<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سیاه + سپید + خاکستری </title>
<link>http://nasrinbb.blogfa.com/</link>
<description>نامش 30یاه ، 3پید ، خاکستریست. اما، فقط خودم صدایش میکنم &quot; سیب ترش &quot;</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 04 Dec 2009 20:41:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>از دل ، نوشتیم برای توئی که از جنس دلی ...</title>
<link>http://nasrinbb.blogfa.com/post-263.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;قرار شد بنویسیم ٬ همه با هم . و بدانی که آرامش تو ٬ یادآور روزهای آفتابی ست ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;فاطمه و باباش : &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دردمان كه زياد شد رو كرديم به آسمان . دستهايمان را شرمنده بالا برديم و التيام خواستيم براي دردها . باران كه باريد دل هايمان آرام تر شد . اين روزها هوا گاه گاهي برفي مي شود نه آنگونه كه دوستش ميداری آنگونه كه هست . شايد براي خنكاي دلهای خسته . براي آنها كه باران را دوست دارند و برف رو دوست تر مي دارند . حال در امتداد اين روزهاي گاها برفی روزی مي آيد كه سراسر بركت است و نور . حالا وقت زدودن غم ها از دلهاست . وقت پايكوبي ، دست افشاني . روزي كه صاحب اين روز همه دلهای خسته را با عشق آرامش مي بخشد و بوسه عشق بر دلها آرام ميكند . گفتی تا شقايق هست زندگي بايد كرد و فردا روز رويش شقايق هاست . عيدت مبارک . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;&lt;STRONG&gt;رضا :&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یه کار سخت از من خواسته اند . که بهت تبریک بگم عید غدیر رو !!!&lt;BR&gt;برای این کار سخت تا حالا چند بار از ذهن مشوشم یه چیزایی نوشته ام اما هر بار می بینم در حد و اندازه تو !!! نیست و مجبور شدم دوباره بنویسم . &lt;BR&gt;اصلا بیخیال . من و تو معمولا بدون کلام با هم ارتباط داریم . بنابراین ، بدون هیچ سعی دوباره ای برای کاری که از پس آن در قالب کلمات بر نمی آیم ...&lt;BR&gt;عید ولایت بر همه دوستان و تو ای مهربان ، مبارک باد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;صدف :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; از دل تا دفتر ، فرشی از واژه ها را پهن کردم تا بیایی و قلمو کاغذ از تو معطر شود . تا کلام رنگو بوی دیگری بگیرد . اما هر چه فکر کردم دیدم چه خود خواهی بزرگی است اگر تو را از دل به دفتر بکشانم ، حتی برای زیباترین عاشقانه ها... . تو نمیدانی در پشت پنجره ای که به باغ دلت باز می شود ، کسی سر به شیشه گذاشته و تمام نگرانی اش ، آرامش خواب شیرین توست . &lt;BR&gt;کمی بخند که نسیم خنده هایت رنگین کمانی از شقایق بر من می باراند . کمی سخن بگو که صدای تو شبیه خواب شاپرک لطیف ، ترد و تازه است . آبی ترین نگاه ها ، سرسبزترین لحظه ها و شادترین فصل ها را برای تو می خواهم . دست نیافتنی ترین آرزو ، عیدت مبارک .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#66cc00&gt;......م :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; راه كه شروع شد دوست داشتم با تو باشم . دستهايم را در دستهایت گره زدم . در نگاهت خواندم كه راه سخت است و صعب . با خود گفتم خيالي نيست . در راه به تو تكيه كردم . خارها بارها پاهايمان را آزرد بارها ناله ام به هوا برخاست اما صدايي از تو نشنيدم . با خود گفتم راههاي آسمان كه نبايد پر از سنگلاخ باشد . هر بار كم آوردم كمي ايستادی . يادت هست چند بار گفتي كمی بايستم و نفس تازه كنم و تو رفتي آن بالاها كه ندانستم و بعد بر گشتی و دوباره دستهايم را گرفتي تا راه آسمان را دوباره در پيش بگيرم . هيچ گاه شكايت نكردی كه چرا من كه نمي توانم هم پاي تو باشم اينگونه خيره سرانه به دنبالت راه آسمان در پيش گرفته ام . به من بگو در آن بارهاي فراوان كه رفتي و برگشتي چه ديدي ؟ چرا مهر سكوت بر لب زده اب ؟ بگذار از شيرينی شنيدن آن لحظه هاي ناب كامم شيرين شود . همه اطمينانم در تحمل سختي ها بازوي تو بود . يادت هست اين آخرين بار كه باز هم ايستادم و بچه گانه گمان بردم تو نيز اين بار مي ايستي . تا دستت را رها كردم تا نفس بگيرم تا خواستم بگويم ديگر بس است خسته شدم . تا خواستم بگويم بيا زمين را رديابيم . راههای آسمان در توان من نيست و تو را نيز مي آزارد تا نگاه كردم تا به تو بگويم رفته بودي . باز هم . نفسم يارای آمدن نمي داد . همانجا نشستم و شروع به داد و بيداد كردم . از آسمان نور مي باريد و من شكوه از تاريكي ميكردم . وقتي آمدی سرت داد كشيدم گفتم بس كن . كمتر خودت را آزار بده . باز هم خنديدی آسمان را نشانم دادی كبوتر كوچكي بال گشوده بود به ناز وقتي آمد رو دستهايت بوسه بر بالهايش زدی من هم بوسه اش زدم . همه روحم آسمانی شد . حالا باز هم ميخواستم با همه سختی ها چون تو راهي آسمان باشم . گفتم زانوانم خسته است . آرام خنديدي يادت هست چه گفتي ؟ گفتی دستهايت را بر زانو بگير و بگو يا علي . چشم به آسمان ميدوزم رقص نوري برپاست . با همه رمق مانده بر تنم بر دستي بر بازويت گره ميزنم بر مي خيزم و ميگويم يا علي . ميخندی . مستقيم در چشمهايت كه معبر آسمان است چشم ميدوزم و ميگويم : عيدت مبارک . نمي ايستی راه ميافتی با گفتن يا علي .&lt;BR&gt;نقصانش رو بر من و روحم ببخش .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;&lt;STRONG&gt;سهیلا :&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; اين عيد ، عيد عشاق است . عيد مردي كه مرهم است بر هر زخم ٬ بر هر درد . اين عيد مردي است كه با كودكان مهربان بود بر مستنمندان دستگير . خوش به حال آنان كه نشانه اي از او دارند . اين عيد بر آنان مبارک باد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff99cc&gt;یاس :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; دلم ميخواد بنويسم . از عشق ٬ از علي ٬ از تو  . اما چه كنم كه ناتوانم . دوست داشتم اين وقتها بيسوادي بودم ديوانه كه زبانش با خوردن تخم كفتراي سرقتي از بام همسايه باز ميشد و از نور مي نوشتم . اما نه من اون نيستم . من فقط ميتونم بگم : روز عيد خدا بر تو مبارک .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;&lt;STRONG&gt;هاجر :&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; به گلِ سرخی نگاه کردم . لبخند زد . گفتم : چیه ؟ چرا آروم میخندی ؟ ساکت بود . یکی از گلبرگا یه جوری که ببینمش تکونی خورد و نرم گفت : تا خورشید نیاد و آفتابی نکنه دلاتونو از گفتنِ رازمون ، هممون با دلتنگی میخندیم ... نفهمیدم ، باز نگاهش کردم . گلبرگ دیگه ای بدون اینکه خودنمایی کنه ، تو گوشم گفت : این ترسِ از پژمردگیه ... باز نفهمیدم ... روحم با آسودگی اما نفسی کشید و گفت : نمیدونین خورشید دلرحمو بخشندس ؟ باز فقط نگاه کردم ...&lt;BR&gt;وقتی تاریکی مخاطبش خورشید میشه اونوقت خاموشی هم میاد .&lt;BR&gt;چه سخته حتی تبریک گفتن به تو ... تو که نماد خورشیدی ... ببخش تاریکی دلم رو که قلمم رو هم زندانی کرده . من حرف زدن بلد نیستم . فقط میگم : این عید قشنگ مبارکت باشه و آرزو میکنم هیچ وقت دل دریایت ، طوفانی نشه و آرامش سهم قلب بزرگت باشه تا همیشه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;الماس :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; یه غربت نشین : الو مامان ببخشين نصفه شبي بيدارت كردم !&lt;BR&gt;: چي شده مامان بگو&lt;BR&gt;یه غربت نشین : يادته وقتي گفتم ، گفتي خدا . ميشه دوباره بگي ؟&lt;BR&gt;:      ديوونه شدي دختر ؟ خوابت نمياد ؟ دلت تنگه ؟&lt;BR&gt;یه غربت نشین : تو رو خدا ...&lt;BR&gt;:     خدا بنده هاش رو از من كه مادر هستم هم بيشتر دوست داره .&lt;BR&gt;      خدا خيلي خوبه . &lt;BR&gt;      خدا وقتي آدم هاي بد رو دوست داره چطور ميتونه آدم های آسموني رو دوست نداشته باشه ؟!&lt;BR&gt;      خدا خودش دلهاي نا آرام رو آروم ميكنه ولي من ميدونم دل عزيز دل من آرومه .&lt;BR&gt;      هواي شما رو داره تا دلتون تكون نخوره . اگه ببينه تو آرومی خيالش راحت ميشه .      &lt;BR&gt;یه غربت نشین : مامان عيدت مبارک .&lt;BR&gt;:     فردا شب عين بچه آدميزاد اول شب زنگ بزن تبريک بگو نه نصفه شب دختره ديوونه .&lt;BR&gt;     خداحافظ .&lt;BR&gt;« عيد رو به همه تبريک ميگم مخصوصا به كساني كه تا ابد مديونشون هستم . اسمشون رو نميگم تا كله ام رو از دست ندم . آسمونيا عيدتون مبارک ٬ دلتون آروم آروم . »&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;STRONG&gt;سعید :&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; ن ؟&lt;BR&gt;والقلم ؟&lt;BR&gt;تويي كه الان تو دستمي ، يعني خدا به وجودت قسم خورده ؟ پس چرا ساكتي ؟ چرا بيرون نميريزي اين همه بي تابي منو ؟ لحظه ها دارن ميگذرن ، تو فقط داري با جوهرت كاغذاي زيري رو هم سياه ميكني ...&lt;BR&gt;بلند شو ، ديگه نميخواد بنويسي، ايراد از تو نيست ، ايراد از منه ، چرا كلمات اينقدر ناز ميكنن ؟ سواد داري ؟ نچ نچ ... بيسوادي ؟ كاش بودم ...&lt;BR&gt;كلماتي كه مدتهاست داره خاك ميخوره تو ذهنت ،‌ تكوشون بده ،‌ يعني ميخواي همينجوری بری ؟&lt;BR&gt;بهتره ديگه بشيني تو جعبه لاكي ، و تو لاک خودت بموني تا بلكه يه آدم عاقل با دانش تو رو تو آغوش دستش بگيره و رو مركب مركّب سوار شه و هنرنمايي كنه ، من زمينی درب و داغون چه به حرفا و تبريكاي خوب واسه آسمونيا .