کوه رو باید با اهلش بری . ضد حال ترین قسمت کوهنوردی جاییست که کسی همراهت باشه که اومدنش از روی اجبار بوده و هیچ حسی نسبت به اون همه زیبایی نداره . مدام موج منفی پخش میکنه ... وقتی میگی : « فریاد بکش تا رها باشی » برگرده بّر و بّر نگاهت کنه و چیزی بگه که ترجیح بدی خودت به تنهایی تا اون بالا بری و یا اون از تو جلو بزنه و یا تو از اون ! همیشه یه پای اساسی برای کوه کم داشته ام ... یا تنبل بوده اند بعضی پاها ... یا موج منفی و یا کشکو ماست ! ولی خب از جانب خیلی ها اونقدر فریاد زدم که یه آقایی وقتی منو دید فکر کرد از دار المجانین فرار کرده ام ... آخه به وقت برگشت به دلیل خلوت بودن جاده ، وسط جاده نشسته بودم که سرم رو با اجازه ی همه بذارم رو زمین ، البته اونجوری نه ها ! یه جور دیگه ... یعنی میخواستم گوش بدم ببینم فاصله ی ماشینی که داره به محل استقرار من نزدیک میشه رو از روی صدای ماشین ، تا کجا میتونم تشخیص بدم ... اون وسط کم مونده بود سرم رو اونجوری که مد نظر خیلی هاست بذارم رو زمین و عین پنیر پیتزا وسط جاده با آسفالت یکی بشم و کش بیام که سعادت نداشتید و زنده موندم ! برای همین گفتم شاید آقاهه فکر کنه من از دار المجانین گریخته ام ! البته ما اونجا اتاق داشتیم زمان دانشجویی . ولی ، الان اجاره داده شده به یه عده عاقل مجبور به طبابت در اونجا !
گفتیم یه تنوعی به این دخمره بدیم تا روحیه ش اول صبحی تعویض بشه که یهو سر از کشف شمشیر چنگیر در کلینیک آوردیم ... آخرش این سازمان حفاظت از عتیقه ها می یاد منو میبره با این اکتشافاتی که در عرض جیک ثانیه نابودشون میکنم . البته این دست فاتح ، دست اون یکی فاتح بوده که فقط نقش عکس گرفتن رو با شمشیر آقا چنگیز داشته ... خدا بده شانس ! ما کشف کردیم ، افتخار بزرگش که نشان فتح است ، نصیب او شد .

به تو مدیونم همیشه ... مگه میشه بی تو باشم ؟ اگه پایانی نباشی واسه بغضو حستگی هام ... چه جوری برگردم از این ن ن جاده های بی سرانجام ... تو خدای عاشقایی ... به تو مدیونم همیشه ... وقتی اسمتو می یارم ... لحظه لحظه تازه میشه ... به تو میرسم دوبااااره ... زیر رگبار ستاره ه ه ... وقتی بارون نگاهت رو حریر شب می باره ه ه ... به تو میرسم دوباره ه ه ( منظور از " تو " هیشکی نیست به جان خودمو عمه ها ، عمه زاده ها ، خاله ها و خاله زاده های نداشته و عموزاده ها و دایی زاده های داشته ام ! فرزاد فرزین داشت درون کامی جان چهچه میزد ... گفتم منم باهاش چهچه بزنم ... بفهمه صدا مخملی یعنی چی ؟! یعنی یکی مثل من ! )
سر و کله ی عادل خان وسط پست نوشتن من پیدا شد ... برخیزم بروم که تا من نرم این نود ، رو نمیتونه خوب بشونه سر جاش ! دیگه اینام لنگ یه نگاه منند !
کامنت برتر پست قبل ( سعید آقای زیر تیغ نشسته) :
" سلام نسرین خانم
ببین شما یه لحظه تصور کن مثلا اگه یکی تو مایه های مثلا دکتر حسابی یا انیشتین تو 500 سال پیش زندگی می کردن با همه معلومات و توانایی های که ازشون خبر داریم به نظرت مردم اون دوران اونها رو متهم به چیزای از قبیل اینکه تو گفتی نمی کردن ؟
خوب خواهر من شما مال این زمان و این مکان نیستی بخاطر همینه که کسی درکت نمی کنه فکر می کنن داری سوتی می دی . "
والا آقا سعید حرف حق جوراب و جواب نداره خب !
من نمیدانم چرا صفت نداشته را به من نسبت می دهند ؟ صفتی که من با آن غریبه هستم . راست میگویم والا ! درک نمیکنم معنایش را ! چه کنم آخر ؟
به منشی می گویم شماره ی آقای فلان را برایم بگیرد ... بعد بوق بوق ! به آقای آن ور خط که پدر یکی از طفلان بیمار کلینیک است برنامه های توانبخشی و درمانی اش را به همراه روزهایش می گویم و بعد هم خیلی با قاطعیت و جدیت و بدون ملاطفت و تاکید مکرر می گویم : « حتما یادتون نباشه که سه شنبه بیاریدش ! حتما یادتون نباشه ها ! » منشی جان آن جا روی میزش ولوو می شود !
