از ۱۳۸۵

آخرین بازمانده

از درختی که کچلی پاییز گرفته بود ، برگی به زمین افتاد . برگی نارنجی ... باد انداختش درون جوی آب و من قدم هایم را با حرکت برگ در آب میزان کردم و جاهایی برگ لای سدی که جلوی رویش بود گیر می کرد اما آب همچون عزرائیل برگ را از پشت سر هل می داد تا به جایی که باید باشد ، برساندش . و من به دنبال همین برگ همچون پراید می رفتم نمی دانم تا چند خیابان را به دنبالش رفتم آخرش چون پراید بودم نشد که بیشتر بروم ...
اما ،
حین بازگشت زمزمه کنان با خودم می گفتم : « عاقبت همه چیز و همه ی آدم ها رفتن است چه طولانی ترین شب سال که قرار است دنیا به پایان برسد ، رسیده باشد چه نه ! وقتی شروع شد من کجای کار بودم که به چشم بیایم که به فرض پایانش به چشم پر نورش بیایم ؟ »

دانه های برنجی که سوختند ...

این دانه های برنج فکر مرا مشغول کرده به خود . البته من از بچگی فکر چیزهایی بودم که به نظر همه خنده دار می آمد . مثل این مورد که وقتی کمک مادرم می کردم و نخود فرنگی پاک می کردم آن یک دانه ی نخود فرنگی که قاطی آشغال ها می رفت آیا دلش نمی خواسته که با بقیه باشد ؟! یا از اینکه به آزادی رسیده بود خوشحال بوده ؟!  یا مثل وقت هایی که سنگ های کوچک را جمع می کردم چون به نظرم قشنگ بودند و نباید جدا می ماندند و جایی زیبایی شان به رخ کشیده می شد و مادرم همیشه گلایه مند بود که : بچه تو چرا اینقد سنگ جمع می کنی ؟ خسته شدم از بس از جیبات سنگ خالی کردم ! ... نمی توانستم  بگویم در آن سنگ ها چیزهایی هست که ما نمی دانیم چون بزرگترها بیشتر می دانستند . البته پر رویی من ادامه داشت همیشه و سنگ جمع می کردم به امید روزی که جایی برای انباشته کردن کلکسیون گهربارم بیابم که هیچ وقت نیافتم . مادرم تمام سنگ هایم را می ریخت دور .


بگذریم تا برسیم به قسمت آشپزی ذهنی و سر اجاقی !


آبکشی برنج :

 برنج را آب می کشم و تمام سعی ام بر این است که دانه ای برنج جدا نماند از بقیه ... دلم برای باقی مانده ها می سوزد . اینکه او را خدای آفریده تا برنج شود ... و حالا با یک حرکت نابخردانه ی من هیچ می شود !

 

دم کردن برنج :

همه شان میپرند درون قابلمه تا دم بکشند و یکی باشند ... آن باقی مانده هایی که نیست می شوند ... نیست شده اند دیگر ! علی رغم اینکه خدای مهربان آنها را با کلی تفاوت آفریده و من نگذاشتم تا آنها بجوشند و قد بکشند و در جامعه ی برنج دم کشیده به برنج بودن خود ببالند ... و یکهو از این فکر دلم می گیرد خیلی خیلی زیاد بعد یکهو اشکم در می آید !


کمی از روی انگشتم را به دسته ی قابلمه ی استیل می چسبانم تا بسوزد . چون این لاک را همین امروز خریده ام و خیلی خوش رنگ تر از لاک های روزهای قبل است و باعث می شود خیلی بیشتر نگاهش کنم ! انگشتم اندکی می سوزد چون تحمل درد بیشتر را ندارم ! جزئی ست اما درد دارد ... سوختن درد دارد . حالا بیاید صورت آدم هم بسوزد و چیزی جز اندکی چشم برایش باقی نماند !


البته الان که دارم این ها را می نویسم نباید اینجا می بودم . چون جای من اینجا نیست الان ! خیلی چیزها جای خود نیستند مثل کسی که می شود وزیر آموزش و پرورش تا مثل وزیر راه و ترابری آدم ها را داغدار کند ! اگر تصویر کودکانی که در مدرسه ی روستای درودزن سوختند و یک عمر از جامعه به دور ماندند روی وجدان پیاده روی می کرد ... روستای شین آبادی در سین سوختن نمی سوخت تا شین شیونی از آن روستا به گوش ایران برسد .


و هزار البته کشوری که ادعای ساخت هسته های گوناگون را دارد ... تولید همه چیزش ملی ست ! دومین منبع گاز دنیا را دارد ... بخاری نفتی ندارد که استاندارد باشد !!!


