بابا بعد از نایب قهرمانی تیراختورمان به من گزارش می دهد : « آره اینجا قیامته . همه تو خیابونن . بزنو بکوبه ها ! تو هم برا خودت یه فشفشه روشن کن دخترم . چرا اینقد آروم شدی آخه ؟ » می گویم : « هعیییی بابا من که همیشه آروم بودم . اینم روش . دیگه با این وضعی که دو دستی قهرمانی را برداشتند تقدیم تیم قهرمان کردند باید به کبریت قانع بشم و من هم مثل بقیه یاد محسن ترکی و این عبدالله ممبینی رو گرامی بدارم » . بابا هم که دیگر آخر فوتبالی بودن است می پرسد : « اینا کی ان ؟ » می گویم : « پسر عمه های بعد از اینم ! »


بعد در حالیکه شانه ام زیر سنگینیه تیلیفون خم گشته و قناعت از کل نگاهم می بارد و آب هم نیست چون شناگر هم نیستم چشمم می خورد به طاق افق درون کامی . عکس بچه ی خانه را گذاشته ام روی پس زمینه ی کامی . این عکس را از بین هزاران عکس با جستجوهای کریس کلمبانه یافته ام ! چون قنبر در آن هست و خیلی دوستش می دارم . زمستان امسال در سفرش مابین تعطیلات دو ترم به یکی از شهرهای شلوغ و توریستی آن کشور گرفته است . یک کاپشن دو تکه بر تن دارد . شال گردنش را بسته به دور گردنش و یک جی پی آر اس بدستش . خوشبختانه فرصت کرده موهایش را کوتاه کند و از هیپی شدن جلوگیری بنماید . دارد به دوربین می خندد . آنقدر قشنگ می خندد که چال روی گونه هایش عمق می گیرد ... نمی دانم این چال روی گونه از چه کسی به ارث رسیده در این خاندان ؟! واقعا برایم جای سوال دارد ها ... داشتم می گفتم . او آنقدر قشنگ می خندد و دل خواهر می رود تا به کجاها ... خواهر هم حسودی می کند به مژه هایی که اصلا در عکس معلوم نیست . چون کمی تاریک است . هوا ابری است . به هر حال ، این مانع نمی شود تا هنر عکاس عکس های بچه نادیده گرفته شود . جوری از بچه ی خانه عکس می گیرد که این قنبر نقش بک گراندی را برای منظره بازی می کند یا مثلا نقش یک نقاشی ئه محو را بر روی دیوار ! مثلا خواهر باید بگردد درون عکس و یک چیز محوی را بیابد که دو نقطه است و با بررسی های موشکافانه متوجه شود که آها این ها دو چشم هستند . بعد با بررسی های کارشناسانه ی بعدتر به این نتیجه برسد که شاید ، احتمال دارد ، ممکن است ، اگر خدا بخواهد و با اجازه ی بزرگترها و کلهم اجمعین ، این دو چشم متعلق به قنبر است ! یا دیگر از اینکه قنبر را بک گراند قرار بدهد دلش به رحم آمده باشد یک کله ای ، دستی یا پایی از قنبر معلوم است ! ننه قنبر زل می زند به عکس و می گوید : « چشام خیلی ضعیف شده . باید عینکم رو عوض کنم . بچمم نمیبینم دیگه ! » بعد من می گویم : « ننه به گیرنده های خود دست نزنید . اشکال از فرستنده است » بعد ددی قنبر بیاید که : « دخترم اون عکسای بچه رو بده ببریم چاپش کنیم » باز من بگویم : « بابا خیلی هنری شدیا ! میخوای چاپشون کنیم مردم بیان پازل حل کنن تو این تصاویر و بعد ساعتها به عکس خیره بشن و از دید مکتب مفهوم گرایی یا نه اصلا فراماسونری به این تصاویر نگاه کنند ؟ »  خواهر می داند که بچه ی خانه در تصاویر هست ها ولی نیست . به هر حال خواهر همچنان در فکر است که " کووووفت " واژه ی زیبایی ست برای هر موقعیت ! موقعیت دعوا و فحش ( البته در مواقع نادر ) ، موقعیت رمانتیک و الهییییی ، موقعیت کم آورده ام و نمی دانم و اینها . کلا خیلی به درد بخور و کار راه انداز است و دعای خیلی از جوامع بشری و فدایی بدرقه ی سازنده ی این واژه است !  ( حالا شاید یک روز عمری باقی بود و واژه نامه ی کووووفت را برایتان چیدیم که هر کوووفت در هر مکانی چه معنایی را می دهد ) در نتیجه خواهر " کوووووفت " را بر زبان رانده و همچنان به دنبال مژگان می گردد . مژگان خانوم نه ها ... مژگان ! صد البته که خواهر به مژگان خانوم حسادت نمی کند چون به نانو حسادت می کند . این نانو هم که خیلی ها الان در پی اش هستند دلبرکی ست و لایق حرفهای مریمی !!  البته خواهر حسادت نمی کند ها ... این یک حس گنگ است . یک حس گنگ که قضیه دارد . نه قضیه ها دارد . حالا شاید برایتان گفتم چه قضیه و هایی !


این مژگانی که خواهر مهربان و باز هم مهربان به ایشان حسادت می کند قد کشیده بر طاق چشم ... عشوه ای آمده خمیده ! به هر حال این اتفاق افتاده و مژگان های این بچه ی ده وجبی بلند آفریده شده اند !! این واقعیتی ست تلخ برای خواهر و شیرین برای ننه قنبر که باید قبولش کرد . حتی اگر در عکس مشهود نباشد هم باید این را ذکر کرد که این بچه حق مرا خورده است و من شاکی ام بابت این موضوع و حسادت حق من است !


اصلا این پست هم نوشته شده که حسادت به مژگان های بلند جلوه گر باشد و باقی قضایای نوشته شده به حاشیه زده شده اند .


بعدش هم جا نبوده در این عکس ، عکاس گفته طوری بایست که مژگان های بسکتبالیستت معلوم نباشند و منظره ی پشت سرت که باران زده است معلوم باشد ... زمین آنجا خیس است ... مثل کیبرد من !

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

کدام آدم عاقلی به حین پوست کندن پیاز به افق خیره می شود آنهم درون کامی ؟!

پاسخ : اصلا آدم عاقل پیاز پوست نمی کند چون چشم هایش خراب می شود !!! اون روز یه خانومه گفت ( آیکن پیاز آماده در فروشگاه شهروند )