این پست طولانی برآمده از حالات نوستالژیک ماست ! برای همین فکمان کش آمده ! عذر میخواهیم گلدان گلدان .
مدام فکر میکردم چی باعث شده که من به یاد شهریور سال هفتاد و چند بیفتم که برای عروسی رفته بودیم تهران ! با قطار تا کرج رفتیم . عمو جمشید به استقبالمان آمده بود . رفتیم مهرشهر ؛ ساختمانی دو طبقه با چهار خانه رو در روی هم . فرح جون اومد دم در و به زبان ترکی شروع کرد به روبوسی و به آغوش کشیدنمان . مدام میگفت : « وای بوی تبریز رو آوردید با خودتون . خدا زندگی تو غربت رو نصیب دشمنش هم نکنه » برایمان مرغ و برنج بار گذاشته بود . عمو جمشید مرا مینشاند روی پایش و از سفرهایش برایم قصه تعریف میکرد ... دلم میخواست کسی را در آن خانه ی سوتو کور می یافتم تا با او بازی کنم . از کودکی هفت ساله بیشتر از این انتظار نمیره ! مدام آویزان اینو آن بودم که چرا اینجا بچه نیست ؟! تا اینکه فرح جون با دلی پر از غصه بهم گفت : « نسرینم میدونم دلت میخواد اینجا بچه ای بود تا باهاش بازی کنی ! ولی بچه نداریم ... زندگی مون بی روح میگذره . برو بشین تو حیاط . همسایه هامون بچه دارن ، یه کمی بعد که اومدن میتونی باهاشون بازی کنی » پریدم در حیاطی که چهار صندلی حصیری شکل سفید دور میزی چیده شده بود ، نشستم و زل زدم به در خانه تا شاید کودکی را بیابم همسنو سال . صبح شد ظهر ، ظهر شد عصر و من بین خانه و حیاط در رفتو آمد بودم ! سوسک های دراز زرد رنگ هم که مخصوص آن ورهاست بیشتر آزارم میداد . فضای خانه بوی غم میداد ، هر چند درون خانه از آن خانه هایی بود که من دوست داشتم ... یعنی همش پله میخورد به این اتاق به پذیرایی به آشپزخانه ... یعنی به قول خودم خانه پله پله ای بود و جان میداد برای قصه بافی های من و خیالپردازی های کودکانه ام در مورد کاخ های بزرگ با کلی بچه ! بالاخره عصر شد و سر و صدای توپ بازی درون حیاط به پا خواست ! یک دختر و پسر چند سال بزرگتر از من شروع کرده بودند به بازی والیبال ! واقعا شرایط من هم برای این بازی محیا بود ! با هفت سال سن و چند وجب قد که استاندارد بود ولی چون همسالانم زیادی کوتاه تر از من بودند ! رفتم روی همان صندلی ها ولوو شدم ... گفتم الان می پرسند اسمت چیه ؟ کجایی هستی ؟ دیدم نه خیر ! خودم با آن سن کوچک و نیم وجب قدم پیشقدم شدم . اهل کرمانشاه بودند . چشم ابروی مشکی پر رنگ دختره هنوز یادمه ... من خواستم دوست بشوم ولی آنها نخواستند چون غریبه بودم . خوشحالم که زود از آن خانه ی بی روح راهی تهران شدیم . چشمان پر غصه ی فرح جون به هنگام بدرقه ی ما هنوز در ذهنم هک شده ! سهیلایی که فرح جون بزرگش کرده بود در خانه ی بخت بود و موفق به دیدارش نشدیم . با ماشین عمو جمشید راهی تهران شدیم . نزدیک خانه ی عمو جمشید چند پارک بود ... اما پارکها خالی از کودک بود . مثل خانه ی عمو جمشید خانه روح نداشت . با سن کوچکم حس کردم همیشه روح زندگی به سر و صدای کودکانه است ... حتی اگر بزرگ باشی ولی روحت نخواهد به کودکی سفر کند ... بی روحی ! فکر کنم علت بیزاری ام از کرج همان بی روحی ای باشد که فکر میکنم بیش از اندازه لمسش کردم .
