از ۱۳۸۵

روزی صداقت پیروز است .

جواد خیابانی قبل از شروع بازی خیلی خرم می گوید که : انرژی مثبت بفرستید . پیرزن هشتاد ساله ! پیرمرد نود ساله ! جوون چهار ساله !!!!!! تا ایران ببره ! لبخند میزنم به این سوتی استاد خیابانی اما نه لبخندی که باید بزنم . به این فکر میکنم همیشه تمام انرژی های مثبت پاسخگو نیستند ... دیوهایی در تاریکی هستند که وقتی بخواهی بگویی : من هم شمع دارم و هم کبریت . روشنایی می سازم  آنها خواستار جنگ با تو هستند . جنگی که شمشیرشان دروغ است . هر چه بخواهی صادق باشی ، حتما شمشیر دروغ و دو روییشان با صداقت تو شارژ می شود و تو با همان شمشیر زخمی می شوی چون صادقانه و بی سلاح جنگیده ای ... زخمی می شوی در حالی که تو روشنایی را ساخته بودی . دیوارها هم برایت دهن کجی می کنند . هوا خفه ات می کند و به این نتیجه میرسی که چه همه محبوبیت دروغ و دو رویی رو به افزایش است و چه گمنام میماند صداقتی که هیچ وقت نخواسته ای از دستش بدهی ...

امروز  را میدانم ... دلت شکست و سکوت کردی .

مهربان عزیز من ! این روزها خیلی چیزها را می فهمم با اینکه توان بیانش را ندارم ! چون بلد نیستم . استعداد یادگیری اش را هم نداشتم . حتی استعداد بازیگری هم نداشتم . می شود قورباغه ای را قورت داد اما نمی شود ندانست که قورباغه را قورت دادی و نفهمیدی ! بگذار بگویم این روزها از پیروزی دروغ و دو رویی خسته شده ام ... می فهمم ... غصه نخور ... روزی در این دنیای دروغ ، در این دنیای ریا ، پیدا خواهد شد کسی که زبان به تحسین تو بگشاید به خاطر صداقتت ... به خاطر خیلی چیزهایی که تو داری و دیگران با سالها تحصیل در عالی ترین مدارج علمی هم توان رسیدن به آن را ندارند و غرق در حسادت درجا میزنند .

روزی من رویاهایی را که برای خنده های او و اوها و اشک های شوقشان را ساخته بودم و تو مسببش بوده ای را خواهم دید ... روزی از شادی در پوستم نخواهم گنجید . روزی خیلی خواهم خندید . شوق تو و تمام دوستدارانت را در آغوش خواهم گرفت تا اشک شوق بریزم ... به باور خواهم رسید که دعاهای مادر و پدرت به ثمر نشسته ... حتی روزی آرنج برادرم را از جایش خواهم کند چون در حین شادمانی خواهم بود و او هم خواهد گفت : دیوونه دســـــــــــتم ! و من بی هوا به دلیل شادمانی ام خواهم گفت : حقـــــــــــته !

مثل شادی که حق توست ...

حتی اگر این خوشبختی خیلی دیر به دست آید ... حق توست .


تو ندانستی که چه شد و جهت جلوگیری از شکستن غرور من و باخبرین دست به دست هم دادیم ... شوری کردیم تا تو دروغی شنیدی به مصلحت . جالب است ها !! صادقانه بودی تا دلی نگیرد اما برای جلوگیری از شکستن غرورت اینگونه شنیدی ... من از همین ندانستن و اینکه چه فکرهای خوبی کرده ای در عالمی دگر بودم . گفتم " کتک صداقت است که می نشیند بر روح " اما نمی خواهم فردا هم این حرفم را تکرار کنم . دلم میخواهد شادمانی برگردد . نگویم " خدایا از صبرت خسته شدم ... با خدایی دیگر طرف نیستی که بدانی تحمل اینهمه صبر و سکوت را دارد . طرف تو یک بنده است بنده ای دو پا که آدم نامیدی اش . نگذار صداقت بازنده باشد . نگذار عمرها بگذرند وقتی صداقت همان روز لازم است " دلم میخواهد فردا روزی ببینم فریادهایم بر سر خدا نتیجه بخش بوده و دیر نباشد آن روز .


