلاشم تا برگردم به دو ماه قبل ... و اوج این پیروزی وقتی میشه که برگردم به دو سال قبل ... دلم برای نوشته هایی که قبلا می نوشتم تنگ شده ٬ برای وقتایی که شبها موضوعی به ذهنم میرسید و همون شبانه عزم جزم میکردم برای نوشتن ... اما الان واقعا یادم رفته ... کمک کنید تا یادم بیاد چطور مینوشتم ... برای دوستانی که خیلی وقته ساکتند ٬ رد پاشونو میبینم اما بی صدایند ... تنگ شده ... این پست رو پارسال برای همین مناسبت به سفارش یکی از شیطون جماعت های زبون دار این هوا !!! نوشته بودم و وقتی دیشب کامنتدونیشو خوندم بی اختیار فقط داشتم میخندیدم و از رویی که کم نشده بود بیشتر خنده م میگرفت ... من واقعا دلم برای همتون تنگ شده ... آهای با شمام !! می شنوید مرا ؟ آیا کسی هست مرا یاری کند ؟
{۱} تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین و بفهمین که همه چی خوابه و تموم میشه ؟ حالا اگه امروز یکی بگه همه ی این دنیایی که دارید لمس میکنید و می بینید با همه ی اتفاقاتش فقط یه خوابه شما با وجود اینکه نمیدونین تو بیداری ، تو دنیای واقعی چی انتظارتونو میکشه باز دوست دارین بیدارشین ؟ به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه میشین ؟ قشنگتر از الان یا ... ؟
قبل از هر چیزی میگویم این خواب اصحاب کهف است آیا ؟ که اینچنین طولانی بود ! بعد امیدوارم قشنگ تر باشد و همه چیز میزا سبز باشد ... از دل گرفته تا قلوه و بقیه اش !
{۲} اگه قرار بود همه ی دنیا و فلسفه ی زندگی رو تو یه تصویر نشون بدین چی میکشیدین ؟
لیلی و مجنون را !
{۳} قشنگترین آرزو و رویای بچگیتون ؟
خب این خیلی موضوع مهمی برای شخص شخیص بنده بوده و هست و آن هم ملاقات سه تن از بزرگان دوران کارتونی است ( یه شب با واکی با یاشی بریم شام بخوریم ، حاج آقا ای کیو سان جان رو از نزدیک ببنم و بغلش کنم و زندگی با پرین در آن خانه ی کلبه ای که کفش هایش را خودش با دستان مبارکش بافت ... ها از همونا ... از اونا میخواهم ) .
{۴} اگه الان میتونستین به همه ی مردم دنیا یه صفت یا توانایی بدین بهشون چی میدادین ؟
دیوانگی ! ( والا بلا در دنیای بیگانگان خیلی خبرها و کارهای خوب خوب است ... کودکان در درونشان زنده است به دلیل اینکه بعضی ها درونشان مهد کودک باز نمونه اند به سلامتی ... عشقشان هم همین طور و خیلی چیزهای دیگه ) . تازه ؛ باعث افزایش آمار مراجعین من هم می شود این موضوع ! به به دارد ها !
{۵} بزرگترین تفاوت زن و مرد از نظر شما ؟
سوای ظاهر ؛ در روحشان ! یکی پیچیده اس و دیگری پیچیده تر ... یکی لطیف است و دیگری لطیف تر ! اگر این تفاوت ها نبود هیچ تکاملی برای هر دو جنس صورت نمیگرفت و جذابیتی وجود نداشت . ( نه تو رو خدا ! دقت کردید که تفاوت عمده در همین قسمت " تر " نهفته بود ) ؟
{۶} اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت نامه ی زندگی حذف کنین ، اون کلمه هه چی بود ؟
حماقت ٬ حماقت ٬ نابود باید گردد !
{۷} کسی که بخواین ملاقاتش کنین ؟
اهکــــــّی ! نمیگم که !
{۸} اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین یه سوال ، فقط یه سوال (هر سوالی در هر موردی) بپرسین و قرار باشه به این سوالتون جواب داده بشه چی می پرسین ؟
جهت دوری از پدیده و سانحه ی طبیعی به نام " خیت شدن " از پرسیدنش خودداری می نمایم ! اینجوری خیلی سنگین رنگین هم می شوم ! ولی خب ... چون دیدم شما خیلی علاقه مند برای پاسخگویی هستید می پرسم " پشه ها در زمستان از چه راهی شکم خود و زنو بچه شان را سیر می کنند ؟
{۹} اگه قرار باشه برای همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمیدارین ازش ؟
خودشان بعدِ من می آیند آنجا ... لزومی ندارد من بارم رو سنگین کنم که ! ای بابا !
{۱۰} قشنگترین جمله یا بیت شعری که خیلی بهش معتقدین ؟
بهشت زیر پای مادران است .
{۱۱} اگه قرار بود اولین شناسنامه رو شما تنظیم کنین به جز اسم و فامیل و نام پدر واین مدل اطلاعات ترجیح میدادین دیگه چه گزینه هایی بهش اضافه بشه ؟
دو صفحه را خالی می نهادم تا بنویسد نام رئیس جمهور مورد علاقه اش را ، تا به وقت بزرگی و به وقت رای دادن ٬ ندزدندش !