&lt;BR&gt;نه اينكه مات و مبهوتم&lt;BR&gt;نه اينكه غرق در اشكم&lt;BR&gt;نه اينكه غصه لبريز و&lt;BR&gt;نه اينكه پر ز احساسم&lt;BR&gt;هجوم آورده بر قلب سياه من چه محنتها&lt;BR&gt;اگر از لحظه ها دورم&lt;BR&gt;وگر از جويبار خاطرات شاد پرشورم&lt;BR&gt;دليلش جز توـُ دلهاي پر مهري كه اطرافت پراكندست&lt;BR&gt;ديگر نيست&lt;BR&gt;مرا بنگر&lt;BR&gt;مرا بنگر&lt;BR&gt;در اين بحبوحه پر شور ويراني&lt;BR&gt;چه مي داني ؟&lt;BR&gt;چه مي داني ؟&lt;BR&gt;ز راز گلبن احساس ـُ&lt;BR&gt;خار رزها به چه زيبايي&lt;BR&gt;تضاد رنگهاي شاد و غمگيني&lt;BR&gt;كه ميفهمي تو شيريني&lt;BR&gt;تضادي كه اگر باشد ، چه زيبا شكر او گويي ...&lt;BR&gt;اگر باشي شبيه من&lt;BR&gt;دلت كوچك&lt;BR&gt;لبت بسته&lt;BR&gt;چو اين رفت و شدن ها رو به چشم خويشتن بيني ...&lt;BR&gt;دگر تابت نمي ماند&lt;BR&gt;تمام لحظه ها را دود خواهي ديد ...&lt;BR&gt;چه دنياي عجيبي بود&lt;BR&gt;عب صبري خدايش داشت ...&lt;BR&gt;و من اينك چه بي صبرم .&lt;BR&gt;دل افلاكيت را بوسه اندازم&lt;BR&gt;و گويم عيد را تبريک&lt;BR&gt;تمام لحظه هاي شاد را اينک&lt;BR&gt;براي چشمهايت من طلب دارم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc33cc&gt;غزل ٬ سونیا و بقیه :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; سلام كه سلامتی مياره . براي تو كه سلامتی ات آرزوی ماست . كه دلهايمان سلامت است با سلامت تو . كه روح هايمان سلامت است با سلامت تو . فداي خنده هاي تو . فداي همه تحملت كه ما را تحمل ميكنی . ميداني اين روزها دل همه ما برايت بيشتر تنگ ميشود . دوست داشتني ترين چيز روی زمين . دوستت داريم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;&lt;STRONG&gt;نسرین :&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; تو که دل آفتابی ات هرگز غروب نمی کند ٬ اما در پس ابرها ماندنت هم دلهایی را طوفانی می کند ... ما همه در انتظاری شیرین ٬ منتظر بازگشتت هستیم ٬ تا بگوییم که : شریکیم ٬ در تمام لحظات سرشار از غم و شادی ات ... &lt;BR&gt;پس از کسب آرامشی نسبی که چند روز طول کشید ٬ بار دیگر میگویم که واژه ها را مقصر میدانم در ناتوانی از یاری جستن به هنگام شراکت در هر لحظه ٬ زمان و مکان ... ناتوان میدانم برای از تو گفتن و برای از تو نوشتن ... اما این منم که ناتوانم از دستیابی به قامت بلند روح هایی که هر لحظه با رفتارشان درسی می آموزند ٬ آموختنی ... چقدر قامت روحم کوتاه است ... چقدر احساس کوچکی می کنم در برابر دریای مواج احساسات عاشقانه ...&lt;BR&gt;چگونه شاکرت باشم خدای من ؟ چگونه شکر گویمت که بعد از کفر دو روزه به یادم آوردی که تو نشانه های عشق آسمان را روی زمین و در جلوه ی زمینیان برایم به ودیعه نهاده ای تا همیشه بگویم : اوستا جان شکرت که سعادت آشنایی با آفتاب و نورهای ساطع از آن را داشتم ... الحق که خیلی خدایی . می خواهمت با تمام کاستی های روح و دلم ٬ می خواهمت بی هیچ آرزوی محالی ...&lt;BR&gt;آرزو میکنم ٬ از عمق دل کم عمق ام که ٬ دلت هیچ گاه در پس ابر ننشیند و آسمانش همیشه آفتابی بماند چون ٬ خیلی ها نیازمند نورند از آفتاب ... هر چند آفتاب از پس ابر هم نورش را نثار کند اما ٬ گرمای آفتاب از پس ابر سخت لمس می شود و من و ما ٬ خواستار نور واقعی هستیم ... سر سبزترین ها را واسطه کردم تا سیاهی های دلم معلوم نشود و در نهایت ٬ بگویم : عیدت  مبارک .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;*** &lt;/STRONG&gt;به خودم و از زبان بقیه به خود ٬ به آسمانی های سفر کرده ی حاضر در آسمان ٬ به آن تازه سفر کرده ٬ که همیشه دعا گوی تو هستند در اندرون باغ های بهشت ٬ تبریک می گوییم در پس نوشته هامان ٬ روز میلادت را... . خوشا به حال دنیایی که تو را دارد . دنیای آنجا که تو از جنس همان آسمانی و دنیای اینجا که تو را دارد تا یاد بگیرد راه آسمان را ! روز میلاد پر از شکوه سبزش مبارک ... به خودت هم می گویم : لطف کردی که به دنیای زمینی ها آمدی . پس ٬ تولدت مبارک &lt;STRONG&gt; ***&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 20:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasrinbb&amp;postid=263</comments>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid>http://nasrinbb.blogfa.com/post-263.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معرفی آقایان همسایه ی اینجا </title>
<link>http://nasrinbb.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ب&lt;/STRONG&gt;ه یک بازی دعوت شدیم توسط &quot; پزشک ۷۸ &quot; ! خیلی بازی سختی است . باید نویسندگان و وبلاگ های لینکدانی را معرفی بکنیم . از آنجایی که لینکدانی ما به شکل ملاء عام نزدیک به صد وبلاگ و به شکل ملاء خاص دارای دویست وبلاگ است . مجبور شدیم از بین این لینکدانی تعداد دوازده نفر از آقایان و دوازده نفر از بانوان وبلاگ نویس را معرفی نماییم . ( بعد بگید من آقایون رو با خاک یکسان میکنم ) این هم نهایت عدالت ما ! اول هم دوازده نفر از جمعیت ذکور را معرفی میکنیم و ان شاالله اگر عمری باقی بود در قسمت بعد می رسیم به عزیزان دل خودم ٬ به نفس های زندگی  ٬ به سیب های گلاب ٬ به گل های سیب ٬ به رحمت خانه ها ٬ به بلاهای خانه ها ٬ به چشم و چراغان خانه های مردم یعنی &quot; بانوان وبلاگ نویس حاضر در لینکدانی &quot; .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;۱)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://roozegare-noe-man.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;روزگار نو&lt;/A&gt; : رئیسی که بزرگ است . نه از آن جهت بلکه از این یکی جهت ! یک رئیس با دو کامنت همزمان و خیلی با ابهت و باجذبه ولی مهربان ، از آنهایی که دکمه ی کتشان بسته نمی شود ( بععععله از همان ها ! ) .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;توانمندی ها :&lt;/STRONG&gt; توانمند در آپ کردن وبلاگ به فاصله ی زمانی هر سه ماه یک بار / قابلیت چشمک زدن در کامنتیگ به شکل اتوماسیون بدون وقفه / دستگیری از مظلومان /  یاد آوری درسهای زندگی ، حکمت و معرفت / افزایش دهنده ی حقوق کارمندان درباری به شکل دوبل و سبل / مشاور و راهنمای اهالی وبلاگستان / برادر گمشده ی مارکوپلوی ایتالیایی / متاسفانه ایشان در زمینه ی شناخت تیم واقعی بی استعداد می باشند و قبول نمی کنند تیم یعنی ، بارسلونا / در ضمن ، زبر و زرنگی  هم در حد خیلی زیاد را دارا می باشند ( نمونه ش آپ های مداوم است ) .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;علاقه مندی ها :&lt;/STRONG&gt;  محمد اصفهانی / محمد رضا شریفی نیا وقتی که دو عدد شلوار دارد / ریاست / جغول بغول / مرغ آب پز / پیتزا فیلا دلفیا / استاد / منچستر یونایتد / سفر / هواپیما سواری / رانندگی در جاده های بارانی شمال / پاستیل / بوی ذرت مکزیکی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تکیه کلام :&lt;/STRONG&gt; بچه جان / بچه جون / حالا / آهان از اون نظر .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;۲)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://mani20.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;هذیان&lt;/A&gt; : یا باید از نویسنده ی قبل بگویم یا از نویسندگان جدیدی که پس از واگذاری هذیان به آنها لطف می کنند با شیطنتشان گاهی دست به سرقت کامنتهای نویسنده ی سابق می زنند و یا خودشان می نویسند تا هذیان خاک نخورد ! از نویسنده ی سابق می گویم : بنیان گذار &quot; ادبیات مانوی &quot; ست . بیسوات است . به تازگی دروس نهضت را به پایان رسانده و بلد است تا ده بشمرد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;توانمندی ها : &lt;/STRONG&gt;زلزله ای چند صد هزار ریشتر و غیر قابل مهار / نویسنده ی مطالبی که درکش نیاز به زمان و گاهی ٬ مترجم دارد / هنرمند / سقراط ، افلاطون ، ارسطو / استاد کلاس های درس ... ( نمیدانم چرا احساس کردم خیلی به جان و ادامه ی زندگی ام علاقه دارم ) / 30 یا ... باید رئیس جمهور میشد یعنی و این می شود لب کلام ما / جکی چان ٬ بروس لی/ هیمالیا برو ٬ دماوند پاتوق / استاد مذکر شیطان رجیم / کسی که توانایی مظلوم نمایی در حد المپیک را نزد کلیه ی مادران دارد / دارای زبانی به درازای رود نیل در امتداد جاده ی ابریشم که ادامه ی اش می چسبد به دیوار چین / و در نهایت توانایی تکذیب تمام این گفته های ما درست مثل محمود جون .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;علاقه مندی ها :&lt;/STRONG&gt;گیتی / موتی / یانی / روزنامه /  کوه / برف / پاییز / هر غذایی که بادمجون دارد / عاشق سینه چاک محمود کاپشن / اتاق شماره ۱۳ امین آباد /  فرمانده / ... از گفتن ادامه اش به دلیل کمبود وقت و علاقه مندی به کله ی مبارک خود معذوریم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تکیه کلام :&lt;/STRONG&gt; بپا خودتو / خاتون / من بیسواتم / عمرا  . ( از نوشتن باقی اش هم خودمان بی دلیل معذوریم ) .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;۳)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://narkand.