نمیدانم چه حکمتی ست ! مغز خالی از حرف باشد حتما پای شازده کوچولویی در میان پیدا خواهد شد که یک سری چیزها را به یاد آدمی بیاورد !
میگوید : خاله امروز یه خانومه اومد کلاسمون گفت یه زنگی میزنیم که یعنی زلزله اومده بعد شماها میرید زیر میز . یه صدای ترسناکی داشت زنگه . ما رفتیم زیر میز . هستی همش میگه که فردا زلزله میاد . من گفتم که نمیاد ولی اونا گفتن حالا فردا که زلزله اومد میبینی !
چشم به بشقابش میدوزم و یاد حرف خانومی می افتم که در همین روز عاشورا داشتیم با هم ظرف و ظروف نذری را میشستیم که گفت : وقتی بچه بودم مادربزرگم گفت هر دونه ی برنج یعنی یک " قل هو والله احد " که اگه دور بریزیم یعنی خدا رو ندیده ایم ... و من از اون موقع یادم موند . و من در جوابش گفته بودم که : هر چی که تو بچگی میشنویم یا میبینیم همیشه یادمون میمونه و هیچ وقت فراموش نمیشه !
رو به شازده کوچولو میگویم : خاله بهتر نیست اون دونه های برنج رو که ته بشقابت مونده رو هم بخوری ؟! آخه میدونی هر دونه ی برنج اسم خداست ! هر کدومشو که حیف بشه یعنی اسم خدا رو از بین برده ایم ! و در این بین به این هم فکر میکنم که چگونه میشود " قل هو والله احد " را برایش توضیح داد !!!
تمام دانه های برنج را میخورد و میگوید : خاله بشقابم تمیز شد . ببین ! نگاه میکنم و آفرینی نثارش میکنم تا جواب دغدغه ی ذهنی اش را بدهم . جفت لپ هایش را میبوسم و با هم میکشم و میگویم : خاله میری به دوستات میگی که خاله م که زلزله خیلی دیده میگه : زلزله رو هیچ وقت نمیشه پیش بینی کرد ! یعنی ما نمیدونیم کی زلزله میاد ! بگو خاله م گفت اگه باور نکنید میام از جفت لپاتون میکشم تا باور کنید ! خب ؟ میخندد که یعنی خب !
میرویم سراغ عروسک بازی هایمان که مشخص است نسرین جز این کار خطیر سناریو نویسی روزانه در زندگی اش کار دیگری ندارد که !!! چون شازده خانوم درخواست های آنی در مورد سناریو دارند . درخواست امروزشان این بود که سناریو در رابطه با زلزله باشد !!!
عروسک من که آبدیده ی زلزله شده است به عروسک او می گوید : زلزله اومد وقتی تبریز بودم . یه کمی تکون تکون خوردیم بعد تموم شد . عروسک او میپرسد : نترسیدین ؟ و ... خلاصه شازده کوچولو حتی حوصله ی جوابدهی هم ندارد با اینکه خودش خواستار بازی بوده . معلوم است از همایش زلزله ی امروز و حرفهای هستی و بعد هم حرفهای من که شرح هایی در خصوص وقتی زلزله اومد جز زیر میز چوبی دیگه کجا میتونیم بریم کجا نباید بریم چه کاری نباید بکنیم و چه کاری باید بکنیم بیشتر ترسیده !!!
