از ۱۳۸۵

اینجا تبریز است . گوشه ای از آذربایجان به سوگ نشسته ...

21 مرداد 91 سپیده دم ساعت 4:50 :

 

در حیاط خانه ی پدربزرگم روی تخت چوبی دراز کشیده ام . باد پیچیده لای درختان گردو و انار ... من ستاره ها را میشمارم ... صدای شوخی های اعضای خانواده که برای سحر بیدار بودند از هر سو به گوش میرسد ... در همین حین صدای موذن زاده پیچیده در فضا من از بودن ماه در آسمان خوشحالم و بعد به خدا میگویم " ممنونم ازت به خاطر این آرامش "

 

21 مرداد 91 صبح ساعت 7:45 :

 

پرواز استانبول ساعاتی ست که در فرودگاه تبریز بر زمین نشسته و برادرم خسته از دو پرواز خسته کننده طی ده ساعت گذشته ، خوشحال به سمت ما می آید و مادرم از همه خوشحال تر است به خاطر حضور پسرش .

 

21 مرداد 91 صبح روز ساعت 11:30 :

 

آقای تازه از سفر برگشته دست از سر به سر گذاشتن های من بر نمیدارد . و با اینکه خسته ی راه است و بیخوابی امانش را نمی دهد اما همچنان شوخ طبعی اش را حفظ کرده ... و من همچنان باز ممنون خدا میشوم همان لحظه ... به خاطر همان آرامش .

 

21 مرداد 91 بعد از ظهر ساعت 16:50 :

 

مادرم کنار پسرش نشسته و مشغول حرف زدن و خندیدن هستند و من دست به دامان کتابی شده ام که چشمانم را میبندم تا اینکه زمین مرا میچرخاند و همه با هم میگوییم " زلزله " میدویم سمت چارچوب های در ... اما زلزله شدیدتر می شود ... همه سر لخت و پابرهنه پریده اند بیرون که مادرم چادر نمازها را به دستم میدهد تا بدویم بیرون ... همه وحشت زده اند و رنگ به رخسار هیچ کس نیست ... تا اینکه من میدوم سمت خانه . مادرم مانع می شود . آیه الکرسی میخواند و برادرم پشت سر من و بعد خود مادرم هم می آید تا لباس مناسب تری بپوشیم ... دوربین عکاسی و موبایلی را برمیدارم تا عکسی به یادگار از همه داشته باشم اما فرصت برگشتن دوباره به اتاق را نمی یابم ... مادرم شیر گاز را میبندد ... یک نگاه سریع دیگر به خانه ای که مامن آرامشم است می اندازم ... کلید خانه را بر میداریم و میدویم دوباره اما اینبار این زمین است که ما را به سمت پایین هل می دهد و در راه پله بدون هیچ گونه اراده ای این سو و آن سو پرت می شویم تا میرسیم به فضای باز ... پگاه و بقیه دوان دوان می آیند ... که همه داد میزنند " بدویـــــــــد " دویدن آنها و باقی مانده ها همانا و نظاره گر شدن ما به دیدن کابوسی وحشتناک رخ در رخ چشمانمان همان ! فریادهای " یا صاحب الزمان ، ای آلله ، خدایا تو رو به صاحب این شبها قسمت میدیم بیچاره مون نکن " از هر سو به گوش میرسد ... ساختمان هایی به این عظمت عین گهواره چپ و راست میشوند با صدای وحشتناک شق شق مانندی به گوش میرسد ... گرد و خاکی ایجاد می شود ... بعضی از شیشه ها می شکنند ... یکی فریاد میزند که " داره قیامت میشه " و ما منتظریم تا خانه مان با آنهمه خاطره فرو بریزد ... ستون ها شکاف بر می دارند ... تا اینکه تمام می شود و همه وحشت زده می دوند باز ... میدوند به جایی امن تر ... آقای همسایه که سکته کرده است را مردان همسایه به کول گرفته اند ... میرسیم به جایی که گودال گودال کنده شده برای نمی دانم چه لوله کشی ای ... باید از روی گودال ها بپریم و از تلی خاک عبور کنیم در حالی که همچنان زیر همان ساختمان ها می لرزیم ... آرمین کوچولو را به همراه ساک اش از دست مادرش میگیرم و از روی تل خاک ها می گذرم و منتظرم تا بقیه دست مرا بگیرند تا بیایند و با هم بدویم ... تا میرسیم به سمت پارک دوباره زمین می لرزد و تمامی مادران نگران مادران و پدران خود هستند در خانه های قدیمی ... مادربزرگ آرمین دچار شوک عصبی شده و دهانش کج شده ... یکی دیگر از خانوم های همسایه تا به فکر زندگی در چادر و غذای جیره بندی هم رسیده و اشک می ریزد ... ترس آنقدر غلبه کرده که هیچ کسی توان حرف زدن ندارد ... در این بین گویی آرمین از همه خونسردتر است و خوشحال است از دیدن آنهمه آدم شوکه شده در یک جا ! تلفن ها آنتن نمی دهند ... و من هم نگران نگرانی های بقیه ... بعد از چهار ساعت و کم شدن شوک وارده که آنتن برقرار می شود ... از بابا و بقیه خبر میگیریم می توانم اس ام اسی به دوستم بدهم تا بداند حالم خوب است و در صورت نگرانی بقیه به هم خبر بدهد ...

