از ۱۳۸۵

ادیسون ـ نان ـ روز ـ مبارک

من امروز خود را خیلی شبیه به ادیسون یافتم ! از آن جهت که با کوشش های پی در پی مثل کنه چسبیده ام به آشپزخانه و می خواهم حتما چیزی را که دلم میخواهد خوب درست کنم ! از شیرینی اولی که خوشم نیامد و کلا افتضاح شد . حالا می خواستیم از آن به عنوان شیرینی عید بهره بجوییم ! دومی شیرینی نبود . یک جور غذایی بود که بد نشد . سومی درون فر است . فر خسته شده بود . بنابراین وقتی آمدم بنشینم و محو خواندنی ها شوم به خودش استراحت داده و خاموش شده بود . در نتیجه این نان شیرمال ما عوض پفیدن و پرورش اندام دچار دیستروفی عضلانی شده اند و نیاز به کاردرمانی پیدا کرده اند . ولی ما عوض جریان برق همراه با الکترود ٬ گرمای مستقیم فر را برایشان تجویز کرده ایم تا هم حال فر را بگیریم تا غلط کند و خود به خود خاموش نشود و هم اینکه یک حالی به عضلات این نان داده باشیم . فکر کنم حالش دارد گرفته می شود و اعتراف گیری ما جواب داده چون بوی خوبی از سمت فر به سمت ما روانه گشته . به هر حال ادیسون هم بی خوابی ها کشیده و شاید در این بین چیزی را به یادگار نگاشته ٬ مثل الان من !

همین چند روز پیش بود که زل زدم به ماهی های قرمز درون ظرفی بلوری شکل . دلم به حالشان سوخت که جایی برای نفس کشیدن نداشتند و خفگی امانشان نمیداد . آن وقت خریداران چه بی رحمانه در مورد سرنوشتشان حرف میزدند . چه بی رحمانه می گفتند که " عمرشون دو روزه " . صدای قالیشوران دوره گرد خواب نوشین را می رباید از چشم . چشم که باز می شود یکهو به یاد تمام روزهای رفته می افتم . به بودنی هایی که نماندند ... تقویم سال جدید هم پیش رویم است . ورق میزنم روزهای نیامده اش را ... به نیست هایی که خواهند شد به بودن هایی که نخواهند بود ...

همین امشب بود که زل زدم به جلد کتابی که نویسنده اش کلاهی کج نهاده بر سر و با یک لبخند محو خیلی مهربان زل زده به عکاس باشی تا عکسش را بگیرد و بعد سیاه سپیدش کنند افکت بدهند و چاپش کنند روی جلد تمام کتاب هایش ... این کتابی ست که هنوز شروع به خواندنش نکرده ام ها ولی در حین ورق زدن همان روز بعداز ظهر و همان روز و همان جاهایش زیادند ! حتما نویسنده اش یک شبی نصف شبی یکشنبه شبی شاید هم هفت شنبه شبی در گذر از یاد خاطره ها بوده که شروع کرده ... از روزهایی که گذشته ... از روزهایی که نیامده ... شاید او هم تقویمی ورق زده . آخر چشمم خورد به تاریخ ! نوشته " ۲۵ فروردین ۴۳ " یعنی آدم ها هر روز و هر لحظه به یاد گذر زمانند ! الان چند نفر هستند که به یاد گذشته ها یا آه می کشند و می گریند یا می خندند ؟! الان همین حالا چند نفر هستند که به یاد آینده ها رویا می بافند و می خندند و شاید می ترسند ؟! الان چند نفر هستند که چشم به انتظارند ... ذوق می کنند ... عمر ماهی ها را دو روزه می دانند ... سبزه سبز می کنند ... تخم مرغ رنگ می کنند ... نو می شوند ... و بعد همان یک لحظه ی تغییر را آرامند . در آرامشی که گویی سالهاست نداشته اند . در صورتیکه داشته اند و یادشان رفته که گذشته ... هر سالی که نو شده حول حالی را تجربه کرده اند .

رشته ی نداشته ی کلام از دستم در رفت . چون این قسمت گل نان شیرمال کمی زیادی طلایی قهوه ای شد !! ولی خب خوشمزه شد . در حین نوشتن طعمش را هم چشیدم . و خدا را سپاس که صبحانه ی فردا را هم امشب می خورم !

آها یادم آمد .

در همین چند نفرهایی که به انتظارند ... چند نفر هستند که قدر روزهای رفته درگذر و نیامده شان را می دانند ؟ من قدر روزهایی را که گذشت وقتی قنبر یک چیزی میگفت و من دمپایی به دست دنبالش میکردم به قصد زدن و او مرتب از پشت مبل میرفت به سمت دیگر و همه میگفتند " باز شروع شد " را می دانم ! قدر امشب را که دیدمش و وقتی گفتم برایش از این نان ها خواهم پخت و او با پانتومیم نشانم داد که خوردن این نان همانا و به دیار باقی شتافتن همان ٬ را می دانم . قدر روزهایی را که منتظرم برای برگشتن و دیدنش را می دانم . روزهایی که ننه می خندند و قربان صدقه ی پسرش می رود . قدر شیطنت های بابا و مهربانی های مامان و کر کر خنده ی قنبر را می دانم . قدر روز جمع و روز فردیت را هم می دانم ...