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;نارکند&lt;/A&gt; : داماد بزرگ ما و سرچشمه ی خلاف های مافیا ٬ سرباز فراری مملکت بود که من به او لطف نموده و تحویل آجان ندادمش چون حین بدو بدو یکهویی زد و فوق لیسانس قبول شد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;توانمندی ها : &lt;/STRONG&gt;به مندلیف گفته برو آن ور که من آمده ام وای وای / دارنده ی چند شلوار با مارک &quot; برندس &quot;  و اختیار بانوان نامرئی ( به مادر زنش رفته در این مورد ) / اعتیاد به دادن تست های روان شناسی به زبان های زنده ی گواتمالایی ٬ خوآخوآیی ٬ جزایر قناری ٬ انگلیسی و اندکی فارسی ( کلاس کارشان مثل محمود بالاست و به کمتر از فیجی قانع نمی شوند ) / قابلیت حفظ داستان های کوتاه و فشردن فله ایه آن در مخ شما / فمینیست ( برای همین است که مدام بانو اختیار می نماید ) / ۳۰ یا ست مدار / روزمره نویس / معرف سایتهای علمی تخیلی ِ جوسی دار / منتقد اجتماع و فرهنگ .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;علاقه مندی ها :&lt;/STRONG&gt; شیمی / تاریخ / شلوار / خانوم اول و مادر زنش / شعر / خاتمی و محمود کاپشن مشترکا / قهوه / مقاله نویسی و جستجوگری در علم و این چیزها !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تکیه کلام :&lt;/STRONG&gt; جوسی اومده / با جوسی اومدم . ( بمیره این جوسی ... ننه ش به داغش ایشالا ) .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;۴)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://shabgeer.com/&quot; target=_blank&gt;شبگیر &lt;/A&gt; : مهندس کبیر مملکت و رئیس جمهوری که به دلیل فروتنی زیاد و به شکل ناشناس در میان جمعیت و در منطقه ای که عسل در آنجا زیاد است و به زبان ما می شود &quot; عسلویه &quot; مشغول چرخاندن آن یکی از چرخ های اقتصادند و این بار باز هم به شکل متواضعانه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;توانمندی ها :&lt;/STRONG&gt; توانایی گوش کردن به صدای پر از لطافت رضا یزدانی / توانمند در باز گذاشتن دهان به مدت چند سال بدون نیاز به تمرکز / متبحر در انتخاب معاون اول دولت / توانمند در به یک چشم دیدن فاطمه رجبی و جنیفر لوپز / خلاق در چیدمان لینکدونی به شکل اکازیون / یک طنز نویس ماهر .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;علاقه مندی ها :&lt;/STRONG&gt; صدای رضا یزدانی ، تیپ هایی نظیر غلامحسین لطفی ، استنل لرل ، محمد رضا شریفی نیا ، آنخ ماهو ، احمد BRT  ، مدل موهای کولینای داور ، علیرضا منصوریان ، گروهبان گارسیا ، آخن آتون ، تری ساوالاس معروف به کُجاک / جنیفر لوپز و قس علی هذا ... /  کل کل با موسیو گلابی / سیگار / فندک زیپو / شرارت و شیطنت / محمود کاپشن به دلیل اینکه برادر دو قلوی ایشان است !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تکیه کلام :&lt;/STRONG&gt; تکیه کلام ندارند ! ولی با کمی تخفیف به دلیل اینکه با محمود در یک روز به دنیا آمده اند می شود این را تکیه کلامشان قرار داد : من به شما علاقه مندم ! یا مثلا : بگم ؟ بگم ؟ بگم یعنی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;۵)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://wind-dancer.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;اگه نمیخوای بخندی نیا تو! ( نیشخند السلطنه )&lt;/A&gt; : داماد دوم ما ، مهندس کشف طلای سیاه ، جانشین شیخ ملا ساها عمامه ، نیشخندی که سلطنتش در دربار &quot; ویند دنسر&quot; حتمی شده ! خیلی هم گلستان می باشند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;توانمندی ها : &lt;/STRONG&gt;شوخی با اهالی آن ور این ور / حضور در مراحل چند قدم مانده به فینال مسابقات &quot; سایبرینگ &quot; / سفرنامه نویسی به شکل طنز / شعر و شاعری / جانشین عبید ذاکانی در وبلاگستان / خیاطی قالب های وبلاگ / حضور در خط مقدم جبهه ی پارک و متبحر در تیراندازی با آب/  توانا در شکار لحظه ها / کلنگ زنی در زمین های کشاورزی / توانایی سورپرایز کردن مادرزن به شکل های گوناگون / ضد زنگ ، ضد ضربه ، ضد گلوله ، ضد خش ( بگو ماشاالله ) .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;علاقه مندی ها :&lt;/STRONG&gt; مادر زن و بانو / لوسی / نیشخند / چایی شیرینی برای مادر زن جان / سفارش جشن شش هشت / مجمع بیسواتان و نهضت سوات آموزی/ بازی های کامپیوتری / هر چیزی که با &quot; سین &quot; شروع بشود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تکیه کلام :&lt;/STRONG&gt; جانم / ای خداااا .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;۶)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://omid1977.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نوشته های یک جوان ایرانی&lt;/A&gt; : مهندسی که با دستان کار نکرده اش پشت میز کارش درون یک شرکت گنده و از درون بلاگفا ٬ مشغول چرخاندن چرخ های زوار در رفته ی اقتصاد مملکت است ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;علاقه مندی ها :&lt;/STRONG&gt; بانوان بلوند / جنیفر لوپز / سواحل پاتایا / تصاحب استخر ٬ جکوزی ٬ سونای خشک و بخار مردم به شکل خیلی ریلکس و رمانتیک / ارباب / جیم زنی با اهالی بلاگفا جهت صرف ناهار و شام و صفا سیتی به دور از چشم ارباب / قلیون / محمود جیگر لب شاهتوتی / فوتبال سوسولی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;توانمندی ها :&lt;/STRONG&gt; متاسفانه ایشان در دو مورد خیلی ناتوان می باشند ! اولی ٬ ناتوان از مهار کودک درون بیش فعال / دومی ٬ ناتوان از شناخت گودزیلاها / دارای فک طلایی / جوابیه نویسی به صد کامنت در عرض ۶۰ ثانیه / ترس از ارباب /  دست فرمون عالی ( بنا به گفته ی خود حودشیفته شان ) / اختراع رنگ های میوه ای مثل : « رنگ لباش شاهتوتی بود » / توانایی نوشتن طومار به شکل علمی ٬ مذهبی ٬ اجتماعی ٬ طنز ٬ دخترکان سودا زده ای و بلوندی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تکیه کلام ها :&lt;/STRONG&gt;  ای جااان / قس علی هذا / الخ / لکن / دخترکان سودا زده . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;۷)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://midmaddr.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;پزشک نیمه دیوانه&lt;/A&gt; : روانپزشکی از شیراز که آنقدر آرام و ساکت می باشند که آدم دلش برای اینهمه مظلومیت کباب می شود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;توانمندی ها :&lt;/STRONG&gt; طنز نویس وجبی بدون استفاده از علامت های دسته بیلی نظیر این (!!!!! ) / مورخی در گذر از تاریخ هند / عکاس / استفاده ی بهینه از وایرلس بیمارستان جهت کارهایی نظیر فیلم دیدن ، خواندن اخبار و کلا حال به هول ! / شفای بیماری های پست مدرن و با کلاس .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;علاقه مندی ها :&lt;/STRONG&gt; استاد جون ها / محمود جون / بازی اسم فامیل با دیگر اطباء در کلاس درس / BBC / صدای آمریکا / قاقا لی لی خوری / دسته بیلها !!!!! / سریال24 / سه ریال دوستان / ته دیگ های لاغر کننده ی بیمارستان .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تکیه کلام :&lt;/STRONG&gt; عجب!!!! /  بعله / خیلی هم خوبه ( مثلا وقتی کسی به ایشان بگوید می خواهد خودکشی کند این جمله ی دلنشین را از زبان ایشان می شنود و کلا به ادامه ی زندگی امیدوار تر می شود ) .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;۸) &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://drmosbat.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;دکتر مثبت&lt;/A&gt; : روءت آن وبلاگز هدر : آی لاو + آی ام داکتر + ! والا خودتان بخوانید ... آخرش را ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;توانمندی ها :&lt;/STRONG&gt; توانا در به دام انداختن پیشی های همسایه / در اختیار گزاردن هتل هشت ستاره برای پیشی های همسایه / به دست آوردن مخ مادر پیشی ها / مشرف شدن به فضا به دلیل کشیک های طولانی و مداوم / بازگشت به زمین پس از چند ماه / دایرۀ المعارف بهانه های گوناگون به دلیل غیبت های مداوم / توانا در جمع آوری هر چی مقاله ی جدید است / منتقد ، میهن پرست و جوش آور و نمایش آن به شکل نیشخند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;علاقه مندی ها :&lt;/STRONG&gt; پیشی ها و مادر پیشی ها / نی نی جماعت / جستجوی اینترنتی / ترانه ی تقدیر شادمهر / فضا نوردی از شدت خستگی . ( خسته نباشی دکتر ) .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تکیه کلام :&lt;/STRONG&gt; سلام ( این سلام به انواع و اقسام مختلف گفته می شود ها . فکر نکنید الکی است ) .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;۹)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://med78.wordpress.com/&quot; target=_blank&gt;پزشک 78&lt;/A&gt; : همشهری ما ، یکی دیگر از اساتید طنز نویسی وقتی بخواهند طنز بنویسند ، گرد آورنده ی تمام منابع و مآخذ هر چی تو بخوای !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;توانمندی ها :&lt;/STRONG&gt; استفاده ی بجا از لغات فارسی و ترکی / استفاده ی بجا از فایر فاکس و کلهم سرورهای اینترنتی و اونترنتی / استفاده ی بجا از درسهای آموخته شده در مکتب پزشکان / کلا استفاده ی مفید از وقت ، تکنولوژی و کلهم اجمعین .