اینجا تبریز است . گوشه ای از آذربایجان به سوگ نشسته ...
21 مرداد 91 سپیده دم ساعت 4:50 :
در حیاط خانه ی پدربزرگم روی تخت چوبی دراز کشیده ام . باد پیچیده لای درختان گردو و انار ... من ستاره ها را میشمارم ... صدای شوخی های اعضای خانواده که برای سحر بیدار بودند از هر سو به گوش میرسد ... در همین حین صدای موذن زاده پیچیده در فضا من از بودن ماه در آسمان خوشحالم و بعد به خدا میگویم " ممنونم ازت به خاطر این آرامش "
21 مرداد 91 صبح ساعت 7:45 :
پرواز استانبول ساعاتی ست که در فرودگاه تبریز بر زمین نشسته و برادرم خسته از دو پرواز خسته کننده طی ده ساعت گذشته ، خوشحال به سمت ما می آید و مادرم از همه خوشحال تر است به خاطر حضور پسرش .
21 مرداد 91 صبح روز ساعت 11:30 :
آقای تازه از سفر برگشته دست از سر به سر گذاشتن های من بر نمیدارد . و با اینکه خسته ی راه است و بیخوابی امانش را نمی دهد اما همچنان شوخ طبعی اش را حفظ کرده ... و من همچنان باز ممنون خدا میشوم همان لحظه ... به خاطر همان آرامش .
21 مرداد 91 بعد از ظهر ساعت 16:50 :
مادرم کنار پسرش نشسته و مشغول حرف زدن و خندیدن هستند و من دست به دامان کتابی شده ام که چشمانم را میبندم تا اینکه زمین مرا میچرخاند و همه با هم میگوییم " زلزله " میدویم سمت چارچوب های در ... اما زلزله شدیدتر می شود ... همه سر لخت و پابرهنه پریده اند بیرون که مادرم چادر نمازها را به دستم میدهد تا بدویم بیرون ... همه وحشت زده اند و رنگ به رخسار هیچ کس نیست ... تا اینکه من میدوم سمت خانه . مادرم مانع می شود . آیه الکرسی میخواند و برادرم پشت سر من و بعد خود مادرم هم می آید تا لباس مناسب تری بپوشیم ... دوربین عکاسی و موبایلی را برمیدارم تا عکسی به یادگار از همه داشته باشم اما فرصت برگشتن دوباره به اتاق را نمی یابم ... مادرم شیر گاز را میبندد ... یک نگاه سریع دیگر به خانه ای که مامن آرامشم است می اندازم ... کلید خانه را بر میداریم و میدویم دوباره اما اینبار این زمین است که ما را به سمت پایین هل می دهد و در راه پله بدون هیچ گونه اراده ای این سو و آن سو پرت می شویم تا میرسیم به فضای باز ... پگاه و بقیه دوان دوان می آیند ... که همه داد میزنند " بدویـــــــــد " دویدن آنها و باقی مانده ها همانا و نظاره گر شدن ما به دیدن کابوسی وحشتناک رخ در رخ چشمانمان همان ! فریادهای " یا صاحب الزمان ، ای آلله ، خدایا تو رو به صاحب این شبها قسمت میدیم بیچاره مون نکن " از هر سو به گوش میرسد ... ساختمان هایی به این عظمت عین گهواره چپ و راست میشوند با صدای وحشتناک شق شق مانندی به گوش میرسد ... گرد و خاکی ایجاد می شود ... بعضی از شیشه ها می شکنند ... یکی فریاد میزند که " داره قیامت میشه " و ما منتظریم تا خانه مان با آنهمه خاطره فرو بریزد ... ستون ها شکاف بر می دارند ... تا اینکه تمام می شود و همه وحشت زده می دوند باز ... میدوند به جایی امن تر ... آقای همسایه که سکته کرده است را مردان همسایه به کول گرفته اند ... میرسیم به جایی که گودال گودال کنده شده برای نمی دانم چه لوله کشی ای ... باید از روی گودال ها بپریم و از تلی خاک عبور کنیم در حالی که همچنان زیر همان ساختمان ها می لرزیم ... آرمین کوچولو را به همراه ساک اش از دست مادرش میگیرم و از روی تل خاک ها می گذرم و منتظرم تا بقیه دست مرا بگیرند تا بیایند و با هم بدویم ... تا میرسیم به سمت پارک دوباره زمین می لرزد و تمامی مادران نگران مادران و پدران خود هستند در خانه های قدیمی ... مادربزرگ آرمین دچار شوک عصبی شده و دهانش کج شده ... یکی دیگر از خانوم های همسایه تا به فکر زندگی در چادر و غذای جیره بندی هم رسیده و اشک می ریزد ... ترس آنقدر غلبه کرده که هیچ کسی توان حرف زدن ندارد ... در این بین گویی آرمین از همه خونسردتر است و خوشحال است از دیدن آنهمه آدم شوکه شده در یک جا ! تلفن ها آنتن نمی دهند ... و من هم نگران نگرانی های بقیه ... بعد از چهار ساعت و کم شدن شوک وارده که آنتن برقرار می شود ... از بابا و بقیه خبر میگیریم می توانم اس ام اسی به دوستم بدهم تا بداند حالم خوب است و در صورت نگرانی بقیه به هم خبر بدهد ...
