از ۱۳۸۵

کاسه ی چه کنم چه کنم ما به راه است !

این روزها آنقدر خودم را برای انجام کاری که هیچ ازش سر در نمی آورم ، مشغول کرده ام که نمی دانم گل را بر سر می گیرند یا بر تن کوزه ! کاری که بلد نیستم و هی به مغزم فشار می آورم که یاد بگیرد " تفکر " است ! آری ... ما مشغول تفکر هستیم برای انجام کاری که نمی دانیم درست است یا خیر ! کاری که شبیه بازی ئه دومینوست ... شاید یک تقه تمام دومینوهای چیده شده را نابود کند ... خشتی که اگر کج بنا شود تا خود ثریا کج می رود .
جای شما خالی ... آنقدر حواسمان به دور و برمان است که یادمان رفته بود بازی این تیم دیدیری دیدیم تراختور ما با این آبی پوشان پایتختی چه موقع است که خدا را شکر از این بچه ها پرسیدیم و آبرویمان نرفت . اصلا بر سر دو راهی مانده ام ... اینکه انجام دادن این کار به من مربوط می شود یا نه ! در به در به دنبال نشانه ای هستم تا راهنمایم باشد ... حالا ساعت چند است ؟! نزدیک چهار صبح ... نه چهار را هم گذشته انگاری  و من نشسته ام بین کاغذ پاره ها به دنبال خاطره های کودکی ... دنبال چیزی که نمی دانم چیست ! اما حسی به من می گوید از همین جا باید شروع کرد . از همین چیزهایی که شاید به نظر بی ارزش باشند اما ، با ارزش ترین ها را می شود اینجور جاها پیدا کرد .
شما که غریبه نیستید اثر هوشنگ مرادی کرمانی که من نخوانده امش ، نه که همه ی کتاب های دنیا را خوانده ام و عالم دهرم ! وای یک پشه را الان بین دست هایم در حین پرواز نفله کردم ... چقدر موضوع مزاحم بین تفکرات ما یافت می شود ها !! امشب در این ائل گؤلی هی حرص می خوردم که چرا ملت این آشغال هایشان را در دستشان نمی گیرند تا به سطل زباله بیندازند ؟! یعنی اینقدر کار سختی ست ؟ مخ این مهمان هایمان را بابت این موضوع خوردم ! که وقتی دیدم یکی از آن پسران لیوان یک بار مصرف را پرت کرد درون باغچه ، بلند گفتم : « سطل آشغال هستا » آخرش قنبر گفت : « ببخششون ! یاد نگرفتن خب . ول کن دیگه . تا خود صبح ما باید به خاطر تو این آشغال ماشغالا رو جمع کنیم ؟! » چرا اینطوری میکنند ملت ؟ چرا سطح دغدغه ی آدم را در محیطی که برای تفریح و شاید همان کاری که من بلد نیستم ، است را از بین می برند خب ؟ وا ! راستی من عمدا فاصله ی بین نقطه ها و این جور مخلفات را مثل دستور زبان فارسی نمی نویسم ... چون احساس خفگی به من دست می دهد . دلمان خوش است که داریم نفس می کشیم ... واااای باز موضوعات مزاحم آمدند و الاناست که دیش ها و ریسورهای ما را جمع کنند تا من نتوانم یک سری چیزها را بگویم ! حالا می خواستم بپرسم که دیکته ی تفکر را درست نوشتم ؟ نه خدایی الان به نظر شما من سالمم ؟ نه تو رو خدا راحت باشیدا ... من اونقدر شجاعم که دروازه های انتقاد و اینها را باز گذاشته ام ! اسنادش هم در پی نوشت موجوده به جان دختر عمه .


پی نوشت اسنادی و شجاعانه : از بس به فکر شماها هستم که نمی خواهم خودتان را برای این جور چیزهایی که خودم هم نمی دانم چیست به زحمت بیندازید و این کامنتدانیه مظلومم را می بندم ... بعد شما هم راحت باشید و این کاسه های چه کنم چه کنمتان را به دست نگیرید که هی وای من ! الان ما چی کامنت بذاریم برای این دختره ی خل با این پست چرتش ؟! والا !
 
 
 
کامنت برتر پست قبل ( کاف ) :
 
" پرنده بودن بال می خواد ... هرچی بزرگتر می شیم بالهامون کوچیکتر می شه ! اینجوری می شه که زمینی تر می شیم و دیگه پاهامون از زمین کنده نمی شه ... "
 
 
 

پرنده ی کوچک ِ من


مرد کوچک من !