خستگی را از میان خنده ها و شوخی ها میدانم .

غم را از صدا میبینم .

از میان فاصله ها لمس میکنم .

سپیدی زمستان لانه کند درون دلت اما سرمایش نه ! رنگارنگی پاییز خواستگاه روحت باشد اما غمش نه ! سرسبزی بهار جاری باشد در زندگی ات اما خواب آلودگی اش نه ! گرمای تابستان در آغوشت بگیرد اما داغی اش داغی بر دلت ننهد ! 

تو مهربان عزیز منی ... بین حرفهایم از اتفاق های چرت و پرتی که افتاده می گویم اما دلیلش فراموشی حرفها نیست . بعضی از حرفها خیلی سنگینند ... میخواهی هضم کنی ولی از آن حرفهایی ست که یک استخوان بزرگ دارند !

تو مهربان عزیز منی ... اجازه نخواهم داد کسی دگربار دلت را با حماقتش به خستگی بکشاند ...

تو مهربان عزیز منی ... زین پس روش آرزو کردن را تغییر خواهم داد . آرزو خواهم کرد برای کسی که دلی شکست ، شکسته شدن دلش را ... تا بداند شکستن دل چه اندازه دردناک است و هیچ گاه ترمیم پذیر نیست !!!

تو مهربان عزیز مایی ... عزیز خانه ای که مهربانی ات را بارها لمس کرده است .


... و دوست داشتم مهر ، مهربان بود . بی محابا نامهربانانه نمی لغزید درون دفتر زندگی ...

دلم به انجام کاری نیست وقتی همه در پی خنده های راستین تو از درون غم نگاهت هستند ... دلم از تمام پیش داوری های نابجا ، از تمام دو رویی ها گرفته است .

دیگر به هیچ شناختی اعتماد ندارم . هر چه زخم کاری بود ، از زبان هایی جاری شد که باورت نمی شد !!! تو هم باور نکن ... سادگی آدم ها را ، در لبخند هایی که تحویلت می دهند نبین . شاید برای همین باورش برایت سخت بوده که دلت شکسته است . من گذشتم ... به خنده های شازده کوچولو نگاه کردم و گذشتم ... اما انگار زبان های تیز ، برندگی شان را حفظ کرده بودند .

یاد سخن زیبای حسین پناهی می افتم که گفت : « یادتان باشد اعتماد المثنی ندارد » .

حواست به خودت باشد .

تمام دوست های نمادین و تمام دشمن های دشمن از برت به دور باد .


Bir gün olacak o günü yaşar gibiyim
ve sana inat gülmeye çok az kaldı
iyi duyarak sesini açar gibiyim
duyulamayan cümleler yarım kaldı ...

کودکان اینجا

صبح مادرش می گوید که : های های گریه ! میگه نمیرم مدرسه مشقامون سخت شده میترسم نتونم بنویسم تو که اون موقع سر کاری بگو خاله بیاد دنبالم ! 


یک روز ظهر که فرصت میکنم همراه عزیز جونش میروم دم در مدرسه به دنبالش ... بیشتر مادرها آمده اند به دنبال فرشته های کوچکشان . تا زنگ میخورد و این شازده کوچولوی ما با آن لباس هایی که هنوز برایش بزرگند و کیفی که دو برابر وزنش وزن دارد می آید بیرون . چشم هایش غم دارند ولی وقتی مرا میبیند لبخند میزند ... بغلش میکنم و ماچ ها می لغزند روی گونه های نرمش . میرویم سوار اتول مشدی ممدلی می شویم . در بین راه می گویم : خاله مدرسه خوب بود امروز ؟ ستاره گرفتی ؟ در سکوتی بغض کرده سرش را تکان می دهد ... میگیرمش بغلم و می گویم : حیگر خاله میدونم برای چی ناراحتی . اما به این فکر کردی که خیلی ها مامان ندارن  که بیان دنبالشون یا از مامانشون دورن ... مثل من ! سکوت کرده باز ... میگویم : شب با هم حرف میزنیم باشه ؟
شب در میزند و پفکی را به سویم دراز میکند . می گوید : خاله مشقامو بنویسم بیام . به روال همیشه می آید تا با هم حرف بزنیم ... کارتون تماشا کنیم ... بازی کنیم .


