کودکان اینجا
صبح مادرش می گوید که : های های گریه ! میگه نمیرم مدرسه مشقامون سخت شده میترسم نتونم بنویسم تو که اون موقع سر کاری بگو خاله بیاد دنبالم !
یک روز ظهر که فرصت میکنم همراه عزیز جونش میروم دم در مدرسه به دنبالش ... بیشتر مادرها آمده اند به دنبال فرشته های کوچکشان . تا زنگ میخورد و این شازده کوچولوی ما با آن لباس هایی که هنوز برایش بزرگند و کیفی که دو برابر وزنش وزن دارد می آید بیرون . چشم هایش غم دارند ولی وقتی مرا میبیند لبخند میزند ... بغلش میکنم و ماچ ها می لغزند روی گونه های نرمش . میرویم سوار اتول مشدی ممدلی می شویم . در بین راه می گویم : خاله مدرسه خوب بود امروز ؟ ستاره گرفتی ؟ در سکوتی بغض کرده سرش را تکان می دهد ... میگیرمش بغلم و می گویم : حیگر خاله میدونم برای چی ناراحتی . اما به این فکر کردی که خیلی ها مامان ندارن که بیان دنبالشون یا از مامانشون دورن ... مثل من ! سکوت کرده باز ... میگویم : شب با هم حرف میزنیم باشه ؟
شب در میزند و پفکی را به سویم دراز میکند . می گوید : خاله مشقامو بنویسم بیام . به روال همیشه می آید تا با هم حرف بزنیم ... کارتون تماشا کنیم ... بازی کنیم .
میگوید : خاله امروز یه ستاره جایزه گرفتم . میخواهم دفتر مشقش را بیاورد . بدو بدو دفتر مشق میرسد دستم . در هر برگش پای هر نوشته دست خط مادرش و حالت های روحی که پشت سر گذاشته برای معلم نوشته شده ... پای هر ورق نقاشی های شازده کوچولوست و ستاره ها ... میخندم که : به به ! چه دفتر مشقی ! چقدر تمیز ... چقدر قشنگ نوشتی با این دستای کوچولوت . میدونی مشق نوشتن کار هر کسی نیست ؟ الان که مشقای تو رو میبینم یادم میاد که من اینقدر تمیز نمینوشتم حتی مامانم رو هم اذیت میکردم سر مشق نوشتن بس که شیطونی میکردم . می گوید : سخته ولی ما میتونیم یاد بگیریم . جهت جلوگیری از ضایع شدنم که با همین جمله ی روانشناسانه اش کرک و پر هر چه تفکر بعدی را فرو ریخت و باز هم جهت مخفی سازی سوابق درخشانم از مشق هایی که نوشته ام و ننه قنبر چه مصائبی را تحمل فرموده اند من باب سوات دار شدن من خود را جمع کرده و از تفریق شدن جلوگیری می نمایمو می گویم : تو همه چی رو میتونی انجام بدی . اصلا اگه نتونی انجام بدی شازده کوچولو نیستی ! موهای بلند و قهوه ای اش را که بارها بوسیده ام و نازشان کرده ام را تکان می دهد و حین بازی با موهایش می گوید : اووووهوم خاله . مامان هم میگه تو هر کاری رو میتونی انجام بدی ... دلم میخواهد قورتش بدهم که اینقدر تودار است و سخنی از اتفاقی که در مدرسه برایش افتاده نمی گوید و تعداد رازهایش رو به افزایش است !
