برای پدیده ای که در اوج ماندن را خوب میشناخت ...
چشمامو میبندم تا تصور کنم چه طوری میشه از تو گفت ؟! از کجا گفت ؟ چه جوری
گفت که با اون زبونت جوری جوابمو ندی که باز هم دنبال کمک بگردم برای
اینکه فک پخش شده ی من رو از روی زمین جمع کنند و من هر بار قسمتی از فکم
رو نداشته باشم چون ناقص شده ! بعد تو دلم حسرت بخورم که چی میشد کمی از
زور زبون تو رو که پر از شیطونی و شیرینیه من می داشتم ؟
یکی از آرزوهام بود دیدنت ! اینکه بفهمم شعور یعنی چی ؟ شجاع یعنی کی ؟ صفا یعنی چی ؟ محکم یعنی چی ؟ زلزله یعنی چی ؟ دوست خوب یعنی کی ؟ بعد برسم به این نتیجه که همه چیز لیاقت میخواد ... حتی دیدنت . چه برسه به اینکه آدم دوستی مثل تو داشته باشه ... بعد بخواد ببینتت تا محکم بماچتت .
من الان بعد از شاید پنجاه روز دارم از " تو " می نویسم . چون لایق این نبودم که دوستت باشم . دوستی فقط برای بودن در شادی ها نیست . اما انگار محکوم شدم به اینکه شریک نباشم . بودنت برام شادی بخش بود و نبودنت ...
بخندم یا گریه کنم ؟ اینکه یاد تو هم خنده میاره رو لب هم اشک میاره به چشم ! اینکه میشد منم اون روزا سیاه بپوشم اما نه فقط به خاطر اون عزیز که شاید همزمان بوده با تو سفرش ... نکنه تو یه پرواز بودید ؟ آره کلک ؟ بگم سیاه پوشیدم این بار به خاطر فقر زمین از داشتن فرشته هایی مثل تو ...
راست میگه همون مهربون خاتون " دختر تو اگه میخواستی بپری چرا دلای ما رو اسیر کردی ؟ " نمیدونی دل زمینیا زود اسیر میشه ؟ زود دنبال یه نشونه میگردن از اهالیه آسمون ...
چقدر سخت گذشت روزای بی خبری ... امان از این حس ! بارون میبارید مداوم و من تو فکر این بودم که حتما خبریه که آسمون دلش اینجوری پره ... این بارون ها نمیخواد تموم بشه تا شاید مردی یه دل سیر زیر بارون گریه کنه ... اونوقت برم به زیر بارون و داد بزنم رو به خدا و بگم " چه خبره ؟ چی شده ؟ تو که دروغ نمیگی بگو " و دلم گواهی به خبری خوش رو نده . امان از این حس که دروغ نمیگه حتی وقتی با کتک حالیش میکنم که باید دروغ بگه ... اس ام اس و زنگ . من به اون ، اون به من . من حدس بزنم اون بگه نه !!! حس کنیم تافته ای شده ایم جدا بافته از جمع ... اینهمه سکوت عذاب آور بشه ... دل نگران بشیم ... بیقرار بشیم ... تو دلم بگم از نقشه های توئه که دست هر چی فرمانده برای عملیاته تو جنگ از پشت بستی تا با یه پاتک ناک اوتمون کنی !!! بعد این حس که مدت ها باهامون بوده تبدیل بشه به واقعیت ... بریم بهشت زهرا ... وقتی میدونیم تو اونجا نیستی ... سر بزنیم به ریسه های رنگی و عروسک ها ... من بگم اینجا یه گوشه از بهشته رو زمین ... دوستم بگه آره ... قطعه ی بهشت رو ول کنیم ... دونه دونه به هر قطعه ای میرسه بایستیم ... تو قطعه ی شهدا سر مزار فرماندهان جنگ یهو یاد فرمانده بودن تو بیفتم تو تیمت و لبخند بشینه رو لبام ... سرگردون ، دنبال چی میگردیم نمیدونم ! اما میگردیم ... شاید جایی باشه برای آرامش ... تو دلم بگم قراره برگردم .... میدونم کجا میرم ... جایی که صاجب سنگ شده ... اما اینجا ، کجا رو بگردم وقتی میدونم اینجا نیستی ؟! دونه دونه بپرسم از آدما که :
آهای آدما ! شما یه دختر جیگر ِ محکم ِجسور اما باصفا و زلزله ندیدید ؟ اصلی ترین نشونه ش هم اینه هر جا میره همه ی آدما ذله ان از دست زلزلگی و زبونش از بس خوردنیه !
اونا هم بگن مگه همچین آدمی هم وجود داره ؟ منم بگم به ! معلومه که هست ... الان تو جمع فرشته هاست چون از جنس زمین نبود ... اسمش هم سونیاست ...