رئیس بیرون از مرکز است . تماس میگیرد تا گزارش آخر آن روز را از من بگیرد ! پس از دادن گزارشات و گرفتن گزارشات توسط دوگوله ی رئیس ، آخر مکالمه رئیس برای حسن ختام می گوید : « خسته نباشد » من هم خیلی خوشحال و خجسته حال می گویم : « خیلی ممنون خوبم . حال شما ؟ » بعد رئیس آن ور خط چند لحظه سکوت می کند که صدایش شبیه عروسک هایی است که باطریشان رو به اتمام است و وقتی دگمه شان را فشار می دهی غش غشاشان قطع و وصل می شود و فرت می خوابند ! فردایش هم تا به رئیس سلام می کنیم با دیدن ما باطری نویش را به رخمان می کشد و صدای غش غشش بلند می شود .
یکی از طفلان گوگول و شیک پوش کلینیک را که پسریست دو ساله را به هنگام گذر و ورود به اتاقم روی تخت می بینم و می دوم تا ماچی تحویلش بدهم و خوشی و اندک ب ِشی ! رنگ لباسهایش و جورابهایش با کفشهایش همیشه ست است ! در حین خوشو بش با او مرتب لبانم را غنچه می کنم ، ماچی تحویل گونه های برفی اش می هم و می گویم : « الهییی آبی پوشیدی امروز ؟ الهیییی چه بهت می یاد این آبی ! الهییی میخورمتا ! مگه کنار دریاست که اینجا برای خودت با این لباس زیر ورزشیو آبی ات پخش شدی ؟ » بعد میبینم چشمان مادر طفل و تکنسین آن اتاق ورقلمبیده و قد یک کاسه ی آش شده ! خودم هم احساس کردم که یک چیزی این وسط خیلی نامتناسب است و جَلدی گرفتم قضیه را !شاید او پسر نبوده و دختر بوده ؟ شاید هم واقعا کنار دریا بوده و کلینیک نبوده آنجا ؟! نه خیر ... هر چه که بوده کور رنگی از چشمان من بوده ! رنگ لباسهایش سر تا پا قرمز بوده ! من هی می گویم تقصیر من نبود تقصیر چشمانم بود ! چشمانم برای خودم نبود برای خدا بود ! کسی گوشش بدهکار نبود ! آدم چقدر باید تحمل داشته باشد که به وقت اشتباه چشمانش خنده ی چشمان ورقلمبیده ی ملت را تحمل کند ؟ تا چشمان من باشد که پسر مردم را به جرم پسر بودنش و اینکه اجناس مذکر کور رنگی دارند را به چشم پزشک ارجاع ندهد ! ولی من هنوز هم می گویم تقصیر چشمان من است که بادامی هستند و گرد نیستند تا رنگ را خیلی ورقلمبیده نمایش بدهند ! بعدش هم اصلا چشمانم دلش خواست ! به کسی چه ؟
پی نوشت بتترکانی : منهدم بشود آن کس که به ما بگوید : « ای دی اس ال داری خوش به حالت » ما الان ذغال هم نداریم !
پی نوشت روز بزرگداشت حافظ جان عشق و نفسو اینا از زبان خودش :
باز گویم نه درین واقعه حافظ تنهاست غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر
(الهی که من فدایت بشوم حافظ جان چرا تنها نیستی عزیزم ؟ خوبه خوت هم فهمیدی که من اینجا کلم نیستم کلا ! قابل توجه همه که جناب حضرت خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی مال ما بیده ما هم شاخه نباتش بیده ایم ولی اسممان را به نسرین تغییر داده ایم که ریا نشود ! )
پی نوشت اطلاع رسانی از نوع پرشین بلاگی کودک درونی و بانویی : بعد نگویید نگفتی ما بلاگفایی و الو بل بودیم ندانستیم و حقمان تضییع شدا ! بفرمایید اینجا ! اسم انتخابات را نیاوردیم که دور از جون انفکستوس نفرمایید !
کامنت برتر پست قبل از طرف کسی که منتظر بودیم بنویسد ( سعید نیشخند السلطنه ) :
" تمام وجودم الان دعاست براي يه فرشته .
خدايا تو رو به حق فرشته هاي زمينيت ، افلاكياي خاكيت ، كبوتراي پربسته ات ، دلاي شكسته ات ، به حرمت اين سلامي كه ميدم به آينه جمال و جلالت و خاندانش يه بار ديگه به ماها نشون بده كه لاحول و لا قوة الا اياك ، خدايا من كه اونقدر شرمندتم كه ديگه روم نميشه ازت چيزي بخوام ، ولي به قول استادمون كه ديشب با شنيدن نوشته هاش از زبون يكي ديگه بغض قلبم شكسته بود ، ما ديوونه ها طلب داريم ازت ، همش ميخوايم بخوايم ازت ، توكلت عليك ، همه چي با خودت .