میدونی چند ساعته که فهمیدم ؟!! چند ساعته که بعد از اینکه خبرهای خوشی شنیدم مثل اینکه یکی از عسلی هام تازگیا افتاده به غان و غون کردن . میگه " میو میو ... دده " برام تعریف میکرد . من دلم غنج میرفت . ضعف میرفتم . از چشمای اون یکی میگفت که عجیب داره میخنده . از اون یکی میگفت که دلش میخواد برام قصه های کتابی که براش جایزه گرفتم رو بخونه . تا اینکه آخرش گفت : « یه خبر بد هم دارم » اسم تو رو آورد برام . ازم پرسید : « یادته مرتضی رو ؟ » مگه میشه یادم بره ؟ فسقل مردی که برای اولین بار باهاش خندیدم . برای اولین بار دستاشو گرفتم تو دستم . با اون بود که یاد گرفتم میشه کوچولو بود ... درد کشید . اما با یه شکلات خندید . مگه میشه  یادم بره ؟ مرد کوچولویی که باعث شد برای اولین بار اشک شوق به چشمام بشینه از اینکه چیزهایی رو که بهش یاد دادم ، یاد گرفته . براش یه گیتی نوازی که آخرش اسپانیایی بود رو گذاشتم تا با دستاش برقصه و هی بگم : « آها . بیشتر . خوب میرقصی » تا غش بکنه از خنده . باهاش قهر کردم . جلوی چشمش بقیه ی کوچولوها رو بوسیدم تا بدونه وقتی باهاش قهرم به خاطر حرف گوش نکردن هاشه ، به خاطر خودشه . وقتی خودشو برام نشون داد که منم ببین خاله . تا دوباره با هم دوست شدیم .

هی تو حرف گوش نکردی . مامانت رو اذیت کردی . حاضر جوابی کردی . هی من باهات قهر کردم . هی میپرسیدن : « امروز مرتضی رو میبینی ؟ » میگفتم برای یک هفته تنبیهه ! هی دوست میشدیم و بینمون صلح برقرار بود باز بعد یه مدت شروع میشد . یادته حنا خانوم رو ؟ همون عروسک مو طلایی رو که آوردم نشوندمش پیشت . گفتم : « از این به بعد دوست توئه . اگه درسشو یاد نگیره و به حرفم گوش نده ، آخش میکنم . تو بخند . ببین خوبه اینجوری ؟ » هی حواست به حنا خانوم بود . که تو دستای من جا خوش کرده بود . می پرسیدی : «  اووون همش منو نگاه میکنه . دوسم داره » باز من وا میرفتم که این شیطونی رو تو از کجا یاد گرفتی با این سنت . بعد من میشدم حنا خانوم . درس یادمون میرفت . صدای خنده هامون اتاق رو بر میداشت . می اومدن که چه خبره ؟! تو یهو مظلومانه نگاه میکردی . من میگفتم : « تقصیر من یکی که نبود »  مامانت می خواست زیاد نخندونمت چون تو خونه حرف گوش نمیدی و زور میگی . بعد تو با انگشتت به من اشاره میکردی که یعنی تقصیر من مظلوم بوده . بعد چشمک میزدم بهت . بعد که همه میرفتن . ادای خانوم بد اخلاقه رو در می آوردم برات . تو باز غش غش می خندیدی . هی جایزه دادم بهت . هی باز لجبازی کردی و حرف گوش نکردی . هی گفتم : « بیسواد میشی آخرش . نمیتونی بری مدرسه . حرفامو گوش بده . اینقد منو دق نده » هی با اون دستای ضعیفت یه کتاب گذاشتم تا ورق بزنی اما نتونستی . تا آخرش با دیوان حافظ یاد گرفتی . چه ذوقی میکردی . هی گفتم : « دوس داری دوماد بشی ؟ عروس برات بگیریم ؟ نینای نای کنی ؟ » هی تو خندیدی . جلوی همه سوتی میدادی . آبروی بقیه رو میبردی با خبرچینی هات ! ولی میخندیدیم . دلت ضعف می رفت با خنده هات . دلم ضعف می رفت ...

یه روز گفتی که میخوای ما بریم تا یکی از اون دخمر های کوچولوی مریض رو برداری برای خودت . بعد گفتم : « بدجنس ! پس من چی ؟ دوسم نداری ؟ » تو باز خندیدی . اسم یکی دیگه از خاله ها رو آوردی . گفتم : « منو زیاد میبینی که ! چون اون خانوم ف خوشگله بیشتر از من دوسش داری ؟ » توی بدجنس هم گفتی : « آره » می پرسیدم : « چی داری آخه ؟ » با اون زبون شیرینت جواب میدادی : « گوسفند دارم ! ماشین دارم » بعد صدای خنده همه جا رو پر میکرد به خاطر این تصورات شیرینو خواستنی ئه تو . ما منتظر بودیم تا تو حرف بزنی ما بخندیم .