من بهش میگم سونامی ... تو خونه صداش میکنن لیونل مسی . اما الان تو بهشت بهش میگن یاقوت بهشتی ... چون خوب گل میکاره تو دلا ... بگم ویزاش صادر نشده ، خریدنش از تیم آسمون ! گفتن لازمش داریم ... ما باید قهرمان جام باشگاه های طبقه های بالای آسمون بشیم ... یه پدیده لازم داریم مثل سونیا ... شماره ی دهشون رو دادن بهش ... نمیدونم قراردادش چقدره ! ولی هر چقدر هم که باشه مطمئنم ما زمینی ها توان باز پس گیریش رو نداریم ... فقط وقتی گل میزنه دست تکون میده بهمون ... یه دماغتون بسوزه هم راه میندازه واسمون ... میدونیم دیگه !
جیگر میدونی از بس همه از زور زبون تو میترسیدن ، زبونشون قفل شده ؟ قرار شده بود ، دونه دونه بیان واسه تبریک عید خدمت شما زلزله ی اعظم ! ولی خیلی هاشون نخواستن لو بدن که میترسن تبریک بگن چون ممکنه یه متلکی بهشون بگی که هم خودشون غش کنند از خنده هم ما حساب کار دستمون بیاد از دست زبون تو ! برای همین گفتن " دچار جمود شده ام " یا اون یکی گفت " هر چی زور میزنم به مغزم چیزی یادم نمیاد " ولی اونایی که نوشتن برات ببین چی میخوان بهت بگن .
نیای منو بکشی که چرا پارتی بازی نکردم برا بعضیا تا اول بنویسنا !! به ترتیب هر کی زودتر کارت تبریک عیدتت رو تحویلم داد گذاشتم اینجا :
هاجر : بسیار نادرند کلماتی که ارزششان بیش از سکوت باشد . عیدت مبارک سونیای عزیز ما ...
سعید و خانومش : افلاکیان را بگو که دست بزنند و شادی کنند که دست مولا به فراز آمده
که عالمی نظاره گر شده اند ولایت جلوه انسانیت را ،
ولایت او که به حق الگوی تمام قد هر فضیلتی بود و ترجمان درست انسانیت
اما بعد ...
باخبر شدیم چندی ست ندای شادی ملائک سماوی گوش فلک را تا مرز ناشنوایی پیش برده
تا حدودی درکشان میکنیم ، چرا که شنیده هایی در باب زلزله و انواع آن داشته ایم
و البت تجربه ها و درسهایی فراوان
.
.
.
خلاصه که بدجور عیدتون مبارک .
سونیا عیدت و شادی ابدیت مبارک .
........م : سونیا سلام . حتما یادت هست نه ؟ یادته ماجرای گشت ارشاد رو ؟ اون هم نزدیکای عید غدیر بود . یادته ؟ اونجا تو دلتنگ فرشته کوچولویی شده بودی که حتما الان داری باهاش بازی میکنی . اصلا تو انگار باید یه همنام این دیووونه رو همراهت داشته باشی . مواظبش باش . بهش بگو مواظبت باشه . شکایت عموش رو به اون بکن . یادت هست دیگه نه ؟ یکی از دوستات گفت که گریه ی تو رو اون وقتها برای اولین بار دیده . ولی خیلی زود زلزله شدی . الان هم زلزله ای دیگه . ما هم از روی پست دوستات و به تقلید ناشیانه از اون و تو میگیم "" کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ""
حالا اما میخوام عین خودت ته اون پست به همه بگیم عیدتون مبارک . اول از همه به تو . سونیا جون عیدت مبارک . من برای عیدی یه نگاه فقط ازت میخوام . یه اشاره یه دعا . یه لبخند تو خواب و رویا . بدجنسی نکنی شیطونی نکنی . اذیت نکنی بگی نه عمرا . نکنه برام اخم کنی . سونیا عیده ها . همون عیدی که خیلی دوست داشتی . اگه بودی قالب هذیون ویژه میشد حتما . سونیا جون تو این عید خوب خدا به تو فرشته خوب خدا میگم مبارک باشه عیدت . چی میشه بیای و از اون جوابا به این تبریک عید من بدی ؟ تو خوابم که شده بیا و از اون جوابا بهم بده . باشه ؟ عیدت مبارک .
سهیلا : هر وقت که دلم میگیره یاد دعای آخر نماز بابا بزرگم میفتم که میگه " یا علی تو مشکل ما را بگشا و خدایا که گشاینده تویی " . هر وقت دلم میگیره یاد جمله " دستات رو بذار رو زانو و بگو یا علی " میفتم و آروم میشم .
فردا عید مولامونه . فردا عید ماست . عید فرشته هاست .
حالا من میخوام از اینجا به فرشته ورووووووجک شیطون و زلزله ای به نام سونیا که دنیای ما رو قابل ندونست و پرواز کرد بگم عیدت مبارک جیگرم .