 

22 مرداد 91 سپده دم ساعت 2:55 :

 

به یاد مرتضی کوچولو می افتم که اهل یکی از همین روستاهای تخریب شده است ... مادرش کجاست حالا ؟! دوستان کوچولویم کجایند ؟ زهرا و خانواده اش ! محمد مهدی و بقیه !! نکند برای دیدن اقوام راهی روستایشان شده باشند ؟! شماره هایشان را با خودم نیاورده ام و این بی خبری آزارم می دهد . نمیتوانم بخوابم چون نگران همه هستم ... نگران نداشتنشان ! و هر لرزشی را میفهمم ... از صدای باد هم وحشت میکنم حتی ... اشک هایم یکباره جاری شده اند و صدای جیغ و گریه های صحنه هایی که ندیده ام اما تصورش هم آزارم می دهد ... صحنه هایی که در اطراف تبریز ایجاد شده و خیلی ها بی خانمان شده اند و عزیز از دست داده اند آزارم می دهد . به فکر آنهایی می افتم که تا قبل از آن ساعت به فکر آرزوهایشان بودند و از بودن در کنار هم لذت میبردند مثل فکری که من میکردم ... باد آنقدر شدید میوزد و هوا سرد شده که فکر تن های نیمه برهنه می افتم ... هوای آنجا سرد است ... تابستان است اما پاییز از اواسط تابستان در شب های آنجا شروع می شود ... یاد تاریکی شب می افتم ... کنار آوار ها و بچه هایی که دنبال مادرانشان هستند و زخم دارند .. سرگردانند ... میگویم " فدای اون مامان مامان گفتنتون بشم من " تا اینکه برای بار چندم باز هم میلرزیم و همه وحشت زده گویی منتظر بودند از جا می پرند و می گویند " چیزی نبود "

 

22 مرداد 91 صبح ساعت 11 :

 

تازه اوضاع کمی آرام شده که زمین باز  مثل ساعت های قبل سرفه ای می کند ... هلی کوپتر ها در آسمان تبریز دیده می شوند ... نزدیک به صد و چهل پس لرزه را پشت سر گذاشتیم .... تا بدانیم آرامش از دست رفتنی ست ... مثل آرامش از دست رفته ی ورزقان ، هریس ، اهر ، کلیبر ، ساکنین جنگل های زیبای ارسباران ...

 

22 مرداد 91 شب تلویزیون جمهوری اسلامی ایران :

 

شبکه 1 : از مصائب آوارگان فلسطینی می گوید !

 

شبکه 2 : جشن گرفته است !

 

شبکه 3 : خنده بازار پخش میکند و آهنگ آذری گذاشته برای قر دادن و ابراز همدردی اینگونه !!! اهم اخبارش هم حمایت مردم سوریه از بشار اسد است و صحبت هایی برای جوانان خودجوش !