وارد تهران شدیم . رفتیم به خانه ی داماد ! وقتی وارد آن کوچه شدیم که پر بود از خانه های بزرگ و قشنگ ، خانه ای که روبه رویش درون همان کوچه پارکی قرار داشت ... درون پارک پر بود از بچه هایی که مشغول بازی بودند . با خودم گفتم چقدر روح شاد اینجا تو پارکه ! آقای داماد جلوی در پارکینگ مشغول شست و شوی ماشین عروس بود . با دیدن کفش ها در پادری و اینکه از هر طبقه هزار سر آویزان بودند روح زنده را درون خانه به همان سن کمم لمس کردم . بعد مثل کولی ها پریدیم بغل همان سرهایی که آویزان بودند و صورت بود که جلوی صورت خود دیدم و ماچ پشت ماچ بعد افشرده فشرده شدم درون بغل اینو آن . بعد از این همه مقدمه و ماچ موچ بازی درون خانه ای که پُر بود از اتاق های بزرگ و یک باغچه ی مصنوعی درون هال ؛ شدیم . از همان بدو ورود مادرم با شیطنت خاص خودش شروع کرد به بگو بخند و ماشالا زبان مهمان ها و اهالی خانه هر کدام اتوبانی بود برای خودش ! برای همین صدای خنده از درو پیکر خانه می بارید . همه جا سر و صدا بود . طبقه ی بالا محل اسکان جمعیت ذکور بود . مهمانان مشهدی زودتر از ما رسیده بودند ... حدودا بیست نفر ! ما هم که روی تبریز را سفید کرده بودیم ... شش نفر ! استقبال ویژه ای از من به عمل آمد ... استقبال شوندگان از جمعیت ذکور : امیر معروف به امیر مغز ، علی معروف به علی کوچولو ، نامی معروف به خوش تیپ بالیوود ، یاسین معروف به حاج آقا ! و جمعیت اناث : هانا معروف به زلزله ، سارا معروف به کلکسیون پاک کن فانتزی ، یامینه معروف به بچه ننه ! سه عدد فسقلی حاضر در جمعیت هم مینو ، مهدی و قنبر داداش من بودند ! ( اسم مستعار داداشم واقعا خیلی چسبید به مذاقم ... ای ولی میگویم به خودم به خاطر این نامگذاری ) ... روز عروسی که گذشت . فقط خنده ، شیطنت ، بزنو بکوب . کیف سفید رنگ سارا که درونش پر بود از پاک کن های فانتزی خوشگل ! هانا با آن نمک خاصش که کپی برابر اصل مادرش بود مدام شیطنت میکرد . مادر من و مادر هانا که سنگ تمام گذاشته بودند در شیطنت درون جمع خودشان . گروه جاسوسی که متشکل بود از من و یامینه ... از طبقه ی بالا برای پایینی ها خبر می آوردیمو میبردیم . جمعیت ذکور نوجوان درون اتاق امیر دفتری چهل برگ را ورق ورق کردند و طوماری را تهیه کردند تا از پدرانشان بخواهند که آنها را به سینما ببرند . از مادران امضاء گرفته شد . و این پدران بودند که ضد حال زدند و آن چهار مرد کوچک درون اتاق امیر اعتصاب کرده و گریه هایشان دل کوچک مرا به درد آورد . از پنجره ی تراس وارد خلوتشان شدم ! ( از همان بچگی پاهایم دراز تشریف داشت ) بعد شروع کردم به دلداری دادنشان . فریاد میکشیدند که یکی بیاید مرا ببرد ! ولی من به عنوان تنها روانشناس هفت ساله ی مملکت در آنجا حضور پر رنگی داشتم . نامردان چهار نفری مرا بغل کردند و گذاشتند بیرون اتاق ! خیلی دوست داشتم که باسواد بودم و میفهمیدم درون نامه چه نوشته شده بوده که بر علیه شان استفاده شده بود ! نقشه ی دوم توسط همین گروه کشیده شد . نقشه ی انتقام . شب که همه خسته از مراسم عروسی بودند و عین میت در گوشه ای ولوو شده و چشمانشان نشان میداد که اورژانسی به مرحله ی دیدار از پادشاه ششم رسیده اند آن چهار مرد کوچک به همراه ما چهار زن کوچک پریدیم درون حیاط بزرگ و پر از درخت و مشغول بازی قدم به قدم حیوانی شدیم ! یعنی امیر میگفت هر کسی چند قدم حیوانی برود نزد او ! بعد دیدیم این بازی بی صداست ... به بازی گرگم به هوا رو آوردیم و اینجا بود که حاجی دایی یعنی پدر امیر از همان بالا به زبان مادری من یعنی ترکی فریاد زد که : « بَ سیزیین یوخوز یخته ؟ یرگونوخ بولموسوز سیز ؟ » بعد نوبت به بقیه رسید که از نزد پادشاه ششم برگشته بودند ! بعد ما هم موش شدیم و این وسط علی کوچولو عین کنه چسبیده بود به لباس من که : « بابا جی چی گفت ؟ » من هم میگفتم : « مرد باش برو خودت زبون مادریتو یاد بگیر تا من با اینکه سواد ندارم برات نگم باباجی چی گفت . بعدشم خجالت بکش که تهرانی بودنت باعث شده زبون مادریتو بلد نباشی » ( زبان آن موقع من فتبارک الله الاحسن الخالقین داشت . چون اگر الان همین علی کوچولوی قدیم از من بخواهد که برایش نقش دیلمانج را بازی کنم با مهربانی هر چه تمام به تته پته می افتم و میگویم چشم ! ای خاک بر سر آن چشمم ) حالا چرا اون طفلک از امیر نخواست که نقش دیلماج را برایش بازی کند من در عجبم ! شاید هم برای این بود که من ترجمه الکتاب اصل محسوب میشدم !
آن گذشته شیرین بود ... شیرین تر از عسل ، باقلوا و شیرینی تر .
