برف شیرین شیرین می بارد . آنقدر شیرین که بنا بر پیشگویی های آقاجون جون جونمون جاده های زمین که مسدود است و روی باند هم نمک میزیزن هوا مسدود نمی شود وگرنه ما جا خواهیم ماند از نهضت . تا دوستانمان به ما نگویند : « به به ! دختر برفی ! خوش گذشت ولایت ؟ » آخر بقچه مان را زدیم به بغل و آمده ایم ولایت ... ددی تا ما را دید گفت : « سر دسته ی اشرار اومد بازم » ننه هم می فرمایند که : « نشد ما تو رو بفرستیم باز بعد دو روز سر و کله ات پیدا نشه ! » چه کنیم دلمان برای رخ ماه ننه می تنگولد . حتی برای این سه چار تا خیابان دره پیت هم دلتنگ می شویم . ولی دلمان می خواست این سه چار تا نینی پینگولی را ببینیم که بزرگ شدند و ندیدیم که ننه هاشان فرمودند هوا سرده ما از این سر شهر به اون سر شهر راه نمی رویم . اصلا دلیل اصلی اش این بود که می خواستیم تاسوعا و عاشورا را در ولایت خودمان به سر کنیم .
از این ور هم همین حالا ! دلمان برف بازی با گوله های برف و بعد هم آدم برفی سازی می خواهد . آنقدر این برف خوشگیل موشگیل است . فکر نکنید دارم دلتان را می سوزانم ها ! نه ! من خودم جگر سوخته ام . آن هم به خاطر این یک ذره تب که نمی دانیم در فصل پاییز از کجا پیدایش شده و دست از سرمان بر نمی دارد ! تازه لکه ننگی هم شده بر تاریخ چند سال عمر ما دراین سالهای اخیر ! از کجا پیدایش شده نمی دانیم ولی به قول ننه : « آدام که اتی لوت آتلده اشی یه بو هاوادا اله بو الار عاقیبتی » دوستانی که آذری نمی دانند زحمت خواندنش را نکشند که خود آذری ام هم نتوانستم بخوانم !
خداییش ! ( این خداییش رو از دوستم یادم گرفتم تازگیا . الان مثلا تعجب کرده با دهان هاجو واجی می پرسه خداییش ؟! ) داشتم می گفتم . روزهای آبان ما می دیدیم این دوستانمان با دستکش ... کلاه و شال و باقیه تجهیزات زمستانی در رفت و آمدند ! هی می گفتیم : «این چه وضعشه ؟ » اونا هم می گفتند : « آخرش یخ میزنی با این لباسات . ما تو رو میبینیم سردمون میشه » ما هم می گفتیم : « سرما ندیدید سوسولا . وقتی شیشه های خونه ها یخ بزنه میشه گفت هوا سرده . این هوا برا من خیلی هم معتدله » بله ! آمدیم بگوییم ما خیلی رستم دستانیم که با همان ریخت منطقه ی استوایی وارد ولایت که شدیم در جا یخ زدیم . الان هم فردا از قطب عازم منطقه ی استوایی هستیم .

                                                                 *****
جای شما خالی ! در حین نوشتن پست بودیم که یاد سفارش دوستمان افتادبم مبنی بر خرید فلان چیز از ولایت ما ! شال و کلاه کردیم که برویم فلان چیز را برای دوست بخریم که ننه مان هم با ما آمدند . وقتی فضای سبز جلوی خانه مان را دیدم با زیبایی ئه خیره کننده ای مواجه شدم . برف قطع شده بود و نم نمک باران می بارید روی این درختان کچل ! اندک مه ای از بس آسمان صورتی رنگ به زیر آمده بود ... زیر نور چراغ های سبز و قرمز درون باغچه ، فضا آنقدر شاعرانه بود که دلم میخواست طبع شعری داشتم و شعری می سرودم و شاید معری ! مثلا طبع شعر خشن من اگر بخواهد لطیف شود چیزی در این مایه ها می سراید " قوری ز قلم قلم ز قوری / میخورمت برفی هپلی هپولی " بعععله ! عده ای از جوانان وطن مشغول بازی زیر برف های آب شده از باران بودند ... خیابان غلغله بود از ترافیک ، گل و لای و مردمی که صدای خنده هاشان طعم زندگی می داد . دخترانی جوان را دیدم که زیر همین هوای بارانی برفی مشغول خوردن بستنی های چوبی بودند و پشت سرشان دختری باقالای داغ به دست در حال آمدن بود . صف باقالای داغ هم که طولانی تر از صف یارانه ها ! باتلاق جلوی پایمان را بگو . به همت شهرداری محترم تا مچ پا فرو رفتیم درون این باتلاق و همان طور ملج مولوج کنان با ننه ی گرام خزیدیم جهت پیتزا خوری ! دو ساعت خیابان گردی در حوالی خانه آنقدر دلچسب بود که حین برگشت ننه جانمان با این کفش هایشان مشغول سر خوردن بودند و ما بهشان یاد آور گشتیم حتما چکمه بستانند . خانومه ای گفت : « از این ور ... رو آهن بیشتر سر میخوره آدم » منظورش پل های روی جوی بود . ننه برایم تخم مرغ شانسی خرید تا به غریبه و آشنا غر نزنم از وقتی آمده ام هیچ کس برایم " قاقا " نخریده . آخر دیروز آبروی ننه و ددی مان را در جایی بردیم از بس گفتیم : « قاقا برام نخریدن » بعد که داشتیم سر سر خوران به خانه بر میگشتیم و تازه حس می کردیم هوا یخ شده است . ننه فرمودند : « فردا همه جا یخ میزنه تو بیمارستان شهدا* عیده » .
آقا جونمون هم هی راه به راه زنگیدند که با اتوبوس راهی دیار نهضت نشویم چون وضع جاده ها خوب نیست و آقا جونمون این را در همین یکی دو ساعت رفت و برگشت از مسجد تا به خانه کشفیده اند چون روی کلاهشان کلی برف نشسته بوده که کلی زحمت برده برای تکاندنش و آنتن هم به دلیل سنگینی برف بندری می رقصد ! پس نتیجه میگیریم جاده ها امن نیستند و ما نوه ی مظلوم و بی زبانشان حتما باید سوار این طیاره های نعش کش شویم ! بلیط را گرفتیم دستمان ، تا ما جعبه ی جادویی را روشن کردیم اخباره را دیدیم اوفففف ! چه خبر بوده در بلادهای دیگر . یک سانحه ی هوایی در شانگهای چین و یک سقوط طیاره در فیلیپین و یک هواپیمای بدون سرنشین در این ور افتاده دستمان و کلا اوففف بازاری بوده و قیامتی شده بوده و اینها ! هوا هم که یخ بندان ! خلاصه آمدیم برای طلبیدن حلالیت و اینها . وصیت نامه هم بنویسم به نظرتون ؟


* بیمارستان شهدا هم بیمارستان استخونو شکسته بندیو ایناست . میسگره بازارده اتاق عملی والا ! یالان دیی رم سن آلله؟!

آقاجون نوشت : هر نوشته ای که اسم قشنگ شما در آن است برایم پر از عشق است . عاااااااشِّقتم .