مانی البت اون بیسواته : میگن مانی بنویس ... میگم بابا فکر بیسواتی ما رو نمیکنین فکر این باشین که اگه مانی بتونه با هزار تخم کفتر سرقتی از پشت بومای همسایه هم شده برای چیزای معمولیش فک بزنه ، برا بعضی چیزا هیچ تخم کفتری براش افاقه نمیکنه ... میگن دیگه ... کم کم دیگه اثر نمیکنن ... یه نمه دستور میدن امر میکنن ... منم که ترسو ... گردنمون هم که از مو باریکتر ... با دست لرزون شروع می کنیم به فک زدن . حالا اگه این آش شله قلمکار قابل خوردن نبود ، من مقصر نیستم . کی بود کی بود من نبودم و از این حرفا ...
میگن اون آقا بابا بوده ... بابای امت ... بابای یتیما ... بابای دنیا ... بابای خوبیا ...
میگن اون آقا یه جایی نزدیک بهشت نشسته و چشم میندازه تو خلایق حیرون و نشون میکنه آدما رو و میگه بیاین تو ، پیش خودم ...
میگن اون آقا ... خیلی آقاست ...
میگن ما که نمی فهمیم ... خوش به حال اونا که ایمان دارن به این گفته ها ... ما دیوونه ها البت و صد البت دوسش داریم ... اینو دیگه میتونیم رسید بدیم با تضمین ... با گارانتی ...
اون چی ؟ ما رو دوست داره یا نه ؟ ... نمی دونیم ... اما عشق می کنیم میگین چرا ؟
خوب الانه براتون میگم ... عشق می کنیم که ما هم رومون میشه صداش کنیم ...
حالا میگین چرا اینقده پر رو شدیم ؟ میگم براتون ... سند دارم ... آقا بی سند که حرف نمیزنم ... سند دارم . سندش ؟ الانه رو نمایی میکنم سند رو ...
و اینک سونیا
سند شماره چند بودی سونیا ... ؟
بدجنس میدونی آلزایمر دارم ...
بدجنس لومون داد و گفت آلزایمر هم نداشتی سواتت قد شماره ها رو نمیداد که ...
سونیاست دیگه ... وقت نوشتن و در حال تایپ هم تیکه اش رو میندازه ...
حالا شماره سند رو بی خیال ...
ایناهاش سونیا ...
آقا نیگا ... دیدی ؟ حال کردی ؟ خدایی فرشته به این نازی دیده بودی ؟
آقا من شاهدما ... خیلی وقته آدمایی عین ما میموندیم و نای پا شدن نداشتیم ، سونیا بود که دساتش رو میزاشت رو زانوش و میگفت یا علی ...
پا میشد عین دماوند محکم ... من میگم محکم ... شما میگین محکم ...
تو کلوم نمیگنجه ...
لااقل تو کلوم من بیسوات دیوونه نمیگنجه ...
شما رو نمیدونم ... والله شاید بگنجه ...
ولی هر کس تونس سونیا رو تو قالب کلمات جا بده اسکار ادبیات رو باید بهش داد ...
حالا گیر ندید که جایزه اسکار ادبیات نداریمو اینا ...
یکی داد بزنه بگه ... بابا بیسوات اون نوبله ...
چی چی ؟ نوبله ؟ بابا سونیا کمک ... نوبل چی چیه ؟ اینا چی میگن ؟
آقا جان ؟ چی ؟ خوب دیگه ... دیوونه ها نمیتونن راست راه برن از این شاخه به اون شاخه و بالعکس ...
آره حالا آقا ما وقتی سونیا داریم ... وقتی سونیا میشناختیم و میشناسیم ... که عاشق شما بود ... نمیتونیم امید داشته باشیم که به خاطر سونیا یه نگاه کوچولو موچولو بهمون بکنی ؟
ما طمعمون زیاده و امید داریم ... شاید هم رومون زیاده ... حالا ...
حالا آقا ... بابای همه ی خوبیها ...
پدر خاک میگن سونیا رو سپردن به خاک ...
یعنی سپردن به تو دیگه ...
مراسم خاکسپاری ... یعنی تحویلش دادن به تو دیگه ...
آقا ... بامرام باش ... این یکی رو یواش ورداریا ...
درسته محکمه ... اما دلش عین یه گلبرگ نازکه ...
و اونور ...
فقط دل ملاکه دیگه ...
گلبرگ نازکه ...
و اونور فقط دل ملاکه دیگه آقا ...
میگن مثل فردایی ...
مهربون ترین آدم دست تو رو گرفت بالا ...
که آهای آدما ...
اینم نشون ... ابنم علامت ...
میخوای عاشق باشی ... علی ...
میخوای آدم باشی ... علی ...
