آخرین بازمانده
از درختی که کچلی پاییز گرفته بود ، برگی به زمین افتاد . برگی
نارنجی ... باد انداختش درون جوی آب و من قدم هایم را با حرکت برگ در آب
میزان کردم و جاهایی برگ لای سدی که جلوی رویش بود گیر می کرد اما آب همچون
عزرائیل برگ را از پشت سر هل می داد تا به جایی که باید باشد ، برساندش . و
من به دنبال همین برگ همچون پراید می رفتم نمی دانم تا چند خیابان را به
دنبالش رفتم آخرش چون پراید بودم نشد که بیشتر بروم ...
اما ،
حین بازگشت زمزمه کنان با خودم می گفتم : « عاقبت همه چیز و همه ی آدم ها رفتن است چه طولانی ترین شب سال که قرار است دنیا به پایان برسد ، رسیده باشد چه نه ! وقتی شروع شد من کجای کار بودم که به چشم بیایم که به فرض پایانش به چشم پر نورش بیایم ؟ »
اما ،
حین بازگشت زمزمه کنان با خودم می گفتم : « عاقبت همه چیز و همه ی آدم ها رفتن است چه طولانی ترین شب سال که قرار است دنیا به پایان برسد ، رسیده باشد چه نه ! وقتی شروع شد من کجای کار بودم که به چشم بیایم که به فرض پایانش به چشم پر نورش بیایم ؟ »
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ ساعت 16:29 توسط نسرین
|