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;علاقه مندی ها :&lt;/STRONG&gt; پزشکی / حفظ ارزش های بومی آذریابجان نظیر موسیقی ٬ زبان و سنت ها / و دیگر هیچ / نه نه بعد از هیچ ، ایشان به ماحمود هم علاقه ی شدیدی دارند ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تکیه کلام : &lt;/STRONG&gt;تکیه کلام مورد نظر یافت نشد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;۱۰)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://dsbehzad.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;آخ دندونم&lt;/A&gt; : دندانپزشک مملکت ، تبعه ی اتیوپی ، سی یا هسی و از چیز نویس ، ایشان یدالله خان مرحوم می باشند ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;توانمندی ها :&lt;/STRONG&gt; سه می ناهار رتبه بیار / مقاله بنویس / توانمند در مقایسه ی ذهنی به عنوان مثال : علت شکست ناپلئون در جنگ با روسیه به دلیل وجود یک شپش با  یک پشه ای که باعث بی خوابی ایشان شده است / قاتل ما به دلیل نوشتن یک سری مطالب که چاشنی طنزش زیاد بود / بازیگری از عنفوان کودکی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;علاقه مندی ها :&lt;/STRONG&gt; محمود در درجه ی اول / باز هم محمود در درجه ی دوم / باز هم محمود در درجه ی سوم / یدالله خان در درجه ی چهارم / کلادیوس در باقی درجه ها تا بینهایت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تکیه کلام :&lt;/STRONG&gt; تکیه کلام مورد نظر یافت نشد . ( از خودشان تقاضا داریم ما را راهنمایی کنند که مخمان دیگر نمی کشد ) .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;۱۱)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://gereh-koor.blogsky.com/&quot; target=_blank&gt;گره کور&lt;/A&gt; : شیخ ملاهادی گره کور آبادی استاد ارائه ی نظریات مختلف ، دارنده ی نشان فید برتر ، تحت تعقیب توسط خواهر گودزیلا منکرات چی به دلیل ایجاد فضای باز اندیشه ی اروپایی در وبلاگشان ، گویا دارند مهندس مملکت می شوند به سلامتی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;توانمندی ها :&lt;/STRONG&gt; نوشتن پست های چیز / به انحراف کشیدن ذهن مستقیم جوانان مملکت با چیزنویسی / توانایی خرید زمین های مجازی و مرفه بی درد با دو خانه ی مجازی / طومارنویسی که به تازگی از استعداد مینمال نویسی اش هم پرده برداری کرده .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;علاقه مندی ها : &lt;/STRONG&gt;انتخاب نظر رنجه / علاقه مند به ایجاد برنامه ی چندم توسعه به نیت 14 تن / علاقه به ذره بینی در کلمات از کل جهات .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تکیه کلام :&lt;/STRONG&gt; تاکید می کنم هیچ لینکی حذف نشده !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;۱۲)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://marcopolo67.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;دست نوشته های بزرگ مرد کوچک ، مارکوپلو&lt;/A&gt; : دندانپزشک دیگر مملکت از شیراز که گاهی فیلسوف می شود و گاهی آرتیست تیاتر ولی همیشه مارکوپلوی ایرانی و پسر همیشه در خدمت خانواده است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;توانمندی ها :&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;استفاده از بیست و پنج ساعت هر بیست و چهار ساعت شبانه روز به شکل کاملا فشرده / آشپزی در حد سامان / دگرریسی به شکل جدید / نفر اول در همه چی و کلهم همه چی بلد می باشند ایشان .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;علاقه مندی ها : &lt;/STRONG&gt;خرید ، توزیع و خواندن تمام کتاب های دنیا / بازی در تاتر / بسکتبال / شوماخر بازی / یادگیری زبان های اجنبی به شکل افشرده فشرده / مسافر همیشه آماده به سفر / و ... جوجو جان .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تکیه کلام :&lt;/STRONG&gt; امممممم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما را ببخشایید اگر در این پست جسارت شد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کامنت برتر پست قبل ( &lt;A href=&quot;http://med78.wordpress.com/&quot; target=_blank&gt;پزشک 78&lt;/A&gt; ) :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; دست شما درد . بسیاری از مسائل مملکت را حل فرمودید . ما تا امروز فکر می کردیم که پیریزیدینت حرفهایش غلط است اما فهمیدیم که با توجه به تفکر پیش عملیاتی و طبق نظر ژان پیاژه خیلی هم درست بوده . مثلا :&lt;BR&gt;میم . الف نشسته است رایها را روی میز میریزیم : رایهای تو بیشتر است یا میم . ح . میم ؟ رای های من ! چون اونهایی که مال منند روی میزند اما مال میم . ح . میم توی صندوقهایی که درشان باز نشدند .&lt;BR&gt;تعداد رای های محمود بیشتر است یا کل آرا ماخوذه ؟ تعداد رای های محمود !&lt;BR&gt;در نتیجه : این تست محمود را &quot;خیلی باهوش&quot; نشان می دهد . &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت نفس راحت کشی :&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آخیییییییش ! تموم شد بالاخره ! اگر بدانید برای نوشتن پست از همین دوازده نفر دو روز وقت گذاشتم در حالی که یک پایم لب گور بود و هنوز هم هست و رو به مرگم گلایه نمی کنید که چرا از باقی آقایان ننوشتم . شرمنده دیگر . فعلا جناب عزرائیل رو به رویم نشسته و زل زده به من که شاید از رو بروم ... برم ببینم چی میشه دیگه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت نتیجه گیری :&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; نمی دانم چرا نصف بیشتر دوازده نفر در یک مورد خیلی مشترکند و آن هم علاقه ی زیاد به محمود است ! خوشا به سعادت محمود با اینهمه طرفدار ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آمدم ... آمدم . با شما نبودم . داشتم جواب عزرائیل را می دادم . به قول یک روانپزشک نیمه دیوانه : تا وجبی دیگر بدرود ! ( البته این وجب گودزیلایی بیده ) . بای بای .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت دو روز بعدی :&lt;/STRONG&gt; خیلی دوست داشتم دونه به دونه کامنتها رو جواب میدادم ولی جوابیه شون میمونه برای چند روز بعد و شاید هفته ی بعد ٬ برای وقتی که هم فرصتی یافتم و هم نسرینی را !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 20:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasrinbb&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid>http://nasrinbb.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قضایای تفکر پیش عملیاتی در کودکان</title>
<link>http://nasrinbb.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ک&lt;/STRONG&gt;وثر را  که پس از تست هوشی که از روی نقاشی اش نمره گذاری کرده بودم و نتیجه اش شده بود &quot; خیلی باهوش &quot; را نشاندم روی صندلی . پنج عدد دگمه ی قرمز و ده عدد دگمه ی مشکی را مثل قطار چیدم رو به رویش . پرسیدم :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من :&lt;/STRONG&gt; تعداد دگمه های قرمز زیاده یا دگمه ها ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;کوثر :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; قرمز ها .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من :&lt;/STRONG&gt; تعداد دگمه های سیاه زیاده یا دگمه ها ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;کوثر :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; سیاه ها .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادرش خواست دخالت کند و بگوید کوثر دقت کن که با سر به او فهماندم کاری نداشته باشد چون دخمرکش درست می گوید !!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بله !! کوثر شش ساله درست جواب داده ! برای اینکه طبق نظر &quot; ژان پیاژه &quot; روان شناس بالینی کودک ٬کودکان در سن بین دو تا هفت سالگی دارای تفکر غیر منطقی هستند که از ویژگی های اصلی این تفکر غیر منطقی بودن تفکر کودکان ( خود محوری ٬ فقدان طبقه بندی سلسه مراتبی ٬ فقدان درون گنجی طبقه ای ٬ تفکر جاندار پنداری ٬ ناتوانی در نگهداری و پرگشت ناپذیری ) هستند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خود محوری (egocentism)&lt;STRONG&gt; :&lt;/STRONG&gt; که مهم ترین نقص تفکر دوره ی پیش دبستانی یا پیش عملیاتی است . بدین معناست که کودکان در این سنین از تفکر دیگران بی خبرند و غیر از دیدگاه خودشان از تفکر دیگری مطلع نیستند . فکر میکنند هر کس دیگری هم در این سنین مثل آنها فکر و احساس می کند . تفکر خود محوری باعث  تفکر &quot; جاندار پنداری &quot; می شود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جاندار پنداری (animistic thinking)&lt;STRONG&gt; :&lt;/STRONG&gt; یعنی ، اعتقاد به اینکه اشیای بی جان ، درست مثل خود آنها ، ویژگی های جاندار ، مانند امیال ، افکار و احساس دارند . مثل جایی که از کوثر پرسیدم :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من :&lt;/STRONG&gt; آیا خورشید جان داره ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;کوثر :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; اوهوم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من :&lt;/STRONG&gt; خورشید زن ِ یا مرد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;کوثر :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; زن !