چه خوب رد نگاه اون مهربون رو گرفتی سونیا ...
بدجنس حواست به ما هم هست یا شیفته و بیقرار مهربونای عالمی ؟
ما چی پس ؟
آقا ... من میخوام به سونیا بگم عیدت مبارک ...
آقا ... من میخوام ازت بخوام عیدی سونیا یادت نره ها ...
چقده خلم من ...
اون آقاست ... اسمش رو خودشه ... آقا ... اون که چیزی یادش نمیره ...
سونیای بدجنس از عیدیت چیزی بهم نمیدی ؟
یواشکی ...
نگو حساب کتاب داره ... نگو عیدیا رو به هر کسی نمیدن ...
بی خیال شو زلزله ... فسقلی دماغت رو میکشما ...
ما رو چه به این حرفای فلسفی و باید ها و نباید ها ... و حساب و کتاب ...
ما ازت قسمتی کوچک قد یه ناخن ... نه کمتر از نخود و عدس ... قد غبار روی مزارت ... یه همچین اندازه ای از اون عیدی میخوایم ...
میخوایم ... بگی نه ... باور کن ... باور کن ... باور کن بازم میبوسمت ... بازم عاشقتم ... بازم چاکرتیم ...
اصلا آدم جرات میکنه با سونیا در بیفته ؟ .... دیوونه هستیم دیگه نه اینقد ...
خلاصه کلوم آقا ... نمیتونیم از حرف زدن با این زائر عاشقت دل بکنیم ...
سونیا بدجنس فسقلی ... اصلا کمک نکردیا ... تخم کفتری چیزی نرسوندیا ...
سونیا جون عیدت مبارک ...
فقط گاهی ... یادی از ما کن ... یاد تو دلمون رو محکم میکنه ...
سونیا جون به آقا بگووووو حواسش به غزلکم باشه ...
میدونم اونم کوهه ... اما گاهی کوه ها هم دلتنگ میشن ...
سونیا تو که فارغ از همه ی دلتنگی هایی ... عیدت مبارک .
سونیا بزار برم ... باشه ؟ باشه یه وقت دیگه ...
عیدت مبارک
عابر : به عنوان عابری که بارها بوی خوش مهربانی های تو را استشمام کرده است عید را به تو تبریک میگویم . تو مرا نمیشناسی اما من تو را خوب میشناسم . همانطور که باد را پرنده را پرواز را . عیدت مبارک .
صدف : به رسم همه ی سنتها اولین عید "بی تو بودن " را "با تو" جشن میگیریم ... که تو همیشه هستی ... جاری ... قوی ... محکم ...
سفرت مبارک ... بالهایت گوارای وجودت ...
وبالهای گردن : انگار دیر آمدیم . عین همیشه ما طائفه جا مانده هاییم . جایی فرصت رو از ما گرفت . بگذریم . اما ما از همین جا به اندازه شناخت کممون از این فرشته کوچک برایش در جوار رحمت حق آرزوی خوشی میکنیم . و بزرگترین عید بشریت رو بهش تبریک میگیم . و ازش میخوایم این طائفه همیشه جا مونده و عقب مونده رو دعا کنه . دختر خوبمون سونیا عیدت مبارک .
الماس : سونیا جان ما رو بخاطر اینکه آدمهایی تومون هست که همه چی رو با زاویه دید و تمایلات خودشون نگاه میکنن ببخش . حتما دلت از این جور آدمها گرفته بود که سفر کردی ؟ ما رو ببخش . عیدت مبارک سونیا جونم .
رئیس بزرگ : بعضی وقتها به جایی میرسی که مجبور میشی علی رغم تمایلت سکوت کنی .
سونیای عزیز ، من هم قرار بود مثل بزرگان بالا چیزی بنویسم برای تبریک اولین حضورت تو جمع آسمونی ها . هر چه سعی کردم نتونستم دلم رو راضی کنم که کلمات خودم رو راهی نوشته ای کنم که سر تا پا عشق و شناخته . حالا که نوشته ها منتشر شده خیلی خوشحالم که تصمیم درستی گرفتم و از بار این پست کم نکردم . البته من روش تبریکم رو عوض کردم وقتی با بزرگان نتونستم رقابت کنم .
همیشه خدا یه راهی برای آدم باز میکند وقتی به بن بست میرسی . من هم جمود فکری رو دور زدم . راه افتادم اودم جاده چالوس تا اونجا بهت عید اول رو تبریک بگمو گفتم فرار به جلوه ی قشنگی بود . دیگه نیازی به کلمات سنگین و وزین نبود . دیشب جاده سرمای همیشگی رو نداشت با اونهمه برف . دلیلش چی بود ؟؟ من که آخرش متوجه نشدم .
عیدت مبارک زلزله ی کوچک .
