مرد کوچک من !
میدونی چند ساعته که فهمیدم ؟!! چند ساعته که
بعد از اینکه خبرهای خوشی شنیدم مثل اینکه یکی از عسلی هام تازگیا افتاده
به غان و غون کردن . میگه " میو میو ... دده " برام تعریف میکرد . من دلم
غنج میرفت . ضعف میرفتم . از چشمای اون یکی میگفت که عجیب داره میخنده . از اون یکی میگفت که دلش میخواد برام قصه های کتابی که براش جایزه گرفتم رو بخونه . تا
اینکه آخرش گفت : « یه خبر بد هم دارم » اسم تو رو آورد برام . ازم پرسید :
« یادته مرتضی رو ؟ » مگه میشه یادم بره ؟ فسقل مردی که برای اولین بار
باهاش خندیدم . برای اولین بار دستاشو گرفتم تو دستم . با اون بود که یاد
گرفتم میشه کوچولو بود ... درد کشید . اما با یه شکلات خندید . مگه میشه
یادم بره ؟ مرد کوچولویی که باعث شد برای اولین بار اشک شوق به چشمام بشینه
از اینکه چیزهایی رو که بهش یاد دادم ، یاد گرفته . براش یه گیتی نوازی که آخرش اسپانیایی بود رو گذاشتم تا با دستاش برقصه و هی بگم : « آها . بیشتر . خوب میرقصی » تا غش بکنه از خنده . باهاش قهر کردم . جلوی
چشمش بقیه ی کوچولوها رو بوسیدم تا بدونه وقتی باهاش قهرم به خاطر حرف گوش
نکردن هاشه ، به خاطر خودشه . وقتی خودشو برام نشون داد که منم ببین خاله .
تا دوباره با هم دوست شدیم .
هی تو حرف گوش نکردی . مامانت رو اذیت کردی .
حاضر جوابی کردی . هی من باهات قهر کردم . هی میپرسیدن : « امروز مرتضی رو میبینی ؟ » میگفتم برای یک هفته تنبیهه ! هی دوست میشدیم و بینمون صلح برقرار بود باز بعد یه مدت شروع میشد . یادته حنا خانوم رو ؟ همون عروسک مو طلایی رو که آوردم نشوندمش پیشت . گفتم : « از این به بعد دوست توئه . اگه درسشو یاد نگیره و به حرفم گوش نده ، آخش میکنم . تو بخند . ببین خوبه اینجوری ؟ » هی حواست به حنا خانوم بود . که تو دستای من جا خوش کرده بود . می پرسیدی : « اووون همش منو نگاه میکنه . دوسم داره » باز من وا میرفتم که این شیطونی رو تو از کجا یاد گرفتی با این سنت . بعد من میشدم حنا خانوم . درس یادمون میرفت . صدای خنده هامون اتاق رو بر میداشت . می اومدن که چه خبره ؟! تو یهو مظلومانه نگاه میکردی . من میگفتم : « تقصیر من یکی که نبود » مامانت می خواست زیاد نخندونمت چون تو خونه حرف گوش نمیدی و زور میگی . بعد تو با انگشتت به من اشاره میکردی که یعنی تقصیر من مظلوم بوده . بعد چشمک میزدم بهت . بعد که همه میرفتن . ادای خانوم بد اخلاقه رو در می آوردم برات . تو باز غش غش می خندیدی . هی جایزه دادم
بهت . هی باز لجبازی کردی و حرف گوش نکردی . هی گفتم : « بیسواد میشی آخرش .
نمیتونی بری مدرسه . حرفامو گوش بده . اینقد منو دق نده » هی با اون دستای ضعیفت یه کتاب
گذاشتم تا ورق بزنی اما نتونستی . تا آخرش با دیوان حافظ یاد گرفتی . چه
ذوقی میکردی . هی گفتم : « دوس داری دوماد بشی ؟ عروس برات بگیریم ؟ نینای
نای کنی ؟ » هی تو خندیدی . جلوی همه سوتی میدادی . آبروی بقیه رو میبردی
با خبرچینی هات ! ولی میخندیدیم . دلت ضعف می رفت با خنده هات . دلم ضعف می
رفت ...
یه روز گفتی که میخوای ما بریم تا یکی از اون دخمر های کوچولوی مریض
رو برداری برای خودت . بعد گفتم : « بدجنس ! پس من چی ؟ دوسم نداری ؟ » تو باز خندیدی .