 

شبکه سهند :  تصاویر غمبار را نشان می دهد ... آخر اینجا خیلی خبرهاست ... اینجا غوغاست ... مدام کمک می خواهد و به زبان آذری می گوید به همه چیز نیاز داریم ... عملیات نجات پایان نیافته و آوار برداری همچنان ادامه دارد ... تعداد کشته ها رو به افزایش است ... بیمارستان های تبریز دیگر جا ندارد و مجروحین به شهرهای دیگر منتقل شده اند .

 

22 مرداد 91 امشب ساعت 23:53 :

 

برادرم می گوید که فکر میکرده خدا او را فرستاده تا برای آخرین بار خانه و خانواده اش را ببیند و من  فکر میکنم که حالم خوب است چون همه کنارم هستند ... برگشته ایم به خانه ای که میتوانست نباشد و در آستانه ی نبودن بود به خانه ای که دیوارهایش ترک برداشته ... کنار قاب عکسی که از دیوار پرت شده و شکسته ، نشسته ام و دارم با غمی سنگین مینویسم که ما در غمیم و به سوگ نشسته ایم و اینجا عزای عمومی ست و گویی در ایران سری برای این گربه وجود ندارد !!!

 

اینهمه سکوت و بی تفاوتی ؟!!! آقایان بالا نشسته باور کنید این مردم جزو این سرزمینند ... جزو هویت این خاکند ... شهید داده اند ... باکری ها و یاغچیان ها را ساخته اند ... تمام اولین ها را ایجاد کرده اند . اگر یادتان نیست یادتان بیاورم با سند و مدرک ! بگویم از علامه طباطبایی ؟ از علامه جعفری ؟ بگویم از باغچه بان ؟ از میرزا حسن رشدیه ؟ از محمد علی تربیت ؟ بگویم از برادران مردانی آذر ؟ از پروفسور هشترودی ؟ از دکتر لطفعی زاده ؟ " بگم ؟ بگم ؟ "بس کنید دیگر ... باور کنید این مردم دلاورند ... باور کنید فرهنگشان پر از افتخار و اصالت است ... غرور با عزت در هر گوشه اش موج میزند ... باور کنید زحمت کشند ... انسانند ... دو پا دارند ... دو دست ... دو چشم ... قلبی برای تپیدن ... خونشان پاک پاک است !! دلم به درد آمده از اینهمه سکوت ...

 

در این بین من نگران آنهایی هستم که از شهرهای دیگر برای کمک آمده اند . به هر حال اینجا شهر ماست اگر اتفاقی بیفتد می گوییم در شهر خودمان بودیم . اوضاعی که هنوز عادی نشده و این نگرانی هم طبیعی ست .

 

دلم برای در آنجا بودن می تپد ولی فعلا اجازه مان دست مادرم است و توان تکان خوردن از کنارش را نداریم !!! سفارش هم شده حواسمان به مادرمان باشد و باز غبطه میخورم به حال آنهایی که هر طور است خودشان را برای کمک رسانده اند و من اینجا نشسته ام و در فکر چه کنم چه کنم هستم !!!

 

 

پی نوشت تشکری : از نگرانی ها و جویای احوال شدن همه تان ممنونم ... از تمام مهربان مردم ایران زمین که هرطور بود کمک کردند و خودشان را به اینجا رساندند و مردم کشورهای دشمن و کفرُ استکباری که پیام تسلیت فرستادند برای اینکه هم زبانشان در دهانشان چرخید برای تسلیت و هم کمک رسانی کردند ... از طرف کل آذربایجانی ها بینهایت ممنونم ... نه کمک ها فراموش می شود و نه بی تفاوتی ها !!

 

 

پی نوشت عذرخواهی : دوست دارم به کامنتهای پر محبت همتون جواب بدم ولی چون زیاد خونه نیستم فرصت جوابدهی به همه رو ندارم . از این بابت از همه معذرت میخوام و باز هم به خاطر همدلی و مهربونی هاتون صمیمانه ممنونم.