نسرین : منم بعد این همه حرفای قشنگ اونایی که عاشقت بودند و هستند و خواهند بود .... ساده میگم ... به سادگی وجودت و دنیای پاکت ... دوست دارم ... دوست دارم ... دوست دارم ... عیدت مبارک سونامی ئه دوست داشتنی ...
یکی از آرزوهام بود دیدنت ! اینکه بفهمم شعور یعنی چی ؟ شجاع یعنی کی ؟ صفا یعنی چی ؟ محکم یعنی چی ؟ زلزله یعنی چی ؟ دوست خوب یعنی کی ؟ بعد برسم به این نتیجه که همه چیز لیاقت میخواد ... حتی دیدنت . چه برسه به اینکه آدم دوستی مثل تو داشته باشه ... بعد بخواد ببینتت تا محکم بماچتت .
من الان بعد از شاید پنجاه روز دارم از " تو " می نویسم . چون لایق این نبودم که دوستت باشم . دوستی فقط برای بودن در شادی ها نیست . اما انگار محکوم شدم به اینکه شریک نباشم . بودنت برام شادی بخش بود و نبودنت ...
بخندم یا گریه کنم ؟ اینکه یاد تو هم خنده میاره رو لب هم اشک میاره به چشم ! اینکه میشد منم اون روزا سیاه بپوشم اما نه فقط به خاطر اون عزیز که شاید همزمان بوده با تو سفرش ... نکنه تو یه پرواز بودید ؟ آره کلک ؟ بگم سیاه پوشیدم این بار به خاطر فقر زمین از داشتن فرشته هایی مثل تو ...
راست میگه همون مهربون خاتون " دختر تو اگه میخواستی بپری چرا دلای ما رو اسیر کردی ؟ " نمیدونی دل زمینیا زود اسیر میشه ؟ زود دنبال یه نشونه میگردن از اهالیه آسمون ...
چقدر سخت گذشت روزای بی خبری ... امان از این حس ! بارون میبارید مداوم و من تو فکر این بودم که حتما خبریه که آسمون دلش اینجوری پره ... این بارون ها نمیخواد تموم بشه تا شاید مردی یه دل سیر زیر بارون گریه کنه ... اونوقت برم به زیر بارون و داد بزنم رو به خدا و بگم " چه خبره ؟ چی شده ؟ تو که دروغ نمیگی بگو " و دلم گواهی به خبری خوش رو نده . امان از این حس که دروغ نمیگه حتی وقتی با کتک حالیش میکنم که باید دروغ بگه ... اس ام اس و زنگ . من به اون ، اون به من . من حدس بزنم اون بگه نه !!! حس کنیم تافته ای شده ایم جدا بافته از جمع ... اینهمه سکوت عذاب آور بشه ... دل نگران بشیم ... بیقرار بشیم ... تو دلم بگم از نقشه های توئه که دست هر چی فرمانده برای عملیاته تو جنگ از پشت بستی تا با یه پاتک ناک اوتمون کنی !!! بعد این حس که مدت ها باهامون بوده تبدیل بشه به واقعیت ... بریم بهشت زهرا ... وقتی میدونیم تو اونجا نیستی ... سر بزنیم به ریسه های رنگی و عروسک ها ... من بگم اینجا یه گوشه از بهشته رو زمین ... دوستم بگه آره ... قطعه ی بهشت رو ول کنیم ... دونه دونه به هر قطعه ای میرسه بایستیم ... تو قطعه ی شهدا سر مزار فرماندهان جنگ یهو یاد فرمانده بودن تو بیفتم تو تیمت و لبخند بشینه رو لبام ... سرگردون ، دنبال چی میگردیم نمیدونم ! اما میگردیم ... شاید جایی باشه برای آرامش ... تو دلم بگم قراره برگردم .... میدونم کجا میرم ... جایی که صاجب سنگ شده ... اما اینجا ، کجا رو بگردم وقتی میدونم اینجا نیستی ؟! دونه دونه بپرسم از آدما که :
آهای آدما ! شما یه دختر جیگر ِ محکم ِجسور اما باصفا و زلزله ندیدید ؟ اصلی ترین نشونه ش هم اینه هر جا میره همه ی آدما ذله ان از دست زلزلگی و زبونش از بس خوردنیه !
اونا هم بگن مگه همچین آدمی هم وجود داره ؟ منم بگم به ! معلومه که هست ... الان تو جمع فرشته هاست چون از جنس زمین نبود ... اسمش هم سونیاست ...
