این دانه های برنج فکر مرا مشغول کرده به خود . البته من از بچگی فکر چیزهایی بودم که به نظر همه خنده دار می آمد . مثل این مورد که وقتی کمک مادرم می کردم و نخود فرنگی پاک می کردم آن یک دانه ی نخود فرنگی که قاطی آشغال ها می رفت آیا دلش نمی خواسته که با بقیه باشد ؟! یا از اینکه به آزادی رسیده بود خوشحال بوده ؟!  یا مثل وقت هایی که سنگ های کوچک را جمع می کردم چون به نظرم قشنگ بودند و نباید جدا می ماندند و جایی زیبایی شان به رخ کشیده می شد و مادرم همیشه گلایه مند بود که : بچه تو چرا اینقد سنگ جمع می کنی ؟ خسته شدم از بس از جیبات سنگ خالی کردم ! ... نمی توانستم  بگویم در آن سنگ ها چیزهایی هست که ما نمی دانیم چون بزرگترها بیشتر می دانستند . البته پر رویی من ادامه داشت همیشه و سنگ جمع می کردم به امید روزی که جایی برای انباشته کردن کلکسیون گهربارم بیابم که هیچ وقت نیافتم . مادرم تمام سنگ هایم را می ریخت دور .


بگذریم تا برسیم به قسمت آشپزی ذهنی و سر اجاقی !


آبکشی برنج :

 برنج را آب می کشم و تمام سعی ام بر این است که دانه ای برنج جدا نماند از بقیه ... دلم برای باقی مانده ها می سوزد . اینکه او را خدای آفریده تا برنج شود ... و حالا با یک حرکت نابخردانه ی من هیچ می شود !

 

دم کردن برنج :

همه شان میپرند درون قابلمه تا دم بکشند و یکی باشند ... آن باقی مانده هایی که نیست می شوند ... نیست شده اند دیگر ! علی رغم اینکه خدای مهربان آنها را با کلی تفاوت آفریده و من نگذاشتم تا آنها بجوشند و قد بکشند و در جامعه ی برنج دم کشیده به برنج بودن خود ببالند ... و یکهو از این فکر دلم می گیرد خیلی خیلی زیاد بعد یکهو اشکم در می آید !


کمی از روی انگشتم را به دسته ی قابلمه ی استیل می چسبانم تا بسوزد . چون این لاک را همین امروز خریده ام و خیلی خوش رنگ تر از لاک های روزهای قبل است و باعث می شود خیلی بیشتر نگاهش کنم ! انگشتم اندکی می سوزد چون تحمل درد بیشتر را ندارم ! جزئی ست اما درد دارد ... سوختن درد دارد . حالا بیاید صورت آدم هم بسوزد و چیزی جز اندکی چشم برایش باقی نماند !


البته الان که دارم این ها را می نویسم نباید اینجا می بودم . چون جای من اینجا نیست الان ! خیلی چیزها جای خود نیستند مثل کسی که می شود وزیر آموزش و پرورش تا مثل وزیر راه و ترابری آدم ها را داغدار کند ! اگر تصویر کودکانی که در مدرسه ی روستای درودزن سوختند و یک عمر از جامعه به دور ماندند روی وجدان پیاده روی می کرد ... روستای شین آبادی در سین سوختن نمی سوخت تا شین شیونی از آن روستا به گوش ایران برسد .


و هزار البته کشوری که ادعای ساخت هسته های گوناگون را دارد ... تولید همه چیزش ملی ست ! دومین منبع گاز دنیا را دارد ... بخاری نفتی ندارد که استاندارد باشد !!!


یاد قلعه ی حیوانات باز هم زنده می شود درون مخیله ام که این هم تقصیر نیمکره ی راست است که طبق معمول من سواد این چیزها را ندارم ولی خب ... در کتاب مغزها خوانده امش ! آخه می دانید ؟! نمیکره ی راست خلاقیت را افزایش می دهد . خلاقیتی که اسنوبال می خواست در مزرعه ی حیوانات حاکم کند و نشد . در عوض خلاقیت ناپلئون با سیاست کثیفش قادر به نابودی خوبی ها شد !


باز هم البته و صد تا البته رویش ... اگر کسی در جای خود بود از گذشته عبرت می گرفت که خب  بی شک نبوده و نگرفته و در این بین کودکانی که می خواستند در جمع باشند ... آینده بسازند ... عشق را در ساعت انشاء بنویسند ... بچگی کنند و معصومانه از رویاهاشان بگویند ... سوختند .... در جمع نیستند دیگر !!! رویاهاشان سوخت مثل جسمشان مثل آینده شان و وجدان ها وقیحانه تاختند تا سخیفانه ترین روح ها را بسازند و هیچ وقت هم نسوزند !