{۱۲} به نیمه ی عمرتون میرسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برای خودتون انتخاب کنین چی انتخاب میکنین ؟
خیلی از اسم ها هستند که دوستشون دارم ولی عاشق نام های ترکی ام و از این بین " دنیز " رو در درجه ی اول دوست دارم ... دنیز در ترکی به معنای دریاست . ( لازم به ذکر است که منم میدونم که یک نفر بدجنس به احتمال زیاد بعد از شنیدن این نام می گوید " چی ؟؟ ونیز !! " خواستم دست پیش را پیشتر بگیرم که پس نیفتم از آن ور ) .
{۱۳ } (تاکید میشود پاسخ دادن به این سوال الزامیست) : با "ماوس" ، "درخت" ، "سیاست" یک جمله بسازید .
حالا چرا تهدید میکنی خب ؟ باشد می جوابم !
« موس که رو گذاشتم روی برگهای درخت تا سیاست را تنه اش سازم » .
سخنی با طراح این بازی : دکی گلاره واقعا خسته نباشی ! قربان دستانت ... وقت نمودی کمی سوال طرح کن . مغز درد گرفتم از بس فکر کردم ... انیشتین هم اینقدر فکر نمی کرد برای حل مسائلش ... والا !
از آنجایی که من خییییییییلی دستو دلم باز است ؛ همگی دعوتید ... بانجامید و نام مدعی مرا ذکر کنید تا رستگار گردید ان شاء الله . برای پیش دعوتش هم از خانوم زیگزاگ اینا دعوت به عمل می آید .
گاهی یک معتاد نصف شب خودش را به درو دیوار می کوبد در پی یک ذره مواد ! و در چنین شرایطی است که من درک می کنم یک معتاد چقدر وابستگی به موادش دارد . آنچنان که گاهی به آبلیمو هم راضی می شود تا بدنش بی مواد باقی نماند . من اعتراف می کنم که دوست نابابی نداشتم که بگویم او گفت اولین گاز را بزن ! از کودکی این مواد عین نقل و نبت در همه جا ریخته بود . اما خب ٬ آدمی وقتی بزرگ می شود ٬ موادش هم باید اعلی باشد ... از جنس خوب ... چه جنسی بهتر از این جنس های جنگلی ... ناخالصی ندارند . به تازگی هم یک توزیع کننده ی مواد در کلینیکمان پیدا شده که جنس را کیلویی چهار هزار تومان می خرد و با کمی سود در اختیار من قرار می دهد ... چه جنسی هم هست اتفاقا ! بعد از دیدن جنس و پی بردن به خالصی اش مشتری دائمی اش گشته ام ! می رود از آن بالا بالاها خرید می کند ... من هم جنسش خوب باشد هر قدر هم که باشد حاضرم بپردازم . آن روز با تعارف تکه کردن اولین قسمت از این جنس و مصرف آن در اتاقم در عالمی فرو رفته بودم دیدنی ... جای شما خالی باشد ان شاء الله ! آنقدر این جنس خالص و خوشمزه بود که دو دقیقه بعدش باز هم درخواست این جنس را نمودم ! ساقی هم فرمود که محل کار جای این بساط نیست ... ! اما لامصب آنقدر خواستنی است که خواستم فرزند بینوای مردم را هم به زدن یک لیس از این جنس دعوت کنم که یاد کودکی خودم افتادم و اینکه من اینقدر در این گرداب پر از مواد فرو رفته ام که در آمدنم از آن با خداست و در نتیجه بی خیال معتاد کردن فرزند صالح مردم شدم ... گفتم که من فرزند صالحی برای والدینم نبودم حداقل این طفلک را در این دام نیندازم ! باز اگر این براد پیت می گفت از این گازها می خواهد ( از این گازهای دندان منظورم است ... ما روی گاز دنیا نشسته ایم که نشسته ایم ... چه ربطی داشت که شما فکرتان به دومین ثروت کشور معطوف گشت ؟ تاااااازه ... گازمان هم قرار نیست قطع بشود ) دریغ نمی کردیم ... چون معروف است و اگر به این مواد معتاد شود بازار فروش داغ می شود و من میلیونر می شوم ... ولی من از این کارهای خلاف نمی کنم و وجدان دارم ! شما دعا کنید که براد پیت راهش را از این ورها کج کند تا ما یک تعارف از این مواد را به او بزنیم ! والا من میخواهم آستانه ی تحمل و قدرت نه گفتنش را بسنجم ... نیتم خیر است ... می خواهم جوانان را آگاه سازم که الگو چه شکلی می شود ! اگر شما فکر می کنید که من می خواهم از این راه کج پولدار بشوم به جان محمود قسم در اشتباهید ... زبانم سیاه گشته ... چشمانم قرمز شده ... تازگی ها هم یه جای تلفظ " ش " به جای " س " که نشان اصلی معتادین حرفه ای است زبانم می گیرد و به تته پته می افتم ! مواد را دیدنی دست و پایم شروع می کند به لرزیدن و له له زدن برای دستیابی به مواد . به ولله لیلی و مجنون هایش هم اینطوری برای هم نمی له له اند که من می له له ام ! از اثرات این مواد است ها ! یکی دیگر از اختلالات اصلی که در زندگی من ایجاد کرده این بوده که ٬ دیگر نمی توانم پولی را پس انداز کنم و خریدی را انجام بدهم ! پنج هزار تومان را در عرض نیم ثانیه دود کردم ! این پنج هزار تومان مدت ها بود که باید به حسابی در بانک می ریختم تا شماره ی نظام روان شناسی ام را دریافت کنم ! ولی آب زرشششششک ( مااااادر جان ) ! مراکز ترک اعتیاد هم جوابم کرده اند ... اگر رئیس کلینیک بداند من معتادم لبخند ژوکوند آب زرشکی که سهل است ٬ غش می کند طفلک ! خلاصه اینکه دعایم کنید ! از من نوجوان به شما که جای پدر بزرگ و مادر بزرگ های من هستید نصیحت ٬ نروید دنبال این چیزها !