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من :&lt;/STRONG&gt; خورشید ازدواج کرده یا هنوز شوهر نداره ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;کوثر :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; نه میخواد با ستاره که مرد ِ عروسی کنه !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من :&lt;/STRONG&gt; چرا ستاره مرد ِ ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;کوثر :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; چون نوه هاش اذیتش کردن پیر شده ، کوچولو شده ولی خورشید جوون مونده !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;++ &lt;/STRONG&gt;مادرش از شدت انفجار خنده ای منفجر شد و من هم خواستم بگویم که مثلا خیلی با تجربه ام لبخندی ژوکوند ٬ از ته دل زدم که  معنایش رو به خورشید این بود &quot; خاک بر سرت کنند با این انتخابت &quot; خورشید از خجالت آن لبخند من شرمگین شد و شاید حیا کرد که می خواهد زن یک پیر نوه دار بشود ! اگر هفته ی پیش غروبی زیبا و سرخ را تماشاگر بودید به خاطر شرم زیاد خورشید بانو از نگاه من و ازدواجش بوده ! &lt;STRONG&gt;++&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ناتوانی در نگهداری ذهنی (inability of conservaiton) &lt;STRONG&gt;: &lt;/STRONG&gt;منظور از نگهداری این است که برخی از ویژگی های مادی اشیاء حتی زمانی که جلوه ی بیرونی آنها تغییر کرده باشد ، ثابت می مانند . برای مثال وقتی اسمارتیز های آیتک سه ساله را که با اسمارتیز های علیرضای پنج ساله برابر بود را روی میز ریختم ، رضا شروع به گریه کرد که چرا تعداد اسمارتیز های آیتک بیشتر از اوست ! در نگهداری مایعات هم این اتفاق رخ می دهد . به کودک دو لیوان بزرگ آب نشان داده می شود که شبیه هم هستند و از او می پرسند آیا مقدار آب آنها برابر است. بعد از اینکه کودک جواب مثبت داد ، آب یکی از لیوان ها را در ظرف کوتاه و پهن می ریزند که ظاهر آب ، اما نه مقدار آن تغییر می کند . بعد از کودک می پرسند که آیا مقدار آب هنوز برابر است یا تغییر کرده است ؟ کودکان دوره ی پیش عملیاتی فکر می کنند که مقدار آب دیگر برابر نیست . که همین ناتوانی کودکان پیش عملیاتی در نگهداری ، چند جنبه از تفکر آنها را نشان می دهد اولا ، درک آنها متمرکز است . یعنی فقط روی یک جنبه از موقعیت تمرکز می کنند که به این موقعیت &quot; ادراک بسته &quot; هم می گویند . دوم اینکه ، کودکان به جای &quot; تبدیل ها &quot; بر &quot; حالتها &quot; تمرکز می کنند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برگشت ناپذیری (irreversibility) &lt;STRONG&gt;:&lt;/STRONG&gt; مهم ترین ویژگی غیر منطقی این دوره برگشت ناپذیری است . کودکان در این مرحله ، نمی توانند به صورت ذهنی ، یک رشته مراحل در مسئله را طی کنند و بعد جهت خود را تغییر دهند و به نقطه ی آغاز برگردند . جایی که علیرضا نتوانست تفکر خود را تغییر دهد و بگوید که : « اسمارتیز های من با اسمارتیز های آیتک برابر است و چون من از ظرف اسمارتیز ها را روی میز ریختم و اگر جمعشان کنم و داخل ظرف بریزم اسمارتیز های من و آیتک برابر خواهد شد . »&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فقدان طبقه بندی سلسله مراتبی (lack of hierarchical classificaiton) &lt;STRONG&gt;:&lt;/STRONG&gt; یعنی اینکه ، کودکان این دوره ی پیش عملیاتی هنوز نمی توانند اشیاء را بر حسب تفاوت ها ، طبقه ها و زیر طبقه ها سازمان دهند . مسئله ی درون گنجی طبقه ای (class inclusion problem) یعنی همان اشتباهی که کوثر در تشخیص اداراکی روی ویژگی اداراکی رنگ قرمز و مشکی تمرکز کرد به جای تمرکز به طبقه ی کلی ( دگمه ها ) به اجزای ( قرمز و سیاه ) توجه کرد و چون ناتوانی در برگشت پذیری را داشت نتوانست به صورت برگشت پذیر بیاندیشد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منابع : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روان شناسی رشد 1 / لورا ای برک / انتشارات ارسباران&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روان شناسی ژنتیک / دکتر محمود منصور / انتشارات سمت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مـــــثل ها و متــــل های چاپ شده / دکتر چند سال بعد از این ، نسرین بی بی / انتشارات وبلاگ سیاه + سپید + خاکستری&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کامنت برتر پست قبل ( &lt;A href=&quot;http://omid1977.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;امید جیر جیر خان&lt;/A&gt; ) :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; شما خجالت نميكشيد بجاي اينكه بريد مراسم استقبال مياييد از اين چيزاي انحرافي مينويسيد ؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 20:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasrinbb&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid>http://nasrinbb.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روبان طلایی</title>
<link>http://nasrinbb.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ب&lt;/STRONG&gt;رای تبریزی ها و برای  حمایت روبان طلایی ها ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 372px; HEIGHT: 612px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.urfile.net/files/qt7qis976s8dtgusxcmn.jpg&quot; width=431 height=741&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کامنت برتر پست قبل ( پسرک ) :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; چقدر خوب افتادین تو این عکس .&lt;BR&gt;دقت میکنم میبینم چقدر شبیهیم ... واسه همینه فکر میکنم شما رو یه جا دیدم ها ... D: &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 13:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasrinbb&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid>http://nasrinbb.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مار و پونه ها !</title>
<link>http://nasrinbb.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱} &lt;STRONG&gt;م&lt;/STRONG&gt;ار از پونه بدش می آد جلوی لونه ش سبز میشه ! اونوقت بدا به حال اون ماری که پونه ها رو با داربست در انواع ابعاد و فیگور های &quot; کشته منو &quot; جلوی چشمش و سر راهش کاشته باشند ! خدا میدونه چند میلیون هزینه ی این پونه های پوستری شده ٬ تا رویش بنویسند &quot; می شود ما می توانیم &quot; ! یعنی می شود پزشکی را بی صدا کرد و داغداری را افزایش داد . بله می توان بلا و مصیبت را آنچنان نازل کرد که زلزله ی خانه خراب کن و یا آتش سوزی خانمان برانداز کنارش بسان مورچه باشد !!! طی آخرین اخبار رسیده از فرهنگستان زبان فارسی ٬ به جای واژه ی ملموس &quot;&lt;STRONG&gt;منفور&quot;&lt;/STRONG&gt; واژه ی ناملموس &lt;STRONG&gt;&quot;محبوب&quot;&lt;/STRONG&gt; را برگزیده اند !!! من هم به عنوان خبرگزاری این فرهنگستان ٬ وظیفه ی خطیر خبررسانی را عهده دارم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲} &lt;A href=&quot;http://www.atings.com/uploads/1258638509.jpg&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; منم ! عکس خودم و کیکم در یک نگاه ! سفارش چاپ عکس روی کیک تولد در اسرع وقت توسط مادر خانومی ما پذیرفته می شود ! خداییش چشمانش کپی چشمان من است ! و خیلی قد گردو است ! اصل ِ اصل است ! موهایم را هم به تازگی رنگی پنگی کرده ام ٬ نه که با کارخانه های ساخت رنگ دیوار قرارداد دارم برای همون من مدلشان هستم و از موهای من به عنوان دیوار استفاده می شود . چون رنگ برای مدل مفت است دلیل جلوه ی رنگ موهایم هم به همون دلیله !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳} نمیشه این مایکل اسکافلید بیاد اینجا ؟ ها ؟ فکر و ذکرش نمیذاره که به کار و زندگی برسیم ! عجب بشری است ! البته فکر و ذکر نبوغش ها ! من گفتم دَر شما بشنو دیوار ! منظورم از اون لحاظ بود ! آره همون لحاظه ! درست حدس زدید ! برای همینه که میگویند چهارده سالگی اوج فوران احساساته ها ! به خاطر من می گویند ! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کامنت برتر دو پست قبل ( &lt;A href=&quot;http://dokhtariazdeh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نگارینا&lt;/A&gt; ) :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot;تولدت مبارک.&lt;BR&gt;ایشالا صد سال به این سالا.&lt;BR&gt;بزرگ بشی D: بیای خواستگاریم D:&lt;BR&gt;بازم مبارکه . &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;قابل توجه نوشت :&lt;/STRONG&gt; بعد به من میگید چرا اینقدر زن میگیری ؟ بفرما این بالایی هم نمونه ش ! نمیگذارند که آدم سر به زیر زندگیشو بکنه که ! منم که عاشق کار خیر و اینا ! یه چیز جالب ! امروز لیلی هم رسما مرا وقتی که داشت با ویروس سرما خوردگی اش می ماچید شوهر خود اعلام کرد ! برگشته است می گوید : « اله جانّان ... که اینقد نمکی ! دل و لبم باز شدا » تازگی ها نمک برای شست و شوی دل و لب هم مفید است و خیلی گشادش می کند ! بعدش هم اینکه ٬ روز پیوند است و من هم هی میخواهم دینم را بگذارم نصف بماند این دخمرکان نمیگذارند که !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دست نوشت :&lt;/STRONG&gt; خوب شد شیلنگ آب رو اختراع کردند که من با وجود نداشتن شیلنگ آب در کنارم با همون آفتابه ی شانسی یک پست آب بندی رو تقدیم حضور انورتون کنم ! کمبود امکاناته دیگه ! وسع منم در همین حد است . ببخشید !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 18:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasrinbb&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid>http://nasrinbb.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک تولد چگونه مبارک می شود ؟!</title>
