از درختی که کچلی پاییز گرفته بود ، برگی به زمین افتاد . برگی نارنجی ... باد انداختش درون جوی آب و من قدم هایم را با حرکت برگ در آب میزان کردم و جاهایی برگ لای سدی که جلوی رویش بود گیر می کرد اما آب همچون عزرائیل برگ را از پشت سر هل می داد تا به جایی که باید باشد ، برساندش . و من به دنبال همین برگ همچون پراید می رفتم نمی دانم تا چند خیابان را به دنبالش رفتم آخرش چون پراید بودم نشد که بیشتر بروم ...
اما ،
حین بازگشت زمزمه کنان با خودم می گفتم : « عاقبت همه چیز و همه ی آدم ها رفتن است چه طولانی ترین شب سال که قرار است دنیا به پایان برسد ، رسیده باشد چه نه ! وقتی شروع شد من کجای کار بودم که به چشم بیایم که به فرض پایانش به چشم پر نورش بیایم ؟ »