پی نوشت : حالا خودکشی نکنید که بدانید مواد مصرفی من چیست ! سیاه است ... گاهی هم قرمز است ... آلبالویی رنگ هم هست ! لب و لوچه هم با دیدنش آنچنان کش می آید که پنیر پیتزای شیرآوران آنچنان کش نیاید ! یافتیدش ؟
یاد امتحانات دوران تحصیل افتادم که مثلا دوست من خودش رو می کشت و هی جر می داد خودشو ، آخر سر هم اونی که کل جواب ها رو روی یک کاغذ نوشته بود و زیر جورابش قایم کرده بود می شد بیست ! این وسط اونی که تلاش کرده بود و از بس خودشو از وسط نصف کرده بود نه مو به سر داشت و نه رنگ به چهره ٬ می شد چهارده ! من هم این وسط کسی بودم که مرتب دلم میخواست تغییر ایجاد کنم و عزم راسخم رو جزم کرده بودم ! آخر سر هم این معلم بود که حق رو به دوست متقلب می داد که خب درس خونده نمره گرفته ! شما هم می خوندین نمره می گرفتین ... یه تفاوت عمده هم وجود داشتا ! اینکه اگر این متقلب درسش رو هم میخوند کمتر از دوازده می گرفت ! یک بار هم کلاس دوم راهنمایی ورقه ی عربیمو که گرفتم دستم دیدم نوزده و هفتادم پنج شده ام ! هاجر شاگرد اول کلاسمون هم شده بود نوزده و نیم ! دبیرمون یک نمره غلط منو ندیده بود ... هاجر رفت گذاشت کف دست دبیرمون بدون اینکه اسم منو به معلم بگه ! دبیر عربی رو کرد به کلاس و گفت : به کی نمره ی اضافی دادم ؟ منم با قاطعیت دستم رو بلند کردمو گفتم : من بودم ! بچه بودم اما شجاعت این رو داشتم از نمره ای که روی معدلم تاثیر داشت و منو به جایزه ای که نصیب شاگرد اول می شد می رسوند بگذرم ... هاجر اعتراضش رو کرد ... معلم هم به اعتراضش رسیدگی کرد و من هم از سکه گذشتم ! تقلب کردن هم شعور می خواست که نه من داشتم و نه دوستم ! می شد ورقه ای که به دلیل شاگرد ممتاز بودن برای تصحیح دستم بود رو دستکاری کرد ... ! هر لحظه از زندگی میشه تقلب کرد ... کاری هم نداره ... ولی بعدها در دادگاه وجدان دگمه ای برای بازگشت وجود نداره تا آبرویی ریخته شده رو بخره ٬ خون ریخته شده ای رو به رگهایی برگردونه که دیگه نیستند و یازندگی ای از هم پاشیده شده رو دوباره جمعو جور کنه !
پنجره را باز می کنم تا هوای تابستان را با تمام وجود لمس کنم ، بادی می وزد پاییزی ، دست می برم و هوا را می گیرم درون دستانم ، هوا درون دستم خفه می شود ... وقتی تنها هستم و ذره ای از هوا درون دستم است این منم که پیروزم ... اما ، از پس هوایی که صدایش هم باعث ترس می شود آن اووو اووو گفتن هایش وقتی تنها باشی ، تاریک باشد از درون اتاق با پنجره ای باز خودش را در لا به لای پرده ها نشان می دهد ... فیلم های ترسناک را همیشه با همکاری باد و طوفان می سازند . بوی ریحان درون خانه پیچیده ، دلم روزهای کودکی را می طلبد ... روح کودکی در کودکی زنده است ... خوشحالم که حداقل دو نفر را می شناسم که هنوز هم با روح کودکی هر لحظه در حال تولد نویی هستند ... کودکی همیشه راستگوست ... خاصیت دوران کودکی این است ... شیرینی زندگی را جستجو کردم تا در جایی که همه جایش پر بود از غمو نفرت ... در وجود کودکی بیمار یافتم که با دادن شکلات به دستان بی جانش که از تخته هم سخت تر بودند مادرش را بوسید تا بگوید که هنوز خیلی مانده تا به دوران آدم بزرگ ها برسد و دروغو نیرنگ را بیاموزد ... تمام خوشحالی اش نهفته در پس گرفتن شکلاتی از دست من که وقتی زیر دست کاردرمانگرش گریه می کند با او قهر کنم و بگویم که از شکلات خبری نیست ... و آن هنگام است که درد دردناکش را زیر نگاه مهربان پر از خنده پنهان می کند و شکلات را از دستم می گیرد و لبخند مرا هم جایزه ی دومش قرار می دهد . کاش هنوز هم کودکی بودم که با شکلات می شد گولم زد و دنیا را در همان چند قدم فاصله ی خانه ی خودمان تا به خانه ی مادربزرگم می دیدم ، یا دیدن چرخ و فلک شهر بازی که وقتی بابا می خواست خوشحالم کند با دیدنش از دور تمام شادی دنیا درونم لانه می کرد ... حیف که کودک نیستم تا بشود گولم زد ... فقط این فسقلی ها می توانند مرا به دنیا خود ببرند و با تمام وجود شیره ای را خالی کنند بر سرم که یادم نیاید من آدمی هستم به سان بزرگسالان ! همیشه این تویی که مرا به دنیای مهربان و صادقت می بری ... برای ورود به دنیای شما نیازی به صیقل دادن و رفتن به صافکاری نیست ... ورود به این دنیا روح تو را خودکار صیقل می دهد. بر سر در دنیای فسقلی ها باید نوشت " به دنیای مهلبون ما خوچ اومدین " .