22 مرداد 91 سپده دم ساعت 2:55 :
به یاد مرتضی کوچولو می افتم که اهل یکی از همین روستاهای تخریب شده است ... مادرش کجاست حالا ؟! دوستان کوچولویم کجایند ؟ زهرا و خانواده اش ! محمد مهدی و بقیه !! نکند برای دیدن اقوام راهی روستایشان شده باشند ؟! شماره هایشان را با خودم نیاورده ام و این بی خبری آزارم می دهد . نمیتوانم بخوابم چون نگران همه هستم ... نگران نداشتنشان ! و هر لرزشی را میفهمم ... از صدای باد هم وحشت میکنم حتی ... اشک هایم یکباره جاری شده اند و صدای جیغ و گریه های صحنه هایی که ندیده ام اما تصورش هم آزارم می دهد ... صحنه هایی که در اطراف تبریز ایجاد شده و خیلی ها بی خانمان شده اند و عزیز از دست داده اند آزارم می دهد . به فکر آنهایی می افتم که تا قبل از آن ساعت به فکر آرزوهایشان بودند و از بودن در کنار هم لذت میبردند مثل فکری که من میکردم ... باد آنقدر شدید میوزد و هوا سرد شده که فکر تن های نیمه برهنه می افتم ... هوای آنجا سرد است ... تابستان است اما پاییز از اواسط تابستان در شب های آنجا شروع می شود ... یاد تاریکی شب می افتم ... کنار آوار ها و بچه هایی که دنبال مادرانشان هستند و زخم دارند .. سرگردانند ... میگویم " فدای اون مامان مامان گفتنتون بشم من " تا اینکه برای بار چندم باز هم میلرزیم و همه وحشت زده گویی منتظر بودند از جا می پرند و می گویند " چیزی نبود "
22 مرداد 91 صبح ساعت 11 :
تازه اوضاع کمی آرام شده که زمین باز مثل ساعت های قبل سرفه ای می کند ... هلی کوپتر ها در آسمان تبریز دیده می شوند ... نزدیک به صد و چهل پس لرزه را پشت سر گذاشتیم .... تا بدانیم آرامش از دست رفتنی ست ... مثل آرامش از دست رفته ی ورزقان ، هریس ، اهر ، کلیبر ، ساکنین جنگل های زیبای ارسباران ...
22 مرداد 91 شب تلویزیون جمهوری اسلامی ایران :
شبکه 1 : از مصائب آوارگان فلسطینی می گوید !
شبکه 2 : جشن گرفته است !
شبکه 3 : خنده بازار پخش میکند و آهنگ آذری گذاشته برای قر دادن و ابراز همدردی اینگونه !!! اهم اخبارش هم حمایت مردم سوریه از بشار اسد است و صحبت هایی برای جوانان خودجوش !
شبکه سهند : تصاویر غمبار را نشان می دهد ... آخر اینجا خیلی خبرهاست ... اینجا غوغاست ... مدام کمک می خواهد و به زبان آذری می گوید به همه چیز نیاز داریم ... عملیات نجات پایان نیافته و آوار برداری همچنان ادامه دارد ... تعداد کشته ها رو به افزایش است ... بیمارستان های تبریز دیگر جا ندارد و مجروحین به شهرهای دیگر منتقل شده اند .
22 مرداد 91 امشب ساعت 23:53 :
برادرم می گوید که فکر میکرده خدا او را فرستاده تا برای آخرین بار خانه و خانواده اش را ببیند و من فکر میکنم که حالم خوب است چون همه کنارم هستند ... برگشته ایم به خانه ای که میتوانست نباشد و در آستانه ی نبودن بود به خانه ای که دیوارهایش ترک برداشته ... کنار قاب عکسی که از دیوار پرت شده و شکسته ، نشسته ام و دارم با غمی سنگین مینویسم که ما در غمیم و به سوگ نشسته ایم و اینجا عزای عمومی ست و گویی در ایران سری برای این گربه وجود ندارد !!!
