از دل ، نوشتیم برای توئی که از جنس دلی ...
قرار شد بنویسیم ٬ همه با هم . و بدانی که آرامش تو ٬ یادآور روزهای آفتابی ست ...
فاطمه و باباش : دردمان كه زياد شد رو كرديم به آسمان . دستهايمان را شرمنده بالا برديم و التيام خواستيم براي دردها . باران كه باريد دل هايمان آرام تر شد . اين روزها هوا گاه گاهي برفي مي شود نه آنگونه كه دوستش ميداری آنگونه كه هست . شايد براي خنكاي دلهای خسته . براي آنها كه باران را دوست دارند و برف رو دوست تر مي دارند . حال در امتداد اين روزهاي گاها برفی روزی مي آيد كه سراسر بركت است و نور . حالا وقت زدودن غم ها از دلهاست . وقت پايكوبي ، دست افشاني . روزي كه صاحب اين روز همه دلهای خسته را با عشق آرامش مي بخشد و بوسه عشق بر دلها آرام ميكند . گفتی تا شقايق هست زندگي بايد كرد و فردا روز رويش شقايق هاست . عيدت مبارک .
رضا : یه کار سخت از من خواسته اند . که بهت تبریک بگم عید غدیر رو !!!
برای این کار سخت تا حالا چند بار از ذهن مشوشم یه چیزایی نوشته ام اما هر بار می بینم در حد و اندازه تو !!! نیست و مجبور شدم دوباره بنویسم .
اصلا بیخیال . من و تو معمولا بدون کلام با هم ارتباط داریم . بنابراین ، بدون هیچ سعی دوباره ای برای کاری که از پس آن در قالب کلمات بر نمی آیم ...
عید ولایت بر همه دوستان و تو ای مهربان ، مبارک باد .
صدف : از دل تا دفتر ، فرشی از واژه ها را پهن کردم تا بیایی و قلمو کاغذ از تو معطر شود . تا کلام رنگو بوی دیگری بگیرد . اما هر چه فکر کردم دیدم چه خود خواهی بزرگی است اگر تو را از دل به دفتر بکشانم ، حتی برای زیباترین عاشقانه ها... . تو نمیدانی در پشت پنجره ای که به باغ دلت باز می شود ، کسی سر به شیشه گذاشته و تمام نگرانی اش ، آرامش خواب شیرین توست .
کمی بخند که نسیم خنده هایت رنگین کمانی از شقایق بر من می باراند . کمی سخن بگو که صدای تو شبیه خواب شاپرک لطیف ، ترد و تازه است . آبی ترین نگاه ها ، سرسبزترین لحظه ها و شادترین فصل ها را برای تو می خواهم . دست نیافتنی ترین آرزو ، عیدت مبارک .
......م : راه كه شروع شد دوست داشتم با تو باشم . دستهايم را در دستهایت گره زدم . در نگاهت خواندم كه راه سخت است و صعب . با خود گفتم خيالي نيست . در راه به تو تكيه كردم . خارها بارها پاهايمان را آزرد بارها ناله ام به هوا برخاست اما صدايي از تو نشنيدم . با خود گفتم راههاي آسمان كه نبايد پر از سنگلاخ باشد . هر بار كم آوردم كمي ايستادی . يادت هست چند بار گفتي كمی بايستم و نفس تازه كنم و تو رفتي آن بالاها كه ندانستم و بعد بر گشتی و دوباره دستهايم را گرفتي تا راه آسمان را دوباره در پيش بگيرم . هيچ گاه شكايت نكردی كه چرا من كه نمي توانم هم پاي تو باشم اينگونه خيره سرانه به دنبالت راه آسمان در پيش گرفته ام . به من بگو در آن بارهاي فراوان كه رفتي و برگشتي چه ديدي ؟ چرا مهر سكوت بر لب زده ای ؟ بگذار از شيرينی شنيدن آن لحظه هاي ناب كامم شيرين شود . همه اطمينانم در تحمل سختي ها بازوي تو بود . يادت هست اين آخرين بار كه باز هم ايستادم و بچه گانه گمان بردم تو نيز اين بار مي ايستي . تا دستت را رها كردم تا نفس بگيرم تا خواستم بگويم ديگر بس است خسته شدم . تا خواستم بگويم بيا زمين را دريابيم . راههای آسمان در توان من نيست و تو را نيز مي آزارد تا نگاه كردم تا به تو بگويم رفته بودي . باز هم . نفسم يارای آمدن نمي داد . همانجا نشستم و شروع به داد و بيداد كردم . از آسمان نور مي باريد و من شكوه از تاريكي ميكردم . وقتي آمدی سرت داد كشيدم گفتم بس كن . كمتر خودت را آزار بده . باز هم خنديدی آسمان را نشانم دادی كبوتر كوچكي بال گشوده بود به ناز وقتي آمد رو دستهايت بوسه بر بالهايش زدی من هم بوسه اش زدم . همه روحم آسمانی شد . حالا باز هم ميخواستم با همه سختی ها چون تو راهي آسمان باشم . گفتم زانوانم خسته است . آرام خنديدي يادت هست چه گفتي ؟ گفتی دستهايت را بر زانو بگير و بگو يا علي . چشم به آسمان ميدوزم رقص نوري برپاست . با همه رمق مانده بر تنم بر دستي بر بازويت گره ميزنم بر مي خيزم و ميگويم يا علي . ميخندی . مستقيم در چشمهايت كه معبر آسمان است چشم ميدوزم و ميگويم : عيدت مبارک . نمي ايستی راه ميافتی با گفتن يا علي .
