دریاچه ای که مرد !
دیروزها :
بچه های خوبی که میشدیم بابا قول میداد که میرویم به سمت ارومیه و ما هم میگفتیم که آخ جون میرویم به سمت " بند " . همان جایی که از خیابان "دانشکده" با خانه های ویلایی اش در ارومیه میگذرد تا میرسد به جاده ای سرسبز با سفره خانه هایی سنتی ... اوممم با شیشلیک های خوشمزه ترش ... و ما به شوق اینکه قرار است با ماشین سوار کشتی بشویم و از روی آب های آبی بگذریم تا به آب تنی در رود بند برسیم ، ذوق می کردیم . کیف می دهد درون ماشین باشی و روی دریا ...
و ما دریاچه ای را میدیدیم که مرز میان دو استان آذربایجان شرقی و غربی بود . دریاچه ای آبی رنگ و مقاوم با آبی که یخ نمیزد ... جزیره هایی داشت فراوان ... یکی از این جزیره هاش "شاهی " نام . آدم هایی که دلشان خوش بود به جایی تفریحی ... بابا همیشه اولین گزینه اش همین جزیره ی شاهی بود . همین دریاچه بندری داشت " شربخانه " نام . که بندرش فوج فوج آدم هایی را می پذیرفت که دل به دریاچه ای میسپردند که شور بود . آنقدر شور که شوری اش باعث سوختگی پوست میشد ... چشم های من در همین دریاچه تا نیم ساعت کور شده بود به دلیل آبی که پذیرای چشمان ناواردم شده بودند ... آدم هایی که همین شوری اش را درمان می دانستند . همین شوری اش زیستگاه پرندگانی بود " تنجه " نام . دریاچه ای که دومین آب شور دنیا را داشت ... آب شور ... آب شور ... کدام آب حالا ؟!
دو روز قبل :
هوا خیلی خنک بود . خنکی اش لذت بخش بود . خنکی اش باد هم داشت ...
دیروز :
تبریز در مه بود . اما نه به خاطر مه ای از سوی آسمان ... مه ای ایجاد شده از سوی دریاچه ای که جان داد ... در حالی که میتوانست زنده بماند ... با آب رودهایی که به سویش بسته شد و طرحی دو فوریتی که برای نجاتش از سوی دولت خییییییلی خدمت گزار !!! رد شد !
باد ، نمک های دریاچه را آورد .
زیستگاه پرندگانی که خانه شان نابود شد . لاشه ی هواپیمایی که باقی مانده از جنگ جهانی بود یافت شد و شوق هایی که مردند ... تفریحاتی که به عزا تبدیل شدند ...
امروز :
امروز نفس ها در سینه حبس شده بود . سردرد ها شروع شده بود . امروز مادر گفت که پنجره را ببندم چون سرفه اش گرفته ... چشم های بابا قرمز شده بودند از طوفان نمک ... خورشیدی در آسمان نبود با اینکه روز بود ... ظهر بود ... تابستان بود ... حتی صدای طوطی ها هم امروز نبود ! طوفان های نمکی که شهر را در بر گرفته بود ... آخر دیگر آن دریاچه تبدیل به صحراچه شده بود و نمک هایش را با سخاوتمندی به جای آب شورش تقدیممان میکرد .
کسی نیست حال مردم شهرهای مرزی را دریابد ؟! حال مردم سیستان را ، خوزستان را ، کردستان را ، آذربایجان را ... کسی نیست بداند که طوفان شن ، طوفان غبار ، طوفان نمک یعنی مرگ . یعنی مرگ چشم ها ، قلب ها ، ریه ها ... یعنی مرگ طبیعیت ... نظم و ...
به هر حال ،
هیچ کجای دنیا چنین تنوعی را شاهد نخواهید بود ! که هر روز از خواب برخیزید و با پدیده هایی نو در طبیعت ، اقتصاد و اختلاس ، اخبار و تحولات اجتماع ، فرهنگ و مذهب مواجه باشید ! ما مدیر جهانیم آن هم در شیوه ی مدیریتی نوین !!