میگوید : خاله امروز یه ستاره جایزه گرفتم . میخواهم دفتر مشقش را بیاورد . بدو بدو دفتر مشق میرسد دستم . در هر برگش پای هر نوشته دست خط مادرش و حالت های روحی که پشت سر گذاشته برای معلم نوشته شده ... پای هر ورق نقاشی های شازده کوچولوست و ستاره ها ... میخندم که : به به ! چه دفتر مشقی ! چقدر تمیز ... چقدر قشنگ نوشتی با این دستای کوچولوت . میدونی مشق نوشتن کار هر کسی نیست ؟  الان که مشقای تو رو میبینم یادم میاد که من اینقدر تمیز نمینوشتم حتی مامانم رو هم اذیت میکردم سر مشق نوشتن بس که شیطونی میکردم . می گوید : سخته ولی ما میتونیم یاد بگیریم . جهت جلوگیری از ضایع شدنم که با همین جمله ی روانشناسانه اش کرک و پر هر چه تفکر بعدی را فرو ریخت و باز هم جهت مخفی سازی سوابق درخشانم از مشق هایی که نوشته ام و ننه قنبر چه مصائبی را تحمل فرموده اند من باب سوات دار شدن من خود را جمع کرده و از تفریق شدن جلوگیری می نمایمو می گویم : تو همه چی رو میتونی انجام بدی . اصلا اگه نتونی انجام بدی شازده کوچولو نیستی ! موهای بلند و قهوه ای اش را که بارها بوسیده ام و نازشان کرده ام را تکان می دهد و حین بازی با موهایش می گوید : اووووهوم خاله . مامان هم میگه تو هر کاری رو میتونی انجام بدی ... دلم میخواهد قورتش بدهم که اینقدر تودار است و سخنی از اتفاقی که در مدرسه برایش افتاده نمی گوید و تعداد رازهایش رو به افزایش است ! 