من برم كه اوستا كريم داره صدام ميكنه ، ميگه زنگ دوم شروع شده ، الله اكبر . "
یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود بود و یکی میخواست از زیر این گنبد کبود عبور کنه ٬ بره به سمت آسمون . یکی که کوچیک بود . یکی دیگه هلش داد و گفت : برو ! مسیر سخت بود برای عبور . گذر می کرد از جنگل هایی که پر بود از روح زندگی ... تا رسید به یه کوه پر از آتش ؛ به کوهی که فوران کرده بود ... از روی سنگ های گداخته عبور می کرد . پاهاش می سوخت . با سن کمش چقدر صبورانه تحمل میکرد این داغی رو . تمام وجودش از داغی ِ این گداختگی شعله ور بود اما خم به ابرو نمی آورد و با لبخند میگفت که میتونه . تقلا کرد تا رسید به دریا . پاهاشو گذاشت روی آب آبی دریای آروم . آب دریا بوسه میزد به پاهاش . دریا خیلی سعی میکرد تا رشته های گداخته به روی جسم و روحش رو با آب زلالش تسکین بده ... ولی دریا هم کم آورد . درد داغی وجود دریا رو فرا گرفت ... دریا دید در آستانه ی ذوب شدنه ، عصبانی شد و گفت : که من با این همه آب و خنکی پیش اون گداخته های آتشفانی که وجود تو رو سوزونده کم آوردم ... کم آوردم پیش دل بزرگ تو ! هر چی می خواست مرهمی برای این زخم ها پیدا کنه نشد که نشد ! سوار موج هایش کرد و برد به اون بالا ها ... اما کوه پُر زور آتشفشان کار خودش رو کرده بود و سوزونده بود وجود اون رو ! تا اینکه باد به کمکش اومد . باد به شکل نسیم اومد ... آروم و آهسته اومد . نسیمی لیلی وار ... اما شد شیفته ای مجنون وار . اون ایستاده بود و باد برایش میرقصید ... میرقصید و میخوند . باد هم کم آورد ... سر گذاشت به آن سو تر ! خورشید از اون بالا با با دست و دلبازی دستاشو از هر سمتی باز کرده بود . با عشوه ی خاص خودش داد زد که : آهای من میدونم چی کار کنم ! خورشید براش روشنایی رو زیاد کرد . قدرت خودش رو به رخ کشید ... اما تا خواست به چشمای اون نگاه کنه در برابر نور چشماش کم آورد . مایوس رفت کنار . ماه آروم آروم و با ناز اومد . ماه داشت لبخند میزد . فکر میکرد که چاره ی کار دست اونه ... اما نمی شناخت اونو ! دستش رو گرفت تا مهمون سطح سرد و سخت خودش کنه ، تا خنک کنه کل وجودش رو . تا دست ماه به دست اون خورد سطح سرد و سختش دو تکه شد . تکه ای اون ور ، تکه ای این ور . ماه هم ناتوان شد و برای اینکه زیبایی شب چهارده بودنش رو برای همیشه از دست نده ؛ رفت کنار . تو این میون زمین هیچ چیزی نمیگفت ... سکوت اختیار کرده بود . در عالم خودش غرق بود . زمینی ها هم به تبعیت از زمینی بودنشون به رسم خاص خودشون چیزی نمی گفتند و غرق بودند ! ناگهان از اون بالا یه ندا اومد . " آهای خلایق ! اگه بیاد اینجا حقتونه که بگم خلایق هر چه لایق ! پس ، قدر بدونید " زمینی ها پریشون شدند . تصمیم گرفتند قدر بدونند ... وقتی می خندند ؛ خنده های صورت رو نبینند ... گاهی سری به تو در تو های سیرت بزنند . گاهی گوش شنوا باشند برای شنیدن . مرهمی باشند برای زخم . دور کنند ته مانده های گداخته های آتش رو . گاهی دست بزنند به این گداخته تا کمی از انگشتشون بسوزه ... تا درک کنند آتش چه میکنه بر دلو جان ! اگر دریا نیستند ؛ قطره باشند ...
خلاصه اینکه زمینی ها دارند یاد میگیرند از آسمونی ها که رسم عاشقی چیه ... زمینی ها خوشحالند از اینکه میتونند با افتخار فریاد بزنند که : آهای آهای ... من چه خوشبختم که یه آسمونی دیگه رو پیدا کردم ...
پی نوشتی جدای شخصیت این داستان برای یکی دیگه : مهین گرجی رو میشناسید ؟ منو مهین هر دو در یک روز با چند سال اختلاف به دنیا اومدیم . تبریک تولدی که برام نوشته بود رو هنوز هم یادمه ... مهین خبرنگاری که دوست عزیز دوستم آنشرلی خبرنگاره... مهین رادیو فردا ... چند وقتیه که در کماست ... میدونید که چی میخوام بگم ! آره ٬ همون ... دعا ... عجیب اثر دیدم از دعاهای دسته جمعی . از ختم های صلوات دسته جمعی ! هر کی هست ... دستشو بیاره بالا . به قول خودش " با مهر و نور " .
کامنت برتر پست قبل خیلی طولانی بود ... یکی مشابهش رو اینجا میذاریم به عنوان کامنت برتر . سارقین محترم ! با اینکه افتخار رو نمایی برای وبلاگ جان منه ! ولی لایق وبلاگ جان دلی ئه شماست . راحت بدزدید اون کامنت رو .
