گاهی حتی در قشنگ ترین فضای سبزی که جلوی رویت قرار گرفته هم احساس خفگی می کنی ... این دلشوره های من تمامی ندارند ...

اینکه نمی دانم امشب که سر بر بالین می گذارم فردا صدای عزیزانم را خواهم شنید یا نه ! فردا چه کسی هست یا نیست ! زادگاه من می لرزد و دل من برای زادگاهم و برای خیلی چیزهای دیگر ... خیلی خاطره ها .

غربت باشی ... نگرانی از هر سو احاطه ات کرده باشد ... دلشوره را بجوی و دلتنگی را قورت بدهی ... نه سهراب دوست داشتنی می شود و نه حافظ .

این کابوس ها تمامی ندارند تا این دل با این لرزش هایش دل نشود ولی این جنگیدن ها برای ضربه زدن بر طبل بی خیالی ادامه دارند همچنان ...

تمام زندگی برای من شوخی ست ... جز دلتنگی ها و نگرانی ها برای بهانه هایم !