ساعت 3:35 بامداد ، اینجا تبریز است صدای مرا در حالی از استودیو اینجا دارید که هنوز فرصت نیافته ایم باقی کامنت هایمان را تایید کنیم .
نسرین در خواب تشریف داشت ، پنجره هه باز بود که صدای دعوا معوا را شنید ! و اینچنین بود که نسرین از خواب پریدن نمود و به جای اینکه فردا سر ساعت معین از خواب بیدار گردد جای خود را رو در روی کامی یافت و احتمالا فردا میتی بیش نخواهد بود ... ساعت 8 برخاستن همانا و تا ساعت ۳۰ :۱۳ در سر کار بودن همانا و بعد در ساعت 16 دوباره از خانه خارج شدن به باشگاه رفتن همانا و بعد از باشگاه مهمانی رفتن همانا ! آیا این بشر زنده خواهد ماند !؟
دعوا معوا دارید روز را ازتان نگرفته اند که مردم را از خواب زابراه می کنید ... من هم که حساس ( این هم سندی که مرا از خواب پراند و من فردا خواب می مانم ... گفته باشم ) . بفرما ٬ وظیفه شان بود گویی ... مرا از خواب بیداراندند تا من برایتان قصه ی شب اخبار بامدادی بگویم و صدایشان خوابید !
نصف شبی طنزمان گرفته !
جوک قرن را هم بگوییم که جمعه شنیده شد : این انتخابات سالم ترین انتخابات سی سال گذشته بود !!! ( برای همین همه شوکه اند ها ... چون خیلی سالم بوده کشته هم داشته ... از شدت ذوق سالمیت بوده که مردم خودشان سکته کرده اند و خونی ریخته نشده است . کسی هم بازداشت نشده است ) حالا برای یک عمر هم بخندید و هم گریه کنید ! به به !
خب دیگر ... بامداد بخیر .
برای یافتن چند مورد نوشته ی مرتبط با کارم درون انباری ورق پاره های کمدم غرق شده بودم . با دیدن هر برگ که یاد آور دوران تحصیلم میشد لبخند بر لبان می نشست تا اینکه با خوردن چشمانم به یک صفحه باز جهت لبانم برگشت به سمت پایین و آویزان شد ... ورقی که مچاله شده و بعد کلی صافو صوفش کرده بودم عینهو این جراحان پلاستیک صورتش را کشیده بودم تا جوان شود ... عمرش زیاد نیست ... مربوط به دوم دی ماه سال هشتادو چهار است . آن زمان بیانیه ی تشکل های دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی (!) واحد تبریز در سطح دانشگاه های تبریز پخش شد در اعتراض به اعمال نابخردانه مسئولین محیط زیست و مدیران استان ! دانشجویان در تحصن اینچنین شعار می داده اند " امروز خرس ، فردا ما " و متن بیابنیه از این قرار بود :
ما ایرانی هستیم ، ایرانی ادعای تمدن و نجیب بودن ، را دارد . اما برخی مواقع شاهد شنیدن حوادثی از جانب همین قوم هستیم که هر قوم و فردی بی تمدنی از انجام آن سر باز می زند . در اولین روزهای زمستان امسال شاهد فاجعه ای تاسف بار در محل مسجد در حال احداث دانشگاه آزاد اسلامی واحد تبریز بودیم . همراه با اولین برف زمستانی جانوری هر چند درنده خو به مکان قرب و امن الهی پناه آورده و بجای بازگرداندن آن به طبیعت ، قربانی ناکارآمدی مدیران استان شد که ادعای انسانیت و سواد و فرهنگ دارند و نه تنها جانور را به زیستگاه طبیعتش بازنگرداندند بلکه همچون انسان های نخستین با گلوله تیر خلاص بر پیکره حیوان پناه جو وارد آوردند .
از قرار معلوم و بر طبق کلیه قراردادهای زیست محیطی می بایست آمپول یا تیر بیهوشی به جانور تزریق می شد و به دامان طبیعت باز گردانده می شد . آیا در این کلان شهر تبریز هیچ داروی بیهوشی وجود نداشت !؟ که باید حیوان را به دام مرگ بکشانند . پس فلسفه ی وجودی سازمان محیط زیست با این همه بودجه کلان چیست ؟ آری ما در این کشور به ظاهر متمدن هر روز شاهد حوادث و فجایعی هستیم که منشاء همه آنها مدیران نالایق و ناکارآمد می باشند .
با توجه به نکات فوق ، ذکر مواردی ضروری به نظر می رسد :
1 : هنوز مکان امن الهی ( مسجد دانشگاه ) ساخته نشده و به راه نیفتاده ، در آن خون جانوری بی پناه ریخته شد که نه رضای خدا را در پی دارد و نه رضای بنده ی خدا و بدون شک نماز گزاردن در آن محل نیز اشکال دارد .
2 : کشته شدن یک حیوان آن هم به دست مسئولان زیست محیطی حکم عذر بدتر از گناه را دارد .
3 : حرکت اخیر بدترین و ذلیل ترین نوع برخورد با جانوران آن هم از سوی مسئولان محیط زیست بود . که در اصل زیر پا گذاشتن اصل پنجاهم قانون اساسی می باشد .