با هم عکس میبینیم و به شکم آقای پدر عزیز من میخندیم و من می گویم دلم برای شکم تپل بابایم که کنارم نیست تا اذیتش کنم تنگ شده است . شازده کوچولو هم میگوید : خاله بابای منم تپله ها هی شکمشو میگیرم تکون میدم میپره بالا هم بابا میخنده هم من ... هر دو با هم به داشتن این دو نقطه ی مشترک در باباهایمان می خندیم . ( البته اگر ننه قنبر بداند من راجع به این موضوع اینجا نوشته ام فکر کنم آینده ای برایم نخواهد بود !! ) میرویم سر دیدن کارتون . " توت فرنگی کوچولو " به قر و فر حاکم در کارتون های این زمانه می اندیشم و شازده کوچولو خرسند از اینکه هر چه دارد را با من شریک شده ... حتی کارتون هایش را . امشب رفتیم سراغ دیدن " سیندرلا " می گویم : خاله میدونی من سیندرلا رو خیلی دوست دارم از بچگی دوستش داشتم تو چی ؟ جرقه می خوریم با هم و سیندرلا میبینیم تا یکهو میرویم سر عروسک ها برای بازی چون شازده کوچولو این را می خواهد . عروسک من بی ادب است و زورگو و عروسک او مهربان است و مودب ! عروسک من از کلاسشان می گوید از خانومشان که گفته اگر مشق هاتونو خوب ننویسید در رو میبندم و نمیذارم از اینجا برید بیرون !! وسط بازی می گوید : خاله اینا رو مامانم بهتون گفته ؟ از تیز بودن گوش هایش که توانسته صدای ما را از پشت در بسته لب خوانی کند حظ میبرم وافر و بابت کر بودن خودم دپرس می گردم ! میگویم : نه ! خانوم ما اینجوری میگفت وقتی کلاس اول بودیم ( دروغ بزرگ ) عروسکش می گوید : خانوم ما هم اینجوری میگه ولی خانوم معلما شوخی میکنن ! عروسک من هم میگوید : آآآآآره ! مثلا ما رو نگه دارن که چی بشه ؟ اگه یکیمون طوریش بشه خانوم معلما باید جواب پس بدن و غیره ! در نهایت عروسک بی ادب من در نهایت بی رحمی عروسک او را هول می دهد و عروسکش گریه می کند تا من بگویم : به عروسکت فقط گریه کردن و همیشه مهربون بودن رو یاد دادی فسقله ننه ؟ یاد ندادی وقتی اذیتش میکنن از خودش دفاع کنه ؟ بعد عروسک او به عروسک من می گوید : اذیت نکن و عروسک من را به دلیل حرف گوش نکردن پرت می کند پایین تا من چنگ بکشم روی صورتم که واااااای عروسکمو کشتی ... وای کشتی !! و با این کار من او غش غش می خندد تا با دستانم بپرم رویش و قلقلکش بدهم تا صدای شیرین خنده هایش بوی زندگی را حفظ کند .


شب بخیر می گوید و میرود تا سر ساعت 9 در تختخواب گرم و نرمش باشد زیر سایه ی پدر و مادرش . من به این می اندیشم که خوش به حالش ... نه میداند قیمت دلار چیست و نه مجبور است نان آور باشد و نه از این حرفهای بزرگانه سر در می آورد . تمام مشغله اش محدود شده به مشق هایی که سخت می نمایند و افزایش ستاره ها به بیست تا دفتری از من جایزه بگیرد که عکس های این پرنده های بی اعصاب رویشان جلوه گر شده ! 


او شب بخیر می گوید و الان شاید در حال دیدن خواب پادشاه پنجم است و من رو به سوی پنجره و بیرون بارانی به روزهای آینده ی بچه های این روزها می اندیشم که آینده شان چه خواهد شد ! آیا امنیتی خواهد بود ؟ چه کسی خواهد بود و چه کسی نه ! دلم می خواهد تمام کودکان این سرزمین جایی داشته باشند گرم و نرم ... نوازشی ببینند مهربانانه ... گرسنه نباشند ... در امنیت باشند و از کودکی هایشان لذت ببرند تا مثل من خاطرات خوش کودکی زیر دهانشان مزه کند .

دل من برای کودکان اینجا و کودکان خیلی جاها خیلی چیزها می خواهد اما همه چیز به خواستن دل من نیست ...

دوست ندارم جایی بخوانم که ملاله ای یا نیمایی دیگر هستند و زجر می کشند و دلشان میخواست جای من ، ‌‌تو یا شازده کوچولو بودند ...



پی نوشت آیینه ی عبرت :  های . گود بای . گود لاک . ایت ایز ا ویندو . کامپیوتر ایز گود . مشق ایز نات گود . اوکی ؟ گفتیم بنویسیم بدونید که ما با مشق مشکل داشتیم نتیجه اش شد سوات در حد های بای !! تا ما بیاییم و به زبان اجنبی بگوییم که ببینید منو ! نسرینی هستم که در خانه آیینه ی عبرت آیندگان صدایم می زنند !!