اینهمه سکوت و بی تفاوتی ؟!!! آقایان بالا نشسته باور کنید این مردم جزو این سرزمینند ... جزو هویت این خاکند ... شهید داده اند ... باکری ها و یاغچیان ها را ساخته اند ... تمام اولین ها را ایجاد کرده اند . اگر یادتان نیست یادتان بیاورم با سند و مدرک ! بگویم از علامه طباطبایی ؟ از علامه جعفری ؟ بگویم از باغچه بان ؟ از میرزا حسن رشدیه ؟ از محمد علی تربیت ؟ بگویم از برادران مردانی آذر ؟ از پروفسور هشترودی ؟ از دکتر لطفعی زاده ؟ " بگم ؟ بگم ؟ "بس کنید دیگر ... باور کنید این مردم دلاورند ... باور کنید فرهنگشان پر از افتخار و اصالت است ... غرور با عزت در هر گوشه اش موج میزند ... باور کنید زحمت کشند ... انسانند ... دو پا دارند ... دو دست ... دو چشم ... قلبی برای تپیدن ... خونشان پاک پاک است !! دلم به درد آمده از اینهمه سکوت ...
در این بین من نگران آنهایی هستم که از شهرهای دیگر برای کمک آمده اند . به هر حال اینجا شهر ماست اگر اتفاقی بیفتد می گوییم در شهر خودمان بودیم . اوضاعی که هنوز عادی نشده و این نگرانی هم طبیعی ست .
دلم برای در آنجا بودن می تپد ولی فعلا اجازه مان دست مادرم است و توان تکان خوردن از کنارش را نداریم !!! سفارش هم شده حواسمان به مادرمان باشد و باز غبطه میخورم به حال آنهایی که هر طور است خودشان را برای کمک رسانده اند و من اینجا نشسته ام و در فکر چه کنم چه کنم هستم !!!
پی نوشت تشکری : از نگرانی ها و جویای احوال شدن همه تان ممنونم ... از تمام مهربان مردم ایران زمین که هرطور بود کمک کردند و خودشان را به اینجا رساندند و مردم کشورهای دشمن و کفرُ استکباری که پیام تسلیت فرستادند برای اینکه هم زبانشان در دهانشان چرخید برای تسلیت و هم کمک رسانی کردند ... از طرف کل آذربایجانی ها بینهایت ممنونم ... نه کمک ها فراموش می شود و نه بی تفاوتی ها !!
پی نوشت عذرخواهی : دوست دارم به کامنتهای پر محبت همتون جواب بدم ولی چون زیاد خونه نیستم فرصت جوابدهی به همه رو ندارم . از این بابت از همه معذرت میخوام و باز هم به خاطر همدلی و مهربونی هاتون صمیمانه ممنونم.
پی نوشت آگاهی دهنده : برای کسانی که از من جای مطمئن می پرسند تا کمک های نقدی و غیر نقدیشون رو به دست زلزله زده ها برسونند . باید بگم که یکی از دلایل دادن صفت " شهر بدون گدا " برای تبریز همین ستون محکم و قابل اعتماده ! یعنی موسسه ی خیریه ی مستمندان تبریز . یکی از موسسه های خیریه ای که برای اولین بار توسط خود مردم تاسیس شد و شروع به کار کرد همین موسسه بود . هیئت امنای بسیار معتبری از بازاری ها و بزرگان تبریز داره و هر روز امین بودنش رو بیشتر از گذشته ثابت کرده . مطمئن باشید کمک ها کاملا اصولی و منظم به دست آسیب دیدگان این حادثه میرسه .
اگر از موسسه ی خیریه ی نوبر هم شماره حسابی برای این موضوع پیدا کردم حتما مینویسم . ولی فعلا امین ترین جا برای کمک همین لینکه و کمک های خود مردمه .
شماره های مسئولین هلال احمر سه شهر هریس ، ورزقان ، اهر رو هم دارم . هر کسی اگر گروهی تشکیل داده برای کمک و خودش میخواد کمک ها رو شخصا به دست آسیب دیدگان برسونه و نمیدونه چی نیازه میتونه با این آقایان هماهنگ کنه چون یک سری روستاها هستند که هنوز بهشون رسیدگی نشده ! بهتون میگن که چی برای کجا نیازه . فقط اگر این شماره ها رو میخواهید برام خصوصی بذارید . اگه وبلاگ ندارید حتما ایمیل فراموش نشه که بتونم براتون میل بزنم .
پی نوشت تازه : خواهشا بچه هایی که همت کرده و شماره حساب یا شماره کارت میدن تو وبلاگاشون این کار رو دیگه انجام ندن . شماره حساب های چند نفر از بچه ها که برای همین کار خیر بوده بلاک شده چون بدون مجوز کمک رسانی می کرده اند . گفتم که در جریان باشید خلاصه .
این هم لینک سایت اطلاع رسانی زلزله