4 : تا چه زمانی مسئولین دانشگاه آزاد می خواهند فضای دانشگاه را بدون حصار کشی نگه دارند تا علاوه بر یک سری افراد غیر دانشجو که محیط دانشگاه را همچون گردشگاه امنی می پندارد حیوانات وحشی نیز اینجا را محل امنی برای خود بدانند !
در آخر تشکل های دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی (! ) واحد تبریز خواهان پیگیری و مجازات عاملان این حرکت نابخردانه می باشند .
حال شما بخوانید این نوعش را :
ما ایرانی هستیم ، ایرانی ادعای تمدن و نجیب بودن ، را دارد . اما برخی مواقع شاهد شنیدن حوادثی از جانب همین قوم هستیم که هر قوم و فرد بی تمدنی از انجام آن سر باز می زند . در اولین آخرین روزهای بهار امسال شاهد فاجعه ای تاسف بار در خیابان امیر آباد تهران بودیم . همراه با آخرین روزهای گرم بهاری انسانی بیگناه به دلیل اینکه در خیابان و به دور از هیاهو از خودررو پیاده شده و قدم میزده ، قربان ناکارآمدی مسئولانی شده که ادعای انسانیت و سواد و فرهنگ دارند و نه تنها جان او و همنوعانش را حفظ نکردند بلکه همچون انسان های نخستین با گلوله تیر خلاص بر پیکر دختر بیگناه وارد آوردند .
از قرار معلوم می بایست بر انسان هایی که اسلحه بر دست دارند و تهدیدی برای جامعه محسوب می شوند به دست و یا پایشان شلیک کرد نه ، به قصد کشت به جان آدمی بیگناه ! آیا در کلان شهری مثل تهران هیچ مسئول قانونی وجود نداشت !؟ که باید انسانی بی دفاع را به جان مرگ بکشانند . پس فلسفه ی وجودی نیروی انتظامی چیست ؟ آری ما در این کشور به ظاهر متمدن هر روز شاهد حوادث و فجایعی هستیم که منشاء همه آنها مدیران نالایق و ناکارآمد می باشند .
با توجه به نکات فوق ، ذکر مواردی ضروری به نظر می رسد :
1 : هنوز دولت منتخب ( دهم ) روی کار نیامده ، خون انسان بیگناهی ریخته شد که نه رضای خدا را در پی داشت نه بنده خدا را . بدون شک اقدامات مذکور باعث زیر سوال رفتن مقامات ذیصلاح می باشد .
2: کشته شدن یک انسان آن هم به دست مسئولان ذیصلاح حکم عذر بدتر از گناه را دارد .
3 : اصابت گلوله به یک انسان بیگناه در ملاء عام توسط افراد ذیربط مسئول که منجر به قتل وی گردید طبق ماده 206 قانون مجازات اسلامی جرم محسوب می شود و مرتکب محکوم به قصاص است .
4 : تا چه زمانی مسئولین کشور می خواهند با سهل انگاری خود در انتخاب افراد ناکارآمد امنیت افراد جامعه را به خطر انداخته و نهایتا منجر به قتل انسان بیگناهی توسط یک فرد ناکارآمد که باعث زیر سوال رفتن صلاحیت کل مسئولین گردیده .
و در نهایت آن شعار به واقعیت پیوست !!! ( باور ندارید خرسی جایی پناه ببرد اسنادو مدارکش شکر خدا در اینترنت موجود است ) .
این نوشته سی یا سی نیست !! نوشته ای است برگرفته از واقعیتی تلخ !!
ابن سکیت باید انتخاب می کرد . اینجا دیگر تقیه پلیدی و خیانت است . در تشیع علوی ٬ تقیه " دینی و دین آبائی " نبوده است ؛ تقیه " تاکتیک " بوده است ؛ تقیه ، برای " حفظ ایمان " است و نه مثل امروز " حفظ مومن " و آنجا که پای ایمان در میان است ، تقیه حرام است ، ولو بلغ و ما بلغ !
تردید نکرد و ، با همان لحن طبیعی که متوکل سوال کرده بود ، پاسخ گفت : " قنبر ، نوکر علی ؛ هم از تو ارجمند تر است و هم از این دو فرزندت " !
متوکل فرمان داد زبان ابن سکیت را همان جا از پشت سرش بیرون آوردند ! این زبانها بود که همچون تازیانه بر گرده ی جباران تاریخ فرود می آمد و اگر بنای " استبداد سیاسی " و " استثمار طبقاتی " و " استحمار مذهبی " فرو نریخت ، رسوا شد ؛ و اگر " مغلوب " نشد ، محکوم گردید ، و آرزوی عدالت و هوای آزادی و نیاز به برابری و آگاهی رهبری اتقلابی مردم و دشمنی با " نظام پیوسته ی زر و زور و زهد " در دلها نمرد و از یادها نرفت و این شعله ی مقدس ، در معبر تاریخ ، خاموش نشد ، و در وجدان توده ، فراموش نگشت .
زن / انتشارات سبز / چاپ اول / نوشته ی دکتر علی شریعتی
فرصت خوبی شد تا از انباری کامی مطلبی تخصصی را بیابیم و بگذاریمش اینجا تا عده ای که خواستار مطلب تخصصی بودند بی نصیب نمانند ( این پنج ٬ شش تا خواننده را باید راضی نگه داشت دیگر ) ... مبادا برداشتی چیزی کنیدا !! نکنیدا !! گفتیم شاید دورو برمون از این کیس ها دیدیم معرفیشون کنیم فقط !! این نوشته ی " دکتر مهدی خزعلی " می باشد و است !! فقط نمیدانیم چرا وقتی دوباره خواستیم در این گوگل پدرسوخته جست و جویش کنیم دیدیم ف*یل*تِ*ر شده است ؟! چرا آخه ؟ مطلب علمی رو چه به این کارها آخه ؟! ای بابا !! مبادا فکر کنید که من برای فرار از این مصیبت سان سور هم میکنم ها !! نکنید این فکر ها رو !! اگر کمی مغزتان را به کار بیندازید می توانید با کمی تمرکز بیابید پرتقال فروش را !! فقط نامش را ننویسید که اعتبار این تست هوشی که از روی اصلی ترین منابع روان پزشکی و روان شناسی نوشته شده و می گوید این پرتقال فروش و دمپایی به پا کیست هیچ می شود !!