نقصانش رو بر من و روحم ببخش .
سهیلا : اين عيد ، عيد عشاق است . عيد مردي كه مرهم است بر هر زخم ٬ بر هر درد . اين عيد مردي است كه با كودكان مهربان بود بر مستمندان دستگير . خوش به حال آنان كه نشانه اي از او دارند . اين عيد بر آنان مبارک باد .
یاس : دلم ميخواد بنويسم . از عشق ٬ از علي ٬ از تو . اما چه كنم كه ناتوانم . دوست داشتم اين وقتها بيسوادي بودم ديوانه كه زبانش با خوردن تخم كفتراي سرقتي از بام همسايه باز ميشد و از نور مي نوشتم . اما نه من اون نيستم . من فقط ميتونم بگم : روز عيد خدا بر تو مبارک .
هاجر : به گلِ سرخی نگاه کردم . لبخند زد . گفتم : چیه ؟ چرا آروم میخندی ؟ ساکت بود . یکی از گلبرگا یه جوری که ببینمش تکونی خورد و نرم گفت : تا خورشید نیاد و آفتابی نکنه دلاتونو از گفتنِ رازمون ، هممون با دلتنگی میخندیم ... نفهمیدم ، باز نگاهش کردم . گلبرگ دیگه ای بدون اینکه خودنمایی کنه ، تو گوشم گفت : این ترسِ از پژمردگیه ... باز نفهمیدم ... روحم با آسودگی اما نفسی کشید و گفت : نمیدونین خورشید دلرحمو بخشندس ؟ باز فقط نگاه کردم ...
وقتی تاریکی مخاطبش خورشید میشه اونوقت خاموشی هم میاد .
چه سخته حتی تبریک گفتن به تو ... تو که نماد خورشیدی ... ببخش تاریکی دلم رو که قلمم رو هم زندانی کرده . من حرف زدن بلد نیستم . فقط میگم : این عید قشنگ مبارکت باشه و آرزو میکنم هیچ وقت دل دریایت ، طوفانی نشه و آرامش سهم قلب بزرگت باشه تا همیشه .
الماس : یه غربت نشین : الو مامان ببخشين نصفه شبي بيدارت كردم !
: چي شده مامان بگو
یه غربت نشین : يادته وقتي گفتم ، گفتي خدا . ميشه دوباره بگي ؟
: ديوونه شدي دختر ؟ خوابت نمياد ؟ دلت تنگه ؟
یه غربت نشین : تو رو خدا ...
: خدا بنده هاش رو از من كه مادر هستم هم بيشتر دوست داره .
خدا خيلي خوبه .
خدا وقتي آدم هاي بد رو دوست داره چطور ميتونه آدم های آسموني رو دوست نداشته باشه ؟!
خدا خودش دلهاي نا آرام رو آروم ميكنه ولي من ميدونم دل عزيز دل من آرومه .
هواي شما رو داره تا دلتون تكون نخوره . اگه ببينه تو آرومی خيالش راحت ميشه .
یه غربت نشین : مامان عيدت مبارک .
: فردا شب عين بچه آدميزاد اول شب زنگ بزن تبريک بگو نه نصفه شب دختره ديوونه .