شهریوری که گذشت ٬ یعنی دیروزهایی که گذشتند یعنی زمان حال . شهریور 88 :
دیگه فرح جونی نیست که برایم از فرزندهایی که میخواست داشته باشد و نداشت بگوید . خیلی ها نیستند . شش بزرگو جوان آن جمع دیگر نیستند . حتی آن خانه ی بزرگ و پر از درخت هم جای خودش را داده به برج بلندی که میگویند برجی ست با کلی قشنگی قرن بیست و یک ٬ با خانه هایی گران قیمت ! حاجی دایی مرتب زنگ میزند و خواستار دیدار ماست . مرداد امسال با زن دایی مهربان مهمانمان بودند . چقدر شیرینه نشستن کنار باباجی یه مینو ٬ سارا و علی ... چون من فرصت گوش کردن به این خاطرات شیرین را داشتم ولی آنها نه ! چند ماه است که امیر برای ادامه ی تحصیل در مقطع دکترای مهندسی برق و همسرش برای ادامه ی تحصیل در مقطع دکترای میکروبیلوژی ساکن کانادا شده اند . هانا و نامی نزدیک به دو سال است که مادر جوانشان را از دست داده و در عوض پدرشان بی رحمانه ٬ در عرض پنج ماه جایگزینی برای مادرشان برگزید ! هانا یک کارمند نمونه ی بانک و مادر پسری شیرین و بانمک است ( آخ دلم برای فسقلیش قد عدس شده ). نامی در طبقه ای جدا از پدرش و نامادری زندگی میکند و زندگی اش شده کار ، کار و گاهی سفر . نامی شیطان هنوز شیطنت میکند ولی چشمانش چیز دیگری را نشان می دهد . سارا همسری دارد که عاشقانه دوستش دارد و در روز انتصابات خرداد هشتاد و هشت مادر دو دختر دو قلوی زیبا شده . علی کوچولو زودتر از همه ی همه ی بزرگان عاشق شد و زودتر از همه تشکیل خانواده داد با عشقی که زیبا بود و زیبا هم ادامه دارد . یاسین که حرفه ای روزنامه نگاری را برگزید ... با قلمی تیز و حق ... هم او بود که روز انتخابات بازداشت شد و در جایی خوش آبو هوا زندگی کرد تا آزاد شد ، همانی که به شکل اورژانسی لاغر شده بود . ازدواج عاشقانه اش پس از چند ماه زندگی مشترک به طلاق ختم شد ، یاسین شایسته ی طلاق نبود ، ولی شد دیگه ! یامینه پس از اتمام تحصیل در دانشگاه به مهمانداری هواپیما روی آورد که این سقوط های پی در پی فعلا عذابش می دهد و فعلا مهماندار هیچ هواپیمایی نیست ! مینوی فسقلی آن زمان حالا خانوم دکتر دندانپزشک این جمعی است که پراکنده شده . مهدی هم دارد آقا مهندس میشود . قنبر داداش من هم که در مقاله هایی که ترجمه میکند و فرمول هایش غرق است و پس از چند ماه عازم جایی است دور از این سرزمین.. یک سرزمین سرد . و این منم ... اینجا . در آخرین روز شهریور ماه سال هشتاد و هشت با دلی که مدام برای رفته ها و گذشته ها تنگ میشود و نوستالژی ولش نمیکند تا خفه اش کند و شماها بی نسرین شوید !
کامنت برتر پست قبل ( فاطمه و بابای عزیز مهربونش ) :
"خواستم تو صلوات ها شريك بشم و شدم . اما دلم ميخواد اداي اين فرشته ها رو در بيارم كه چيزاي خوب ميبنينن ميگن سرقت كرديم . منم سارق اگه خدا قبول كنه .
ميگيم كه كلاه از سر در بر ميداريم و از اوستامون ميخوايم حالا كه ما بلد نيستيم اون جوري كه شايسته است سلامش كنيم اون سلام كنه و درود بفرسته به همه خوبيها مهربونيها بخشش ها و خلاصه به مردي كه جلوه خدا بود روي زمين و و به اون پاكا كه يه روزي زير چه عبا جمع شدن تا نشون بدن آدرس مهر رو و به همه خوبهاي دنيا تا اون كه باقيمونده خوبيهاس تا دنيا بي خوبي نمونه كه دنياي بي مهر و خوبي حقا كه منفحر ميشه و اونجا كه اوستا ميگه و اذا زلزلت الارض و يعني وقتي خوبي نيست ديگه بسه پاشين بياين براي حساب پس دادن . كه اگه تا حالا دست نگه داشتيم به حرمت وجود مهربوني بوده . "
() امروز من پُر بود از حس های دوست داشتنی ، پُر بود از خنده ها ٬ پُر از چشمان خواب آلود از شب نگرانی های دیشبش . صبح دل انگیزمان با باران های زیاد زویاد آغاز شد ! زیر بارون راه رفتن و خوردن صدای بارون به چتری که زیرش پناه گرفتی در صبحی که خیابون ها از تمیزی برق میزنه ولی خیسه هم عالمی داره ... امروز یکی دلم رو آب کرد ... ولی من از رو نرفتم و گفتم خودم میرم برای اینکه دلم رو آب نبره قاطیه آب میشم ... برای همین زیر بارون تند بدون چتر قدم میزدم و ملت چتر منو دستم میدیدن ... فکر کنم از خدا برایم طلب شفای عاجل میکردند !
)( هفته ی پیش راهم رو کج کردم تا سری به خیابان جمهوری اسلامی بزنم و به بازارچه ی کتاب بروم الکی . لوازم تحریرها رو نگاه کنم از سر ذوق ... دلم برای مدرسه تنگ بشه از سر دلتنگی ... برای کوله های سنگین ... برای شیطنت های سر کلاس آقای شیخ زاده ! و در حس فرو رفتن های تاریخی در سر کلاس آقای عطا زاده ! برای تصور کردن این که اگه آقای شیخ زاده لباس عربی بپوشه قشنگ جلوه میکنه یا خانوم صادقزاده چرا ازدواج نکرده و اسم با کلاس کاملیایی اش چرا بهش نمی یاد آخه ؟ یا زبان ریختن های من با تخم کفتر های اعلای خارجی در سر کلاس ... برای چرتو پرت نویسی های این ور اون رو کتاب ! برای نیشگون گرفتن های پونه ... تقلید کردن رفتار خانوم پور ایران توسط سولماز آتیش پاره ... برای تذکرهای خانوم ناظم مبنی بر نپوشیدن کفش های رنگی ... کفش های صورتی ژاله و نسیم ، کفش های نارنجی شادی و کفش های آبی آسمانی من ! برای تقلب نویسی های رمزی بر روی تخته سیاه از این ور و آن ور ... برای همه ی روزهای شیطنت . بوی مهر یعنی دلتنگی . همیشه قدر دلتنگی ها را باید دونست ... اینجور وقتا میتونی بگی که روحت زنده اس که فراموشکار نیست و ذوق کنی . مثل من که ٬ ذوق کردم و برای تشویق خودم ولوو شدم روی دفترهای سیمی خوشگل ... مداد رنگی ها ... از پدرم هر روز هفته پونصد تومن پول گرفتم تا به یاد آن روزها برای خودم هدیه بخرم ... و امروز پولم تکمیل شد ... رفتم مغازه ی اون آقای خوش برخورد پیر و باز هم ذوق کردم ... از بین اون همه دفتر در نهایت اینو پسندیدم ... برای اینکه دوباره به اون مغازه و به خاطرات کودکی برگردم زیر بارون کمی راه رفتمو این بار برای خرید خودکار فابرکستل دوباره برگشتم به همون مغازه ... زیر بارون سیل آسا نایلون این دفتر رو آنچنان بغل کرده بودم که انگار یه جعبه ی جواهراته پر از جواهره ! میخواستم بارون منو بشوره تا مغزم تمیز بشه از ناخالصی ها ولی دفترم اوف نشه ! قراره تو این دفتر چیزهایی رو بنویسم که خیلی ارزشمندند . همه ی اینها از اثرات ملس گونه ی شنیدن صدای جگرناز جناب انریکو در زیر باران می باشد که عالمی دارد برابر با حالات روحانی در عالم بهشت ! ( آخه من قراره اون دنیا با انریکو محشور بشم . جواب تست محشوریتم در فیس بوک این اومد خب ) .