اسم یکی دیگه از خاله ها رو آوردی . گفتم : « منو زیاد میبینی که ! چون
اون خانوم ف خوشگله بیشتر از من دوسش داری ؟ » توی بدجنس هم گفتی : « آره »
می پرسیدم : « چی داری آخه ؟ » با اون زبون شیرینت جواب میدادی : « گوسفند دارم ! ماشین دارم » بعد صدای خنده همه جا رو پر میکرد به خاطر این تصورات شیرینو خواستنی ئه تو . ما منتظر بودیم تا تو حرف بزنی ما بخندیم .
یه بار به مامانت گفتم : « نمیدونم اگه این جیگر رو نیارید چقدر باید دلتنگ نبودنش بشیم ؟ »
یادته یه گوسفند داشتی تو ده . گفتی
میخوای بیاریش اینجا . بدیش به من . گفتم : « مرتضی ِ من » گفتی : « هان ؟
» چپ چپ نگات کردم تا از نگاهم ترسیدی و سکوت کردی : « صد بار بهت نگفتم بگو بله ! » بعد گفتی : « بله » گفتم : « اگه
ببیی رو بیاری اینجا از دوستاش جدا میشه . گشنه میمونه چون اینجا غذاهایی
که دوست داره رو نمیتونم براش بخرم . دلش برای مامانش تنگ میشه . مامانش
نمیتونه براش قصه بگه . دوست داری مامانشو نبینه ؟ » کلی اینور و اونور رو نگاه کردی . تا با یه رشوه که بادکنک بود آخرش راضی شدی تا غر غر نکنی که ببیی باید بیاد شهر و گفتی : « نه » فدای تو بشم ... پس چرا الان
دلت برای مامانی تنگ نشده ؟ چرا وقتی از عروسی که تو ده بود و برگشته بودی
... چشمات سویی نداشت ؟ بهت گفتم : « عشق من چه خوشگل شده امروز . چه آقا
شده . پیرهن دومادی پوشیده . میخوای دوماد بشی کلک ؟ » چشمای مامانت پر از غم بود با یه بغض بزرگ تو گلو . داشتم باهات میخندیدم . اما حواسم به ورم دست و پاهات بود .
به اینکه اینا نشونه س ! بهت گفتم : « این چشمای خوشگل و مژه های بلندت رو
بده به من . اینقد خوشگلی من حسودی میکنم بهت » نا نداشتی بخندی . گفتم : «
بوس که میتونی بدی تا نمردم از حسودی » یه بوس کوچولو بهم دادی ... دستتو گذاشتم روی صورتم
. موهاتو ناز کردم . گفتم : « دورت بگردم من » تو فقط نگاهم میکردی ...
نگاه .
نمیدونستم که آخرین نگاهته با همون پیرهن صورتی ئه مردونه که برای عروسی تو روستاتون تنت کرده بودی . آروم نگاهم میکردی .
امروز فهمیدم که دو هفته اس ... رفتی به عروسی ئه فرشته ها . نکنه رفتی دوماد شدی اونجا ؟
مامان میگه : « پرنده ی کوچیک بهشت بودی .
پر کشیدی » آره رفتی الان نشستی رو شاخه ی یکی از درختای بهشتی . شدی پرنده ی صبح . توی این بارون ، یه جایی زیر ناودون ، نشستی به طاق ایوون . داری میخندی به مامان . تا ببینه که شادی . که وقتی تو رو از خنده هاش محروم می کرد ، بغض میکردی .
ببین الان مامانی داره برات بغض میکنه . ببین بابایی رو ...
همیشه حسودی میکنم که چرا من بال پرواز
ندارم ؟ چرا من نمی تونم غصه نخورم ؟ که مرغ قوقولی قوقو نمیکنه و باید یاد بگیری تا بیسواد نمونی . یاد
نگرفتی اشکالی نداره . مرغ بال داره اما نمیتونه بپره مثل خروس . برای همین
هیچ وقت اینو یاد نگرفتی . چون تو کارت با بال های پرواز بود . نه بال
هایی برای ماندن .
پرنده نیستم تا بتونم اوج بگیرم و چیزایی
رو ببینم که باید ببینم ... بشینم لب یه پنجره . به چند تا دونه ی برنج
قانع باشم ... بعد یهو بال بال بزنم برم تو آسمونا .
تو بال پرواز داشتی و قانع نبودی برای موندن روی این زمین ...
پرنده ی بهشتی ام !
الان هر پرنده ای ببینم ، یه بوس کوچولو براش می فرستم ... شاید تو باشی اون پرنده ی کوچولوی من .
حالا ...
دلم برات تنگه .
یه بوس بهم میدی مثل همیشه ؟
...........
رو میکنم به آسمون ... میگم : خدا ! قدر بزرگی ات شکر . داشتن پرنده توی آسمون هم خوبه خب .