خداحافظ .
« عيد رو به همه تبريک ميگم مخصوصا به كساني كه تا ابد مديونشون هستم . اسمشون رو نميگم تا كله ام رو از دست ندم . آسمونيا عيدتون مبارک ٬ دلتون آروم آروم . »
سعید : ن ؟
والقلم ؟
تويي كه الان تو دستمي ، يعني خدا به وجودت قسم خورده ؟ پس چرا ساكتي ؟ چرا بيرون نميريزي اين همه بي تابي منو ؟ لحظه ها دارن ميگذرن ، تو فقط داري با جوهرت كاغذاي زيري رو هم سياه ميكني ...
بلند شو ، ديگه نميخواد بنويسي، ايراد از تو نيست ، ايراد از منه ، چرا كلمات اينقدر ناز ميكنن ؟ سواد داري ؟ نچ نچ ... بيسوادي ؟ كاش بودم ...
كلماتي كه مدتهاست داره خاك ميخوره تو ذهنت ، تكوشون بده ، يعني ميخواي همينجوری بری ؟
بهتره ديگه بشيني تو جعبه لاكي ، و تو لاک خودت بموني تا بلكه يه آدم عاقل با دانش تو رو تو آغوش دستش بگيره و رو مركب مركّب سوار شه و هنرنمايي كنه ، من زمينی درب و داغون چه به حرفا و تبريكاي خوب واسه آسمونيا .
نه اينكه مات و مبهوتم
نه اينكه غرق در اشكم
نه اينكه غصه لبريز و
نه اينكه پر ز احساسم
هجوم آورده بر قلب سياه من چه محنتها
اگر از لحظه ها دورم
وگر از جويبار خاطرات شاد پرشورم
دليلش جز توـُ دلهاي پر مهري كه اطرافت پراكندست
ديگر نيست
مرا بنگر
مرا بنگر
در اين بحبوحه پر شور ويراني
چه مي داني ؟
چه مي داني ؟
ز راز گلبن احساس ـُ
خار رزها به چه زيبايي
تضاد رنگهاي شاد و غمگيني
كه ميفهمي تو شيريني
تضادي كه اگر باشد ، چه زيبا شكر او گويي ...
اگر باشي شبيه من
دلت كوچك
لبت بسته
چو اين رفت و شدن ها رو به چشم خويشتن بيني ...
دگر تابت نمي ماند
تمام لحظه ها را دود خواهي ديد ...
چه دنياي عجيبي بود
عب صبري خدايش داشت ...
و من اينك چه بي صبرم .
دل افلاكيت را بوسه اندازم
و گويم عيد را تبريک
تمام لحظه هاي شاد را اينک
براي چشمهايت من طلب دارم .
غزل ٬ سونیا و بقیه : سلام كه سلامتی مياره . براي تو كه سلامتی ات آرزوی ماست . كه دلهايمان سلامت است با سلامت تو . كه روح هايمان سلامت است با سلامت تو . فداي خنده هاي تو . فداي همه تحملت كه ما را تحمل ميكنی . ميداني اين روزها دل همه ما برايت بيشتر تنگ ميشود . دوست داشتني ترين چيز روی زمين . دوستت داريم .
نسرین : تو که دل آفتابی ات هرگز غروب نمی کند ٬ اما در پس ابرها ماندنت هم دلهایی را طوفانی می کند ... ما همه در انتظاری شیرین ٬ منتظر بازگشتت هستیم ٬ تا بگوییم که : شریکیم ٬ در تمام لحظات سرشار از غم و شادی ات ...
پس از کسب آرامشی نسبی که چند روز طول کشید ٬ بار دیگر میگویم که واژه ها را مقصر میدانم در ناتوانی از یاری جستن به هنگام شراکت در هر لحظه ٬ زمان و مکان ... ناتوان میدانم برای از تو گفتن و برای از تو نوشتن ... اما این منم که ناتوانم از دستیابی به قامت بلند روح هایی که هر لحظه با رفتارشان درسی می آموزند ٬ آموختنی ... چقدر قامت روحم کوتاه است ... چقدر احساس کوچکی می کنم در برابر دریای مواج احساسات عاشقانه ...