یه بار به مامانت گفتم : « نمیدونم اگه این جیگر رو نیارید چقدر باید دلتنگ نبودنش بشیم ؟ »

یادته یه گوسفند داشتی تو ده . گفتی میخوای بیاریش اینجا . بدیش به من . گفتم : « مرتضی ِ من » گفتی : « هان ؟ » چپ چپ نگات کردم تا از نگاهم ترسیدی و سکوت کردی : « صد بار بهت نگفتم بگو بله ! » بعد گفتی : « بله » گفتم : « اگه ببیی رو بیاری اینجا از دوستاش جدا میشه . گشنه میمونه چون اینجا غذاهایی که دوست داره رو نمیتونم براش بخرم . دلش برای مامانش تنگ میشه . مامانش نمیتونه براش قصه بگه . دوست داری مامانشو نبینه ؟ » کلی اینور و اونور رو نگاه کردی . تا با یه رشوه که بادکنک بود آخرش راضی شدی تا غر غر نکنی که ببیی باید بیاد شهر و گفتی : « نه » فدای تو بشم ... پس چرا الان دلت برای مامانی تنگ نشده ؟ چرا وقتی از عروسی که تو ده بود و برگشته بودی ... چشمات سویی نداشت ؟ بهت گفتم : « عشق من چه خوشگل شده امروز . چه آقا شده . پیرهن دومادی پوشیده . میخوای دوماد بشی کلک ؟ » چشمای مامانت پر از غم بود با یه بغض بزرگ تو گلو . داشتم باهات میخندیدم . اما حواسم به ورم دست و پاهات بود . به اینکه اینا نشونه س ! بهت گفتم : « این چشمای خوشگل و مژه های بلندت رو بده به من . اینقد خوشگلی من حسودی میکنم بهت » نا نداشتی بخندی . گفتم : « بوس که میتونی بدی تا نمردم از حسودی » یه بوس کوچولو بهم دادی ... دستتو گذاشتم روی صورتم . موهاتو ناز کردم . گفتم : « دورت بگردم من » تو فقط نگاهم میکردی ... نگاه .

نمیدونستم که آخرین نگاهته با همون پیرهن صورتی ئه مردونه که برای عروسی تو روستاتون تنت کرده بودی . آروم نگاهم میکردی . 

امروز فهمیدم که دو هفته اس ... رفتی به عروسی ئه فرشته ها . نکنه رفتی دوماد شدی اونجا ؟

مامان میگه : « پرنده ی کوچیک بهشت بودی . پر کشیدی » آره رفتی الان نشستی رو شاخه ی یکی از درختای بهشتی . شدی پرنده ی صبح . توی این بارون ، یه جایی زیر ناودون ، نشستی به طاق ایوون . داری میخندی به مامان . تا ببینه که شادی . که وقتی تو رو از خنده هاش محروم می کرد ، بغض میکردی . ببین الان مامانی داره برات بغض میکنه . ببین بابایی رو ...

همیشه حسودی میکنم که چرا من بال پرواز ندارم ؟ چرا من نمی تونم غصه نخورم ؟ که مرغ قوقولی قوقو نمیکنه و باید یاد بگیری تا بیسواد نمونی . یاد نگرفتی اشکالی نداره . مرغ بال داره اما نمیتونه بپره مثل خروس . برای همین هیچ وقت اینو یاد نگرفتی . چون تو کارت با بال های پرواز بود . نه بال هایی برای ماندن .

پرنده نیستم تا بتونم اوج بگیرم و چیزایی رو ببینم که باید ببینم ... بشینم لب یه پنجره . به چند تا دونه ی برنج قانع باشم ... بعد یهو بال بال بزنم برم تو آسمونا . 

تو بال پرواز داشتی و قانع نبودی برای موندن روی این زمین ...

پرنده ی بهشتی ام !

الان هر پرنده ای ببینم ، یه بوس کوچولو براش می فرستم ... شاید تو باشی اون پرنده ی کوچولوی من . 

حالا ...

دلم برات تنگه .

یه بوس بهم میدی مثل همیشه ؟


                                                             ...........


رو میکنم به آسمون ... میگم : خدا ! قدر بزرگی ات شکر . داشتن پرنده توی آسمون هم خوبه خب .