 

 

پی نوشت آگاهی دهنده : برای کسانی که از من جای مطمئن می پرسند تا کمک های نقدی و غیر نقدیشون رو به دست زلزله زده ها برسونند . باید بگم که یکی از دلایل دادن صفت " شهر بدون گدا " برای تبریز همین ستون محکم و قابل اعتماده ! یعنی  موسسه ی خیریه ی مستمندان تبریز . یکی از موسسه های خیریه ای که برای اولین بار توسط خود مردم تاسیس شد و شروع به کار کرد همین موسسه بود . هیئت امنای بسیار معتبری از بازاری ها و بزرگان تبریز داره و هر روز امین بودنش رو بیشتر از گذشته ثابت کرده . مطمئن باشید کمک ها کاملا اصولی و منظم به دست آسیب دیدگان این حادثه میرسه .

اگر از موسسه ی خیریه ی نوبر هم شماره حسابی برای این موضوع پیدا کردم حتما مینویسم . ولی فعلا امین ترین جا برای کمک همین لینکه و کمک های خود مردمه .

 

شماره های مسئولین هلال احمر سه شهر هریس ، ورزقان ، اهر رو هم دارم . هر کسی اگر گروهی تشکیل داده برای کمک و خودش میخواد کمک ها رو شخصا به دست آسیب دیدگان برسونه و  نمیدونه چی نیازه میتونه با این آقایان هماهنگ کنه چون یک سری روستاها هستند که هنوز بهشون رسیدگی نشده ! بهتون میگن که چی برای کجا نیازه . فقط اگر این شماره ها رو میخواهید برام خصوصی بذارید . اگه وبلاگ ندارید حتما ایمیل فراموش نشه که بتونم براتون میل بزنم .

 

پی نوشت تازه : خواهشا بچه هایی که همت کرده و شماره حساب یا شماره کارت میدن تو وبلاگاشون این کار رو دیگه انجام ندن . شماره حساب های چند نفر از بچه ها که برای همین کار خیر بوده بلاک شده چون بدون مجوز کمک رسانی می کرده اند . گفتم که در جریان باشید خلاصه .

 

این هم لینک سایت اطلاع رسانی زلزله

 

نامی که می پرستم

مردانه ترین نام دنیا ...

نمی دانستم مردی چیست ! اما هرگاه همان علی نوشته شده با خط نستعلیق را میدیدم حس میکردم مردانگی هر چه هست نهفته در همین نام است . و من مردانگی را در مرد هایی دیدم که نامشان شاید علی نبود اما علی وار بودند ... منش علی ، هنوز هم هست ... می دانم .

با اینکه این را هم می دانم دنیا همیشه مرد ترین مرد دنیا را از شب بیست و یکم ماه رمضان سال چهل هجری کم دارد ...

نامی که قدرتی در آن نهفته است که حتی صدا کردنش هم نیرو می دهد ... شادی می دهد و مدال هم .

شنیدن نام علی برای من زیباست ... این نام را به خاطر صاحبش دوست می دارم ... آنقدر دوست دارم که دل از شدت دوست داشتنش دلتنگ میشود و بعد اشک ... نامی که عاشقانه ترین حرف هایی تنهایی در پس همین نام سه حرفی و ساده است ... در پس همین نامی که یک دنیا مرد دارد و عدل ... یک دنیا مهربانی و غیرت ... یک دنیا صبر و همه چیز ... همه چیزهای خوب و سخت .

مولا !

کاش بعضی از آنهایی که نام شما را به یدک می کشند بی بهره بودند از این نام ... بویی از مردانگی نبرده اند .

مولا نگاهی ... مددی ... شفاعتی ...

دریاچه ای که مرد !

دیروزها :

بچه های خوبی که میشدیم بابا قول میداد که میرویم به سمت ارومیه و ما هم میگفتیم که آخ جون میرویم به سمت " بند " . همان جایی که از خیابان "دانشکده" با خانه های ویلایی اش در ارومیه میگذرد تا میرسد به جاده ای سرسبز با سفره خانه هایی سنتی ... اوممم با شیشلیک های خوشمزه ترش ... و ما به شوق اینکه قرار است با ماشین سوار کشتی بشویم و از روی آب های آبی بگذریم تا به آب تنی در رود بند برسیم ، ذوق می کردیم . کیف می دهد درون ماشین باشی و روی دریا ... 