فلذا در ذیل به عنوان مشاوره روانی یا روانشناسی ، به گزیده ای از منابع و مراجع معتبر روانپزشکی دنیا که رفرنس اصلی روانپزشکی است عیناً ذکر می شود ، و تطبیق علائم و نشانه های ذکر شده در متن کتاب اصلی ، با اطرافیان و مردم است .
نگارنده ناچار است پس از این مقدمه از اصلی ترین منابع روانپزشکی دنیا ، به منظور اثبات نظرات خویش مدد جوید . امروز در سراسر دنیا اختلالات روانی بر اساس دو مرجع اصلی یعنی « دهمین تجدیدنظر طبقه بندی بین المللی و آماری بیماری ها و مشکلات بهداشتی وابسته (ICD-10) » و نیز« کتابچه تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM-IV-TR) » تشخیص داده می شوند . بر اساس این دو منبع علمی ، اختلالات شخصیت به عنوان یکی از عمده ترین اختلالات روانی، عبارت از تجارب ذهنی و رفتاری پا بر جا و مداوم که بر معیارهای فرهنگی منطبق نمی باشد و بر افکار ، احساسات و رفتار شخص نفوذی غیر قابل انعطاف دارد . شروع آن از نوجوانی یا جوانی است و در طول زمان بی تغییر باقی می ماند و موجبات رنج وعذاب درون ذهنی فرد و اختلال چشمگیر روابط بین فردی و عملکرد اجتماعی فرد را فراهم می آورد ؛ بر همین اساس این اختلالات به ۱۲ دسته تقسیم می شوند ( اختلالات شخصیتی در حدود ۲۰-۱۰ درصد افراد جامعه شایع می باشد) . از نقطه نظر روانکاوی ، علت ایجاد این دسته از اختلالات ، توقف و تثبیت روانی فرد در یکی از مراحل چند گانه رشد روانی در سال های ابتدایی زندگی فرد است و بطور خلاصه ، این افراد برای کاهش اضطراب ناشی از خود کم بینی به میزان گسترده ، از انواع مکانیسم های دفاعی ناکارآمد همچون خیال پردازی ، تجزیه ، برون فکنی ، پرخاشگری ، همانندسازی برون فکنانه و سایر مکانیسم های دفاعی سود می برند .
متأسفانه مبتلایان به اختلالات شخصیت به مراتب بیش از سایرین مستعد سایر اختلالات روانی می باشند . به علاوه ابتلای یک فرد به چندین اختلال شخصیتِ مجزا ، موضوع شایعی است و آنچه موضوع را بغرنج تر می سازد ، ناتوانی علم روانپزشکی و روانشناسی در درمان این دسته از بیماران است .
حتماً تا کنون با فردی مواجه شده اید که اگر در یک مهمانی ، ضیافت و یا سمینار در مرکز توجه قرار نداشته باشد ، دچار رنج و مشقت فراوان می شود و از آنجا که معمولاً فاقد هر نوع شایستگی جسمی ، فردی و اجتماعی در خور تحسین است ، برای جلب توجه سایرین ، در تعاملش با دیگران از روش های اغواگرانه همچون لبخندهای ساختگی و بی مورد و جملاتی با بار احساسی سطحی به طور مبالغه آمیزی سود می برد . بر اساس DSM-IV-TR و همچنین ICD-10 این افراد حتی در برخوردهای رسمی و سیاسی به طرز نامناسبی خودمانی رفتار می کنند ، اینها تشنه سیری ناپذیر توجه اند و برای به دست آوردن نظرها و آرای دیگران از هر فرصتی سود می جویند ، حتی اگر به قیمت نابودی منافع درازمدت خود یا افرادی باشد که مسؤولیت آنها با وی است .
تصمیمات بحث انگیز و پیشنهادات احمقانه در موضوعات مختلف ، در یک نقطه با هم تلاقی می یابند و آن جستجوی شنوندگان در احوالات کسی است که این اظهارات را ایراد نموده است ! این افراد معمولاً کلامشان عاری از جزئیات و مستندات معتبر می باشد و به طور افراطی بر حدس و گمان و اندیشه های پوشالی و کودکانه استوار است ، این افراد هرچند خیالباف و دروغگو هستند ، در عین حال به شدت ساده لوح می باشند و به راحتی تحت تأثیر قرار گرفته و فریب می خورند . از ویژگی های دیگر این افراد از دست دادن حس واقعیت سنجی در مواقعی است که تحت فشار روانی قرار می گیرند . به عنوان مثال این اشخاص به علت حس خود کم بینی نافذی که بر آنها حاکم است اگر برای نخستین بار به محفلی بسیار پرشکوه و رسمی پا بگذارند (تا چه رسد به سخنرانی) ، دچار استرس شدیدی می شوند تا حدی که برای مدت کوتاهی ممکن است دچار حالت هایی نظیر شخصیت زدایی یا واقعیت زدودگی شوند . در این حالت ، خود و جهان اطراف خود را به طور واقعی درک نمی کنند و گویی در رویا به سر می برند و به صورت گذرا دچار توهمات شنوایی یا بینایی می شوند ؛ مثلاً در اطراف خود هاله ای نور احساس می کنند . خوشبختانه این تجربیات با تکرار حضور در این مجامع بر طرف می شود . بر اساس مراجع ، چنین فردی مبتلا به اختلال شخصیت نمایشی (هیستریونیک) می باشد .
