از ۱۳۸۵

باران

باران میزند به پشت شیشه . این باران است و شُرشُرش . باید باران زیر نور چراغ ماشین ها نمود پیدا کند و من بروم به بالکن و خیس بشوم . افسوس بخورم به حال تن هایی که سقفی به شکل چتر می بینند . لذت ببرم از پیوند عاشقانه ی شب و باران بعد بخوانم زیر لب :


این باران صادقانه است

این لطف بی کرانه است

این صدا قاطعانه است

باران !

تو که رویاها را نمیشویی ... می شورانی .



پی نوشت بهشتی : به شروع ماه اردی بهشت چیزی نمونده ها ! تا می توانید نفـــــــــــــــــــــــــس بکشید  زیر باران بالا پایین بپرید خلاصه .

این روزهای من ها

عید خیلی خوب بود . همه جا آشنا بود . ناز بود و مهر .

و اما ،

این روزها همه چیز عالی است . هوا بی نظیر خوب است . حال همه خوب است . همه چیز فراهم است . وقت هست ... و همه چیز خوب است . اما همین خوبی ِ بی تکاپو ، آزار دهنده است .

این روزها از شکستن چیزها ، ناراحت نمی شوم . برای ماهی تنگ ِ بلور ناراحت نمی شوم . حتی پس از مرگش با بی رحمی پرتش میکنم جلوی کلاغ ها . در دل می گویم چرا آدم ها به کلاغ برچسب دزدی می زنند ؟ وقتی می شود جلوی دزدیشان را با همین جنازه ی هر چند کوچک گرفت ... لانه ی کبوتر ها را در بالکن خانه انتقال می دهم به سمت هره و دلم نمی سوزد به حالشان . چون بالکن را به گند کشیده اند . دیدم کبوتر نر با چه ذوقی خانه اش را ساخت ... فردایش هم مزدوج شد و عیالش را با خود به این خانه آورد . من اما بی رحمانه خانه شان را می برم آن سمت و آنها برای همیشه می روند ... خانه خرابشان کرده ام ختم کلام ! چه ذوق ها توسط صاحبان آشیان ها خرج شد برای داشتن یک سقف و چه دستان سختی نابودشان کردند ... هم زندگی را هم سقف را ... یکی اش همین من امروز . به گفته ی مادر که خواست صدقه ای بدهم در این مورد هم بی توجهم ... تا این حد یعنی !

این روزها همه چیز را بهم می ریزم . در کمال خونسردی از آشفتگی لذت می برم . و حتی از چیزی هم عصبانی نمی شوم حتی از همان " فدایت شوم " های الکی آدم های غریبه به فروشنده بگیر تا دوستی که سایه اش را با تیر می زنند .

این روزها در کمال سنگدلی در باب خواهش های مداوم دوستی برای انجام کاری ، می گویم که نمی شود و از التماس بیزارم . می خواهم که مغرور باشد . غرور خوب است .

این روزها هوا خوب است اما من قدم نمی زنم . شمع محبوبم آب می شود اما من خاموشش نمی کنم و شمع در میان اشک هایش جان به نیلوفر فیروزه می دهد .

این روزها نت های چسبی را نمی خوانم . به برنامه ای که نوشته ام بی توجهم .

این روزها چشم هایم می خواهند بخوابند و من می خوابم و ربطش می دهم به شروع بهار . کاغذ پاره ها را همراه کتاب ها پخش زمین کرده ام ، اما نمی خوانم . با پایم می زنم این ور ... میزنم آن ور ... میروم و می آیم ... و مثل ِ همیشه حالم خوب است .

این روزها یادم می آید که هوس چشمه ای می کردم که بشود پاها را فرو برد در آن ... پاها یخ کرد . یخی اش جان بخشید . آتشی روشن کرد . نفسی کشید ژرف . خروسی قوقولی قوقو کرد ... اردکی کوآک کوآک کرد . و سنگی انداخت در آب . اسبی داشت مشکی ... رفت به هندوستان هم . سوار فیل شد و از فرهنگ هفتاد و دو ملت لذت برد . پا برهنه راه رفت . خاک را با تمام وجود لمس کرد ... رنگ پاشید . با دوچرخه رفت به سوی تایلند هم . سوار قایق شد . پارو زد و میوه خرید و رفت به کجا نمی دانم ! چون دیگر خیال نمی بافم .

این روزها خلاقیت به خرج می دهم و از خنده ی افراد می خندم . اما یادم می رود و همچنان در تلاشم که فراموشی به سراغم نیاید .

این روزها رخ در رخ آیینه نمی ایستم .

هوا را نفس نمی کشم .

بعد حال غربت را می پرسم .

دل غربت درد می کند .

 این " من " یکی از جدیدهاست . از کجا پیدایش شده را نمی دانم ! مثل ِ باقی چیزها ! حتی نام هم ندارد .

این من های من در حال جنگند . یکی آرام است اسمش هم " آرام " است . دیگری از دیوار راست بالا می رود اسم این یکی هم " سایه " است . یکی مظلوم است . دیگری بیرحم است . یکی نظم را دوست دارد دیگری شلختگی را ... این بین یک من نیست ...

" من  ِ" بهانه هایم گم شده اند گویی ... یا همان " من ِ " مدیر .

این روزها انعکاس ِ دنیای بچه ها بر زندگی ام کم فروغ شده است . 

این روزها دلم می خواهد روزها بیایند و بروند ... تا برسم به روزهایی که انعکاس ِ دنیای بچه ها بر زندگی پر نور بتابد . تا نور ماه تاب به وجدم بیاورد باز ...