با هم عکس میبینیم و به شکم آقای پدر عزیز من میخندیم و من می گویم دلم برای شکم تپل بابایم که کنارم نیست تا اذیتش کنم تنگ شده است . شازده کوچولو هم میگوید : خاله بابای منم تپله ها هی شکمشو میگیرم تکون میدم میپره بالا هم بابا میخنده هم من ... هر دو با هم به داشتن این دو نقطه ی مشترک در باباهایمان می خندیم . ( البته اگر ننه قنبر بداند من راجع به این موضوع اینجا نوشته ام فکر کنم آینده ای برایم نخواهد بود !! ) میرویم سر دیدن کارتون . " توت فرنگی کوچولو " به قر و فر حاکم در کارتون های این زمانه می اندیشم و شازده کوچولو خرسند از اینکه هر چه دارد را با من شریک شده ... حتی کارتون هایش را . امشب رفتیم سراغ دیدن " سیندرلا " می گویم : خاله میدونی من سیندرلا رو خیلی دوست دارم از بچگی دوستش داشتم تو چی ؟ جرقه می خوریم با هم و سیندرلا میبینیم تا یکهو میرویم سر عروسک ها برای بازی چون شازده کوچولو این را می خواهد . عروسک من بی ادب است و زورگو و عروسک او مهربان است و مودب ! عروسک من از کلاسشان می گوید از خانومشان که گفته اگر مشق هاتونو خوب ننویسید در رو میبندم و نمیذارم از اینجا برید بیرون !! وسط بازی می گوید : خاله اینا رو مامانم بهتون گفته ؟ از تیز بودن گوش هایش که توانسته صدای ما را از پشت در بسته لب خوانی کند حظ میبرم وافر و بابت کر بودن خودم دپرس می گردم ! میگویم : نه ! خانوم ما اینجوری میگفت وقتی کلاس اول بودیم ( دروغ بزرگ ) عروسکش می گوید : خانوم ما هم اینجوری میگه ولی خانوم معلما شوخی میکنن ! عروسک من هم میگوید : آآآآآره ! مثلا ما رو نگه دارن که چی بشه ؟ اگه یکیمون طوریش بشه خانوم معلما باید جواب پس بدن و غیره ! در نهایت عروسک بی ادب من در نهایت بی رحمی عروسک او را هول می دهد و عروسکش گریه می کند تا من بگویم : به عروسکت فقط گریه کردن و همیشه مهربون بودن رو یاد دادی فسقله ننه ؟ یاد ندادی وقتی اذیتش میکنن از خودش دفاع کنه ؟ بعد عروسک او به عروسک من می گوید : اذیت نکن و عروسک من را به دلیل حرف گوش نکردن پرت می کند پایین تا من چنگ بکشم روی صورتم که واااااای عروسکمو کشتی ... وای کشتی !! و با این کار من او غش غش می خندد تا با دستانم بپرم رویش و قلقلکش بدهم تا صدای شیرین خنده هایش بوی زندگی را حفظ کند .
شب بخیر می گوید و میرود تا سر ساعت 9 در تختخواب گرم و نرمش باشد زیر سایه ی پدر و مادرش . من به این می اندیشم که خوش به حالش ... نه میداند قیمت دلار چیست و نه مجبور است نان آور باشد و نه از این حرفهای بزرگانه سر در می آورد . تمام مشغله اش محدود شده به مشق هایی که سخت می نمایند و افزایش ستاره ها به بیست تا دفتری از من جایزه بگیرد که عکس های این پرنده های بی اعصاب رویشان جلوه گر شده !
او شب بخیر می گوید و الان شاید در حال دیدن خواب پادشاه پنجم است و من رو به سوی پنجره و بیرون بارانی به روزهای آینده ی بچه های این روزها می اندیشم که آینده شان چه خواهد شد ! آیا امنیتی خواهد بود ؟ چه کسی خواهد بود و چه کسی نه ! دلم می خواهد تمام کودکان این سرزمین جایی داشته باشند گرم و نرم ... نوازشی ببینند مهربانانه ... گرسنه نباشند ... در امنیت باشند و از کودکی هایشان لذت ببرند تا مثل من خاطرات خوش کودکی زیر دهانشان مزه کند .
دل من برای کودکان اینجا و کودکان خیلی جاها خیلی چیزها می خواهد اما همه چیز به خواستن دل من نیست ...
دوست ندارم جایی بخوانم که ملاله ای یا نیمایی دیگر هستند و زجر می کشند و دلشان میخواست جای من ، تو یا شازده کوچولو بودند ...
پی نوشت آیینه ی عبرت : های . گود بای . گود لاک . ایت ایز ا ویندو . کامپیوتر ایز گود . مشق ایز نات گود . اوکی ؟ گفتیم بنویسیم بدونید که ما با مشق مشکل داشتیم نتیجه اش شد سوات در حد های بای !! تا ما بیاییم و به زبان اجنبی بگوییم که ببینید منو ! نسرینی هستم که در خانه آیینه ی عبرت آیندگان صدایم می زنند !!