در گفتگویم با ننه اظهار می دارم که : مراحل سبزی پاک کردن بی من نمی شود خلاصه ! تازه آن روز هم کار دارم و نمی شود که باشم ... پس این نذری را بیندازند به چند روز آن ور تر .
 ننه می گوید که : ببینم حالا !
و من سماجتی وار می گویم که : ها فلانی مهمونه گفته اون روز مهمونیش نباشه تا بتونه باشه برای همین  اون روز که من میگم نمیشه خب ! ( این یعنی ناراحت شده ام و خلاصه همه چیز باید طبق خواسته ی من باشد )
 ننه اندکی فکر می کند و باز می گوید : به خانومتون بگو من هفته ی بعد نیستم درس نده !! ( این یعنی اینکه تو باید برنامه ات را جوری هماهنگ کنی خلاصه )
بعد دوباره من غرغرانه می کنم که : باشه اصلا . بیسواد میمونم مخشامو هم نمیبرم به خانوممون نشون بدم میام !
 باز ننه می گوید : همون روز راه بیفتی شب میرسی بعد صبحش هم آش پزونه ! یکی دو ساعت خواب بسته . مثلا سبزی پاک نکنی چی میشه ؟ ( این یعنی اینکه خودم کارهایم را انجام میدهم تو به مخشهایت برس )
 بعد سرانجام من شکست خورده " باشه " ای گفته و دو بامپی میکوبم بر سرم که بالاخره که راضی ات میکنم ولی زمان میبرد ... حریف فرمانده کل قوا می شود ، شدا ... ولی زبان ریزی لازم است ! فرمانده هم مادر است خلاصه ... بهشت زیر پایش است خلاصه ... نمی خواهم دست تنها باشد . تازه اینجا بانویی مهم است که بانوی بهشت و همین جاست ...

بعد یکی از بزرگترها زنگ می زند که : میخوای با هواپو بیای ؟
طبق معمول جواب من : نه !
بعد اصرار پشت اصرار که : بزرگتر هر چی گفت بگو چشم !
طبق معمول جواب من : نچ ! اصلا با قاطر میام نه نه با شتر میام . با خط واحد سوپر دو لوکسو اینا میام . با کشتی میام . با قایق میام . با زیر دریایی میام . با کلک میام اصلا !
بزرگتر قاه قاهی زده می فرماید : خط واحد این ورا سرویس مهد کودک نذاشته هنوز .
من : میاد . من میارمش ! ولی میام میام میام !
بزرگتر : اه ا . ای بابا ! اصلا با هر چی میخوای بیا . کچلمون کردی تو ... قلدر !

و دو روز پیش به این نتیجه رسیدم که می شود با زیر دریایی سفر کرد ...  آخر " خلیج فارس به کویر لوت آمده است " که آن هم به خاطر نیت ما بوده است !



پی نوشت : بانوی " آب و آیینه " باید راضی باشد تا رو سیاهی چون من آنجا باشد ... اما کلا سماجت خوب است برای گرفتن رضایت .