<> چه ستمی شده بود در این هفت سال ! حیف این شهر نبود که نماینده اش در لیگ برتر نبود ؟! ... برای اولین بار بود که دلم میخواست استقلال ببازه ... مردم تبریز اینقدر فوتبالی اند که دست هر چی برزیلی و خوزستانیست از پشت بسته اند ! والا ! هر روز تو اتوبوس بحث فوتبال و بازی های آتی و گذشته و قرن بعده می باشد !
>< من نبودم به مرز فکر کردن در مورد خودکشی هم رسیده بودید ! ای بابا ! این کارا چیه آخه ؟ اومدم دیگه ... آرام بگیرید که ما اینجاییم !
«» یاد کوه هم افتادم و اینکه چقدر دلم برای کوه لک میزنه و پر میکشه اونم چی ؟! کوه زمستون .. واااای !! ولی کو امکان !! همیشه حسودیم میشه به اونایی که زیاد کوه میرن . ماه رمضون شبیه کوهنوردیه ها ... اول های راه همه ابراز خوشنودی میکنند که و بدنشون کشش داره ولی بعد رفته رفته از تعداد باقی مونده ها کم میشه ... اونی که به قله میرسه وقتی برمیگرده و مسیر رفته رو نگاه میکنه یه حس موفقیت بهش دست میده ... آدم از اون بالا به خدا نزدیک تره ... مثل همین ماه رمضون ! یاد این روز شیرین بخیر ...اینجا من هم روی این یکی قله بودم . اینجا هم جایی بود که برای استراحت به وقت بازگشت توقف کردیم و سلدا که عضو گروه کُر و نوازنده ی پیانوی یکی از خواننده های مشهور تبریزه برامون ترانه های فولکور آذری رو میخوند و ما هم همراهیش میکردیم . وااااای باز هم یادش بخیر .
»« جلوی مغازه ی صوتی تصویری هم ایستادم و به دوربین های دیجی خفن چشم دوختم . ایشالا یه روز پولدار میشم و میرم یه دوربین دیجی خفن میخرم ... آدم باید همچنان امیدوار باشه که ایشالا یه روزی صاحب دوربین حداقل ده مگا پیکسلی هم میتونه بشه و هی فرتو فرت عکس بگیره بره جشنواره ی فیروزه تا آرزو به دل نمونه که میتونست عشق به عکاسی اش رو شکوفا کنه و عکاس خوبی بشه !
{} این هم یک سخن با بزرگان اهل اسمشو نبر : گیریم که پرشین بلاگ را فیل تر کردید ... بعد خواستید بلاگفا را فیل تر بکنید ... با نسرین گودزیلای بر آمده از آتش چه میکنید ؟
}{ برای پست قبل حرفها دارم .... نمیدونید چقدر حس خوبیه وقتی میبینی همه دوست دارند در ثوابی شریک باشند . تو نفس هر کسی یه حکمتی نهفته اس ... وقتی جمع کثیری برای هدف مشترکی دعا میکنند خدا لبخندش رو طولانی میکنه . برای همین این ختم صلوات رو دسته جمعی گرفتیم ... نیت از اول هم همون بود ... بینهایت از لینک ها و دلهای با محبتتون ممنونم .
کامنت برتر پست قبل که اتفاقا کامنت خیلی بی ربطی هم هست را اعلام می نماییم ، ( ثمین بانو عیال سیزدهم ) :
" حاجی وَِخی بیا بامیه ها رو دستم تاول زده "
پی نوشت شرمانی : شرمت باد ای میرزا رضای شیرازی ! من واقعا رویم به دیفال ! من واقعا شرمگین ! من واقعا دپرس ! از چه ؟ از اینکه صاحبخانه ی خائنی چون میرزا رضای شیرازی را دارم ! خدایا تمام مریضای اسلام و مسلمین رو شفا بدهد این بلاگفا را هم رویش به صورت دوبله !![]()
به قانون دوستی های پا برجای روی زمین و قانون دوستی با خدا بر میخوره اگه قسمی شکسته بشه ... ! پس خدا جون منو ببخش ...
صدف بانو ختم چهارده هزار صلوات رو نذر کرده . برای سلامتی یک فرشته که فرشته های آسمان هم به فرشته بودنش سوگند میخورند . بارها مهربونی هاتون رو دیدم ... هر کسی هر چقدر میتونه لبهاشو برای شرکت تو این نذر حرکت بده تو همین کامنتدونی ذکر کنه .
از یک دست صدایی بلند نمیشه ... دستها هستند که صدای تشویق ها را بلند میکنند . خیلی دوست دارم هر کجا که قدم میذارم ببینم به این نوشته لینک داده شده .
