پست قبل را گذاشتم جلوی چشمان نازنین مادرم تا بخواند . پس از خواندن ، قسمت نظرات را هم برایش باز کردم تا بخواند ... پس از خواندن نظرات و در قبال درخواست من برای سوالی که لیلا خانوم پرسیده بودند ، قلم را برداشت و در اوج خستگی و یک خروار کارهایش این نوشته را نوشت :


""سلام دوستم

خیلی خوشحالم که این نوشته را خواندی و با صداقت حرف دلت را زدی ... خوشحالم که مخاطبی دارم که حرفش را میزند .


دوست خوبم


یادم است وقتی از هر کسی بپرسیم که چرا به دنیا اومدی ؟ جواب نمیدانم چون نقشی نداشتم را می شنویم .


و قبول کردیم ... چشم به دنیایی گشودیم که از قبل همه چیزش برای ما تعریف شده و محیاست ... از نفس کشیدنش تا ...


ناخواسته فهمیدیم که تابع دیده ها و ندیده ها باشیم که غیر از این کاری نمی توانستیم بکنیم .


وقتی بزرگ می شدیم قبول می کردیم که دست نزن - نکن - بخور - نخور - و نمی دانستیم ولی تابع بودیم .


وقتی از میان پیچو خم های زندگی گذشتیم در همان پیچ های اول ماندیم و می خواستیم که باشیم ...

وانمود کردیم که هستیم ...

باید عبور می کردیم ...

 برای محکم ماندن خواستیم از همان ندیده ها ولی شنیده ها .


چطور بخواهیم - چرا بخواهیم - چه بخواهیم - دل می خواهد و تعامل دلها ... باید سپرد به خودشان ...

از شأن چیزی کسر نمی شود ...

در قبالش چیزی نمی خواهند ...

نه برگه ای - نه امضایی - نه وجهی ...

فقط دلی به وسعت عشق ... بده و منتظر باش .

برای خواستن توانایی می خواهد ... پس بخواه .


یادم است برای یک وام یک میلیونی چقدر دویدند - چقدر خرد شدند - ملتمس این و آن شدند - تحقیر شدند تا چند ضامن آبرویشان را در قبال یک میلیون خریدند ! تحقیر - خم و راست پیش بزرگ و کوچک - که خمیدند ...

نمی شناختند تا عاقبت آن که خوشحال بودند و چه کسی داشتند که شدند تا ........


یادم است برای ثبت نام فرزندم در مدرسه ای که جرمش نبودن در محدوده بود به بزرگ و کوچک رو کردیم - واسطه قرار دادیم  که خواستیم و دویدیم و بله و خیر گفتیم و خرج کردیم که ...........

چه حس خوبی بود وقتی موفق شدیم  از ندیدهایی که عاقبت پرونده ما را ...........


یادم است ....


یادم است ....


و عافبت برگشتم به همان کوچه ها ...

در همان پیچ پس کوچه ها گشتم دنبال سیاهی و زیر طاق تکیه ای ....

رد پایی که مانده بود  ...

هیئتی

سر دیگی

ایستادم ...

دل به خودشان دادم و حرف زدم .

کسی حرفم را قطع نکرد - ضامنی نداشتم - نه امضائی -  نه برگه ای - نه وجهی ... خودم بودم و خودش ...

دست برداشتم و گفتم مخلصتم ...

مخلص خودت و دوستانت ...

خواستیم که نفس بکشیم - که زنده بمانیم - احتیاجاتمان مادی نبود ...

ماندن بود

زندگی کردن

چرا سماجت نکنم ؟

پس دست به بالا بردیم

از خودش

از انسان های خوب روی زمین

خواستیم

و داد ...

و ندادش ...

برکت ...

رحمت ...

مخلصتیم .


 حس این حس

درک می خواهد .

 فرهاد عشق را لمس کرد

در پی شیرین کوه ها و سختی ها را کند .

 عاشق بود .

عشق را حس و

بعد

لمس کرد .

حالا پی ِ چه... !

چشم ها را باید شست ... ""


در ادامه دلم خواست دیالوگی که برایم ماندگار است از فیلم " رنگ خدا " را در پس نوشته ی مادرم جای بدهم ... شاید ربطی نداشته باشد ... اما من دوستش دارم .

"" میدونی چیه ؟ هیچکی منو دوس نداره ... میدونم چون نمی بینم همه از دست من میخوان فرار کنن ...

معلممون میگه خدا شما نابیناها رو بیشتر دوست داره چون نمی بینید .

ولی من گفتم خانوم اگه خدا ما رو دوست داشت چرا ما رو نابینا کرد که تا اونو نبینیم ؟

بعد گفت خدا دیدنی نیست ولی همه جا هس میتونین اونو ببینین ... شما با دستاتون میبینین .

حالا من دستامو همه جا میگیرم تا شاید دستام بخوره به خدا و بتونم اونو ببینم ... تا هر چی تو دلم هست بهش بگم ... ""


حال من از ندیده ها خوب می شود ... همان قدر که از دیده ها گاهی بد می شود .

حال من بسته به ندیده هاست ... به امید ... به انتظار ... به عزت ... به حرمت ... به برکت ... به حس ... به حس ... به حس ...