و ما دریاچه ای را میدیدیم که مرز میان دو استان آذربایجان شرقی و غربی بود . دریاچه ای آبی رنگ و مقاوم با آبی که یخ نمیزد ... جزیره هایی داشت فراوان ... یکی از این جزیره هاش "شاهی " نام . آدم هایی که دلشان خوش بود به جایی تفریحی ... بابا همیشه اولین گزینه اش همین جزیره ی شاهی بود . همین دریاچه بندری داشت " شربخانه " نام . که بندرش فوج فوج آدم هایی را می پذیرفت که دل به دریاچه ای میسپردند که شور بود . آنقدر شور که شوری اش باعث سوختگی پوست میشد ... چشم های من در همین دریاچه تا نیم ساعت کور شده بود به دلیل آبی که پذیرای چشمان ناواردم شده بودند ... آدم هایی که همین شوری اش را درمان می دانستند . همین شوری اش زیستگاه پرندگانی بود " تنجه " نام . دریاچه ای که دومین آب شور دنیا را داشت ... آب شور ... آب شور ... کدام آب حالا ؟!


دو روز قبل :

هوا خیلی خنک بود . خنکی اش لذت بخش بود . خنکی اش باد هم داشت ...


دیروز :

 تبریز در مه بود . اما نه به خاطر مه ای از سوی آسمان ... مه ای ایجاد شده از سوی دریاچه ای که جان داد ... در حالی که میتوانست زنده بماند ... با آب رودهایی که به سویش بسته شد و طرحی دو فوریتی که برای نجاتش از سوی دولت خییییییلی خدمت گزار !!! رد شد !

باد ، نمک های دریاچه را آورد .

زیستگاه پرندگانی که خانه شان نابود شد . لاشه ی هواپیمایی که باقی مانده از جنگ جهانی بود یافت شد و شوق هایی که مردند ... تفریحاتی که به عزا تبدیل شدند ...


امروز :

امروز نفس ها در سینه حبس شده بود . سردرد ها شروع شده بود . امروز مادر گفت که پنجره را ببندم چون سرفه اش گرفته ... چشم های بابا قرمز شده بودند از طوفان نمک ... خورشیدی در آسمان نبود با اینکه روز بود ... ظهر بود ... تابستان بود ... حتی صدای طوطی ها هم امروز نبود ! طوفان های نمکی که شهر را در بر گرفته بود ... آخر دیگر آن دریاچه تبدیل به صحراچه شده بود و نمک هایش را با سخاوتمندی به جای آب شورش تقدیممان میکرد .

کسی نیست حال مردم شهرهای مرزی را دریابد ؟! حال مردم سیستان را ، خوزستان را ، کردستان را ، آذربایجان را ... کسی نیست بداند که طوفان شن ، طوفان غبار ، طوفان نمک یعنی مرگ . یعنی مرگ چشم ها ، قلب ها ، ریه ها ... یعنی مرگ طبیعیت ... نظم و ...

به هر حال ،

هیچ کجای دنیا چنین تنوعی را شاهد نخواهید بود ! که هر روز از خواب برخیزید و با پدیده هایی نو در طبیعت ، اقتصاد و اختلاس ، اخبار و تحولات اجتماع ، فرهنگ و مذهب مواجه باشید ! ما مدیر جهانیم آن هم در شیوه ی مدیریتی نوین !!


باران ، پرنده ، سه نقطه

باران شدیدی مشغول باریدن است . پنجره را باز میکنم و دستم را از پنجره به بیرون پرت میکنم ... اما بارانی دستم را خیس نمی کند زیرا لبه ی پشت بام مانع است . مثل جهلی که مانع است برای آگاهی ! در عوض از دیدن باران و صدای شرشرش لذت میبرم . از هوای ابری و صدای چه چه ی پرنده ها ...