یاد قلعه ی حیوانات باز هم زنده می شود درون مخیله ام که این هم تقصیر نیمکره ی راست است که طبق معمول من سواد این چیزها را ندارم ولی خب ... در کتاب مغزها خوانده امش ! آخه می دانید ؟! نمیکره ی راست خلاقیت را افزایش می دهد . خلاقیتی که اسنوبال می خواست در مزرعه ی حیوانات حاکم کند و نشد . در عوض خلاقیت ناپلئون با سیاست کثیفش قادر به نابودی خوبی ها شد !


باز هم البته و صد تا البته رویش ... اگر کسی در جای خود بود از گذشته عبرت می گرفت که خب  بی شک نبوده و نگرفته و در این بین کودکانی که می خواستند در جمع باشند ... آینده بسازند ... عشق را در ساعت انشاء بنویسند ... بچگی کنند و معصومانه از رویاهاشان بگویند ... سوختند .... در جمع نیستند دیگر !!! رویاهاشان سوخت مثل جسمشان مثل آینده شان و وجدان ها وقیحانه تاختند تا سخیفانه ترین روح ها را بسازند و هیچ وقت هم نسوزند !


مرکز ژئوفیزیک نسرین تقدیم میکند :

نمیدانم چه حکمتی ست ! مغز خالی از حرف باشد حتما پای شازده کوچولویی در میان پیدا خواهد شد که یک سری چیزها را به یاد آدمی بیاورد ! 

میگوید : خاله امروز یه خانومه اومد کلاسمون گفت یه زنگی میزنیم که یعنی زلزله اومده بعد شماها میرید زیر میز . یه صدای ترسناکی داشت زنگه . ما رفتیم زیر میز . هستی همش میگه که فردا زلزله میاد . من گفتم که نمیاد ولی اونا گفتن حالا فردا که زلزله اومد میبینی !

چشم به بشقابش میدوزم و یاد حرف خانومی می افتم که در همین روز عاشورا داشتیم با هم ظرف و ظروف نذری را میشستیم که گفت : وقتی بچه بودم مادربزرگم گفت هر دونه ی برنج یعنی یک " قل هو والله احد " که اگه دور بریزیم یعنی خدا رو ندیده ایم ... و من از اون موقع یادم موند . و من در جوابش گفته بودم که : هر چی که تو بچگی میشنویم یا میبینیم همیشه یادمون میمونه و هیچ وقت فراموش نمیشه !

رو به شازده کوچولو میگویم : خاله بهتر نیست اون دونه های برنج رو که ته بشقابت مونده رو هم بخوری ؟! آخه میدونی هر دونه ی برنج اسم خداست ! هر کدومشو که حیف بشه یعنی اسم خدا رو از بین برده ایم ! و در این بین به این هم فکر میکنم که چگونه میشود " قل هو والله احد " را برایش توضیح داد !!!

تمام دانه های برنج را میخورد و میگوید : خاله بشقابم تمیز شد . ببین ! نگاه میکنم و آفرینی نثارش میکنم تا جواب دغدغه ی ذهنی اش را بدهم . جفت لپ هایش را میبوسم و با هم میکشم و میگویم : خاله میری به دوستات میگی که خاله م که زلزله خیلی دیده میگه : زلزله رو هیچ وقت نمیشه پیش بینی کرد ! یعنی ما نمیدونیم کی زلزله میاد ! بگو خاله م گفت اگه باور نکنید میام از جفت لپاتون میکشم تا باور کنید ! خب ؟ میخندد که یعنی خب ! 

میرویم سراغ عروسک بازی هایمان که مشخص است نسرین جز این کار خطیر سناریو نویسی روزانه در زندگی اش کار دیگری ندارد که !!! چون شازده خانوم درخواست های آنی در مورد سناریو دارند . درخواست امروزشان این بود که سناریو در رابطه با زلزله باشد !!!

عروسک من که آبدیده ی زلزله شده است به عروسک او می گوید : زلزله اومد وقتی تبریز بودم . یه کمی تکون تکون خوردیم بعد تموم شد . عروسک او میپرسد : نترسیدین ؟ و ... خلاصه شازده کوچولو حتی حوصله ی جوابدهی هم ندارد با اینکه خودش خواستار بازی بوده . معلوم است از همایش زلزله ی امروز و حرفهای هستی و بعد هم حرفهای من که شرح هایی در خصوص وقتی زلزله اومد جز زیر میز چوبی دیگه کجا میتونیم بریم کجا نباید بریم چه کاری نباید بکنیم و چه کاری باید بکنیم بیشتر ترسیده !!!