گاهی بعضی حرفها رو به دلیل اینکه تو اون لحظه حضور داشتی با تمام وجود درک میکنی ... کامنت برتر پست قبل ( صدف بانو ) :
" سلام خانوم
اینقدر خوشحالیت عمیق بود که نصف شب با منم تقسیمش کردی ... چقدر منتظر یه خبر خوش بودم ... چقدر لحظه ها سخت میگذشتن ... موبایلم کنار جانمازم بود تا تو خبر بدی ... یه خبر خوش که دل منم پر بگیره و بازم بزرگی خدا رو حس کنم ... قربون خدای مهربونم برم من ... چقدر نزدیکه ... اونقدر که تا لب وا میکنیم صدامونو میشنوه ... اینقدر نزدیک که دائم دست نوازشش رو سرمونه .... دلم از خودم میگیره که بیشتر وقتها به جای اینکه بپرم بغلش کنم چند قدم عقب میرم ... ولی بازم اون لطف و رحمتش رو دریغ نمیکنه ...
نسرین میدونی که چقدر خوشحالم ... همون قدرم نگران ... بازم میدونی که چرا ... یعن میشه یه بار دیگه بازم اینقدر خوشحال باشیم که من دستم بخوره به اتو و سوختنش رو حس نکنم و تو هم از ذوقت بدون پول بری سرکار ؟؟ میشه ؟؟
پیش خدا که کاری نداره ... "
خدایا شکرت ... میلیون ها بار هم کمه ! نه ٬ به اندازه ی همون قدر شکر که خودت میدونی چقدر لبها تکون خوردند برای بازگشت اون عزیز دل . باز هم شکرت ...
چقدر خوشحالم از دعای خوبانی که در حقت شد ... خوش به حالت که اینقدر خوش سعادتی . خوش به حالت که اینقدر برای خدا عزیزی .خوش به حالت که دعای خوبان برای تو بالا رفت . اگه من دعا کرده بودم که دعام بعد اینکه میرفت میخورد به سقف برگشت میخورد تو ملاجم ! ![]()
الحق که تو این چند شب دعای فرشته ها رو برای برگشت یک فرشته ی دیگه با تمام وجود لمس کردم و به حال روحانیشون غبطه خوردم ...
این هم دلیل شیرین خوشحالی ام .
" چنان مستم من امشب
که از چنبر برون جستم من امشب
چنان چیزی که در خاطر نگنجد
چنان هستم من امشب "
وووووووووووووی ! حیف که من گیتی ندارم ! سرندی پیتی هم که کلا گیسوانش خراب شده ! منم فراموشش کرده ام ! الان من با چه شادیت خودم رو نشون بدم آخه ؟
( مخاطب خاص داشته بید ) حیف که الان همتون خوابید ! وگرنه مژدگونی میگرفتم ازتون خفن ! هزار تا مژدگونی طلبم اگه بگم بعد این خبر خوش چه خبر دیگه ای رو همین الان گرفتم ! کوچه ی یکی از ستاره های آسمون تنگ شده ! بعععله خودشه ! درست حدس زدید . بزنید اون کف قشنگه رو ! حالا دیدی الکی نگران بودی ؟
یکی بلند شود بیاید مرا جمع کند از پای کامی ! انگار نه انگار فردا کله ی صبح باید برویم سر کار ! مانتومونم اتو نکردیم ... نمیشه برای مژدگونی مانتومو اتو کنید ؟ ها ؟ نه دیر میشه . چون شماها فردا صبح اینو میخونید . نمیشه ! یادم باشه مژدگونیمو گونی گونی بگیرم ازتون ! خدایا شکرت منم با این مژدگونی ها عاقبت بخیر میشم و پولدار میشم ... بعد ببینم کی میتونه مانع دیدار ما با آقایی بشه که هنوز به دنیا نیومده ! چون من الان خبرای به این خوشگلی رو دادم هر چی من بگم همونه و حرف ٬ حرف منه ... عروس پولدار برای داداش زاده و کلا ما بردیم هم اینک ! ![]()
نسرین نیوز گاهی خبرهای خوش هم بلد است بدهد !
قربونت خداااااااااااااااااااااااااااا ! چقده امشب حال دادی به این دل بی ذوق ما ! یه ذره ماچ موچ کنیمت ؟ مااااااچ موووووووچ ! به به ! چقدر خوشمزه س ... شاپرکی اومدم که ماچت کنم چون الان این ماچ ها شیرین شدن . وووووووووی . ما امشب ذوق مرگ نشویم زنده می مانیم ان شاء الله !
پی نوشت یک روز بعدی : ما آنقدر سرخوشیم که جهت تغییر دیزاین و تلطیف روحیه ی اتاق ! اتاقمان را ریختیم به هم ! هر چی لباس داشتیم گذاشتیم وسط اتاق و خودمان به لباس هایمان قیمت دادیم و خودمان این حراجی را تنهایی برگزار کردیم ! بعد از روی لباسها عبور کردیم ... بعد هر چی دلمان خواست پرت کردیم این ور آن ور و جنگ جهانی سوم را به تنهایی راه انداختیم! هم اینک هم از میان انبوهی لباس صدای ما را میشنوید !
