از ۱۳۸۵

به یاد دست های مادربزرگ برسد به دست میترا ...

دو روز است که نزدیک به صد بار اگر اغراق نباشد این صفحه را گشودم تا بنویسم ...

یک سری چیزها هست که باید در موردشان نوشت . حتی وقتی فکرهای مزاحم زیادی دور و برت باشند . وقتی یاد لواشک های ترشٍُ شیرینی می افتی که تا میرسیدی به جلوی در آشپزخانه از اندرونی هایی که نمی دانستی کجاست درون نایلونی پیچیده شده سپرده میشدند به دستهایت تا لواشک های خانگی را نوش کنی ...

یاد دست های پر از چروک ... دست های زخم شده از کارهای زیاد روزهای سخت ... که وقتی آن دستها را میان دستانت میگرفتی زمختی اش را با تمام وجود حس میکردی ... یاد تنهایی هایی که از روی جبر تحمیل شد و گذشت ... یاد اشتباهای آدم ها ... یاد کاش هایی که بوی حسرت گرفته بودند و گرفتند ...

آرزوهای بر دل مانده ...

شهریور همین روزها بود . سال گذشته بود ... بودش . تو خوشحال بودی که تنها مادربزرگی برایت مانده که هر از گاهی چشمی به تو می دوخت آرزوهایش را به زبان می آورد و فکری میکرد . فکر به اینکه تنها دختری در این خانواده است که قرار است خیلی کارها بکند ... میگفت " گریه کن " خواهم داشت . و تو هیچ گاه فرصت گریه نیافتی ... اصلا تو دخترانه رفتار نکردی ... حتی دلت هم نگرفت ... فرصت نیافتی تا وقتی رسیدی به اینجا که میترا گفت " مادربزرگم خوب خوب شد . رفت خونه آخرت ... " و تو فرصت یافتی ... به بهانه ی نوشته ای که میخواستی برسد به دل میترا ...



میترای عزیزم ! مرا در غم غربت خانه ی مادربزرگت شریک بدان .


شش سال پیش چنین روزی

شش سال پیش چنین روزی اینجا ساخته شد تا این پست جای سیصد و هشتاد و ششم را به خود اختصاص دهد و حالا اینجا پر شده از خاطره هایی که همین جا هستند . خاطره هایی که شیرینی هایش بیشتر از تلخی هاست ... اینجا با همه بزرگ شد و قد کشید ... حالا هم داریم دستش را میگیریم ببریم مدرسه اسمش را بنویسیم کلاس اول تا درس بخواند و بازیگوشی ننماید ! تست هوش و این کارهای سنجشیو اینها هم نیاز نیست . وبلاگ جان خودش سنجش است اصلا ! چون دو روز است زلزله تمام شده ولی اجلاس تمام نشده است و هنوز فرصت نیست برویم برای وبلاگ جان کیف مردسه بخریم از همان هایی که باربی هایشان به تازگی محجبه شده اند !! نمی خواهیم وبلاگ جان عروسک باربی ها را به هر شکلی ببیند و بعد با کیف بی حجاب برود مردسه ! برویم ببینیم این دهه ی هشتادی ها چه می کنند با اینهمه عقل سلیم که از سر و کول جامعه بالا می رود !


پی نوشت یاد دهی : دوستان قدیمی همان هایی که از همان سال اول با من بودند هنوزم ماندگارند به همراه معرفتشان که شش ساله شده و خودشان هم هر روز عزیزتر از قبل می شوند ... به چشمانم اعتماد ندارم گاهی اما به آنها چرا ...


پی نوشت مقدسی : دست هایی که کمک میکنند مقدس تر از لب هایی هستند که دعا می خوانند . ( این آخری نکته ی اصلی پست بودا )


پی نوشت آخری : اینجا ذوق تشنه مانده

خشکیده

کمی حس برایم بیاور

( اسمایلی جو گرفتگی شعر نویی )