خدا جون در خونه رو باز کن که کلی مهمون با صلواتهاشون دارن بهت سلام میکنند .
پی نوشت تشکری : بی نهایت از همتون ممنونم دوستان خوبم . الان تو دور دوم چهارده هزار تاست ... چون جواب آزمایش دوم چند روز دیگه مشخص میشه فرصت داریم هنوز . خییییییییییییییییییلی ماهید . ![]()
سه ساله که دارم بزرگت می کنم . تو روزهای خوشی و ناخوشی و از دوست داشتن ها . همیشه ناخود آگاه با دیدنت شاد میشم ، سه ساله که برای لحظه ای تنهات نذاشتم . تو رو از گزند ها حفظ کردم . به کسی حرف بدی نزدم و نذاشتم حرفهای بد و جیز رو بشنوی و بخواهی که یاد بگیری . غیبت کردن رو بهت یاد ندادم . سالی یکی دو بار لباس نو برات خریدم تا پیش بچه های پدر و مادرهای دیگه احساس سرخوردگی نکنی . همش برات میوه های خوشمزه خریدم تا دیدم سیب ترش رو بیشتر از همشون دوست داری . تو همیشه بچه ی حرف گوش کنی بودی برام . چقدر پشیمون شدم از اینکه اسمی رو برات انتخاب نکردم که اینقدر دست توش زیاد بشه که هیچ ! یه جای سپید که تلفظ صحیح این کلمه س گفته نشه سفید ! کلا کشته شدم ٬ کچل شدم ٬ زبونم پشمینه شد در این راه و آخرش هم هستند کسانی که تو رو با اسمی که دوست دارند صدا می کنند و من در خفا چنگول میکشم بر صورتم که آخه چرا آخه ؟! گاهی پشیمون میشدم از اینکه چرا دارمت ! چرا تنهات نمیذارم ؟! بعضی وقت ها از اینکه مجبور بودم به خاطر دوستای تو حرف هایی رو از مادر و پدراشون بشنوم و تحمل کنم رنج کشیدم . اما هر بار که چشمم به این شکل ماهت می افتاد ، میدیدم که چقدر دوستت دارم و اینکه پدر و مادر دوستانت با من مشکلی دارند به تو ربطی نداره که بخوای جوابگو باشی . تو چه گناهی کردی که هنوز وقتی خوب پا نگرفتی بخواهی به آتیش من بسوزی ؟ تو منو با دنیا ، آدم ها و دیدگاه های جدیدی آشنا کردی . خوبه که یه مادر به خاطر فرزندش ؛ بیشتر از گذشته وارد اجتماع بشه و از خیلی چیزهایی که آگاهی نداره آگاهی کسب کنه . الهی که دورت بگردم ، تو با این سن کَمت برای من نقش استاد رو ایفا کردی و منم شدم شاگردت .
هیچ وقت دستت رو ول نکردم تا مبادا بد زمین بخوری . گاهی زمین می خوردی و من تو دلم می گفتم که : « بزرگ میشی عزیزم » . تنهات نذاشتم تا مبادا کسی حرف بدی یادت بده و تو در صدد جبران بر بیایی . خوشحالم که خوب تربیتت کردم و دوستانت هم مثل خودت خوبند . اینهمه کنارت بودم تا اضطراب جدایی ات که تا سه سالگی از بین میره از بین بره و من بتونم برای مدتی تنها و بدور از دغدغه ی بزرگ کردن تو استراحت بکنم . برای همین مامان میخواد چند روزی رو بره استراحت و تو رو پیش دوستانت و مادر و پدراشون که مثل چشماش بهش اعتماد داره تنها بذاره . قبل از رفتن هم برای اینکه از مامان دلخور نباشی یه تولد برات می گیره تا این لباس خوشگلی که مدت ها دنبالش بودم رو همه به تنت ببینند ! عزیزم از خیاط و طراح لباست تشکر کن تا حد دکترا ! آره ماااادر ! به آقا سعید داماد دوم عزیز تر از جان من بگو : « دستت درد نکنه آقا سعید ، چرا زحمت کشیدی ؟ کاخو ویلا ندادین ؟ ماشین تویووووتا ندادین ؟ » خب دیگه ! بسه دیگه به بچه رو دادیم آستر خواست . خودم ازت تشکر میکنم داماد جانم . دستت درد نکنه که زحمت کشیدی و چند شب نخوابیدی تا این لباس پلوخوری بچه رو آماده کردی برای جشن تولدش . الحق که کادوی زیبایی هم هست ! کادوی تولد بچه و کادوی تولد پیش پیشکیه و ننه ی این بچه !
خب حالا همگی با هم : « تولد سه سالگی ات مبارک سیب ترش من » دست دست .
جهت رعایت حال و روز شکم روزه داران عزیز از گذاشتن عکس کیک واقعی معذوریم و نمی خواهیم ما را به جرم تشویق به روزه خواری بگیرند و بچه مان را خفه کنند !
پی نوشت تشکر ویژه ای : سعید جان پسرم واقعا شرمنده کردی منو . دستت درد نکنه . خوشبخت شی الهی . شنیدی میگن بعضی آدما تکند و لنگه ندارند ؟! تو جزو همون تک هایی . خدا رو شکر دامادانم هم مثل خودم خوش سلیقه اند ! اهم اهم !
پی نوشتی برای هاجری : هاجر خانومی حدست درست بود . ولی عملی اش نکردم ٬ باور کن یکی از چند دلیل عملی نکردنش هم تو بودی ... به چند روز استراحت من رضایت بده ! والا جای دوری نمیره . والا خیلی ثواب داره . والا من الان دارم بیهوش میشم . والا دلت می یاد این بچه بی ننه بزرگ بشه ؟ یا در مرحله ی حساس رشد ٬ رشدش متوقف بشه ؟
پی نوشت کامنت برتری : چهار تا کامنت بود که خیلی دوست داشتم برای همین کامنت برتر رو اعلام نمی کنم . چون اکثر کامنتهای پست قبل خودشون پُرند از درس .