<link>http://nasrinbb.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://weblog-theme.persiangig.com/sibtorsh/images/birth_header.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 552px; HEIGHT: 205px&quot; border=0 alt=http://weblog-theme.persiangig.com/sibtorsh/images/birth_header.jpg src=&quot;http://weblog-theme.persiangig.com/sibtorsh/images/birth_header.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی وارد وبلاگت میشوی ٬ شاخه های برگ های درخت روی سرت شروع به رویش می کنند با دیدن هدری که مطمئنی کار &lt;A href=&quot;http://wind-dancer.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نیشخند السلطنه&lt;/A&gt; است و تو همچنان در سورپرایز مانده ای و وقتی می دانی باید پارسی را پاس بداری می گویی : « من شگفت زده شده ام » . یک سخن را باید بگویی و آن هم این است که برخلاف تصور همگان ( این شاخه است که روی سر رشد می کند نه شاخ ! واجب بود این قسمت ... و باید به معلومات عمومی تان افزوده میکردم ) بعد میرسی به وقتی های بعد ! باز هم وقتی وارد مدیریت وبلاگت می شوی کلی کامنت تایید نشده را میبینی که در همه شان تبریک ولادتت موج میزند ... در آنها هم که موج نمی زند بعدا موج خواهد زد که اگر نزند تو می دانی و آنها ! بعد در بین کامنت هایی که سیب ترشند و گاز زده شده اند سیب ترش های می بینی که در عین گاز زدگی تو هم دوست داری از آنها گاز بزنی و در شعفی از دیدن فلش ها و کارت تبریک های ساخته شده توسط دوستان هنرمندی که دور و بر تو هستند و این هنرشان را به زییایی و از سر مهربانی های زیاد به مناسبت تولدت برایت ساخته اند . مثل &lt;A href=&quot;http://www.atings.com/uploads/1258432263.png&quot; target=_blank&gt;این هنر&lt;/A&gt; اثر &lt;A href=&quot;http://2khmal.ir/&quot; target=_blank&gt;مژده بانو&lt;/A&gt; ... &lt;A href=&quot;http://www.merrypic.com/files/4ezok87r34chkj3zoxby.jpg&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; یکی هم هدیه ی &lt;A href=&quot;http://monasina.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;مونا بانو&lt;/A&gt; ست . مثل &lt;A href=&quot;http://hajar-v.persiangig.com/nasrin.jpg&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.hajar-v.persiangig.com/nasrin%20banoo.exe&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; که کار کیست جز هاجر خاتون یا مانی بیسوات ؟! وارد ایمیلت میشی و پیغام های تبریکت را به همراه کارت تبریک های انیمیشی می بینی ... مسنجرت را باز میکنی و آفهای &quot; تولدت مبارک &quot; به دستت می رسد ... فیس بوک و کلوبت هم پر از تبریک است ... به وبلاگ دوست جان هایت که میروی ٬ پست هایی میبینی مثل &lt;A href=&quot;http://bahar259.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; ٬ &lt;A href=&quot;http://mehrabani24.blogfa.com/post-170.aspx&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; ٬ &lt;A href=&quot;http://roozegare-noe-man.blogfa.com/post-39.aspx&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://wind-dancer.blogfa.com/post-408.aspx&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; ... که هم می خندی به دلیل شیطنتشان و باز هم می خندی از سر شوق ٬ به دلیل لطف و محبت بزرگشان . گوشی موبایلت یک صدا از صبح در خدمت توست و مرتب می لرزد و برایت پیغام های تبریک شیطانکی و مهربانکی می آورد ... ساعت دوازده و سی و پنج دقیقه ی بامداد صدایش بلند می شود و صدایی مخملی با همان معصومیت چشمانش از آن ور خط می گوید : « تولدت مبارک عزیزم » . به هنگام ناهار جعبه ی کوچکی کادو پیچ شده سُر میخورد به کنار دست تو ... و وقتی هدیه ات را باز میکنی چیزی را می بینی که همان چند ساعت قبلش در دلت میگفتی کاش از آسمان برایت همان ادکلنی که میخواستی نازل میشد ! و  در عجبی ! تو که به کسی چیزی نگفته بودی و این فقط بین تو و دلت بود ! بلند می گویی : « ای خدا ...  یه دونه هم اونو بدی دیگه هیچ چی نمیخوام ! دمت گرم ... الحق که یک روز مانده به روز تولد آدم حال می دهی به آدم »...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شیطنت هایت به اوج می رسد . رو می کنی به تمیز کاری در خانه . سر و صدا راه می اندازی . آهنگ شاد پخش میکنی و قسمت آهنگ های درخواستی با عسل جون را با مجری جدید یعنی &quot; آهنگ های درخواستی با نسرین جون &quot; شروع می کنی ! ساعت شمارت به کار می افتد و مرتب می گویی که : « قراره دوازده ساعت دیگه به دنیا بیاما ٬ قراره سکوت پاییز تبدیل به کلی فریاد بشه »  مادرت به خلو چل بازی هایت می خندد . آنقدر خودت را تحویل میگیری که فراموش میکنی تا دو روز پیش دلت می خواست زمان می ایستاد و فراموش می کردی که یک روز گذشت ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt;وسط نوشت برای خودمان :&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; دنباله اش را دوزاده ساعت بعد یعنی ساعت سه بعد از ظهر روز بیست و پنجم مینویسیم م م م !!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میرسیم به دنباله اش ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز تولدت هم از ساعت دوازده شب مرتب پیغام می جوابی ٬ تشکر می کنی ... تا خود صبح که تبریکات ادامه دارد . روز تولدت راهی ماموریت  دو ساعته ی اداری می شوی . با دوستت قرار داری . رفیقت در اتوبوس دستانش را رمانتیک وار از هم می گشاید و می گوید به دلیل یک طرفه شدن خطش به شکل آنلاین و چشم در چشم تبریک اس ام اسی اش را از حفظ می خواند . مرتب جواب تلفن می دهی و می خندی از بس که حرفهای شاد می شنوی . رئیست به سه زبان ترکی ٬ فارسی و اجنبی به تو تبریک می گوید . همکارانت هم همین طور . همراهان بیمارانت هم تبریک می گویند . مهم ترین قسمت تبریکات جایی ست که مادر مرتضی می گوید که : « امروز همش منتظر شما بود تا بگه که درساشو خونده و اصلا گریه نکرده . ده دقیقه هم تونسته با کمک من و فیزیوتراپش سر پا بایسته » بعد چشمانش کودکانه اش را به چشمان تو می دوزد و به وقت خداحافظی و مراسم ماچ ٬ با زبان نارسایش که قدرتی برای تلفظ لغات ندارد می گوید : « جوددت جُبارک جانوم بجاج » اوج مبارک شدن تولدت هم وقتی ست که تلفنی به تو می شود که اصلا فکرش را هم نمیکردی ! اینجا شیرین ترین قسمت تولدت است ها ! و سورپرایزتر می شوی ! یک سری خنده ها را می شنوی از پشت خط که می گویی این خنده ها آدم را نوجوان می کند ... کاش همیشه از این خنده ها بشنوی ... برای شفاف سازی پوست خیلی مفید است ! تولدم واقعا مبارک می شود ... ماندگاری تولدت هم به همین شگفتی هاییست که بدون حضور کیک یا کادویی آنچنانی آنچنان برایت ماندنی شد که دلت بخواهد همیشه به دنیا بیایی و همیشه آرزو کنی که :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;« خدایا برای تمام متولدین سیصد و پنج روز سالت و آن یک روزهای باقی مانده در سال کبیسه ات چیزی جز عشق و محبت را یاد نده ... و نصیبشان چیزی جز همین عشق و محبت نگردان . آمین . »&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و این یکی از همان دو موردی بود که فاکتور گرفته بودمش ... شرمنده ی محبت هایی هستم که به واقعی بودنشان ایمان مطلق دارم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سر نوشت :&lt;/STRONG&gt; به دلیل تجمع کامنتهای تبریک در پست قبل ٬ خواستم اینجا رو ببندم که همه ی تبریکات اونجا جمع بشه ... خدا کنه نظرم برنگرده که جای نفر اول و دهم یا مدال طلا با مس رو ناخودآگاه نبخشم به یکی دیگه !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 23:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasrinbb&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid>http://nasrinbb.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شانس آفتابه ای !!!</title>