چنین بیماری ، معمولاً در معرض خطر ابتلا به اختلال شخصیت دیگری به نام اختلال شخصیت خودشیفته (نارسیستیک) می باشد . فرد مبتلا به اختلال اخیر دچار یک احساس خود بزرگ بینی فوق العاده است ولی آنچه جالب توجه است این موضوع است که چون اختلال شخصیت نمایشی ، فرد خود شیفته در درون خویش از احساس حقارت و خود کم بینی رنج می برد و بر اساس واکنشی ناخودآگاه خود را در نقطه مقابل آنچه واقعاً تصور می کند نشان می دهد؛ کلام و گفتار فرد خود شیفته همواره به طور محسوسی حول اهمیت فردی شخص وی دور می زند . او خود را فردی استثنایی می پندارد و همواره حوادث را طوری تفسیر می کند که به دیگران نیز این باور را القاء نماید ؛ ولی در این راه آنچنان افراط می کند که گاه تا حد زیادی سخنانش مسخره و احمقانه به نظر می رسد .
او همواره مستقیماً و یا به طور غیرمستقیم این گونه وانمود می کند که هیچ کس پیش از او به خوبی و شایستگی او نبوده است . او نیازمند این است که به شکل افراطی تحسین شود و برای ارضاء این نیاز اگر بتواند با هزینه های بسیار به اقداماتی بیهوده و سفرهایی پرخرج مبادرت می ورزد تا هر چه بیشتر امکان ابراز و تماشای این تحسین ها فراهم گردد . هیچ چیز به اندازه یک انتقاد او را برآشفته نمی سازد و معمولاً به شکلی زننده، مخالفین و منتقدین خود را تحقیر و تخریب می کند . آنچه عمده مشغولیت ذهنی او را تشکیل می دهد چیزی جز محبوب بودن تا حد دست نیافتنی و عهده دار بودن مسؤولیت های مهم و استثنایی نیست . او خود را یک قهرمان می پندارد و اساساً نمایش بسیار بچه گانه ای از تواضع دارد. در عین حال هیچگاه اشتباه نکرده و نمی کند و در بدترین شرایط و وضعیت از اعمال ، تصمیمات و مهم تر از همه از شخص خودش دفاع می کند . او دارای شخصیتی چاپلوس پرور است ، و به تدریج همه دوستان دلسوز و حقیقی خود را از دست می دهد . با کمال تأسف این اختلال از صعب العلاج ترین اختلالات روانی است .
آنچه بیان شد، نوشتاری بود بر مبنای دو مرجع اصلی روانپزشکی دنیا (به نام های ICD-10 و DSM-IV-TR) در شرح یک اختلال شخصیت که از جمله مهم ترین اختلالات روانی است و بیان علائم و نشانه های آن ، بدیهی است اکثر بیماران از پذیرش این اختلالات طفره می روند ، روانپزشکان در بسیاری از موارد از اطرافیان مدد می جویند ، و اینک این شما و تطبیق نشانه های بیماری با بیمار ؛ نکند روزی وارث یک سرزمین سوخته شویم .
و در آخر ...
ما آنقدر از هر جا مطمئنیم که می گوییم درون فکرتان بفکرید !! ان شاء الله که ما از چنین اشخاصی نداریم !!!! ( اصلا ) !!!! فقط برای آشنایی از این چیزها می گذاریم زین پس !! بسوزد پدر ... !!! الله اکبر !! هیچ چی ... خواستم بگویم ٬ بسوزد پدر چهار کلاس سواد اضافه ی بالای دیپلم !! ببین ما را به چه کارها وا می دارد ها !! من الان به دلیل انتشار این متن و تکذیبش توسط هر کسی یک انسان خودشیفته با شخصیت نمایشی می شوم !! چون انکار میکنم گفته های مخالفانم را !! با احتمال ۹۹٪ اگر بیش از سه میلیون بار تخلف کنید و نامش را ذکر کنید من می گویم : واقعیت ندارد و شما آشوب به پا می کنید بعد که دیدم چشمو گوشتان باز است به سه میلیونش راضی می شوم تا حداقل اینقدر ضایع نگردم !!
ان شا الله در مورد اختلالات دیگر هم می نویسیم . فرصت باید بیابیم برای جمع آوری مطلب .
واقعا بعد از مدت ها توانستم بخندم و بعد از خواندن دوباره اش باز هم بخندم ، هر چند در واقعیت تلخ است .. اما جهت تلطیف فضا بخوانیدش ... ممنونم آقای دکتر .... خدا این روحیه ی طنازانه را از شما نگیرد و همیشه هم شاد باشید ان شاء الله ... واقعا اگر محمود نبود ما چگونه می توانستیم در اوج اخبار تلخ بخندیم ؟ جدا روحیه م شنگول شد کمی !
من هم مثل تنها عروس دریا ٬ نگران بچه های پایتخت و نگران آنهایی هستم که مدتهاست بی خبرمان گذاشته اند ... کاش خبری از خودتون می دادید . تو هم وقتی برگشتی باید یک تنبیه اساسی نوش جان کنی .