پی نوشت تذکری : اگه اسم لینکی رو نمیبینید دلیل بر اینه که تعداد لینکدونی رو در گوگل ریدر کم کرده کرده ام تا وبلاگ برای دایل آپی ها راحت باز بشه . هر کی به روز بشه اسم لینکش می یاد اینجا . نبود اسم وبلاگتون دلیل بر حذفش نیست .
گاهی وقتی حس میکنی همه چیز خوب است یک جور زخم روی دل آدم را آزار می دهد . امروز همه چیز خوب بود . مرتضی هر پنج رنگ اصلی را یاد گرفته .با مددکاری بهزیستی صحبت کردم . نامه ی برای دندانپزشکی نوشتم که در هزینه ی درمان دندان هایش یاری کند و رسید را به نام بهزیستی بنویسد ... مادرش چقدر خوشحال بود که راه درمانی برای دندان های پر از چرک و دهان پر از عفونت فرزندش یافته . کوثر امروز اذیتم نکرد ... بغض مادرش بالاخره ترکید . قرار شد با پدرش در مورد رفتار با فرزندش صحبت کنم . امیر محمد مدام برایم می خندید و میخواست در بغل من بماند . مادر محمد مهدی خوشحال بود که پزشکی قدیمی در محله ای دور افتاده و در خانه ی خودش اما با امکاناتی مجهز او را امیدوار کرده که مغز کودکش رشد خواهد کرد ... راه حلی به او پیشنهاد کرده بود که من هم اثر درمانش را به چشم دیدم و احسنت گفتم به این طبابت و تجربه . خوشحال شدم که تشخیص اتیسم بودن فرزندش را به مادرش ندادم تا وقتی گفت که امیدوار شده به بهبود کودکش ٬ امیدش نا امید نگردد . فیزیوتراپیستمان بالاخره گزارش ارزیابی های روزانه را تحویلم داد تا پرونده هایم بعد از مدت ها از شکل ناقص بودن به شکل شکیل تکامل پیش روند . همه چیز خوب بود . همه چیز ...
اما ٬ مدتی ست زخمی به دلم خورده که عذابم می دهد . بی دلیل مجازات شده ام . هر طور فکر میکنم که فراموش میکنم و التیامش می دهم ... نمی شود . هیچ چسب زخمی التیامش نمی دهد . انگار یک جای کار می لنگد ... گویی عفونت زخم جدی ست .
کامنت برتر پست قبل ( هاجر خانوم همسر دار ) :
" من کوچیکِ همه اما نظر گلاره عزیز رو خوندم خواستم بگم به نظرم زیبایی ها خیلی نزدیکن بهمون . کافیه وقتی چشماتو صبح باز میکنی اول به خورشید چشمک بزنی به آسمونی که یه شبِ تموم سایبونت بوده تا نرم بخوابی ، صبح بخیر بگی تا یه روز زیبا شروع شه . "
امروز در روزنامه مطلبی خواندم با این عنوان " نکاتی چند برای لذت بردن از زندگی " نوشته بود : بالا پایین بپرید . گاهی پابرهنه راه بروید . در آسانسور با دیگران صحبت کنید . شوخ طبعی را فراموش نکنید . با حیوانات بازی کنید . به غروب آفتاب خیره شوید . دستهایتان را در هوا تکان بدهید . در آینه برای خودتان شکلک در آورید . گاهی به مقصد نامشخص و بی هوا پیاده روی کنید . تصمصم بگیرید کاری را بی برنامه انجام بدهید و برایش برنامه ریزی کنید !!! بعد از اتمام هر کاری برای خود بستنی جایزه بخرید . حرف نزنید و بگویید . نشنوید و گوش کنید . زیر باران راه بروید . آدم برفی و یا آدم ماسه ای بسازید . اگر کنار دریایید به دریا بنگرید . برگ ، تمبر و هر چه که دوست دارید جمع آوری کنید و ...
این نکته ها هر چند کوچکند ، اما برای رسیدن به معنای زندگی باید از خوشی های کوچک شروع کرد .
به در خانه که رسیدم گربه ای با دیدن من میو میو کرد من هم چشمکی زدم و میو کردم برایش ! بعد او با میوی دومش لبخند زد ! من هم لبخند زدم و گفتم : « از آشنایی با شما جناب گربه خان خوشبختم » از پله ها بالا میرفتم که پدرم را دیدم ... بالا پایین می پریدم و کیفم را در دستم تکان میدادم ! پدرم گفت : « دکی این کارا چیه ؟ میگن خلی کسی نمی یاد بگیرتتا !! » من خندیدم و گفتم : « من زن دارم بابا » باز پدرم خندید من از خنده اش بیشتر خندیدم و بای بای کردیم . برادرم در را باز کرد که کیفم از دستم فرار کرد و بی هوا خورد به در و شترق صدا کرد ، صدای حافظ جانم بود ؛ از آن دنیا ! که میگفت : « تو که همیشه منو با خودت داری حداقل مراعات حالم رو بکن که اوف نشه تنم » برادرم دو متر پرید به هوا ! و بعد گفت : « خدا شفات بده » مادرم هراسان آمد جلوی در که : « چی شده ؟ » بیشتر بالا و پایین پریدم و این بار دستانم را در هوا تکان دادم . پریدم به قشنگ ترینو امن ترین جای دنیا ؛ به بغل مادر خانومی ام ! همه ی زندگی ام گفت : « هر روز با یه پروژه ی جدید می یای خونه » قهقه زده و گفتم : « دارم از زندگی لذت میبرم خب » . بعد تا میخواستم از جلوی مادرم رد بشوم عین برق گرفته ها می پریدم بالا و دستانم را بالای سرم تکان می دادم . مادرم هم سرش را به علامت تاسف از دست رفتن دخترش تکان می داد . ولی خدا رو شکر که من هنوز زنده ام ...