<link>http://nasrinbb.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ی&lt;/STRONG&gt;ک سری چیزها خیلی درد گنده ای است . یک سری آدم ها در آستانه ی بد شانسی اند . یک سری آدم ها هم مثل من ٬ غرق در بد شانسی اند . من هفده روز مانده به کنکورم دچار ضربه ی روحی پس از مرگ عزیزی میشوم ! جای من در کنکور دقیقا جلوی درب دستشویی قرار می گیرد و فرت و فرت محل عبور و مرور بقیه میشود ! بلندگو بالای سر من خراب می شود !  لامپ های آن ته که من آنجا نشسته ام می پرد و من در تاریکی می مانم ! ترم اول ٬ استاد دومین جلسه ی حضورش برای نشان دادن ابهت پولی اش اول از همه حال مرا شیک می گیرد تا درس عبرت شود برای بقیه که نفس هم نکشند ! شش واحد نمره ی کار عملی من برای دیگری حساب می شود و او می شود هفده و من هم سیزده ! گزارش کار مرا از آموزش می دزدند تا الان با یاد آوری اش آرزوی شکستن دست دزدش را بکنم ! نمره ی ۴ واحد پایان نامه ی من به اشتباه ثبت می شود ٬ وقتی متوجه میشوم که کار از کار گذشته و شصت صدم از معدلم کم می شود ! کار مرا با یک تلفن به دیگری می بخشند ! شوفاژ اتاق کار من در محل کارم خراب می شود و یخ است ! سیم تلفن اتاق محل کار من قطع می شود و من بی تیلیف در اتاقم هستم ! شوفاژ اتاق خودم در منزل هم با اجازه ی بزرگترها تحمل آب را ندارد و خانه زندگی ام غرق در آب است ٬ درست بشو هم نیست که نیست ! اینها چه بود ؟ اینها فقط نمونه های ذره بینی ای از شانس بلند و زیبای من بود که قابل گفتن بودند ! اصولا شانس به چیزهای گنده ی دیگری هم می گویند که قابل بازگویی نیست ! از دو موردش فاکتور می گیرم و باقی را می گویم هوتوتو ! یعنی آنها هم که نوبرش نصیب من شده ! یعنی یک بدشانسی دیگر هم این است که شارژ ای دی اس المان وقت یافت تمامید !  برای همین آفتابه ها نایاب شده ها ! قرار است اگر خدا بخواهد ٬ اگر زمان یاری کند ٬ اگر نمیرم یک روزی بروم دریا کنار ... از حالا آفتابه ها را می خرم و جمع میکنم که با دست پر به خدمت دریا برسم و دریا شرمنده ام نشود !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ای خدااااااااااا ! چقدر دلم میخواهد مثل بچه ی آدم کامنتهایم را بجوابم ! یا رب مددی ! شارژی چیزی نداری بفرستی از آن بالا ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کامنت برتر پست قبل (&lt;A href=&quot;http://spotkiller.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مدام خان&lt;/A&gt; ) :&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; آقایون کلا جز یه دسته هستند !!!&lt;BR&gt;همشون گل هستند &lt;IMG src=&quot;http://www.blogfa.com/cmt/images/14.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;.......&lt;BR&gt;مثل خانوما هم هی بخش بخش و مختلف و با شکل و شمایل عجیب نیستن !! &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;ساق پا نوشت :&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; م&lt;FONT color=#000000&gt;واد مخدرم کم بود ! یکی دیگه هم پیدا شده ! از دیشب تا الان یازده قسمت از این سریال فرار از زندان رو دیدم ! ملت بیکارن که برای من مواد اعتیادی می تراشند ها ! امان از رفیق ناباب ! الامان !&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 20:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasrinbb&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid>http://nasrinbb.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر کسی را بهر کار ساخته اند</title>
<link>http://nasrinbb.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ا&lt;/STRONG&gt;ین سخنان نوشته شده در اینجا حاصل گفتگوی من با آیینه است ! هر کسی شنید که شنیده ... هر کسی دید که دیده ... نوش جانش ! ولی اگر دیدی و خواندی نگید نسرین ال می گوید بل می گوید ! من دارم با آیینه حرف میزنم چون امروز در جمعی بحثی پیش اومد که نشد با آیینه گفتگو نکنم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آیینه جان ببین جانم ، امروز در جمعی بودم که شرکت کنندگان در این جمع سه نفره از جمعیت نسوان بودند ! بگو خب ! بعد بحثی پیش اومد که با افتخار از طرز لباس پوشیدن پسرانه شان حرف میزدند . شوهر جان یکیشون متولد دی ماه است و احساساتی ! بعد در جمع به دلیل خرید خانه و دور شدن از خانه ی پدری اشکش در اومده اون وقت خانوم جوانش خندیده که مثل بچه ها گریه نکن و همه چی رو به شوخی تموم کرده ! بعد من گفتم کارش اشتباه بوده ... بعد خانومش مثل لوتی ها دستاشو میذاره تو جیبش و راه میره ، یه خانوم شیطون ولی هنرمند و خانه دار ، اما وقتی شوهرش براش لاو می آید به شوشو میگه : لوس نکن خودتو ! خب تا اینجا که به من مربوط نیست ! اصلا کلا به من مربوط نیست . حرف من اینه که داشتن رفتارهای مردانه در هر مکانی ، شرایطی و زمانی جایز نیست ! آخه من تازگی ها فتوا هم میدهم ! اینکه لباس مردانه بپوشی ، کفش اسپورت به پا کنی ، موهایت رو آلمانی کوتاه کنی ، لحن حرف زدنت رو هم تغییر بدی ولی ، نتونی پنجری یک ماشین رو بگیری یا از حقت دفاع کنی که تا وقتی یه مرد پیشم نباشه نمیتونم حقم رو بگیرم که نمیشه رفتار مردانه ! نه جانم ! هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد در فتوای من بر این اساسه که ، تو جامعه ای که زندگی می کنی ، دور از حضورت آیینه جان ! دور از حضورت ، بلا نسبت تو و شنونده ها ؛ گرگ زیاده ! یعنی آنیموس* درون تو در جامعه باید مردانه باشه ! در عین حال که لباس های دخترانه و زنانه میپوشی ، لحن حرف زدنت نه از اون ور بوم بیفته نه از این ور بوم ! گرفتی ؟ ها ؟ نگرفتی ؟ همش تقصیر این مراجع ئه دیگه ! هی گفتم مدرک آیت بودن منو یه وقتی بدید که لحن حرف زدنم گیرا باشه ! گفتن : الا و بلا تو از ایام طفولیت آیت به دنیا اومدی و نیازی به ثبت مدرکت در تمام حوزه های این دنیا وجود نداره ! خب داشتم میگفتم ؛ از این ور بوم نیفتی یعنی اینکه اونقدر در قالب زنانگی فرو نری که گوشت به تن من نمونه با دیدن این صحنه ها و برای هر کاری نیاز به یک مرد تو زندگیت داشته باشی ! یعنی در جایی که گرگ زیاده با عشوه حرف نزنی که دلهایی قیلی ویلی بره ، یعنی اونقدر هم خشن حرف نزنی که همه یک &quot; واه &quot; بگویند بعد از صحبت کردن با تو ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد ترش هم این میشه که پنج دسته جمعیت نسوان یافت میشوند : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دسته ی اول :&lt;/STRONG&gt; هم لباس های مربوط به جنس خودشان را می پوشند و هم  ابر رفتار مربوط به سن خودشان را نشان می دهند ... در جایی که باید از حق دفاع کنند سکوت می کنند ! برای آشپزی و کارهای خانه دست به داماد مامانم اینا و کارگر می شوند . مدام در آرایشگاه ها و سالن های ورزشی مشغول مانکن شدن هستند و در جایی که باید توانایی های خودشان را نشان بدهند این توانایی ها را سرکوب می کنند و میگویند : &quot; این کارها مردونه س &quot; ! عزیز من ، کار مردونه یعنی یک چیزی مثل کار در معدن ! یک سوسک کشتن بنا به نظر این عده کار بسیار ترسناکی است که فقط از عهده ی باباشون ، داداششون و آقاشون بر می آید !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دسته ی دوم :&lt;/STRONG&gt; لباس های مربوط به جنس مخالف را می پوشند و رفتار مربوط به جنس مخالف را نشان می دهند . لحن صحبت کردنشان خشن است ! از اینکه سر خرید عروسی شان مثل شویشان کت و شلوار خریده اند خوشحالند ! از گفتن جمله ی &quot; دوستت دارم &quot; به همسرشان اجتناب می ورزند . از داشتن موی کوتاه خیلی خرسندند که عیب نیست ها ... ولی چون معتقدند رفتارشان مردانه است به خود می بالند . از سوسک کشتن ابایی ندارند . عده ی کمی از آنها ازدواج می کنند . پس از ازدواج هر چه آنها بگویند باید اتفاق بیفتد ... و اغلبشان هم ازدواج نمی کنند و دسته ی اول را هم مورد انتقاد قرار می دهند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دسته ی سوم :&lt;/STRONG&gt; لباس های مردانه می پوشند ولی نمی توانند سوسک بکشند ! یا پنجری یک ماشین را بگیرند ! پس از مدتی هم به این نتیجه می رسند که باید لباس های مربوط به جنس خود را بپوشند و می شوند کپی برابر اصل دسته ی اول .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دسته ی چهارم :&lt;/STRONG&gt; بیرون از خانه گاهی لباس های اسپورت می پوشند ، گاهی بنا به موقعیت لباس های مربوط به جنس خود را می پوشند . لحن حرف زدنشان بنا به موقعیت است . در جمع مردانه جدی اما قاطعانه ، با ملایمت به جا و شاد سخن می گویند . در جمع دوستان لباس هایشان مربوط به مجلس تشریفاتی ، زنانه است و مربوط به محفلی دوستانه اسپورت است ، شیطان بودن خود را در این جمع ها به جا رعایت می کنند . برای همسرشان احترام قائلند ... وقتی مردی رمانتیک نصیبشان می شود به محبتش پاسخ می دهند و نمی گویند : &quot; لوس نشو &quot; . احساسات زنانه شان را هم در جمعی که شایسته است خرج می کنند ... به زن بودنشان افتخار می کنند چون به جا رفتار می کنند . آنیموس این دسته رشد یافته است و حد تعادل را در هر زمینه مراعات کرده اند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دسته ی پنجم :&lt;/STRONG&gt;  هنوز کشف نشده باقی مانده اند !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جمعیت ذکور هم دو دسته اند : یا &lt;STRONG&gt;متاهلند&lt;/STRONG&gt; یا &lt;STRONG&gt;مجرد&lt;/STRONG&gt; ! چون همگی یک ویژگی برجسته دارند که در حضور یک زن شکوفا می شود . با عرض ارادت خدمت جمعیت ذکور اینجا و آنجا و همه جا ! همگی  ذکوران کودکان درونی فعال دارند آنهم چند قلو قلو ؛ شیطان ، پرخاشگر ، لوس ، مهربان ، لجباز ، هیجانی ٬ گاهی منزوی ٬ مردم آزار ٬ باهوش ، با احساس ( یعنی آنیما*ی فعال دارند ) و بقیه اش هم که ... ضمن اینکه همه شان هم کشف شده اند و باقی مانده ندارند !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آیینه جان خلاصه ی بررسی هایم این شد که ؛ مرد بودن نه به بلند کردن صدا بر روی زن است و زن بودن نه به ظرافت صداست ! باید مرد باشی وقتی که همسرت نیاز به درک تو داره و خودت رو به جای اون بذاری تا بدونی که بزرگ کردن بچه و کارهای خانه به همراه کار بیرون از خانه کار شاقی ست ... و تو قدرشناس باشی حتی اگر ، فرصت کمک نداری گاهی دستاشو بگیری و بهش بگی که زندگی بدون محبت های اون سرده ! غرور مردانه برای هیچ کسی نباید بشکنه ، جز وقتی که داری با همسرت حرف میزنی ... آیینه جان ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این بود سخنان من با تو آیینه جونان ! بر من خرده نگیر که با اجازه ی همگی ، من  به حق و حقوق انسانی و اقتصادی برابر زن و مرد اعتقاد محکمی دارم ٬ ولی ٬ فمینیست نیستم ! چون نه چشم به کار در معدن و یا کار روی اسکله دارم که این در حد جسم یک زن نیست ! و نه زن را مختص خانه و خانه داری میدانم که شدیدا با این موضوع مخالفم ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دست نوشت :&lt;/STRONG&gt; جدای مبحث مربوط به اساطیر و دنباله اش ! اون چیزی که ما در کتب اکابر خود خوانده ایم می گوید آنیموس ٬ مرد درون روان زن است و آنیما ٬ زن درون روان مرد است !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;انگشت نوشت :&lt;/STRONG&gt; من بروم با این بررسی هایم مقاله های بین المللی بنویسم ! از بس که پیچش داده ام به سخن  آیینه قاط زد طفلکی ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پا نوشت :&lt;/STRONG&gt; کامنت برتر پست قبل ٬ طبق معمول معلومه دیگه ... بله دیگه ... اگر گفتید نامش را ؟!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 12:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasrinbb&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid>http://nasrinbb.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوستالژی ای که خفه شده !</title>