میپرسد : خاله زلزله چرا میاد ؟! در کوکاکولایی را برایش باز میکنم . این چی میشه ؟ هر چی گاز توش بود که ما نمیدیدیم یهو پرید بیرون چون یه جایی واسه بیرون اومدن پیدا کرد . خب ؟ سرش را به علامت خب تکان می دهد و من در دل می گویم : خدایا آیا معنیه گاز را می داند این بچه ؟!! جوی آب را از پشت پنجره نشانش میدهم . میگویم : این جوی آب رو میبینی ... توی زمین جایی که ما نمیبینیم جوی هایی هستند که اینجوری اند . زمین وقتی عصبانی میشه میخواد صداشو از یه جایی بفرسته بیرون که به گوشمون برسه . صدای زمین لای همین جوی هایی هست که ما نمیبینیم . وقتی زمین میلرزه یعنی داره صداشو به گوشمون میرسونه ... این جوی ها که گلوی زمین هستند رو میگن " گسل " همه جا روی گسل ساخته نشده ولی کشور ما روی گسل قرار داره یعنی درست رو گلوی زمین . جایی که زمین مرتب دوست داره فریاد بکشه ... شاید از دست ظلمی که روی این قسمت زمین در جریانه دلش به درد میاد ...

 سرم درد میگرد با این توصیفات خودم !!! شازده کوچولو هم می ترسد گویی . میپرسد : خاله خونمون محکمه ؟ میگویم : بله خیلی . 

از کجا میدونیم محکمه ؟ از اونجایی که شما هنوز بزرگ نشدی مهندس نشدی ... اینجا خیلی محکمه !!! در دل به این حرفهای خودم زرشکی نثار کرده ولی خب یاد حرف مراد بیک می افتم در روزی روزگاری که گفت " مجبورم مجبور . میفهمی ؟ " ( واقعا در این سریال بود این دیالوگه یا من اینطوری فکر میکنم ! ها ؟ ) بگذریم ...

میگویم : هر اتفاقی که بخواد بیفته ما تو بغل مامانمون جامون امنه ! اگه مامانمون پیشمون نباشه تو بغل بابامون . اگه بابامون نباشه تو بغل هر کسی که دوسش داریم جامون امنه . اگه هیشکدومشون هم نباشن با یادشون جامون امنه . میدونی چه جوری میشه که یادشون می افتیم ؟ اینجوری که میگیم : خدا جون منو بغل کن ... ما خدا رو نمیبینیم که ... ولی وقتی حس کردیم حالمون خوبه یعنی تو بغلشیم . اون موقع یاد اونایی که دوست داریم می افتیم و حالمون خوب میشه ... از هیچ چی نمیترسیم ! 

شازده خانوم بغض کرده می پرسد : اگه تو بغل مامانمون بودیم زلزله شدید بود چی ؟ 

بشه خاله ! هر چقد هم شدید بشه وقتی خدا دوستمون داره هر چی اون بخواد میشه ! 

بغضش که در آستانه ی ترکیدن است نترکیده ها ! ولی این یعنی این که من به عنوان یک آدم بزرگ باید دروغی به او بگویم تا حالش خوب بشود و در دل نفرینی هم نثار آنهایی کنم که نمی دانند این مانورها را برای بچه های این سن برگزار نمی کنند ! میگویم : خاله تهران زلزله نمیاد ! اصلا رو گسل نیست که ! اون چیزی که امروز به شما یاد دادن برای اینه که اگه رفتین یه شهر دیگه که زلزله میاد بدونید چی کار کنید . تا این را میشنود یک آخیش عمیقی میگوید . حالش خوب می شود . میخندد و مرا میبوسد ... و فردا میرود به هستی و باقی دوستانش بگوید که " تهران امن است چون خاله ام گفته است " 

بله امروز شازده کوچولو آمد تا به یاد من بیاورد ... دروغ چیز خوبی ست وقتی پای نگرانی ئه یک فرشته ی معصوم در کار باشد ! و حرف راست همیشه خوب نیست و گاهی ویرانگر است ! و نتیجه میگیریم : " بگو خدا یکی ست " هم در پس همین گسل ها نهفته است چون ما نمی دانیم کی زلزله می آید !!! و اینگونه یکی بودن خدا را در آغوشی که دیده نمی شود ... در زلزله ای که وقت و بی وقت می آید ... در دانه ی برنج می شود دید !


و این بود فصل الخطاب من برای زلزله . ( مرکز ژئوفیزیک نسرین )