از ۱۳۸۵

بچه ی خانه ( قسمت دوم )

این داستان : بچه در وطن

بچه را که تحویل گرفتیم ، نشاندیمش درون ماشین . بین راه فرودگاه تا خانه ، هر چه اتفاق افتاده بود را در همان چند دقیقه تعریف کرد و بعد آمد به زیارت خانه . همچین با دهان باز در و دیوار را می نگریست انگار جهانگردی آمده به تماشای آثار باستانی ! ننه هم مثل این راهنماهای تور ، در و دیوار این پنت هاوس طبقه ی بیستم برجمان را نشانش میداد که : « آره اینجا رو اینجوری کردیم ! اصلا اینو به خاطر تو اینجوری کردیم . نسرین گفت اونجوری بذاریم اینجوری بچینیم و ... قشنگ شده ؟ » بچه هم می کوبید به در و دیوار یعنی خوبه ! ساعت شش صبح خواهر مظلوم تازه میخواست بخسبد و یک ساعت بعد برود سر کار ! آما ، مگر حرفهای بچه و ننه تمام می شد ؟!

ما که آمدیم خانه دیدیم به به ! بچه ی ننه همچنان در خواب است و ننه هم تلفن را از پریز کشیده که همان روز اول بچه فقط بخسبد که خدای نکرده یهو بد خواب نشود ! آخی ! اما این بچه ، نرسیده بساط چای را برای خودش فراهم دیده و بعد خسبیده بود . از خواب که برخاست شروع کرد به نشان دادن آن خروار خروار عکس هایش ! نشسته بود هم ور دل من ! من هم دلم برایش می سوخت . میخواستم دلتنگی اش را برطرف کنم . نشسته بودم درون اتاقش . هی میگفت : « برو بشین اتاق خودت . وارد پرایویسی من نشو ! » نفهمیدیم هم این پرایویسی کجاست و چیست ؟ خریدنی ست یا پوشیدنی ؟ هر چه هست تازگیها افتاده درون دهانش . گفتیم : « من نشستم اینجا چون میدونم خیلی وقته منو ندیدی عجیب دلت برام تنگ شده ! خوبی هم بهت نیومده ؟ وا ! » او هم گفت : « نه » و بعد من دمپایی هایم را با پرتاب به او نشان دادم و او هم دوباره دمپایی هایم را با پرتاب نشانم داد که یعنی دیدمشون ! مبارکه ! بعد در همان ساعات اولیه او را از بابت زبان اجنبی ها تخلیه ی اطلاعاتی نمودیم تا ببینیم چقد بلت است ! اصلا بلت است یا نه ؟!

خانوم همسایه آن وری بچه ی خواب آلودی را که صورتش شبیه کاسه شده بود از شدت گود رفتگی را ماچید : « قنبر پسر خودمه » بعد خانوم همساده ی این وری قنبر را آنچنان ماچید که پایه های اسلام در ایران لرزید یکهو ! تازه فردایش هم در پارکینگ دوباره ماچیده بودتش که : « نه اون روز خوب نتونستم باهات روبوسی کنم !! » دیگر چه ؟! بعد آن یکی خانوم همسایه همچین " قنبر آقا ، قنبر آقا " میکرد که ما گمان بردیم نکند با پسر سفیر ایادی استکبار طرفیم و خبر نداریم مثلا !! ( آرزو بر هیچ جوان نو رسته ای عیب نیست کلا که ثواب هم هست تازه اش هم ) همان طور که ما از چپ و راست ارادت خانوم های همساده را جمع و جور می کردیم و در عجب فرو رفته بودیم که چرا یک ماچ خشک و خالی به ما تحویل نمی دهند تا تسلای این غم عظیم بچه ی مردم بودنمان بشود ! والا ! همان طور که در عجب غوطه ور بودیم ؛ ناگهان قنبرمان عاشقی نوگل را در آستانه ی در یافت ! بعله ! دختری " آیتک " نام ! با یک وجبو نیم قد ، با کفش های چراغدار ، ناخن های لاک زده و تاپ و دامن چین چینی و یک عشوه ی نیناش ناشی آمده بود به زیارت داداشمان ! که : « دلم برا قنبر تنگ شده بود . اومدم ببینمش » ماچ هم که حتما جای خود داشت ! گفتیم : « ننه !! اینو کجای دلم بذارم الان ؟ » ننه هم قربان صدقه ی بچه اش می رفت که : « بچه م از هر قشری طرفدار داره ! » یادمان آمد که یکبار دختری با پنج وجب و نصفی قد وقتی در خانه مان مهمان بودند ؛ از پشت همین وبکم ها به قنبرمان گفته بود : « آی لاو یو » بعد ما این ننگ را سرکوب کردیم درون دلمان تا هیشکی نفهمد ما چقدر توداریم که این عشاق قنبر را به چشم منکراتی نمی نگریم ! ننه هم نقش پشتیبانی غذایی و عاطفی را برای بچه فراهم میکرد مدام . خوراکی ای نمانده بود که ما روی میز این بچه ی غرق در کار و درس نبینیم !!