میپرسد : خاله زلزله چرا میاد ؟! در کوکاکولایی را برایش باز میکنم . این چی میشه ؟ هر چی گاز توش بود که ما نمیدیدیم یهو پرید بیرون چون یه جایی واسه بیرون اومدن پیدا کرد . خب ؟ سرش را به علامت خب تکان می دهد و من در دل می گویم : خدایا آیا معنیه گاز را می داند این بچه ؟!! جوی آب را از پشت پنجره نشانش میدهم . میگویم : این جوی آب رو میبینی ... توی زمین جایی که ما نمیبینیم جوی هایی هستند که اینجوری اند . زمین وقتی عصبانی میشه میخواد صداشو از یه جایی بفرسته بیرون که به گوشمون برسه . صدای زمین لای همین جوی هایی هست که ما نمیبینیم . وقتی زمین میلرزه یعنی داره صداشو به گوشمون میرسونه ... این جوی ها که گلوی زمین هستند رو میگن " گسل " همه جا روی گسل ساخته نشده ولی کشور ما روی گسل قرار داره یعنی درست رو گلوی زمین . جایی که زمین مرتب دوست داره فریاد بکشه ... شاید از دست ظلمی که روی این قسمت زمین در جریانه دلش به درد میاد ...
سرم درد میگرد با این توصیفات خودم !!! شازده کوچولو هم می ترسد گویی . میپرسد : خاله خونمون محکمه ؟ میگویم : بله خیلی .
از کجا میدونیم محکمه ؟ از اونجایی که شما هنوز بزرگ نشدی مهندس نشدی ... اینجا خیلی محکمه !!! در دل به این حرفهای خودم زرشکی نثار کرده ولی خب یاد حرف مراد بیک می افتم در روزی روزگاری که گفت " مجبورم مجبور . میفهمی ؟ " ( واقعا در این سریال بود این دیالوگه یا من اینطوری فکر میکنم ! ها ؟ ) بگذریم ...
میگویم : هر اتفاقی که بخواد بیفته ما تو بغل مامانمون جامون امنه ! اگه مامانمون پیشمون نباشه تو بغل بابامون . اگه بابامون نباشه تو بغل هر کسی که دوسش داریم جامون امنه . اگه هیشکدومشون هم نباشن با یادشون جامون امنه . میدونی چه جوری میشه که یادشون می افتیم ؟ اینجوری که میگیم : خدا جون منو بغل کن ... ما خدا رو نمیبینیم که ... ولی وقتی حس کردیم حالمون خوبه یعنی تو بغلشیم . اون موقع یاد اونایی که دوست داریم می افتیم و حالمون خوب میشه ... از هیچ چی نمیترسیم !
شازده خانوم بغض کرده می پرسد : اگه تو بغل مامانمون بودیم زلزله شدید بود چی ؟
بشه خاله ! هر چقد هم شدید بشه وقتی خدا دوستمون داره هر چی اون بخواد میشه !
بغضش که در آستانه ی ترکیدن است نترکیده ها ! ولی این یعنی این که من به عنوان یک آدم بزرگ باید دروغی به او بگویم تا حالش خوب بشود و در دل نفرینی هم نثار آنهایی کنم که نمی دانند این مانورها را برای بچه های این سن برگزار نمی کنند ! میگویم : خاله تهران زلزله نمیاد ! اصلا رو گسل نیست که ! اون چیزی که امروز به شما یاد دادن برای اینه که اگه رفتین یه شهر دیگه که زلزله میاد بدونید چی کار کنید . تا این را میشنود یک آخیش عمیقی میگوید . حالش خوب می شود . میخندد و مرا میبوسد ... و فردا میرود به هستی و باقی دوستانش بگوید که " تهران امن است چون خاله ام گفته است "
بله امروز شازده کوچولو آمد تا به یاد من بیاورد ... دروغ چیز خوبی ست وقتی پای نگرانی ئه یک فرشته ی معصوم در کار باشد ! و حرف راست همیشه خوب نیست و گاهی ویرانگر است ! و نتیجه میگیریم : " بگو خدا یکی ست " هم در پس همین گسل ها نهفته است چون ما نمی دانیم کی زلزله می آید !!! و اینگونه یکی بودن خدا را در آغوشی که دیده نمی شود ... در زلزله ای که وقت و بی وقت می آید ... در دانه ی برنج می شود دید !
و این بود فصل الخطاب من برای زلزله . ( مرکز ژئوفیزیک نسرین )