بهانه داشتم اما دلی برای نوشتن نه ! تا اینکه باران مرا کشاند سر وقت کامی ...


صدای آن دو طوطی ای که پس از دو سال هنوز هم روی این درختان کاج بلند همیشه سبز و مهربان اطراف خانه مان مشغول جیغ ویغ سرایی هستند هم نمی آید . طوطی بی محل اما با محل ! به هر حال صاحب این محل شده اند و با محل اند !


آخر می دانید یکی از این دو طوطی را همسایه مان در حالی یافت که زخمی بود . مرهمش شد و پس از مدتی که طوطی را در قفسی گذاشت تا زمان بهبودی اش جایی برای زندگی داشته باشد ! طوطی دوم همیشه می آمد و می نشست روی یکی از کاج ها و با این طوطی اولی سخن می گفت . تا اینکه همسایه مان طوطی اولی را پس از بهبودی آزاد کرد . حالا پس از دو سال هر روز این طوطی ها با آن رنگ های خوشرنگی که هیچ بزک و دوزکی توانایی خلق همچنین اثری را ندارد هر روز می آیند و جیغ ویغ می کنند .  شاید برای قدردانی ست و نشان دهنده ی مرامشان . کسی کاری به کارشان ندارد در صورتی که اگر میخواستند قیمتی برایشان تعیین کنند الان پشت ویترین مغازه های پرنده فروشی درونی قفسی شیک به قیمت پانصد هزار تومان خودنمایی می کرد ! آدم ها که از آدم ها ابزار می سازند برای خودنمایی برای خودخواهی های خودشان آن وقت ، از پرنده ها نسازند ؟!

داشتم میگفتم که " باران می بارد " وسط همین حرفها یکی زنگ زد و در مورد رفتار یکی از نوه های دوقلوی سه ساله اش از من پرسید که چه کنند با این " من " گفتن هایش ؟! به هر حال سه سالگی سن " من " گفتن و زورگویی کودکان است . اما خب این پدر بچه ها را بی اعصاب کرده و داغ می کند و سیلی ای در گوش کودک سه ساله ی اول مینهد به یادگار ! سال بعدش که می شود 4 سالگی هم سن " دلبری " کودک است و می خواهد شیرین همگان باشد و شروع می کند به نی نای نای کردن و  گفتن جملات عقل از سر بدر کنانه و همان سنی ست که همگان یک دل نه صد دل قربان صدقه اش می روند و دوستش خواهند داشت بدون شرط ! انگار همین ها نبودند که سال گذشته دوست داشتنش را مشروط کرده بودند به " دختر خوب و پسر خوب بودن " کودک سه ساله چه می داند " دوستت دارم " چیست ؟! باید با رفتار نشانش داد ... نوازشش کرد ... بوسیدش ... لبخند زد ... کودک سه ساله چی می داند " دیگه دوست ندارم " چیست ؟ باید با رفتار نشانش داد ... اخم کرد ... نگاه محبت آمیز را از چشمانش دریغ کرد ... کودک سه ساله هیچ نمی داند از حرفهای قلمبه سلمبه ! "دوستت دارم "را چه بسیار از آدم بزرگ های این زمانه هنوز نمی دانند ... هنوز آلوده اش می کنند ... چه انتظاری ست از کودک سه ساله ؟!

باز هم داشتم می گفتم از باران ... اگر این حاشیه پردازی ها اجازه ی این کار را به ذهن شلخته ی من بدهد !! آنقدر این حاشیه ها زیاد شد که باران بند آمد . فضای بیرون را بعد از رفتن و آمدنم دید نزده بودم ! هر شب این برگ ها می خوردند به لبه ی پنجره و من بی تفاوت بودم ! پنجره را که باز کردم یاد جنگل های ندیده ی شمال افتادم که چه همه درختان سر به فلک کشیده ! انگار این من نبودم که تا همین چند سال پیش وجب به وجب اندازه میکردم ارتفاع این نهال رو به روی اتاقم را تا ببینم قدش کی بلند می شود تا کل خانه ها را از دید محو کند ... حالا که قد کشیده و پربار شده ... دوست داشتنش را مشروط نکرده ام به قد کشیدنش ... و درخت این را می فهمد که من بی شرط دوستش دارم !