مامانمان هم آمد و با حالت تهدید این شکلی شد : ![]()
و ما هم دقیقا این شکلی نگریستیمش : ![]()
بعد مامانمان گفت : « همه ی اینا رو دونه دونه بر میداری با دستت اتو میکنی میذاری سر جاشون » .
ما الان با این البسه در حالت لاو تو لاو نشسته ایم و از سر خوشی یا مانکیم یا فروشنده یا خل و چلیم کلا ! ![]()
می گویند دو حس را در خانم ها نباید نادیده گرفت و از کنارش به سادگی عبور کرد : یکی ٬ احساسات عاطفی اعم از نگاه ٬ حرف و رفتار جنس مخالف نسبت به خودشان است که حتی نوع این احساس را هم تقسیم بندی میکنند و کلا رد خور ندارد این شناسایی حس در خانم ها و باز هم کلا برای خودشان یک پا سنسور خیلی حرفه ای می باشند ! دیگری ٬ شست و شوی رخت در دلهایشان است که گاهی با دست رخت شسته میشود و گاهی که شدید است با ماشین لباسشویی ! اما ٬ گاهی همین دلشوره ها اشک را هم جاری می سازند .
بدم می آید از این آدمهایی که شغل مقدسی حرفه شان است اما ٬ در نهایت زشتی پاسخگوی کسی نیستند که هیچ ! گوشی را هم در کمال بی ادبی می کوبند رویش ! شاید یکی نگران عزیزی ست ! شاید یکی آشنایی نداشته باشد برای پیگیری ... شاید یکی در مکانی مقدس مشغول دعاست و چشم انتظار خبر ... شاید ...
شاید حافظ خوب توانست آرامم سازد وقتی که کتابش را باز کردم و گفت :
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
و در آخر نتیجه گرفت که نگران نباش و بچسب به آن بالایی ...
با این همه من نگرانم همچنان ... و چشم به انتظار خبری !
چه آرزویی بهتر از این برای دوست " همیشه شاد باشی و خنده هایت از سر ِ درد نباشند " .
پی نوشت : { کلیک }
برای دومین بار در طول این سه سال کاری رو انجام میدم که دوست ندارم ... غیر فعال کردن کامنتدونی .
کامنت برتر پست قبل ( بهزاد ) :
" سوات کیلو چنده خواهر من ؟! همین کـ ردان رو ببین با اینه سواد درست و حسابی نداره روز به روز پله های ترقی رو طی میکنه! یا نمونه دیگش مشـ ـایی که دوتا دوتا بهش شغل میدن! الان فقط زلالیت و صداقته که ارزش داره !! اگه من و شما هم به اندازه این دونفر زلال و صادق بودیم !! الان حداقل رییس سازمان ملی جوانان میشدیم! یا دیگه کم کمش میتوستیم یه ستاد روحیه دهی به کم سوادان و بی سوادان تاسیس کنیم ! "
یک گفت و گوی خیلی پی دی اف وار !
آورده اند ٬ یک دختر جوان دیپلم چند سال پشت کنکور یه فوتی در هوا فضای اتوبوس کرده و بعد ...
گفت : آاااااااه زندگیه کوفتی ! مهر اومده همه ی دوستام رفتن دانشگاه و کم مونده فارغ بشن ! اونوقت من اینجا دارم تو اتوبوس حسرت میخورم !
گفتم : خب ایشالا شما هم ازدواج میکنی و فارغ اینا میشی !
گفت : نه ! منظورم اینه که همش زور زدم درس بخونم ٬ هی این کلاس اون کلاس ! آخرش میکروبیولوژی هم قبول نشدم که هییییچ ! مهندسی موجودات کشف نشده تو دارقوز آباد هم قبول نشدم .
گفتم : اگه شما جای من بودی چقدر آه میکشیدی و حسرت میخوردی ؟
گفت : چطور مگه ؟!
گفتم : خب من تا کلاس پنجم ابتدایی بیشتر سواد ندارم . دلم میخواست میتونستم ببینم مدرسه ی راهنمایی چه شکلی میشه ! اینقدر دوست داشتم که کلاس پنجم رو رد نمیشدم و میتونستم مدرک راهنمایی رو هم بگیرم و بگم حداقل سیکل دارم ! روزگار با من خوب تا نکرد ! هر سال تحصیلیم یه اتفاق برام افتاد ! ![]()
با چشمای ورقلمبیده به سمت بیرون برگشت و سر تا پامو نگاه کرد بعد نه ی بلندی کشید و چشم بقیه ی مسافرا هم ورقلمبید ...
گفت : جل الخالق ! بهتون نمی یاد ! بهتون می یاد خیلی های کلاس باشید آخه !
گفتم : های کلاس یعنی کسی که لیسانس داره یا دکترا ؟
باز چشماش ورقلمبید و هی نیگا نیگا کرد !