<link>http://nasrinbb.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;و&lt;/STRONG&gt;قتی به نزدیکی خیابان &quot; تربیت &quot; رسیدم ، ناخود آگاه حس کردم قلبم رو به تنگی ست ... دلم برای آن غربت و غم نهفته ای که آن سوتر ، زیر آن طاق های آجری و خشتی ، پشت آن درهای چوبی ِ بسته با کلون های قفل زده ، بود ؛ گرفت . دلم برای کودکی هایم ، روزهایی که راهی بازار می شدم تنگ شد . وقتی وارد سرای دودری یا همان ( ایکی قاپیلیلار ) می شدم صدای &quot; اُشین ، اُشین &quot; ها بلند می شد که مرا می خواندند . گویی کودکی ام متقارن شده بود با پخش سریال &quot; سال های دور از خانه &quot; و شباهت من هم با اشین ، از من بدل ایرانی ئه اشین را ساخته بود . کم نبودند آشنایان بازاری . رفتارهای پسرانه ی من هر آشنایی را مجبور می کرد تا مرا با خود راهی بازار کند . یک روز از مغازه ی یکی گیره ی سر بر میداشتم ، از مغازه ی او خارج می شدم و از آن یکی مغازه برای مادرم روسری بر می داشتم ، مکان بعدی جایی بود که به عنوان رشوه یک شکلات &quot; هابی &quot; نصیبم می گشت تا اجازه دهنم لپ های تپلم را بکشند . از حوض میان دو دالان آب پُر می کردم ... به مغازه دارانی که آب نیاز داشتند آب می رساندم . کل دالان را با جاروی سرایدار آن دالان جارو می زدم و بعد نیمه کاره رهایش می کردم و مشغول پسر کچل کنی مغازه داران می شدم . فقط نمی دانم چرا وقتی آن پسران همسن و سالم پس از بازی می خواستند بگویند که خیلی کار دارند و خود را مشغول کار نشان می دادند . من چغولی شان را نمی کردم ولی ٬ اغلب تنبیه برایشان لازم بود که گاهی اش به من مربوط میشد و از آن یکی گاهیه باقی اش من بی اطلاع بودم  . خلاصه اش اینکه یک پا اشین واقعی بودم . بعد از مغازه ی آقای &quot; ر &quot; یک ادکلن برای پدرم می پسندیدم . از آن دکه ی کوچک قاقالی لی فروشی برای خودم آدامس موزی بر می داشتم ... آزاد بودم . همیشه ی همیشه . آن حیاط پُر درختی را که حوض و درختانش در میان حفاظی سیمی بودند را بیشتر دوست داشتم ... شیطنت هایم آنقدر زیاد بود که وقتی روزی نبودم همه سراغم را می گرفتند ... مجبورم عبور از خیابان بازار را هر روز تحمل کنم و به احترام خاطره های سوخته ام چند دقیقه سکوت کنم ! حالا دلم برای آن خاطره ها و همه ی خاطراتی که سوختند تنگ شده ... من عزادار آن بازار و خاطرات سوخته ام هستم هم اینک !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمیدانم این اشک های فزرتی چیست که اینطور سقوط می کنند ! جهت زیاد شدن پیاز داغ ماجرای اشک به مانند این مداحانی که یاد حرفهای بیات می افتند ، من هم یاد آن درخت توت سفید قطوری افتادم که رو به روی اتاقم جا داشت . زیبا بود و سایه های سبزش زیر نور آن چراغ سه رنگ درون باغچه زیباترش می کرد . با بی رحمی نابودش کردند ... چقدر آن روز وقتی از مدرسه برگشتم و با دیدن تن بی جانش روی زمین اشک ریختم ... چقدر نفرین کردم آن مسبب نابودی اش را ؛ خدا می داند ... خواستم بگویم دلم برای آن درخت هم تنگ شده ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اصلا دلم برای همه تنگ شده ...  ( شبیه مقدمه های وصیت نامه ای شد این پستم . نه که من خیلی وصیت نامه نوشته ام از اون لحاظش گفتم ) . فکر کنم باز هم نوستالژی خفه ام کرده و یا دارد خفه می کند ! ( افتادم روی خط نوستالژی ... خدا می داند کی از این خط خارج میشوم ... دعا کنید زنده بمانم که که فعلا با مخ شما جهت تهیه ی آبگوشت و تیلیتش کارها دارم من ) . با تشکر از مخ محترم شما !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کامنت برتر پست قبل ( &lt;A href=&quot;http://mahamsedaiim.mihanblog.com/&quot; target=_blank&gt;مهدی نامور&lt;/A&gt; ) :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; می سوزیم به درد بی حساب ... &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 22:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasrinbb&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid>http://nasrinbb.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دارد می سوزد ...</title>
<link>http://nasrinbb.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ن&lt;/STRONG&gt;حسی سیزده است یا روزی که خیلی مبارزه بوده و از این قبیل سخنان جیز ! هر چه که هست ... &lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&quot; target=_blank&gt;بزرگترین بازار مسقف جهان&lt;/A&gt; ٬ بازار تاریخی تبریز ٬ زیباترین بازار جهان و بازار جهانی این کشور ٬ همچنان در آتش می سوزد .  مردان گریه می کنند . زنان بیهوش می شوند  . درون خیلی از خانه ها غوغاست . نصف بیشتر ثروت مردم این شهر می سوزد . زندگی ها می سوزد . آدم می سوزد . تاریخ می سوزد . زیبایی می سوزد . هنر می سوزد . فرهنگ می سوزد . دل من هم برای همه ی این ها یک جا دارد می سوزد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 334px; HEIGHT: 366px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;گوشه ای از بازار تبریز&quot; align=baseline src=&quot;http://www.vefagh.co.ir/img/tourism/195/506px-Bazaar_of_Tabriz.jpg&quot; width=344 height=494&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کامنت برتر پست قبل که آری واقعا جان عمه اش نمیداند سوربن کجاست ! ( مانی البت اون بیسواته ) :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; يه مربي داشتيم تو نهضت كه آموزشيار بود . از كار آموخته هاي كار آموزي كرده تو آموزش و پرورش كه خيلي معروف بود و البته هست . آقا يه روز ديدیم دير كرد نيومد اينقده ذوق كرديم اينقده ذوق كرديم كه نگو و نپرس چون اگه بگي معلوم ميشه چرا اينهمه بيسوات مونديم و اگه بپرسي كه خوب معلومه جوابي نميديم كه بعدا عليه خودمون ازش استفاده يا بهتر بگيم سوء استفاده ميشه پس نميگيم نمي جوابيم . آره اون روز وقتي نيومد بچه ها دور هم جمع شديم و از انواع بازيهايي كه بلد بوديم و قد سواتمون بود انجام داديم كه البته فكري ترين و با كلاس ترينش همين گل يا پوچ معروف بود . چي ؟ خوب ما كه نمی تونيم عين شما دانشجوهاي استادان سوربن رفته وقتمون رو با تز و مز و سمي نهار و اين حرفا پر كنيم ما هم قد خودمون . راستي اين سوربن كدوم استانه ؟ اصلا اينوره يا اونوره ؟ اينو يواش نوشتيم يواشكي دم گوشمون جواب بده تا آبروي ما و خودت بيشتر نره . وقتي هم كه بعد كلي تاخير مربي اومد جلوش رو گرفتيم كه اي مربي جان ديگه وقتي نمونده بذارين امروز رو بي خيال شيم و بريم . كه پس گردني به ما زد كه جون به جون شده معلومه ديگه چرا بيسوات موندي بعدش هم به يه جمله از فيلم قيصر اشاره كرد كه چون به زبون فارسي قديم بود حاليمون نشد اما فقط فهميديم كه بايد پاشنه كفشمون رو ور بكشيم و در ريم و از دستهاي سنگينش دوري كنيم . اما دلمون نيومد راست وايستاديم و گفتيم اقلندش يه جمله حكيمانه اي از اين فيلم هاي دوبله نشده و نشون داده نشده تو تي وي وطني بهمون بگين تا ما يه جاهايي بكار ببريم . چپ چپ نگاهمون كرد و چند تا بد و بيراه نثارمون كرد البته نگفت اين فحشا و بد و بيراه رو تو كدوم يكي از از اين سريالهاي خارجكي گفتن تا منبعش رو ذكر كنيم . آره خلاصه فقط متوجه شديم كه اون روز چقده بجز قسمت هاي آخرش خوش گذشت . &lt;BR&gt;كامنت برتر پست قبل (.........) لطفا داخل پرانتز رو رنگي بخونين&lt;BR&gt;&quot; اي وال اي وال سوربن رو اي وال &quot;&lt;BR&gt;نوشته شده در اتاق 13 امين آباد نصفه هاي شب وقتي كه ماه كامل بود .&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;چي شد ؟&lt;BR&gt;چند نفر به يه نفر ؟&lt;BR&gt;يكي در رو نشونمون بده&lt;BR&gt;بپا خودتو&lt;BR&gt;باي . &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 18:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasrinbb&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>nasrinbb</dc:creator>
<guid>http://nasrinbb.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