خدا بیامرزتت ادیسون ! خدا بیامرزتت مرد ! نفهمیدم بالاخره امروز روح ادیسون چگونه در من متبلور شد ! اما هر چه که بود باعث شد این مغز ورجه ورجه بنماید تا بتواند بنویسد و دم عیدی حیف نشود !!!

این مبارکی هم که دیگر عادی ست . یکی می گوید " ولنتاین مبارک " یکی می گوید " یلدا مبارک " یکی می گوید " عید مبارک " آخرش نفهمیدم این مبارک آدمی ست در لباس مراسم ها یا مراسمی ست در لباس مبارک ! طفلک مبارک . سیاه می شود که کسی نداند چقدر از نامش سوء استفاده می کنند . و او صبورانه هیچ نمی گوید تا پشت نقاب سیاهش شادی هدیه کند . یادم باشد به سیاه شدنش نخندم که خیلی از سیاهی ها در روی سپیدی اند . ندیدن هر چیزی که علت بر نبودنش نیست . با عرض پوزش از مبارک بزرگوار جهت استفاده از نام مبارکش این بار برای نوروز . نوروز نیامده تان مبارک .

سخن برگزیده از تراوشات مغزی ما : ادیسون باشید تا نان روز را به مبارکی میل کنید ! ( ای خدا خداییش وقتی منو خلق میکردی حالت خوب نبود نه ؟ همین جوری گل رو برداشتی پرت کردی زمین دیگه نه شکلی نه ورزی نه فری نه زرده ی تخم مرغی ! دستت درد نکنه ها !! ولی خب اگه تو ساعت خوشت منو خلق میکردی دیگه به جای این جور تراوشات از مغزمون گلو بلبل ساطع میشد و یه حافظی چیزی از آب در می اومدیم )

یک سخن اسکاری

خسته و کوفته از راه رسیدیم . بعد یکهو خوش و خرم چسبیدیم تا کامنتها را بجوابیم . بعد رفتیم سری به وبگذر زدیم و شک کردیم از لینکی که مرتب به وبلاگ ما لینک داده شده بود . بعد اصلا اسم این وبلاگ جان را ندیدیم تا اینکه یکهو داغ کردیم از کشف خودمان . بله دیدیم که یک آدم سرخوشی که مثلا کاندیدای شهری ست . یک عکس در قد و اندازه های خود آتلیه انداخته است و زیرش هم نوشته فلانو بهمانو خوانده امو اینها ! بعد جای جالب کار اینجاست که ما را هم حامی خود اعلام نموده است !!! ما نمی دانیم فلان جا کجای ایران است فقط نامش را شنیده ایم . بعد آن آقاهه آمده با اعتماد به نفس مدیریت جهانی ای ما را طرفدار خودش اعلام نموده . ما را چه به حامی بودن ؟! ما را چه به جایی که نمی شناسیم ؟ ما را چه به مدیریت ؟ ما را چه به سیاست ؟ ولی ما را خیلی است به دعوا و گفتم بگم بدونیو ایناها !! قدرت اینترنت را نباید نادیده گرفت به هر حال ! ما را به این آخری خیلی است . باز هم گفتم بدانید من طرفدار هیچ کسی نیستم ! تازه اش هم بنده ی خدا نمی داند من حامی اش بشوم هیج کسی به او رای نمی دهد ! نمی داند دیگر . گفتم تا بداند و طرفدارانش شاکی نشوند که چرا من حامی اش هستم ؟! ما حامی هیچ نیستیم الا ننه های مهربان ، باباهای شیطون ، آیتک های زبون دراز ، مرتضی های پهلوون ، مااااه های مااااااه ، جیگرهای بیزبون ، باقلواهای شیرین و حرفها و رفتارهای اسکاری !



پی نوشت اسکاری خطاب به آقای نامزد آنجا : بنا به علت سرخوشی از بابت دریافت اسکار اصغر فرهادی و یک جدایی ای که شیرین شد و سخن ما را پر از لطافت کرد ، و فرهنگی که غنی است و مردمی که از خشونت و دروغ بیزار است نمی خواهم مفهوم سازی کنم برایتان ! ان شاء الله که اجازه نخواهید داد ما لطافت سخنانمان را از دست بدهیم چون هنوز درگیر بیزاری از خشونتیم و سرمست از فرهنگ غنی و همچنان بیزار از دروغ و ریا !!