چگونه شاکرت باشم خدای من ؟ چگونه شکر گویمت که بعد از کفر دو روزه به یادم آوردی که تو نشانه های عشق آسمان را روی زمین و در جلوه ی زمینیان برایم به ودیعه نهاده ای تا همیشه بگویم : اوستا جان شکرت که سعادت آشنایی با آفتاب و نورهای ساطع از آن را داشتم ... الحق که خیلی خدایی . می خواهمت با تمام کاستی های روح و دلم ٬ می خواهمت بی هیچ آرزوی محالی ...
آرزو میکنم ٬ از عمق دل کم عمق ام که ٬ دلت هیچ گاه در پس ابر ننشیند و آسمانش همیشه آفتابی بماند چون ٬ خیلی ها نیازمند نورند از آفتاب ... هر چند آفتاب از پس ابر هم نورش را نثار کند اما ٬ گرمای آفتاب از پس ابر سخت لمس می شود و من و ما ٬ خواستار نور واقعی هستیم ... سر سبزترین ها را واسطه کردم تا سیاهی های دلم معلوم نشود و در نهایت ٬ بگویم : عیدت مبارک .
*** به خودم و از زبان بقیه به خود ٬ به آسمانی های سفر کرده ی حاضر در آسمان ٬ به آن تازه سفر کرده ٬ که همیشه دعا گوی تو هستند در اندرون باغ های بهشت ٬ تبریک می گوییم در پس نوشته هامان ٬ روز میلادت را... . خوشا به حال دنیایی که تو را دارد . دنیای آنجا که تو از جنس همان آسمانی و دنیای اینجا که تو را دارد تا یاد بگیرد راه آسمان را ! روز میلاد پر از شکوه سبزش مبارک ... به خودت هم می گویم : لطف کردی که به دنیای زمینی ها آمدی . پس ٬ تولدت مبارک ***
کادوی تولد نوشت برای تو ٬ از طرف یک مادر :
باید بادبان زورق دریای پر تلاطم و خروشان باشیم ٬ باید سایه بان و پناهگاه تابش سوزناک خورشید باشیم ٬ اگر بخواهیم زندگی بکنیم باید چشمانمان را بر زشتی ها و سیاهی ها ببندیم و بنگریم تا زیباتر و شفاف تر ببینیم . اگر شیشه ی چشمانمان شفاف و گاه کدر باشد ما باید با دیده ی دل پر بار ٬ پر بارتر از جنس عطوفت و مهربانی ٬ بخشش و لطفِ خودش را در آن ببینیم . اگر ابری میبینیم ٬ دلیلش لطف بارانی بودن آن است . اگر سیاهی میبینیم ٬ دلیلش روز روشنی بخش و روزهای زیبایی که در پیش داریم ؛ است . اگر غمی و اندوهی است ، دلیلش شادی و نشاط ُ امیدی که در پس آن وجود دارد ، پس با این وجود " آفتاب آمد دلیل آفتاب ... " تا ما را امیدوار کند به ، زنده بودن و زیستن در ادامه ی حیات تا بدانیم که چه بودیم ، که هستیم ، چه باید کرد که هستی ، با وجود منُ ، تو ، ما شکل بگیرد تا بدانیم اگر هستیم از وجود آنهایی که نیستند ؛ هستیم . و اگر قرار است باشیم ، باید زندگی را با تمام وجود ؛ حس کنیم . و بدانیم تلخی ُ شیرینی ، غم ُ شادی ، روز ُ شب ، سیاه ُ سپید ، که تمامی مکمل ها در زیستن وجود دارد . و بازتاب آن را به صورت اطاعت و سر فرود آوردن در مقابل الطاف خودش نشان بدهیم . تا بدانیم ٬ هنوز با اینهمه دلیل و برهان ؛ نقطه ی پرگاریم . پس باید خود را محک زد ، تا از این آزمون ِ رشد و تکامل الهی پیروز بیرون بیاییم . تا این خوب بودن و درک زیستن را ، با دستان پر بار ، به خود او و آنان که رفتند تا ما باشیم ، تقدیم کنیم . تا اوج بگیریم و پرواز کنیم به ماورای خلقتش و هر سال بودن خود را به یاد داشته باشیم و تبریک بگوییم ؛ تولدی دیگر را . و در کنار هم بودن را قدر بدانیم و لحظات زیبایی را در تابلوی بودن ثبت کنیم . پس شکفتن گلی از گلهای تابلوی تکامل زیستن را ، تبریک می گویم . " تولدت مبارک " .