امروز هم با حافظ جانم دل دادیم و قلوه ستاندیم و من فدایش شدم که با خواندن شیرین زبانی هایش آرام میشوم . خندیدیم هم سری زدیم به گذشته ها ، به رفته ها ، به آنهایی که هستند و ممکن است نباشند .
کامنت برتر پست قبل ( حمیده بانو ) :
" نسرین خدا یه عقلی به تو بده و چیزی هم که دوست دارم به من ! "
خب دیگه !
اگر بار گران بودیمو اینا خواستیم بگیم شما در مقابل دوربین مخفی بودید ! لطفا لبخند جگرخوند بزنید . ![]()
اوا ! این دمپایی و کفشها چرا تو هواست ؟! برای همین هست در ایران دوربین مخفی ساخته نمی شود ها ! خوبه این برنامه ی دوربین مخفی کلاه ایمنی گذاشته سرم !
کامنت برتر پست قبل ( سعید خان داماد اول ) :
" بدین وسیله اعلام می شود هرکس سر قفلی این وبلاگ را بدست بگیرد به موارد زیر تهدید می شود :
- هک
- کرک از فرق سر تا زیر سینه
- قطع دو پا
- قورت دادن نارنجک
- حملات مافیایی
- اتهام به انقلاب مخملی
- قطع تک تک انگشتان و سپس گردن با گیوتین
- بوسیده شدن توسط "The Most Holoo of the Holooes" : محمود
عواقب شوخی انگاشتن این تهدید با خودتان است .
(از اون یکی داماد که بخاری بلند نمیشه) ! "
میخوام واگذارش کنم . وبلاگ رو میگم . کاملا هم جدی میگم . میبخشمش . بی خانمانان وبلاگ ندار آشنا ( یعنی کسانی که می شناسم ) در اولویتند . جمعیت نسوان هم اولویت بعدی هستند ، بعد اگر دو اولویت بعدی مورد تایید واقع نشدند جمعیت ذکور اولویت سومند . اما به شرطها و شروطها :
۱ : وقتی تو اوج غم هستی باید شاد بنویسی .
۲ : وقتی تو اوج شادی هستی باید گاهی از غم یادی کنی .
۳ : به هیچ کسی هیچ اهانتی نکنی و هر کی هر چی گفت حتی اگر بر خلاف نظر و عقیده ات بود سکوت کنی . چون وقتی به خونه ات قدم میذاره یعنی مهمون توئه و احترامش واجبه .
تبصره : این تبصره برای مورد سوم هم هست و اون هم مخالفت با نظر محمود محبوب است ٬ یعنی سکوت در مورد این بشر نه تنها جایز نیست بلکه حرام است بی برو برگرد ! البته به شرطی که کاری نکنی این بچه ی سه ساله نابود بشه !
کامنت برتر پست قبل ( پزشک ۷۸ سابق ) :
" شما فرض کنید یک خبرنگار محترم وابسته به رسانه های استکباری بخواهد این جمله معروفی هلویی خوش تیپ را ترجمه کند ... چی باید بگه ؟؟
البته از قدیم گفتن هلو برو تو گلو ... و در نتیجه این هلوهه هم رفته تو گلوی برادر تیپ زادگان ... از آنجایی که هسته هلو جزو هسته های اساسی در میان میوه جات است ، هسته اش هم انرژی فراوانی تولید میکند، بدینصورت که بعد از میل هلو توسط پیریزیدنت (اصولا با هسته اش به دلیل اینکه تنها حق ما ایرانی هاست) هسته مربوط در نواحی از دستگاه گوارش ایشان (همان گلو البته) گیر می نماید و انرژی صوتی تولید شده توسط ایشان برای به کار انداختن یک نیروگاه (نیرو= زور، گاه=خانه) کفایت میکند . "
۱ = چقدر جاها خالی ست !! عین این سه نقطه ها ... منتظرم .
۲ = چقدر دلم هلو میخواهد !! از اون هلوهایی که آدم دلش میخواهد بخورتشان ... دیگر ماشالا راه به راه همه جا هم هلو ریخته !! از بالاها بگیر بیا برس درون میوه فروشی ها ... اوووووه ... هلوی پا دار ٬ هلوی دست دار٬ هلوی چشم دار ٬ هلوی دکترا دار ... هلوی پوست یه جوری !! ( این نوع آخر هلو همون نوع قدیم هلوست ، برای این گفتم که من هلو که میخورم همش میگم دستامو میشورم تا یادم باشه نزنم به صورتم ... بعد یادم میره و دستامو میزنم به صورتم و صورتم می خارد ) .