من بهش میگم سونامی ... تو خونه صداش میکنن لیونل مسی . اما الان تو بهشت بهش میگن یاقوت بهشتی ... چون خوب گل میکاره تو دلا ... بگم ویزاش صادر نشده ، خریدنش از تیم آسمون ! گفتن لازمش داریم ... ما باید قهرمان جام باشگاه های طبقه های بالای آسمون بشیم ... یه پدیده لازم داریم مثل سونیا ... شماره ی دهشون رو دادن بهش ... نمیدونم قراردادش چقدره ! ولی هر چقدر هم که باشه مطمئنم ما زمینی ها توان باز پس گیریش رو نداریم ... فقط وقتی گل میزنه دست تکون میده بهمون ... یه دماغتون بسوزه هم راه میندازه واسمون ... میدونیم دیگه !
جیگر میدونی از بس همه از زور زبون تو میترسیدن ، زبونشون قفل شده ؟ قرار شده بود ، دونه دونه بیان واسه تبریک عید خدمت شما زلزله ی اعظم ! ولی خیلی هاشون نخواستن لو بدن که میترسن تبریک بگن چون ممکنه یه متلکی بهشون بگی که هم خودشون غش کنند از خنده هم ما حساب کار دستمون بیاد از دست زبون تو ! برای همین گفتن " دچار جمود شده ام " یا اون یکی گفت " هر چی زور میزنم به مغزم چیزی یادم نمیاد " ولی اونایی که نوشتن برات ببین چی میخوان بهت بگن .
نیای منو بکشی که چرا پارتی بازی نکردم برا بعضیا تا اول بنویسنا !! به ترتیب هر کی زودتر کارت تبریک عیدتت رو تحویلم داد گذاشتم اینجا :
هاجر : بسیار نادرند کلماتی که ارزششان بیش از سکوت باشد . عیدت مبارک سونیای عزیز ما ...
سعید و خانومش : افلاکیان را بگو که دست بزنند و شادی کنند که دست مولا به فراز آمده
که عالمی نظاره گر شده اند ولایت جلوه انسانیت را ،
ولایت او که به حق الگوی تمام قد هر فضیلتی بود و ترجمان درست انسانیت
اما بعد ...
باخبر شدیم چندی ست ندای شادی ملائک سماوی گوش فلک را تا مرز ناشنوایی پیش برده
تا حدودی درکشان میکنیم ، چرا که شنیده هایی در باب زلزله و انواع آن داشته ایم
و البت تجربه ها و درسهایی فراوان
.
.
.
خلاصه که بدجور عیدتون مبارک .
سونیا عیدت و شادی ابدیت مبارک .
........م : سونیا سلام . حتما یادت هست نه ؟ یادته ماجرای گشت ارشاد رو ؟ اون هم نزدیکای عید غدیر بود . یادته ؟ اونجا تو دلتنگ فرشته کوچولویی شده بودی که حتما الان داری باهاش بازی میکنی . اصلا تو انگار باید یه همنام این دیووونه رو همراهت داشته باشی . مواظبش باش . بهش بگو مواظبت باشه . شکایت عموش رو به اون بکن . یادت هست دیگه نه ؟ یکی از دوستات گفت که گریه ی تو رو اون وقتها برای اولین بار دیده . ولی خیلی زود زلزله شدی . الان هم زلزله ای دیگه . ما هم از روی پست دوستات و به تقلید ناشیانه از اون و تو میگیم "" کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ""
حالا اما میخوام عین خودت ته اون پست به همه بگیم عیدتون مبارک . اول از همه به تو . سونیا جون عیدت مبارک . من برای عیدی یه نگاه فقط ازت میخوام . یه اشاره یه دعا . یه لبخند تو خواب و رویا . بدجنسی نکنی شیطونی نکنی . اذیت نکنی بگی نه عمرا . نکنه برام اخم کنی . سونیا عیده ها . همون عیدی که خیلی دوست داشتی . اگه بودی قالب هذیون ویژه میشد حتما . سونیا جون تو این عید خوب خدا به تو فرشته خوب خدا میگم مبارک باشه عیدت . چی میشه بیای و از اون جوابا به این تبریک عید من بدی ؟ تو خوابم که شده بیا و از اون جوابا بهم بده . باشه ؟ عیدت مبارک .
سهیلا : هر وقت که دلم میگیره یاد دعای آخر نماز بابا بزرگم میفتم که میگه " یا علی تو مشکل ما را بگشا و خدایا که گشاینده تویی " . هر وقت دلم میگیره یاد جمله " دستات رو بذار رو زانو و بگو یا علی " میفتم و آروم میشم .
فردا عید مولامونه . فردا عید ماست . عید فرشته هاست .
حالا من میخوام از اینجا به فرشته ورووووووجک شیطون و زلزله ای به نام سونیا که دنیای ما رو قابل ندونست و پرواز کرد بگم عیدت مبارک جیگرم .