دقت کردین که فاصله ی نوشته هایم به نیم روز هم نمی کشد ؟! عجیب است ها !! ولی خودم را خوب می شناسم ... تنها نوشتن است که آرامم می کند .
خودم هم در این فکرم !! خیلی آرام شده ام ... یکی از دوستانم در حالی که نیمی از چشمانش ورقلمبیده بود به سمت بیرون و چند عدد شاخ ناقابل روی سرش به چشم میخورد همچنان هاج اند واج ماند ( من شاخ های روی سرش را دیدم مثل همان هاله ی نوری که دیده شده ... اغراق نمی کنم ها ... نه دوستم پلک میزد و نه مردم درون خیابان ) و شک کرد که این واقعا منم که اینقدر آرام سخن می گویم ... ! خدا خودش به خیر کناد ... فکر کنم آرامش پیش از طوفانم !
بعدا اضافه شده :
ممنونم از الماس خاتون که این معلومات یک بی سوات رو برای من و دوستم پیدا کرد تا از معلومات بی سواتانه ی یک عدد بی سوات اند سوات استفاده کنیم ... با تشکر از هر دوی شما راه ساین این شدن در مسنجری که فیل* تر شده به شرح زیر می باشد :
اگر فلش پلیر 9 یا بالاتر ندارید دانلود کنید یا از سی دی فعال کنید .
از آدرس www.m.yahoo.com وارد سایت یاهو شوید .
حالا گزینه دسکتاپ را انتخاب کنید .
اکنون گزینه مسنجر یا ای میل هر کدام را که لازم دارید انتخاب کنید .
یاهو مسنجر یا ای میل برایتان باز است .
مادرم نگران است . می گوید "روزهای انقلاب هم اینگونه بود ، ما انقلاب دیده ایم ، جنگ دیده ایم ، خون داده ایم ٬ از جان گذشته ایم ..." . چشمانم تر می شود ، بغض نمی شکند . دلم برای کسانی که جان خود را بر کف دستانشان نهاده بودند و برای حق می جنگیدند دیگر تنگ نیست ، این روزها زیاد می بینمشان ... پسر خواهرش را به جرم نوشتن حق گرفته اند ٬ مهم نبوده که او از خانواده ی شهید است ٬ پدرش روحانی بزرگیست ٬ مهم این بوده که نباید حرف حق میزده ٬ در دو تماسش خبر از کتک هایی داده که مصمم ترش کرده اند در اینکه راهش درست است ! دستانم سست می شود با دیدن مرگ دختری با چشمان باز ، نامش ندا بود . این صدا درون گوشم می پیچد " نترس ، ندا نرو ، ندا بمون " . دلم برای خمینی ام تنگ است . می دانم که غصه ی دروغ و فرصت طلبی کنار دستانش او را به سوی مرگ کشاند . می دانم که آنقدر مصلحت اندیش بود که هرگز رو در روی ملتش نمی ایستاد !!! تمام ملتش را به یک چشم می دید . می دانم که قانون هشت ماده ای اش در نطفه خفه شده و در حبس است ! دلش برای مردمش می سوخت ، دلسوز می خواهم ، وجود حقیقت طلبش را می خواهم . غصه ی او از عمق وجودش بود . جواب منطقی می خواهم برای سوال های بی جوابم ٬ جوابم را اینگونه می دهند ٬ محروم می کنند از هر چه که تو را با خبر می کند ٬ باتوم و تیر هم جواب های مهربانانه اند که منطق وجودشان را در بر گرفته .
اخبار وارونه را بالاجبار نگاه می کنم و خشم سراسر وجودم را می گیرد . خبر نامه ی صد تن از هنرمندان را در اعتراض به تجمعات چند بار تکرار می کنند ، یاد نامه ی بیش از دویست و پنجاه تن از هنرمندان می افتم که حقشان را می خواهند و دلگیرند از اینکه خسو خاشاک نامیده می شوند ، یاد شجریان می افتم تصویرش در راهپیمایی و متعجب نمی شوم از اینکه خبری از آنها داده نمی شود . می بینم در مورد بنی صدر مستند ساخته و می گویند که خلاف نظام حرکت می کرده ، یعنی هر کسی که اعتراض کند کپی برابر اوست و منافق ! می شنوم آقای قلابی تکذیب می کند خسو خاشاک گفتنش را ! یاد حرف هایش می افتم که گفت " اینهایی که معترضند چند نفرند که خسو خاشاکند " . راست می گوید ! چند نفر می شود چند میلیون و جا به جا کردن چند میلیون چیزی نیست ! وقتی خسو خاشاکی باید نابودت کنند ، ندا و امثال ندا هم خسو خاشاکند ! می گویند " ما با آشوب گران برخورد می کنیم " برخورد یعنی تیراندازی و قتل ، یعنی دستگیر کردن نخبگان مملکت ، یعنی جایی که مغزی پا به فرار بگذارد ، یعنی تکذیب سفید بودن ماست ، یعنی ریختن درون خانه های مردم و هراس انداختن به دلشان ، یعنی پرتاب آجر به سمت دختری هشت ساله درون خانه اش ، یعنی اینجا فلسطین است با یک تفاوت فاحش ، که اینان هموطنند . یعنی ، تکذیب ، انکار و اشک تمساح .
سخت ترین کار دنیا ؛ تفهیم موضوع به جانماز آب کش هایی است که نمی دانند منطق را با کدام ط می نویسند !
و حرف آخر : گیرم چراغ را کشتید با خورشید برآمده در آسمان چه می کنید ؟