گفت : نه یعنی کسی که امروزیه ! والا پس من خیلی خوشبختم که حداقل دیپلم رو دارم ! بهتر نیست به فکر ادامه تحصیل باشید ؟
گفتم : آها ! والا آدم باید خودشو با جامعه تطبیق بده ! ادامه ی تحصیل رو هم چرا دوست دارم . ولی مشغله ی کاری نمیذاره ! همین کلاس پنجم رو هم رفتم نهضت خوندم و قبول شدم . ایشالا قراره وقتی فرصت پیدا کردم برم راهنمایی ثبت نام کنم .
گفت : کار هم میکنید مگه ؟
گفتم : بله ! هر روز پله ها رو تو یه کلینیک تی میکشم تا برسم به بالا !
با یا جور ترحم ...
گفت : کدوم کلینیک ؟ ولی آدم کسی به سنو سال شما رو با این اوضاع میبینه به نتیجه میرسه که خیلی خوشبخته و باید تلاش کنه یا کار مناسب پیدا کنه یا یه هنری کسب کنه و در کنارش درس بخونه . موفق باشید .
گفتم : حالا بماند تو کدوم کلینیک ! اونم خدا از دهنتون بشنوه ! ولی اینم بگم که اگه نگم خیلی بی انصافیه ! من یه نفر رو میشناسم که سواد خوندن و نوشتن رو با همین کلاسای نهضت تا کلاس دوم پیدا کرده ... البت اون میگه و من مینویسم چون دیکته هاش خیلی غلط املایی داره ! ولی اونقدر باسوادانه حرف میزنه که قراره کامنتاش به زودی منتشر بشه و کتاب بشه ! طفلک خودشم خبر نداره که ! بهش مدرک افتخاری فوق دکترای چی میگن ؟ آها ! فلسفه ! آره فوق دکترای فلسفه هم دادن ! بازم خودش خبر نداره که ! فقط اگه بهش بگی حرفات خیلی فلسفیه ٬ غش میکنه !
گفت : حالا کامنت چیه ؟
گفتم : به دیکته های روزانه که برداشتی از حرفهای روزانه س میگن کامنت !
گفت : ماشالا ! بازم بهتون می یاد دارید شوخی میکنید با این حرفتون ! ولی خیلی از آشنایی با شما خوشحال شدم . واقعا امیدوار شدم به خودم !
گفتم : به هر حال آدم تو جامعه س ! اونم یه جایی مثل کلینیک ٬ از دکترای اونجا یاد میگیره و سعی میکنه . وقتی که روزنامه ها رو جمع میکنه یه کمی حداقل روزنامه بخونه تا از تحصیلکرده ها عقب نمونه ! ولی منم از آشنایی باهاتون خیلی خوشحال شدم . ( آره جون شونصد تا عمه هام ) ![]()
نتیجه گیری : خب دیگه ! فکر کنم دختره یه نمه شک کرد ! ولی به راه راست هدایت شد .
اینم کامنت برتری که به زودی قراره بره زیر چاپو اینا ( مانی بیسوات ) :
" تو امين آبات خوب همه همو ميشناسن واسه همين هيچكي واسه اون يكي نميتونه قپي بياد افه در وكنه و خلاصه همه چي بقول سياه سيا شفاف شفافه . اما يه روز يه سري از بچه ها رو سوار آمبولانس كردن و بردن طرفاي روزبه . اونجا آدمای نيمه عاقل زياد بودن كه وقتي ديدين يه سري از بچه هاي با غل و زنجير بسته شدن به گمونم ياد دوران هلاكو خان و حمله مغول افتادن يا اينكه فكر كردن حالا كه ما داريم از طرفاي كهريزك ميايم از اون جايي مياييم كه داني و دانيم . بگذريم اصلا فكر و خيال اونا ما رو سنن . داشتيم خاطره مون رو تعريف ميكرديم چون نميدونيم با اينهمه خاطره ميخوايم چيكار كنيم ! نزن صدف . چرا وسط خاطره نعريف كردن يهو صدفي منو زد ؟ بعدا ازش مي پرسم . آره اونجا كه رسيديم ديديم بله بابا اند كلاسن براي خودشون از اين گروههاي روان درماني دارن . دور هم جمع و با هم بحث ميكنن . ما هم گقتيم خوبه اينجا كسي ما رو نميشناسه ميتونيم اداي باسوات رو در بياريم اگه هم خيلي تابلوئه كه عاقل نيستيم يهويي خودمون رو جاي نيمه عاقلا جا بزنيم . دكتري كه وسط نشسته بود و خدايي از ريختش معلوم بود خيلي عاقله داشت براي بچه ها ميگفت كه : بايد وقتي ميرين يه جايي كه بزرگي هست آداب بلد باشين بايد خودتون رو جمع كنين بايد مراسم حضور رو برگزار كنين اگه اينكارو نكنين اون بزرگ ميزنه تو گوشتون . ميگه برين رد كارتون . اگه مثلا به جاي اينكه از در برين عين ديوونه از پنجره وارد شين نه تنها راهتون نميده بكه ندا ميده به نگهباناي قلچماقش و ميگه بندازين بيرون . خلاصه كلي از اون بزرگ و خوبيش و عظمتش تعريف كرد. هي گفت و گفت گفت يهو داد زديم ببخشين اين كه شما ميگين كه اصلا بزرگ نيست ؟ قيافه مفتي شهر رو به خودش گرفت و زير زبون شنيدم گفت : كافر ... گفت : زبونت رو گاز بگير اما من كه دلم نيومد همين يه نمه زبوني كه هم بعد كلي تخم كفتر موقتا نصيبمون شده بود رو گاز بگيرم كه . نگرفتيم . گفتيم : آخه اون چه جور بزرگيه كه اينقده به كوچيكا گير ميده . مگه نميدونه كوچيكا كوچيكن پس اينهمه ناز و ادا و مراسم براي چيه ؟ درست چون بزرگه اگه من عقل داشتم تعظيمش ميكردم همه آدابشم رعايت ميكردم اما اينكه حالا كه من كوچيكم سوات ندارم و نتونستم اينكارا رو بكنم منو ميندازن بيرون يعني اينكه يا اون بزرگ نيست يا شما اون رو بزرگ نميدونين تازشم ما هر چي چشم ميندازيم تو دور و برياي اون بزرگ نگهباناش همه خوشگل و مشگلن قلچماق ترين آدم و نگهبان اون دور و بر فقط شماييي كه ميگي ما رو ميندزان بيرون. آقا اون شروع كرد دوباره به تكفير کردن. يكي از بچه ها ديدم يه كاغذ دستشه دنبال آدرس ميگشت ميون اين قضايا گفتم : آدرس كجا رو ميخواي ؟ ديدم ميگه " مي صوفي افكن كجا مي فروشند؟ " حالا وسط تكفيراي يارو اينم آدرس عجب جايي رو ميخواست ؟ گفتم : ميخواي چيكار ؟ گفت : " كه در تابم از دست زهد ريايي" خلاصه معلوم بود قاط قاطه . من در تعجبم بودم چرا زنجيراش رو وا كرده بودن . واسه اينكه ما رو هم به جرم كافري و هم منكراتي و دنبال شراب و آدرس مشروب فروشي گشتن نگيرن گفتيم و كه نه داد زديم بچه هاي امين آباد هواپيماشون آماده پروازه ؟ برو بچز جمع شدن يكي گفت توپولوف نباشه . گفتيم نه بابا اير باسه بعد دستا رو به طرفين باز کردیم تا پرواز كنيم كه نيدونم چطور سر از ميني بوس در آورديم و يه ساعت بعدش تو اتاق شماره 13 امين آباد بوديم . "
یک پی نوشت خیلی های کلاس :
مثل همیشه " اتوبوس " پر است از آدم ها ، حرف ها ، خنده ها و گاهی گریه ها و مکانی برای شنیدن اخبار جدید و یا بحث های روز .
خانوم مسنی پشت سر من رو به دختری چادری حرفی رو زد که دختره برگشت و با قاطعیت گفت : « نه خانوم من به این چیزا اعتقاد ندارم » . یکی از دو دختر غریبه ای که تو همون ردیف نشسته بودند برگشت رو به دوستش و با صدای بلند گفت : « اتفاقا من شجاعت این حاج خانوم رو که از این خانوم خواست تا پنج تسبیح صلوات برای امام زمان بخونه رو تحسین میکنم » بعد اون خانوم پیر برگشت و از همون چند نفر خواست که هر کدوم پنج تسبیح به روح امام جواد هدیه کنند . اون خانوم ها قبول کردند . از منم خواست که پنج تسبیح برای سلامتی امام زمان بخونم که من هم قبول کردم چون این کار رو دوست دارم . مشغول بستن در کیفم بودم که دیدم تسبیحم داره خودشو بهم نشون میده . دست بردم که از کیف در بیارمش و این نذرهایی که کردم رو تموم کنم . اون دختر که شجاعت حاج خانوم رو تحسین میکرد . هنوز مشغول تحسین بود . که یک مرتبه خانومی که رو به روی من نشسته بود حرفش رو طوری که اون دختری که بی اعتقادی به این مساله رو مطرح کرده بود با صدای بلند رو به اون دختر تحسین کننده گفت : « همه سرمایه ندارند که ثواب نصیب خودشون کنند !!! آدم باید درون قلبش سرمایه ی معنوی داشته باشه !!! » دیگه نتونستم تحمل کنم و به جای اون دختر که خانومی کرد و چیزی نگفت دیگه نسرین تحمل هر چیزی رو داشته باشه تحمل برخورد زشت با کسی اونم از نوع توهین رو عمرا داشته باشه ! داغ کرد . تسبیحم رو گذاشتم تو کیفم و با خونسردی ...
