برای تمام زندگی ام
برای کاری آمده ام سر کامی . وقت تنگ است باید کار را انجام بدهم ... اصلا دلیل آمدم انجام کاریست ... آن وقت سر از مدیریت وبلاگ در آورده ام . دستم به انجام کاری نمی رود . میرود ها . باید بخواهی که کار کند ... اما وقتی به فکر اینم که دورم ازش ... هر چند میدانم نزدیکم ... نمی شود ! دست هم کار نمی کند مثل فکر . فکر به اینکه اگر دلبستگی به او نبود چطور میشد معنای زندگی را یافت ؟
چطور خود عشق جلوی چشمت در جریان باشد و بگویی " این حس گنگ است " !
روشن تر از او ؟
باور نمی کنم کسی او را داشته باشد و بگوید " زندگی بیهوده است " !
عشقی که فرسایشی درش نیست ...
دوست داشتنش به اوج میرساند آدمی را ... نه به حضیض ... نه به سقوط ... نه به سکون .
باز فکر میکنم به این که چه بنویسم برایش ؟!
چگونه برایش بگویم که دوست داشتنی ترین حس روی زمین است خواستنش و داشتنش .
چگونه برایش بگویم که فداکاری هایش برایم ... دنیاست . این دنیا با آن دنیایی که می سازیم فرق دارد ... این دنیا را نمی شود توصیف کرد . این دنیا آنقدر بی کران است که هر گوشه به گوشه اش را میگردم برای داشتن لبخندش ... برای آغوشش ... برای اخم های شیرینش ...
حتی دیدنش هم دلتنگی می آورد ... بودن در کنارش هم .
حتی بوسیدن دست هایش وقتی سر بر زانوانش گذاشته ام ... وقتی غرق بوسه اش هم می کنم سیرابم نمی کند . تشنگی ام رفع نمی شود ... مثل کسی که آبی شور می نوشد ...
واج ها را چیده ام ... واژه ها ساخته شده اند ... واژه ها ، جمله شده اند ... جمله ها ، جمله ها آورده اند در پی هم ... کتاب ها شده اند مثنوی ... اما باز هم ناتوان بوده اند در توصیف دوست داشتنش .
برای مادر و تمام مادران این سرزمین که مهرشان پیونده خورده با نگرانی ... با آیه الکرسی خواندن ها ... با اسپند دود کردن ها ... با نگاه های بدرقه کننده ... با ضربان های قلبشان که مثل قلب خدا می تپد ...
مادر عزیزتر از جانم ... بهشت روی زمینم ... اگر در دوزخ هم باشم بهشت را دارم ... وقتی تو را دارم . داریم به روزی که بهانه ی قدردانی از توست نزدیک می شویم و من دلم می خواهد پیشواز کننده باشم برای این روز قشنگ . روزت مبارک تمام زندگی ام .
چطور خود عشق جلوی چشمت در جریان باشد و بگویی " این حس گنگ است " !
روشن تر از او ؟
باور نمی کنم کسی او را داشته باشد و بگوید " زندگی بیهوده است " !
عشقی که فرسایشی درش نیست ...
دوست داشتنش به اوج میرساند آدمی را ... نه به حضیض ... نه به سقوط ... نه به سکون .
باز فکر میکنم به این که چه بنویسم برایش ؟!
چگونه برایش بگویم که دوست داشتنی ترین حس روی زمین است خواستنش و داشتنش .
چگونه برایش بگویم که فداکاری هایش برایم ... دنیاست . این دنیا با آن دنیایی که می سازیم فرق دارد ... این دنیا را نمی شود توصیف کرد . این دنیا آنقدر بی کران است که هر گوشه به گوشه اش را میگردم برای داشتن لبخندش ... برای آغوشش ... برای اخم های شیرینش ...
حتی دیدنش هم دلتنگی می آورد ... بودن در کنارش هم .
حتی بوسیدن دست هایش وقتی سر بر زانوانش گذاشته ام ... وقتی غرق بوسه اش هم می کنم سیرابم نمی کند . تشنگی ام رفع نمی شود ... مثل کسی که آبی شور می نوشد ...
واج ها را چیده ام ... واژه ها ساخته شده اند ... واژه ها ، جمله شده اند ... جمله ها ، جمله ها آورده اند در پی هم ... کتاب ها شده اند مثنوی ... اما باز هم ناتوان بوده اند در توصیف دوست داشتنش .
برای مادر و تمام مادران این سرزمین که مهرشان پیونده خورده با نگرانی ... با آیه الکرسی خواندن ها ... با اسپند دود کردن ها ... با نگاه های بدرقه کننده ... با ضربان های قلبشان که مثل قلب خدا می تپد ...
مادر عزیزتر از جانم ... بهشت روی زمینم ... اگر در دوزخ هم باشم بهشت را دارم ... وقتی تو را دارم . داریم به روزی که بهانه ی قدردانی از توست نزدیک می شویم و من دلم می خواهد پیشواز کننده باشم برای این روز قشنگ . روزت مبارک تمام زندگی ام .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 10:53 توسط نسرین
|