درخت ها خیلی چیزها را می فهمند . مثل مرغ ها که تازگی ها خیلی چیزها را می فهمند و دانای کل شده اند . به هر حال مرغ بعد از قرن ها فهمید که چگونه می تواند برای خودش ارزشی قائل شود ... او باید گران میشد . باید نایاب میشد . باید ابزار میشد ... باید صف های طولانی برای داشتنش تشکیل میشد . مرغ فهمیده است جایی که ارزش جان آدم ها و حرمتشان هیچ است ، گران بودن او و تخم هایش به صرفه است . جایی که آدم ها اگر مرغ نخورند ، میمیرند ... نمی فهمند آنهایی که مرغ نخورده اند ، نمرده اند ... مرغ باید هم دانا باشد ! مرغ باید پاسخگوی حریصانی باشد که نداشتنش را تاب ندارند ...

من هم با نگاه های کنجکاو داشتم آجرهایی را می نگریستم که آدم های در صف مرغ برای بیچارگیشان روی هم می گذاشتند . به اینکه آری اینجا ایران است ... سرزمینی که همه چیز دارد و همه چیزش الان تبدیل به هیچ چیز شده است ! به اینکه صف مرغ  باعث مسرت آقا خروسه می شود . مرغ ابزار شده باز هم . و صف داشتنش باعث چاقو کشی ... " قانون جنگل " نزدیک تر از هر لحظه است .


نمی دانم ربطش چیست و اصلا چرا الان که مغزم بی کالری ست این جمله از" لینکلن " یادم آمد که : " من دیده ام که درجه سعادت اشخاص مربوط به میل و اراده خود آنهاست " .


یک ساعت از بارش باران گذشته است . بارشی که از روز اول ماه رمضان همراه شده و هر روز به مدت چند دقیقه مهمان آسمان ماست ... بارشی که مهربانی ست ... من نشانی میگذارم برای این ماه ... سفره یست پهن شده ... مهمانش هستیم ، پس دعا کنیم که خدا هر چه صف است از جهالت تا نامردی همه و همه را نابود کند ... مردی سرافکنده نگردد ... مردانگی زیاد باشد و نعمت پایمال به پای دارنده ها نشود تا کسی نگوید " خدا خوابی ؟! " و بعد سه نقطه .


می دانید که باید مرا هم دعا کنید ؟! یادتان نرود به هر حال در نفس هر کسی حکمتی نهفته است .


باران تصمیمش را گرفت و قطع شد . اما من هنوز میان ثبت و عدم ثبت این پست معلقم !



پی نوشت فهمی : خدا صبرتان دهد با چرت و پرت های شدید اینبارم !! خودم که نفهمیدم چه گفتم !! والا !!


پی نوشت تولدی 3 مردادی : باران مهربان است چون صدف مهربان ... اینها همه بهانه بود تا مهربانی باران را نشانت دهم که پیش تو باز کم می آورد . تولدت مبارک صدف بانو .( ماچ کیلویی )


پی نوشت تولدی 3 مردادی دوباره : دکتر از نوع متخصصش نعمت است ! آی دکتر ، دکتر قلابی سارا تولدت مبارک . ( ماچ هر چند تا که میخوای )


پی نوشت تولدی 4 مردادی : دوست خوب از نوع زلالش کم است . ولی من در این باره خوش شانس بوده ام . تولدت مبارک شاپرکی . ( ماچ لطیفانه از نوع خودت )


پی نوشت تبریکی 8 مردادی : بر خود لازم میدانم قبولی همین دکتر قلابی و مامور کفن و دفن ، یعنی دوستمان سارا را در امتحان رزیدنتی به جامعه ی شریف پزشکی و خودمان تبریک عرض نموده و برای بیماران آینده ی ایشان از خداوند متعال صبری جزیل را قبل از تیکه پاره شدن و پس از دوخته شدن خواستارم !