مانی البت اون بیسواته : میگن مانی بنویس ... میگم بابا فکر بیسواتی ما رو نمیکنین فکر این باشین که اگه مانی بتونه با هزار تخم کفتر سرقتی از پشت بومای همسایه هم شده برای چیزای معمولیش فک بزنه ، برا بعضی چیزا هیچ تخم کفتری براش افاقه نمیکنه ... میگن دیگه ... کم کم دیگه اثر نمیکنن ... یه نمه دستور میدن امر میکنن ... منم که ترسو ... گردنمون هم که از مو باریکتر ... با دست لرزون شروع می کنیم به فک زدن . حالا اگه این آش شله قلمکار قابل خوردن نبود ، من مقصر نیستم . کی بود کی بود من نبودم و از این حرفا ...
میگن اون آقا بابا بوده ... بابای امت ... بابای یتیما ... بابای دنیا ... بابای خوبیا ...
میگن اون آقا یه جایی نزدیک بهشت نشسته و چشم میندازه تو خلایق حیرون و نشون میکنه آدما رو و میگه بیاین تو ، پیش خودم ...
میگن اون آقا ... خیلی آقاست ...
میگن ما که نمی فهمیم ... خوش به حال اونا که ایمان دارن به این گفته ها ... ما دیوونه ها البت و صد البت دوسش داریم ... اینو دیگه میتونیم رسید بدیم با تضمین ... با گارانتی ...
اون چی ؟ ما رو دوست داره یا نه ؟ ... نمی دونیم ... اما عشق می کنیم میگین چرا ؟
خوب الانه براتون میگم ... عشق می کنیم که ما هم رومون میشه صداش کنیم ...
حالا میگین چرا اینقده پر رو شدیم ؟ میگم براتون ... سند دارم ... آقا بی سند که حرف نمیزنم ... سند دارم . سندش ؟ الانه رو نمایی میکنم سند رو ...
و اینک سونیا
سند شماره چند بودی سونیا ... ؟
بدجنس میدونی آلزایمر دارم ...
بدجنس لومون داد و گفت آلزایمر هم نداشتی سواتت قد شماره ها رو نمیداد که ...
سونیاست دیگه ... وقت نوشتن و در حال تایپ هم تیکه اش رو میندازه ...
حالا شماره سند رو بی خیال ...
ایناهاش سونیا ...
آقا نیگا ... دیدی ؟ حال کردی ؟ خدایی فرشته به این نازی دیده بودی ؟
آقا من شاهدما ... خیلی وقته آدمایی عین ما میموندیم و نای پا شدن نداشتیم ، سونیا بود که دساتش رو میزاشت رو زانوش و میگفت یا علی ...
پا میشد عین دماوند محکم ... من میگم محکم ... شما میگین محکم ...
تو کلوم نمیگنجه ...
لااقل تو کلوم من بیسوات دیوونه نمیگنجه ...
شما رو نمیدونم ... والله شاید بگنجه ...
ولی هر کس تونس سونیا رو تو قالب کلمات جا بده اسکار ادبیات رو باید بهش داد ...
حالا گیر ندید که جایزه اسکار ادبیات نداریمو اینا ...
یکی داد بزنه بگه ... بابا بیسوات اون نوبله ...
چی چی ؟ نوبله ؟ بابا سونیا کمک ... نوبل چی چیه ؟ اینا چی میگن ؟
آقا جان ؟ چی ؟ خوب دیگه ... دیوونه ها نمیتونن راست راه برن از این شاخه به اون شاخه و بالعکس ...
آره حالا آقا ما وقتی سونیا داریم ... وقتی سونیا میشناختیم و میشناسیم ... که عاشق شما بود ... نمیتونیم امید داشته باشیم که به خاطر سونیا یه نگاه کوچولو موچولو بهمون بکنی ؟
ما طمعمون زیاده و امید داریم ... شاید هم رومون زیاده ... حالا ...
حالا آقا ... بابای همه ی خوبیها ...
پدر خاک میگن سونیا رو سپردن به خاک ...
یعنی سپردن به تو دیگه ...
مراسم خاکسپاری ... یعنی تحویلش دادن به تو دیگه ...
آقا ... بامرام باش ... این یکی رو یواش ورداریا ...
درسته محکمه ... اما دلش عین یه گلبرگ نازکه ...
و اونور ...
فقط دل ملاکه دیگه ...
گلبرگ نازکه ...
و اونور فقط دل ملاکه دیگه آقا ...
میگن مثل فردایی ...
مهربون ترین آدم دست تو رو گرفت بالا ...
که آهای آدما ...
اینم نشون ... ابنم علامت ...
میخوای عاشق باشی ... علی ...
میخوای آدم باشی ... علی ...
چه خوب رد نگاه اون مهربون رو گرفتی سونیا ...
بدجنس حواست به ما هم هست یا شیفته و بیقرار مهربونای عالمی ؟
ما چی پس ؟
آقا ... من میخوام به سونیا بگم عیدت مبارک ...
آقا ... من میخوام ازت بخوام عیدی سونیا یادت نره ها ...
