روزی صداقت پیروز است .
جواد خیابانی قبل از شروع بازی خیلی خرم می گوید که : انرژی مثبت بفرستید . پیرزن هشتاد ساله ! پیرمرد نود ساله ! جوون چهار ساله !!!!!! تا ایران ببره ! لبخند میزنم به این سوتی استاد خیابانی اما نه لبخندی که باید بزنم . به این فکر میکنم همیشه تمام انرژی های مثبت پاسخگو نیستند ... دیوهایی در تاریکی هستند که وقتی بخواهی بگویی : من هم شمع دارم و هم کبریت . روشنایی می سازم آنها خواستار جنگ با تو هستند . جنگی که شمشیرشان دروغ است . هر چه بخواهی صادق باشی ، حتما شمشیر دروغ و دو روییشان با صداقت تو شارژ می شود و تو با همان شمشیر زخمی می شوی چون صادقانه و بی سلاح جنگیده ای ... زخمی می شوی در حالی که تو روشنایی را ساخته بودی . دیوارها هم برایت دهن کجی می کنند . هوا خفه ات می کند و به این نتیجه میرسی که چه همه محبوبیت دروغ و دو رویی رو به افزایش است و چه گمنام میماند صداقتی که هیچ وقت نخواسته ای از دستش بدهی ...
امروز را میدانم ... دلت شکست و سکوت کردی .
مهربان عزیز من ! این روزها خیلی چیزها را می فهمم با اینکه توان بیانش را ندارم ! چون بلد نیستم . استعداد یادگیری اش را هم نداشتم . حتی استعداد بازیگری هم نداشتم . می شود قورباغه ای را قورت داد اما نمی شود ندانست که قورباغه را قورت دادی و نفهمیدی ! بگذار بگویم این روزها از پیروزی دروغ و دو رویی خسته شده ام ... می فهمم ... غصه نخور ... روزی در این دنیای دروغ ، در این دنیای ریا ، پیدا خواهد شد کسی که زبان به تحسین تو بگشاید به خاطر صداقتت ... به خاطر خیلی چیزهایی که تو داری و دیگران با سالها تحصیل در عالی ترین مدارج علمی هم توان رسیدن به آن را ندارند و غرق در حسادت درجا میزنند .
روزی من رویاهایی را که برای خنده های او و اوها و اشک های شوقشان را ساخته بودم و تو مسببش بوده ای را خواهم دید ... روزی از شادی در پوستم نخواهم گنجید . روزی خیلی خواهم خندید . شوق تو و تمام دوستدارانت را در آغوش خواهم گرفت تا اشک شوق بریزم ... به باور خواهم رسید که دعاهای مادر و پدرت به ثمر نشسته ... حتی روزی آرنج برادرم را از جایش خواهم کند چون در حین شادمانی خواهم بود و او هم خواهد گفت : دیوونه دســـــــــــتم ! و من بی هوا به دلیل شادمانی ام خواهم گفت : حقـــــــــــته !
مثل شادی که حق توست ...
حتی اگر این خوشبختی خیلی دیر به دست آید ... حق توست .
تو ندانستی که چه شد و جهت جلوگیری از شکستن غرور من و باخبرین دست به دست هم دادیم ... شوری کردیم تا تو دروغی شنیدی به مصلحت . جالب است ها !! صادقانه بودی تا دلی نگیرد اما برای جلوگیری از شکستن غرورت اینگونه شنیدی ... من از همین ندانستن و اینکه چه فکرهای خوبی کرده ای در عالمی دگر بودم . گفتم " کتک صداقت است که می نشیند بر روح " اما نمی خواهم فردا هم این حرفم را تکرار کنم . دلم میخواهد شادمانی برگردد . نگویم " خدایا از صبرت خسته شدم ... با خدایی دیگر طرف نیستی که بدانی تحمل اینهمه صبر و سکوت را دارد . طرف تو یک بنده است بنده ای دو پا که آدم نامیدی اش . نگذار صداقت بازنده باشد . نگذار عمرها بگذرند وقتی صداقت همان روز لازم است " دلم میخواهد فردا روزی ببینم فریادهایم بر سر خدا نتیجه بخش بوده و دیر نباشد آن روز .
خستگی را از میان خنده ها و شوخی ها میدانم .
غم را از صدا میبینم .
از میان فاصله ها لمس میکنم .
سپیدی زمستان لانه کند درون دلت اما سرمایش نه ! رنگارنگی پاییز خواستگاه روحت باشد اما غمش نه ! سرسبزی بهار جاری باشد در زندگی ات اما خواب آلودگی اش نه ! گرمای تابستان در آغوشت بگیرد اما داغی اش داغی بر دلت ننهد !
تو مهربان عزیز منی ... بین حرفهایم از اتفاق های چرت و پرتی که افتاده می گویم اما دلیلش فراموشی حرفها نیست . بعضی از حرفها خیلی سنگینند ... میخواهی هضم کنی ولی از آن حرفهایی ست که یک استخوان بزرگ دارند !
تو مهربان عزیز منی ... اجازه نخواهم داد کسی دگربار دلت را با حماقتش به خستگی بکشاند ...
تو مهربان عزیز منی ... زین پس روش آرزو کردن را تغییر خواهم داد . آرزو خواهم کرد برای کسی که دلی شکست ، شکسته شدن دلش را ... تا بداند شکستن دل چه اندازه دردناک است و هیچ گاه ترمیم پذیر نیست !!!
تو مهربان عزیز مایی ... عزیز خانه ای که مهربانی ات را بارها لمس کرده است .
... و دوست داشتم مهر ، مهربان بود . بی محابا نامهربانانه نمی لغزید درون دفتر زندگی ...
دلم به انجام کاری نیست وقتی همه در پی خنده های راستین تو از درون غم نگاهت هستند ... دلم از تمام پیش داوری های نابجا ، از تمام دو رویی ها گرفته است .
دیگر به هیچ شناختی اعتماد ندارم . هر چه زخم کاری بود ، از زبان هایی جاری شد که باورت نمی شد !!! تو هم باور نکن ... سادگی آدم ها را ، در لبخند هایی که تحویلت می دهند نبین . شاید برای همین باورش برایت سخت بوده که دلت شکسته است . من گذشتم ... به خنده های شازده کوچولو نگاه کردم و گذشتم ... اما انگار زبان های تیز ، برندگی شان را حفظ کرده بودند .
یاد سخن زیبای حسین پناهی می افتم که گفت : « یادتان باشد اعتماد المثنی ندارد » .
حواست به خودت باشد .
تمام دوست های نمادین و تمام دشمن های دشمن از برت به دور باد .
Bir gün olacak o günü yaşar gibiyim
ve sana inat gülmeye çok az kaldı
iyi duyarak sesini açar gibiyim
duyulamayan cümleler yarım kaldı ...