۳ = من واقعا متاسفم برای برنج کاران شمال کشور !! زحمت می کشند برنج می کارند .. تا بوی برنج ایرانی از خونه ها کوچ کنه بره این ور اون ور و اون وری بیاد اینجا تا راه به راه این بگوید : « ماشالا بلند شو ببینم چه قدی کشیدی !! و آن یکی بگوید حمیییییییییییییید !! ) کلیپ هم می سازند در انواع و اقسام حالات مختلف ... هر غذایی که میخواهند با دو کیلو زعفران که رویش زینت داده شده نشان میدهند ... من میتوانم از این غذاها بخورم ، شما میتوانی ، آن که ندارد باید به فرزندش بگوید : « بابا جان اینا دکوره و برای افزایش تقواست ... حتی اون بالایی ها هم ندارند بخورند و آدم رو به جای هلو قورت میدهند ... نگاه نکن پسرم ... میریم برات سه تا دونه هلو میخرم تا ما هم ساده زیست باشیم . ساده زیست تر از این که هستیم تا زندگی خالی از ریا باشه » حالا بیا حالی آن بچه بکن که گوشت برای نگاه کردن است نه خوردن !! خیانت به برنج کار ایرانی شاخ داره یا دم ؟ به دلیل گرانی ٬ باید تا این حد نابودش کرد ؟
۴ = خوب است که از دیشب تا الان نترکیده و زنده می باشم ! آخه دنیا خانوم نامی برای ما در پست قبل کامنت گذاشته که : « واقعا معروف شدی . وبلاگت رو BBC نشون داده ! » وای باز دلم درد گرفت از خنده . یعنی احتمالا این وبلاگ هم جزو هلوها بوده که بی بی سی نشانش داده ! ووووی دلم !
۵ = امروز در یکی از روزنامه های روز خواندم که از برنامه های وزارت آموزش است که به دلیل ازدحام زیاد جوانان مشتاق علم پشت در دانشگاه ها دوره ی لیسانس از ۴ سال به یک سالو نیم کاهش پیدا کند و دروس عمومی و چرتو پرت حذف بشوند ! ۴ سال عمرها بر باد رفت !! اینهمه چیز میز و آدم هلو بر باد میروند ... این هم روش .
اصولا اگر این پست سر و ته نداشت شما به بزرگواری خود نبخشید ... چون این پست جهت پر بار کردن ذهن شما در حالی که مغز خالی از فسفر و کالری بوده و دلش هلو میخواسته نوشته شده و پر است از معلومات علمی و تاریخی ... بروم تا این دلم بیشتر از این هلو نخواسته در این ماه رمضان . هر چند در یخچالمان هلو داریم ولی هلوهامون هنوز دکترا نگرفتند برای همین من هنوز دلم نمیخواهد بخورمشان .
کامنت برتر برای پست قبل نداشتیم .
پی نوشت تبریک تولدی و اینا : تولد داماد دوممان که الحق زحمت کشید و این دختر لوس ما را گرفت گرامی میداریم . هر چند با یک روز تاخیر . تولدت مبارک سعید جان ، داماد گل گودزیلا خان .
۱ : ... با صدای ربنا که در کوچه و پس کوچه ها می پیچد ، با آن زولبیا و بامیه های درون قنادی ها ، با بوی نان روغنی های داغ ، بوی ریحان ، بوی آش رشته ی داغ مادر و لب هایی خشکیده که چشم به یک استکان چای داغ و آلبالویی رنگ دوخته اند تا با خرمای بم افطار کنند ... صفا را از هر نقطه می توانی حس کنی .
نمی دانم این صفا ، صفای مخصوص به این ماه است یا اینکه صفای مربوط به دل آدم هایی که مشغول صیقلی دادن دل خودشان هستند . دل هایی که دارند از جنس آیینه شدن را می آموزند . میزبان این ماه که ضیافت عاشقانه را بر سر سفره ها و بر درون دل ها جاری می کند ، میزبان رسم مهمان نوازی کردن را به ما می آموزد.
باورت می شود ؟ تو الان ، حبیب خدایی !
کاش این صفایی را که با وجود خدا می یابیم همیشگی پایدارش می کردیم . کاش یادمان نمی رفت که یک ماه می تواند تبدیل به دوازه ماه شود و دوازده ماه می تواند جاودانه شود ...
۲ : اگه روی این لینک کلیک کنید میرسید به جایی که ختم قرآن اینترنتی در اونجا انجام میشه .
۳ : برای همه دعا کنید ... اما برای رها دختر اسفندی ما که عمل سختی را انجام داده ٬ سفارشی دعا کنید تا همون ۳۰ درصد امید بتونه کار خودش رو بکنه .
۴ : دیشب یکی از این پزشکان مملکت یک اس ام اسی برای ما فرستاد ( با عرض پوزش از این اشکالی که در لفظ ما صورت گرفت و زیانمان به خطر افتاد ٬ می گوییم پیامک ) که ٬ بله بعد از رسیدن این پیامکه ما غش غش خندیدیم . حالا بماااااااااند !! بعد چند تا دیگه به دستمان رسید ما لبخند ژوکوند زدیم چون باید در محیط کار سنگین و رنگین بود !!! بعد از خواب بعد از ظهر بیدار گشتیم و به یک پیامک دیگر ریسه رفتیم با این مضمون ( خانم دکتر نسرین روز پزشک را بر شما دکتر قلابی و خانواده ی متشخصتان تبریک و تهنیت عرض می نماییم ... خدایا به داد بیمارانش برس [ ماچ ] ) . یعنی خیلی هم دلتون بخواهد !! وا !! ما هم به همه ی پزشکان ٬ دانشجویان پزشکی و خانواده ی محترم پزشکان تبریک می گوییم ! تبریک ویژه هم برای قشر مظلوم و مستضعف روان شناسان داریم . ( دلتون به حال این آخری ها خیلی سوخت مگه نه ؟ باید هم بسوزد !! نسوزد هم می سوزانیمش ! به آتش می کشیمش ... البته بعد از ماه رمضان !! آخر من وکیل وصی اقشار مظلومم !! ) .
و اما کامنت برتر را به این دلیل ( شیر سارا ) اعلام می نماییم که به دلیل روز پزشک حالی به این پزشک بینوای شکمو که طفلک همه ش گشنه است و به غذا دسترسی نداره !! ( آره جان عمه اش ) بدهم !! گناه داره خب !! او هم دل دارد خب !! وا !!
" کامنت برنر
همیشه برتر
کامنت برتر
شیر سارا
کامنت برتر ! "