چقده خلم من ...
اون آقاست ... اسمش رو خودشه ... آقا ... اون که چیزی یادش نمیره ...
سونیای بدجنس از عیدیت چیزی بهم نمیدی ؟
یواشکی ...
نگو حساب کتاب داره ... نگو عیدیا رو به هر کسی نمیدن ...
بی خیال شو زلزله ... فسقلی دماغت رو میکشما ...
ما رو چه به این حرفای فلسفی و باید ها و نباید ها ... و حساب و کتاب ...
ما ازت قسمتی کوچک قد یه ناخن ... نه کمتر از نخود و عدس ... قد غبار روی مزارت ... یه همچین اندازه ای از اون عیدی میخوایم ...
میخوایم ... بگی نه ... باور کن ... باور کن ... باور کن بازم میبوسمت ... بازم عاشقتم ... بازم چاکرتیم ...
اصلا آدم جرات میکنه با سونیا در بیفته ؟ .... دیوونه هستیم دیگه نه اینقد ...
خلاصه کلوم آقا ... نمیتونیم از حرف زدن با این زائر عاشقت دل بکنیم ...
سونیا بدجنس فسقلی ... اصلا کمک نکردیا ... تخم کفتری چیزی نرسوندیا ...
سونیا جون عیدت مبارک ...
فقط گاهی ... یادی از ما کن ... یاد تو دلمون رو محکم میکنه ...
سونیا جون به آقا بگووووو حواسش به غزلکم باشه ...
میدونم اونم کوهه ... اما گاهی کوه ها هم دلتنگ میشن ...
سونیا تو که فارغ از همه ی دلتنگی هایی ... عیدت مبارک .
سونیا بزار برم ... باشه ؟ باشه یه وقت دیگه ...
عیدت مبارک
عابر : به عنوان عابری که بارها بوی خوش مهربانی های تو را استشمام کرده است عید را به تو تبریک میگویم . تو مرا نمیشناسی اما من تو را خوب میشناسم . همانطور که باد را پرنده را پرواز را . عیدت مبارک .
صدف : به رسم همه ی سنتها اولین عید "بی تو بودن " را "با تو" جشن میگیریم ... که تو همیشه هستی ... جاری ... قوی ... محکم ...
سفرت مبارک ... بالهایت گوارای وجودت ...
وبالهای گردن : انگار دیر آمدیم . عین همیشه ما طائفه جا مانده هاییم . جایی فرصت رو از ما گرفت . بگذریم . اما ما از همین جا به اندازه شناخت کممون از این فرشته کوچک برایش در جوار رحمت حق آرزوی خوشی میکنیم . و بزرگترین عید بشریت رو بهش تبریک میگیم . و ازش میخوایم این طائفه همیشه جا مونده و عقب مونده رو دعا کنه . دختر خوبمون سونیا عیدت مبارک .
الماس : سونیا جان ما رو بخاطر اینکه آدمهایی تومون هست که همه چی رو با زاویه دید و تمایلات خودشون نگاه میکنن ببخش . حتما دلت از این جور آدمها گرفته بود که سفر کردی ؟ ما رو ببخش . عیدت مبارک سونیا جونم .
رئیس بزرگ : بعضی وقتها به جایی میرسی که مجبور میشی علی رغم تمایلت سکوت کنی .
سونیای عزیز ، من هم قرار بود مثل بزرگان بالا چیزی بنویسم برای تبریک اولین حضورت تو جمع آسمونی ها . هر چه سعی کردم نتونستم دلم رو راضی کنم که کلمات خودم رو راهی نوشته ای کنم که سر تا پا عشق و شناخته . حالا که نوشته ها منتشر شده خیلی خوشحالم که تصمیم درستی گرفتم و از بار این پست کم نکردم . البته من روش تبریکم رو عوض کردم وقتی با بزرگان نتونستم رقابت کنم .
همیشه خدا یه راهی برای آدم باز میکند وقتی به بن بست میرسی . من هم جمود فکری رو دور زدم . راه افتادم اودم جاده چالوس تا اونجا بهت عید اول رو تبریک بگمو گفتم فرار به جلوه ی قشنگی بود . دیگه نیازی به کلمات سنگین و وزین نبود . دیشب جاده سرمای همیشگی رو نداشت با اونهمه برف . دلیلش چی بود ؟؟ من که آخرش متوجه نشدم .
عیدت مبارک زلزله ی کوچک .
نسرین : منم بعد این همه حرفای قشنگ اونایی که عاشقت بودند و هستند و خواهند بود .... ساده میگم ... به سادگی وجودت و دنیای پاکت ... دوست دارم ... دوست دارم ... دوست دارم ... عیدت مبارک سونامی ئه دوست داشتنی ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ ساعت 18:1 توسط نسرین
|