به یاد دست های مادربزرگ برسد به دست میترا ...
دو روز است که نزدیک به صد بار اگر اغراق نباشد این صفحه را گشودم تا بنویسم ...
یک سری چیزها هست که باید در موردشان نوشت . حتی وقتی فکرهای مزاحم زیادی دور و برت باشند . وقتی یاد لواشک های ترشٍُ شیرینی می افتی که تا میرسیدی به جلوی در آشپزخانه از اندرونی هایی که نمی دانستی کجاست درون نایلونی پیچیده شده سپرده میشدند به دستهایت تا لواشک های خانگی را نوش کنی ...
یاد دست های پر از چروک ... دست های زخم شده از کارهای زیاد روزهای سخت ... که وقتی آن دستها را میان دستانت میگرفتی زمختی اش را با تمام وجود حس میکردی ... یاد تنهایی هایی که از روی جبر تحمیل شد و گذشت ... یاد اشتباهای آدم ها ... یاد کاش هایی که بوی حسرت گرفته بودند و گرفتند ...
آرزوهای بر دل مانده ...
شهریور همین روزها بود . سال گذشته بود ... بودش . تو خوشحال بودی که تنها مادربزرگی برایت مانده که هر از گاهی چشمی به تو می دوخت آرزوهایش را به زبان می آورد و فکری میکرد . فکر به اینکه تنها دختری در این خانواده است که قرار است خیلی کارها بکند ... میگفت " گریه کن " خواهم داشت . و تو هیچ گاه فرصت گریه نیافتی ... اصلا تو دخترانه رفتار نکردی ... حتی دلت هم نگرفت ... فرصت نیافتی تا وقتی رسیدی به اینجا که میترا گفت " مادربزرگم خوب خوب شد . رفت خونه آخرت ... " و تو فرصت یافتی ... به بهانه ی نوشته ای که میخواستی برسد به دل میترا ...
میترای عزیزم ! مرا در غم غربت خانه ی مادربزرگت شریک بدان .