مهر بی تو

روز اول مهر از جلوی در سه مدرسه ی دخترانه رد شدم که هر سه به فاصله ی چند متری از هم قرار دارند . مانتوهای صورتی رنگ با مقتعه های سپید ... کیف و کفش های نو ... انگار اولین روز مهر مثل اولین روز فروردین است ... بوی تازگی حس می شود . آن بین ها ، لا به لای درختان ساختمان نویی که بوی نو گرفت ... خاطرات کلاس اول مرا فرو برد درون خودش ... آن بین ها ، کنار پنجره ای که جایش را به دیواری بخشیده بود ... یاد باد آن روزگارانی را از ذهن گذراندم ... به سروری که نقاشی ئه سه درختش نمره ی بیست را گرفت ... به دو زهرایی که فرقشان زمین تا آسمان بود ... یکی پدری داشت مرفه و دیگری پدری داشت فقیر ... به منی که مبصر شدم از همان اولین روزها ... به خیلی چیزها ... خیلی گذشته ها ... به گل های درون گلدان جلد کتاب فارسی .

هر سالی که میگذشت به تعداد آن گل ها افزوده میشد تا بدانیم یاد گرفته ایم بخوانیم ، بنویسیم ، به یاد بسپاریم ... دوستی ها هم بزرگ تر میشدند . جانی میگرفتند برای روزهای بعدترش ... بعد از ما ، ماهایی هم آمدند شاید ده سال بعدش ... یاد گرفتند بخوانند و بنویسند ... دوستی هایشان جان گرفت . شیطنت هایشان طعم همان گلهای درون گلدان را میداد . همان طور ساده ... همان طور بی ریا . انگار شیطنت آن روزها را حتی بعد از گذشت سال ها ... بعد از دیدن آدم های نو در قاب های فکری نو ... با جلد های نو و پر زرق و برق ... درون این تبلت ها ، درون این فیس بوک ها ، درون هر چیزی که دیگر بوی شیطنت را نمیداد ، فقط میشد در شیطنت آنها یافت ... در شیطنت اسمی که کلاس اول را سالها قبلتر گذرانده بود ... گل های گلدان را زیاد کرده بود ... گلی که ستون بود ، طلای تیم بود خودش میگفت اسمش مسی است اما در خانه صدایش میزنند " سونیا " ، زلزله ی خنده ها ... همه اش در گلی بود که سال گذشته شیطنتش را هم با خودش برد تا طعم خوش شلوغ کاری هایش هنوز هم ماندنی باشد .


سونیای جیگر که زود دردری شدی ... جایت خالی ست و من هر بار با یادت دلم میخواست بودی و اسرار مگو را فاش میکردی تا هوس یک لقمه کردن ات را با ماچ های پشت سر هم همیشه داشته باشم . ماچی میفرستم به هوا ... بگیر که دلم ضعف رفته است شدید ... شدید ... شدید .


سون آی

سون آی (son ay) در فولکلور آذربایجان به آخرین شبهای مهتابی تابستان گفته می‌شود ... در تفکر اسطوره‌ای آذربایجان ماه و خورشید عاشقان ابدی یکدیگرند که هرگز به هم نمی‌رسند . سونای در اعتدال پاییزی ، زمانی که روز و شب برابرند ... رخ می‌دهد . از این رو ، وقتی ماه بدرِ سونای طلوع می‌کند خورشید در حال غروب کردن است ؛ و این زمانی است که این عاشقان ابدی ، به صورت ۱۸۰درجه ، می‌توانند برای چند دقیقه از رو به رو یکدیگر را ببینند . آن شب نگاه سونای سرشار از عشق است . داستان معروف و عاشقانهٔ آسلی و کَرم (اصلی و کرم) ، در حقیقت ، تکرار عشق سونای در حیات واقعی انسانی است . بعد از سونای تا شروع بهار ، در روستاهای آذربایجان خواستگاری ها ، نامزدی ها و عروسی ها صورت می‌گیرد .
 
 
 
 
پی نوشت تشکری : با تشکر از آقا هادی یالین به خاطر در اختیار گذاشتن این مطلب .
 
پی نوشت پاییزی : امیدوارم مهر بتواند با من ارتباط عاطفی برقرار نموده و مهر مهربانی باشد کلا !! پاییزتون مبارک .