 خودش کم بود ، فردایش یکی از این دوستان اهل ترکیه اش را هم دعوت کرده بود . پسری با شلوارک و یک کوله پشتی . الحمدالله پس از مرز هم بهش فرموده بودند : « لا شلوارک !! » طفلک در کوله اش جز دوربین خفن دیجی اش و آیفونش که چیز دیگری نداشت تا ببیند جای لا شلوارک چه می شود کرد ! از در و دیوار ، از هر چه جوی آب تمیز و مباح ، از هر چه پشه و مگس در خیابان بود عکس گرفت . به پیشی های ور پریده ی پوست کر کری هم رحم نکرد با آن دوربینش ! روزهای ورود این مهمان بچه ، آنچنان ارزانی در تبریز بیداد میکرد که نگو ! قنبر برده بودتش به کبابی ، یک سیخ کباب با یک سیخ جوجه با گوجه جونانش و سوپ و باقی چیزها برایشان آب خورده بود ، دو هزار تومان ! آقاهه گفته بوده : « شما مهمونید ! » تاکسی مفت ، اتوبوس مفت ، شکلات مفت ، شیرینی مفت خلاصه همه چیز به خاطر مهمان بودن مفت ! این بچه هم خودش را مهمان کرده رسما . میگویم : « پاشو این کاغذ ماغذاتو که ریختی زمین جمع کن » می گوید : « من مهمونما ! این چه طرز برخورد با مهمونه ؟! » ننه چه می گوید ؟ نه واقعا انتظار دارید که ننه بگوید : « حق با خواهرته ؟ » نه خیرم ! ننه می فرماید : « راست میگه بچه ام ! اینهمه وقت خونه نبوده ، سه چهار ورق کاغذ رو هم خیلی میبینی براش ؟ بچه م خونه نباشه خونه آرومه . » داشتید سند آرامیت مرا ؟! نه واقعا داشتید ؟ بعد وقتی بچه یک چیزی را آرام درون گوش ما خواند ، ما با دستان خیس و کفی مان که ملاقه را پرت کردیم با یک پس گردنی نازش کردیم . بچه ی نامرد رفت گذاشت کف دست ننه که : « ننه ببین نسرین چی کار کرد ؟ » ننه آمد شکایت بعد چیز شد ...  (خدایا من چرا اینقدر مظلومم آخر ؟! )

دو روز بعد هم در حالی که من به شدت نگران شکلات هایم بودم ، چمدان قنبر از استرالیا رسید !! پر رو پر رو بی اجازه رفته بوده استرالیا . چمدان هم نشدیم الکی راهمان بدهند به سرزمین های استکباری !!! البته قنبر میگفت : « کاش تو را می گذاشتیم درون چمدان و می فرستادیمت ! باز هم مرجوعی میشدی . هر جا بفرستیمت آخر سر بازم مرجوعی هستی » (خدایا مظلومیت را داری ؟ ) شکلات هایمان را همان هفته ی اول تمام کردیم . نمی دانیم که چرا ؟ آما ، قنبر گفـــــــت : « تو واقعا اینا رو یه هفته ای تموم کردی ؟! من اینا رو یک ساله میخورم ! » یک نفر گفت : « آخه تو با شکم دانشجویی میخوری ! این از نرخشون خبر نداره که » ... ( خدایا من چرا اینقدر مظلومم آخر ؟! )

حالا بچه چه می کند ؟! ننه صورتش را با بتونه جوری پوشانده که حالا میشناسیمش که کیست ! الحمدالله خلال دندان ، تبدیل به نی قلیان شده است و ننه هم قرار است عازم سفر بشود و نگران است مبادا بچه در این چند روز دوباره خلال دندان بشود و زحمت بتونه کاری هایش روی گونه های بچه به هدر برود ... و در آخر ما از این داستان نتیجه گرفتیم که من مظلومم و لاغیر . اجرکم عندالله .


پی نوشت خودم میدونمی : چی ؟! جان ؟ ساعت آپ ؟ بله میدانم . مجبورم مجبور ... از بس به فکر بشریت و حق و حقوقم که منشی ئه خصوصی ام را فرستاده ام جزایر هاوایی برای تعطیلات . نبود که بیاد برایتان آپ کناد . وگرنه من که خودم آپ نمی کنم که ! کلی دفتر و دستک دارم . اووووووه ! یک های کلاسی ام !

کمی خود خواهی


آمده ام این بار خودخواه شوم و برای خودم بخواهم . دعا لازم شده ام .


پی نوشت : ادامه ی پست قبل را خواهم نوشت . فعلا بچسبید به خود خواهیه من تا بعد .