گفتم : « سرمایه ی شما چیه ؟ نکنه اینه که هر طور دلتون میخواد داخل جمع اعتقادات کسی رو به سخره بگیرید و قضاوت رو در حرف طرف بدونید ؟ »
گفت : « این چیزها سرمایه میخواد . هر کسی نذر کنه یعنی به خدا نزدیکه ! »
گفتم : « اعتقادات شما برای خودتون محترمه . از کجا میدونید که ایشون برای خدا عزیزتر از شما نباشه ؟! اما تو کجای اسلام اومده که شما حق دارید کسی رو به جرم نپذیرفتن کاری که شاید قادر به انجامش نبوده و ممکن بوده فراموش کنه و شاید به نحو دیگه ای ارادت به کسی داره توهین کنید ؟ شاید ایشون به روش خودشون کاری رو انجام میدن که خدا دوست داره ! هر کسی به شیوه ی خودش خداشو میشناسه ... تو قرآن ما اومده که هیچ اجباری در دین نیست ! همین کارها رو میکنید ، همین حرفها رو میزنید که جوونی رو از اسلام بیزار میکنید ! اسلام هر کس درون قلب خودشه ! با خدای خودشه ... با رفتارش ... با حرفاش ! این حرف شما کاملا ضد یک رفتار کسی ئه که سرمایه ش زیاده ! حتما اون خانوم ناراحت شد از حرف شما . من هم بالشخصه خیلی ناراحت شدم و این برخورد به نظرم خیلی زشت بود ! » بین حرفهای ما اون دختره زود از اتوبوس پیاده شد . دلم میخواست بود و از حرفش دفاع می کرد ... که خودش میدونه و خدای خودش !
دختر تحسین کننده هم از اون طرف هی میگفت : « اگه یک سری خرافات ساختگی رو از اسلام بردارند اسلام اینقدر بین مردم غلط اشاعه پیدا نمیکنه »
رو به خانوم سرمایه دار گفتم : « خیلی از همین جوونایی که شما و امثال شما لاقید میدونید به وقتش کارهایی میکنند که من و شما نمیتونیم انجامش بدیم و خنده های خدا رو از آن خودشون میکنند . مثالی زدم که اون دختره گفت : « این توجیه و همه باید هم حجابشون رو رعایت کنند و هم نمازشون رو بخونند !! »
( نمیدونم چرا تو بحث های مذهبی این مساله ی حجاب خیلی مهمه !! و کل خطر اسلام رو همی بی نمازی و بی حجابیه )
اون خانوم سرمایه دار مهلت حرف زدن نمیداد و مرتب میگفت : « ما وظیفه داریم آگاه کنیم مردم رو ! خداوند فرموده هر کسی نماز نخونه من به حرفش گوش نمیدم !! »
گفتم : « خدا کجا گفته این مطلب رو ؟ خدا کجا گفته که اگه کسی حجابش رو رعایت نکنه و چهار تا تار مو بیرون باشه زلزله می یاد و خشکسالی کل ایران رو میگیره که این خانوم جلسه ای ها تو مراسمی که شما درش شرکت دارید بیان می کنند ؟ اگه بگین و منو آگاه کنید خیلی ممنون میشم و از جهالت خارج میشم . »
حرفی رو گفت که گفتنش و به زبون آوردنش رو شایسته ی وبلاگ نمیبینم ... فقط با خنده ی تلخی که همراه با عصبانیت درونی بود کردمو گفتم : « من هیچ چی نمیدونم . اما حداقل میدونم که حق ندارم فکر کنم همه چیز رو میدونم »
با گفتن اینکه شما جوونای تازه به دوران رسیده : « آگاه نیستید و اسلام رو به مسخره گرفتید » راهشو کشید و رفت .
با خودم فکر کردم کاش همین شلوار جین دوستی که لب جدولی در حیاط دانشگاه نشسته ، وقتی که با متانت پایش را روی پایش انداخته بود و مانتو هم روی شلوارش افتاده بود و توسط چشمان برادرانه ی حراست دانشگاه روئیت شده و تذکر داده شد که شکل پایش مشخص است اسلام را به خطر می انداخت ! یا وقتی که گیسوانی از روسری دخترکان بیرون است اسلام را به خطر می انداخت ! اما دروغهای ساختگی و تهمت به بنده های خدا وارد این دین نمیشد ٬ مداحی های من در آوردی کذب برای نشاندن گریه ای چند درون چشمان به هر قیمتی وارد این دین نمیشد ٬ تا این دین را بازیچه ی امیال خودشان سازند !
من هنوز هم به دنبال آن سخن خدا به گفته ی آن خانوم هستم که هر کسی : « نماز نخواند خدا به حرفش گوش نمیدهد ! » پس تکلیف مردم باقی ادیان و یا نماز نخوان ها همین است دیگر ؟ کسی از مکان این سخن خدا خبر داره ؟ نکنه قرآن مجید جلد دومی هم داره که قراره توسط سرمایه دارها چاپ بشه و من بیخبرم ؟! اوا تو رو خدا !! اگه پیغمبر جدیدی خیر از خاتم الانبیا مامور شده و من بیخبرم ٬ بی خبرم نذارید ... ثواب داره ها !!
کامنت برتر پست قبل که نهایت لطف رو بهش کردم و کامنت برتر اعلامش کردم و تحویل پلیس ندادمش را اعلام میداریم ! امید است که کمی آن کودک شرور درونش را مهار سازد تا ما به ارباب حلقه هایش از قرارهای دربند با دوستان به یاد دوران تجرد چیزی نگوییم ! ( محور شرارت بلاگفا امید بلاگفا ) :
" اي خدا تموم شد
فقط من موندم سن نيه هيچ آدام اولمادون گودزيلا !!! "



